زمزمه های باران
بی تو طوفان زدۀ دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری
غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گویی یا زلزله آمد
گویی یا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همۀ شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی....
تو همه شعرو سرودی....
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غمه دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم...........
برای تو می نویسم
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست
برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی
برای تویی که هر لحظه دوریت برایم مثل یک قرن است
برای تویی که هیچ وقت نفهمیدی دوستتدارم
برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است
برای تویی که قلبت پاک است
برای تویی که در عشق، قلبت چه بی باک است
برای تویی که عشقت معنای بودنم است
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است
برای تو می نویسم ...
بیشتر از آنچه كه تصور میكنی دوستت دارم و
بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی
جز تاریكی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونكه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،
دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است كه تا آخرین لحظه زندگی ام در كنارتو باشم
و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است
از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب كوچك را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونكه تنها تو هستی كه
معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو كسی برای من دوست داشتنی نیست و
به جز تو كسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا كه هستی بدان كه در این دنیای بزرگ
كسی هست كه عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا كه هستی بدان كه من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و
در آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،
پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یك سو ،
و من و تو نیز یك سوی دیگریم!
عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،
و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا كه
می نگرم تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،
آنقدر دوستت دارم كه دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشكهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون كه در میان اینهمه عاشقان تو
توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون كه این قلب كوچك و پر از عشق مرا
در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هیچ كس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،
با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم كه
دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و
به من بنگرند و شرمنده شوند!
حواست هست؟
شهریور است ...
کم کم فکر باد و باران باش ...
شاید کسی تمام گریه هایش را
برای پاییز گذاشته باشد ...
زنده یاد حسين پناهي
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا "دعا " می کند....
< پروفسور محمود حسابی >
لورل : کاش فردا ابری باشه
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو.
"اینشتین”در جواب نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
دلش اما هميشه شور مي زند براي ما
اشکهاي مادر , ...مرواريد شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد
دستانش را نوازش مي کنم
داستاني دارد دستانش
|
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد |
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد |
|
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم |
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد |
|
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر |
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد |
|
هر کسی در دل من جای خودش را دارد |
جانشین تو در این سینه خداوند نشد |
|
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها |
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد! |
|
بعد تو چندین قیامت دیر شد ما را ببخش |
مِهر مُرد و ماه در زنجیر شد ما را ببخش |
|
راوی این قصه از یعقوب یادی هم نکرد |
یوسف این قصه دیگر پیر شد ما را ببخش |
|
نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش |
مهربانا ظلم عالم گیر شد ما را ببخش |
|
از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند |
مصحف زلف تو بد تفسیر شد ما را ببخش |
|
ما ندانستیم راز عقل و سرّ عشق چیست |
عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد ما را ببخش |
|
تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت |
سهم مان دنیای پر نخجیر شد ما را ببخش |
|
مدتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج |
اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش |