زمزمه های باران
|
چه سخت .. هم ابر باشد !.....هم باران باشد ..! هم خیابان ِ خیس باشد .. امـــــا.. ... ... نه تـــــو باشی .. نه دستی برای فشردن باشد !.. نه پایی برای قدم زدن باشد و .. نه نگاهـــی برای زل زدن...! |
برای تو می نویسم....
دلم گرفته...
با تو شعرام همگی رنگ بهاره
با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره
وقتی نیستی همه چی تیره و تاره
کاش ببخشی تو خطا هامو دوباره
ای خدای مهربون دلم گرفته
از این ابر نیمه جون دلم گرفته
از زمین و آسمون دلم گرفته
آخه اشکامو ببین دلم گرفته
تو خطاهامو نبین دلم گرفته
تو ببخش فقط همین دلم گرفته
توی لحظه های من شیرین ترینی
واسه عشق و عاشقی تو بهترینی
کاش همیشه محرم دلم تو باشی
تو بزرگی اولین و آخرینــــــــــی...
فرقی نمی کند
عمودی یا افقی !
همــین که ضلـعی از چهار دیواری ام باشی
کافیــست ...
.
میتوان در کوچه های بی کسی پاسخ لبخند را با یاس داد
میتوان جای غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد
میتوان با لهجه ی سرخ دعا مدتی با آسمان خلوت نمود
میتوان با قلبی از جنس بلور شور را بر هر دلی دعوت نمود
میتوان با یاری یک پنجره مهربان گنجشک ها را دانه داد
میتوان وقتی خزان از راه رسید یک کبوتر را به کنجی لانه داد
میتوان در قلبهای پر غروب یک سحر برقی زد و خورشید شد
میتوان در غربت گرم کویرگاه آن ابری که میبایست شد
بعضی آدمهــــــا یهـو میــان . . . !
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن . . . !
یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت . . . !
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات . . . !
یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت . . . !
... ... ... بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . !
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . !
یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . . !
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم ... شاعر گشتم
گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا ...
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من
حواسَت به دلت باشد
آن را هرجایی نگذار
این روزها دل را می دزدند
بعد که به دردشان نخورد
به جایِ صندوقِ پست
آن را در سطل زباله می اندازند
و تو خوب می دانی دلی که المثنی شد ...
دیگر دل نمی شود !!!
مــــَن . . .
ايـن روزها فقط ســـُكوتـــ ميــكنم . . .
كـــِنار مــے نشينم . . .
آرام ميـــــــگيرم . . .
و يــَواش يـــَواش خودم را مــحــو ميكنــم . . .
از ذِهــטּ تو . . . از ذِهــטּ خودم . . .
اما تــو بـگو . . .
با دِلـَــــم . . . با دِلــــَت . . . چـــِه كـُنم ؟؟
یک یاد؛ یادگاری تمام عمر رفته بود
یک ساعت ایستگاه تمام دقایق شده بود
ویک مرد پاسبان دلِ تمام خستگان
اما من در این روایت
خودم را در زیر وبم تمام آوازها جستجو میکنم
واین گم شدنم را
به نام نامی زندگی صدا میزنم
وهی زندگی میکنم
ومدام میگردم
تا که شاید خویشتن گم شده خویش را
در باغچه اکنون بیابم
وبچینم میوه دیر رس باغ آرزوهای خام جوانی را
اما میدانم
نه او میرسد نه من میرسم
به فرصت رسیدن با هم بودنمان
تو با منی و من تنها هستم ،
در قلب منی و من به عشق تنهایی زنده هستم،
تو همنفسم هستی و نفسهایم عطر تنهایی را میدهد
توهمسفرم هستی و جاده زندگی رسم غریبگی را به من یاد میدهد.
تو مال منی و من مال تو نیستم،
باران منی و من کویری بیش نیستم،
انگار نه انگار بامنی ،
نشسته ای برای خودت حرف از عشق میزنی!
همیشه به یاد توام و در حسرت داشتنت،
دلگیر و سردم در روزهای نداشتنت
یک بار عاشق شدم و یک عمر برای تو
یک بار هم نگفتی دستهایم مال تو!
آن رویا از خیالم رفت و قصه آغاز شد،
همه چیز به نفع تو تمام شد
دیدی که در آینه ی چشمان خیسم ،
چشمان تو حتی یک ذره هم خیس نشد
من پر از درد بودم و خسته ،
اما دل تو حتی یک ذره هم دلگیر نشد
تو با منی و افسوس که من بی تو هستم،
انگار نه انگار که عشق تو هستم!
بودن و نبودنت فرقی ندارد،
اینکه سرد هستی و با تو بودن تنها برایم عذاب دارد
هستی و انگار نیستی ،
گاهی حتی فراموشم میکنی و از من میپرسی که تو کیستی؟
هزار درد دل ناگفته در دلم مانده و همدلم نیستی،
آنقدر اشک ریخته ام که چشمانم نمیبیند که دیگر نیستی!
نیستی و من تنها مانده ام ،
آنقدر دلم گرفته که اینجا با غمها جا مانده ام
تو با منی و من تنها نشسته ام، تو در قلبمی و من اینک یک دلشکسته ام!
کاش می دونستی چقدردلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز
کاش می دونستی
چقدردلم هوای با تو بودن کرده
کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد
بی توبودن گرفته
کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده
کاش می دانستی چقدردلواپس توام
کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام
وچقدربه حضورسبزت محتاجم
وهمیشه ازخودم می پرسم
این همه که من به توفکرمی کنم
توهم به من فکرمی کنی؟........
مدت هاست که ؛
روزه ی عشق گرفته ام !!
اذان افطارش را تو بگو . . . !