زمزمه های باران
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است
که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است
چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!
چقدر این همه دیدن برای من سخت است
خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت
که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است
به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند
به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است
نقابدار خودی را چگونه بشناسم
در این زمانه که خود را شناختن سخت است
قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید
که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است
برای پیچک احساس بی خزان سهیل
همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است
عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»
بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است
یک شبی مجنون به خلوتگاه راز
با خدای خویشتن میکرد راز
کای خدا نامم تو مجنون کرده ای
از غم لیلی دلم خون کرده ای
وحی آمد سوی مجنون از جلال
هر چه میخواهی در این درگه بنال
ما به لیلی داده ایم چشمان مست
ما تو را کردیم چنین لیلی پرست
چشم لیلی نیست چشمان من است
عشق لیلی نیز سودای من است
ذره ای از حسن ما در گل فتاد
شور و غوغا در دل بلبل نهاد
از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست
غمدیده ترین عابر این خاک منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست
در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا
مانند کویری که در آن قافله ای نیست
می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس
در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست
شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد
هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
اره عزيزم من به نبودنت عادت كردم ولي ميدونم اين دلم بدجوري ديگه خاطرخوات شده
حتي مال منم نشي بازم هيشكيو به جات قبول نمی کنه عاشقتم
از خدا میخوام من بدون تو زنده نباشم برم بمیرم
از این شبای سیاه رها شم عشق من تویی من با تو باشم
از خدا میخوام اگر نباشی منم نباشم
بدون که بی تو زندگی سخته
خودت میدونی من نمیتونم که زنده باشم
نذار بمونم آتیش بگیرم
بگیر دستمو رها کن از غم نمیتونم زنده باشم
خــــــدایــــــا کــــــمــــــکمــــــ کنــــــ
مــــــرا از انسانهاییــــــ کهــــــ احساســــــ مرا بهــــــ سخرهــــــ میگیرند
نجاتمــــــ بدهــــــ
از انسانهاییــ کهـ حسـ مرا بهانهــ ایـــ برایــ خوشگذرانیـــ منـــ میدانند
نجاتمــــــ بدهــــــ
آنانــــــ نمیدانند کهــــــ وقتیــــــ هوا ابریــــــ می شود
دل منــــــ بارانیــــــستــــــ
روزیــــــ خواهمــــــ رفتــــــ واینــــــ حســــــ غریبــــــ را با خود خواهمــــــ برد
روزیــــــ میرومــــــــــــ
بیــــــ تو ولیــــــ با یاد تو...
اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه
دلم گاهی می گیرد
گاهی می سوزد
گاهی تنگ می شود
و حتی گاهی...
گاهی نه...
خیلی وقت ها می شکند
خیلی وقت ها دلم
می شکند
اما هنوز می تپد...
من دیگه طاقت ماندن ندارم
نمی تونم، بدون تو بمانم
وقتی که نیستی، دلم سیاه
همیشه ابری، همیشه تو غباره
وقتی که رفتی، دیگه تنها ماندم
هیچ حس و حالی واسه من نماندن
وقتی که رفتی، دلم شکسته
از همه ی آدما شده خسته
روح بیمار من از دست تو تیمار نشد
چونکه این چشم دگر شاهد دیدار نشد
لحظه ی دیدن تو حادثه ای بود ولی
آه و صد حیف که این حادثه تکرار نشد
چشم زیبای تو یک دام پر از وسوسه بود
مثل من هیچکس اینگونه گرفتار نشد
بعد تو خانه ام آنگونه فرو ریخت که جام
کنج ویرانه و در گوشه ی دیوار نشد
چشم بیدار من از عشق نخوابید ولی
فکر آشفته ام از خواب تو بیدار نشد
من که با منطقت از عشق تو محروم شدم
ولی احساس من از عشق تو بیزار نشد
همیشه در دامن سیاه آسمان نجوای هزار نقطه نورانی آرامم می کرد
ستاره های نقره فام امیدی بر دل خسته ام میشد
در آن سیاهی شب مهتاب آرام و دل نواز دیدگانم را نوازش می کرد
و هر چقدر ابر تیره ی ستمگر در برابر چشمان دل ربای ماه می ایستاد
ماه دل انگیز نوازشم می کرد ااما نمی دانم امشب چرا شب سکوت خود را
شکسته و و با من غریبانه حرف می زند و با من صمیمی نیست
آرامشم را از من گرفته و یر جسم سردم تازیانه می زند
این شب ها سرد و تاریکی ست . دل من هم سرد و تاریک است
روزگاری ست که نمیدانم دل دادن سوختن است . خاکستر شدن است
نمیدانم دوست داشتن چه حس غریبی ست
چون ابر تیره ای بر چشمانم حصاری ست آهنین بر دیواره های جسم من
میدانم دوست داشتن لرزیدن ریشه های درون آدمی ست
سوز سینه است . خش خش برگ های درخت خزان است
رقص دانه های برف در نگاه داغ خورشید است ، بوی و طعم باران بهاری ست
نهایت اوج باور هاست و بهانه ی زنده ماندن و نفس کشیدن است
که این همه را با یک نگاه از یاد می برد اما امشب نگاه من به بدان سو نیست
آسمانم ساکت و آرام نیست و خلوتم بر قرار نیست . حس عجیبی دارم
امشب فضای غریبی دارم . در درونم غوغای مهیبی دارم
نمی دانم صبح کی می شود خورشید کی طلوع می کند . روز چگونه آغاز می شود
آری امشب دلم سرد است و تنم سرد است و به خود می لولم
و می پیچم و با خود می نالم
عادت دارم هر روز ، جای انگشتانم را از روی ِ شيشه ی مانيتور
پاک کنم !
آخـــر ؛ نــــوازش کــــردن عکــــس هايــــت ، " عــــادت " مــــن
اســــت
دیروز برای آخرین بار از او طلب عشق کردم
طلب بودنش...
ماندنش ...
و دیدنش را...
اما امروز
عادت می کنم
به نبودنش...
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را
نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم