اوصاف و ویژگیهای قرآن
صراحت و قاطعیت قرآن (1)
بحث از صراحت و قاطعيت قرآن، يك بحث درون ديني است، لذا در آيينة آيات و روايات قابل بررسي است.
1. صراحت و قاطعيت قرآن در آيينة قرآن
سؤالي كه در اين جا قابل طرح است عبارت است از اين كه: آيا كل قرآن براي تمام مردم از صراحت برخوردار است و در قاطعيت هم صراحت دارد؟
تعريف صراحت و قاطعيت: صراحت يعني بيآميختگي، روشني، رك گويي، و صريح گفتن.[1]
قاطعيت يعني جدّيت لازم در بيان مطالب، دوري از رو در بايستيها در اظهار مطالب، صراحت در قاطعيت.
آن چه در اين راستا قابل بيان است، اين است كه كلّ قرآن براي همه مردم از صراحت برخوردار نيست، چرا كه قرآن شريف داراي دو دسته آيات است: 1. دستهاي از آن، محكم (محكمات)؛ 2. و دستهاي ديگر متشابه (متشابهات). از طرف ديگر قرآن داراي تأويل و بطون، مجمل و مبين، مطلق و مقيد، عام و خاص و... است كه همة مردم به آن دسترسي ندارند و از اين جهت براي همة آنان صريح نيست. قرآن شريف ميفرمايد:
«او (خداوند) كسي است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد كه بخشي از آن آيات محكمات است كه آنها اساس كتاب است، بخش ديگر متشابهات است؛ امّا كج دلان، براي فتنه جويي و در طلب تأويل، پيگير متشابهات آن ميشوند...»[2].
تفسير به معناي كشف حقيقت و پي بردن به عمق و ريشة آيات قرآن و به معناي پرده برداشتن از ظواهر قرآن ميباشد و اين، علم بزرگ و خطيري است كه فراخور همه كس نيست ولي فهميدن ظواهر آيات قرآن به طور ساده براي عموم اهل زبان ممكن است. پس شناخت كامل قرآن، تأويل و تفسير عميق و بطون آن پيش خداوند و «راسخان علم» است[3] و از اين منظر قرآن براي عموم مردم صراحت ندارد. باز قرآن شريف ميفرمايد:
«سپس كتاب (آسماني) را به گروهي از بندگان برگزيدة خود به ميراث داديم».[4]
بنابراين، فهم و شناخت واقعي و كامل قرآن و آياتش و پي بردن به حقيقت آن و تأويلاتش اختصاص به اولياي خاص و بندگان ممتاز خدا دارد و ديگران بهره و نصيبي در آن ندارد.[5]
استاد جوادي آملي در همين راستا ميفرمايد:
«قرآن كريم كه مهمترين كتاب آسماني است و بر ساير صحايف الهي، گذشته از تصديق آنها، هيمنه و سيطره و نظارت و حراست دارد: «مصدّقاً لما بين يَديه»[6] «و مُهيمناً عليه»[7] حبل ممدود خداست كه يك طرف آن كه عربي مبين است در دست مردم است و طرف ديگر آن كه منزه از وضع، لغت، اعتبار، و مبرّاي از مفهوم و معناي ذهني است نزد خداي سبحان است: «انّا جعلناه قراناً عربيّاً لعلّكُم تعقلون، و اِنه في اُمّ الكِتاب لَدينا لعليّ حكيم».[8]
اين صحيفة مهيمن با تمام بطون و تأويلها و با همه ظهور و تنزيلهايش نزد انسان كاملي چون علي ـ عليه السّلام ـ مشهود است؛ زيرا از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيده است كه يكي از مصاديق بارز آيه شريفة «قل كفي بالله شهيداً بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب»؛[9] برادرم علي بن ابيطالب است و چون معارف قرآن به طور تمام و كمال نزد علي بن ابي طالب است، معلوم ميشود علم آن حضرت به معارف قرآني از قبيل علم حصولي نيست، بلكه از سنخ علم حضوري و شهودي است و از آن جهت كه قرآن كتاب تدويني خداست و جهان خارج كتاب تكويني اوست و اين دو صحيفه كاملاً هماهنگ است، به طوري كه اگر كل قرآن به صورت آفرينش تكويني تمثل يابد همين جهان مشهود خواهد شد و جهان مشهود اگر به صورت كتاب تدويني تجلي كند، همين قرآن كريم ميشود، پس كسي است كه به همة ابعاد قرآن علم شهودي دارد به اسرار و رموز جهان تكويني نيز علم حضوري دارد.
بنابراين، قرآن كريم براي عدهاي رؤيت شهودي كه برتر از درايت عقلي و رؤيت نقلي است قايل است و بدون ترديد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و ساير امامان ـ عليهم السّلام ـ از بارزترين مصداقهاي واجد شرط رؤيت شهودي قرآن هستند.[10] پس از جهت صراحت، قرآن شريف:
1. براي همه مردم «عربي مُبين»[11] است، يعني براي همه مردم فصيح و روشن است.
2. كلّ قرآن، براي عموم مردم از صراحت برخوردار نيست.
3. كل قرآن، از نظر علم حضوري براي «راسخان علم» از صراحت برخوردار است.
امّا از جهت قاطعيت: از جهت قاطعيت، قرآن شريف هم برهان قاطع است و هم از قاطعيت برخوردار است. هر جا رسالتش ايجاب كند كه با پديدههاي اجتماعي با مطالب و با شخصيتها، با قاطعيت برخورد نمايد، با جديت و قاطعيت برخورد مينمايد و در قاطعيت از صراحت لازم برخوردار است. هر جا پاي ارزشها و «خط مرزها» به ميان آيد، قرآن شريف با قاطعيت تمام با پديدههاي اجتماعي و شخصيتهاي حقيقي و حقوقي برخورد مينمايد. به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه در مقام رسالت، از شخصيت حقوقي برخوردار است هم با قاطعيت تمام هشدار ميدهد و با «ابي لهب» هم با قاطعيت تمام برخورد مينمايد. چون قرآن شريف، نه نسبت به پديدههاي اجتماعي ترديد و ترس دارد و نه مصلحت انديشي ميكند. از اين جهت در اوج اخلاق و عرفان و ادب قرآني، در موارد لزوم قاطعانه با پديدههاي اجتماعي و شخصيتها برخورد ميكند:
1. در مورد «ابي لهب» ميفرمايد: «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ»؛[12] دستان ابي لهب زيان كردو او زيان كار شد. بريده باد دو دست ابي لهب. مرگ و ننگ بر ابي لهب در دنيا وآخرت.
2. در مورد رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: « وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالَْيمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ»؛[13] و اگر براي ما سخناني ميبست، دست راستش را ميگرفتيم، سپس شاهرگش را قطع ميكرديم.
در جاي ديگر ميفرمايد:
«وَ لَنْ تَرْضي عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصاري حَتَّي تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ ...»؛[14] يهوديان و مسيحيان هرگز از تو خشنود نخواهند شد مگر آن كه از از آيين آنها پيروي كني؛ بگو هدايت الهي هدايت است؛ و اگر پس از دانشي كه بر تو فرود آمده است، از خواستههاي آنان پيروي كني، در برابر خداوند يار و ياوري نداري.
3. در برابر وسوسه گران و بهانه جويان هم با قاطعيت برخورد ميكند و ميفرمايد:
«و چون آيات ما كه روشن است و شيوا است، بر آنان خوانده شود، نااميدواران به لقائمان به پيامبر ميگويند قرآني غير از اين بياور؛ يا اين را تغيير ده؛ بگو مرا نرسد كه از پيش خود تغيير دهم؛ جز از وحياي كه به من ميرسد، از چيزي پيروي نميكنم؛ من اگر از پروردگارم نافرماني كنم، از عذاب روز سهمگين ميترسم.»[15]
از اين قبيل آيات، فراوان است و هيچ مانعي بر سر راه قرآن شريف وجود ندارد كه جلوي قاطعيت قرآن شريف را بگيرد. هراس از تنهايي، جو سازيها، ترس و آزمندي، وابستگيهاي عاطفي و... هيچ كدام جلوي قاطعيت قرآن را نميگيرد.
2. امّا صراحت و قاطعيت قرآن از منظر روايات
قرآن كريم، كه بيان كننده دين الهي است، و امام معصوم ـ عليه السّلام ـ كه قرآن ناطق و قرآن ممثّل است هر دو صراط مستقيماند[16] و هر دو هدف واحدي را دنبال ميكنند.
امام علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «انا القرآن الناطق» و «انا كلامُ الله الناطق»[17]؛ من قرآن و سخن گوياي خداوند هستم. يعني ايشان در معرفي قرآن ميفرمايد: «و انّ القرآن ظاهرُهُ انيقٌ و باطِنُهُ عميقٌ...»[18]؛ ظاهر قرآن زيباست، باطن آن ژرف ناپيداست. عجايب آن سپري نگردد و غرايب آن به پايان نرسد؛ و تاريكيها جز بدان زدوده نشود.
در جاي ديگر ميفرمايد:
«ذلك القرآنُ فاستنطقُوهُ و لن يَنطِقَ و لكن اخبرُكم عنهُ اَلا انّ فيه علمَ ما يأتي، وَ الحديث عن الماضي...»؛[19] آن كتاب خداست قرآن، از آن بخواهيد تا سخن گويد و هرگز سخن نگويد. امّا من شما را از آن خبر ميدهم، بدانيد كه در قرآن علم آينده است و حديث گذشته است. درد شما را درمان است، و راه سامان دادن كارتان در آن است.
امام علي ـ عليه السّلام ـ در راستاي كلام خدا، از جهتي قرآن را كتاب آشكار و روشن ميداند كه فهمش براي عموم آسان است و ازجهت ديگر قرآن را عميق و درياي بيكران ميداند كه فقط «راسخان در علم» به عمق آن دسترسي دارند. از اين جهت صراحت قرآن براي عموم مردم و صراحت قرآن براي راسخان در علم روشن ميشود و مؤيد همان توضيحاتي است كه در رابطه با صراحت قرآن در قرآن گذشت.
در رابطه با قاطعيت قرآن هم ميفرمايند:
«و كتاب خدا، قرآن، در ميان شما سخنگويي است كه هيچ گاه زبانش از حق گويي كند و خسته نيست، همواره گوياست؛ خانهاي است كه ستونهاي آن هرگز فرو نميريزد؛ و صاحب عزتي است كه يارانش هرگز شكست ندارند.[20]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «همانا قرآن باز دارنده و فرمان دهنده است. به بهشت فرمان دهد و از دوزخ باز دارد.»[21]
رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده است: قرآن راهنماي گمراهي است و بينايي از هر كوري است، و سبب گذشت از لغزشها است. روشني در هر تاريكي است، در پيش آمدها (و بدعتها) پرتوي است و نگاهدارنده از هر هلاكتي است و رهجويي در هر گمراهي است و بيان كنندة هر فتنه و اشتباهي است، و انسان را از دنيا (ي پست به سعادتهاي) آخرت رساند و در آن است كمال دين شما، و هيچ كس از قرآن رو گردان نشود جز به سوي دوزخ.»[22]
در اين راستا روايات بسياري وجود دارد كه بررسي همه آنها در اين مختصر، مقدور نيست.
[1] . معين، محمد، «فرهنگ فارسي»، ج 2.
[2] . آل عمران، 7.
[3] . خويي، سيد ابوالقاسم، بيان، ج 1، ترجمة محمد صادق نجمي و هاشم زاده هريسي، دانشگاه آزاد، پنجم، 1375، ص 422.
[4] . فاطر، 32.
[5] . خويي، سيد ابوالقاسم، همان.
[6] . بقره، 98.
[7] . مائده، 48.
[8] . جوادي آملي، عبدالله، حيات عارفانه امام علي ـ عليه السّلام ـ، قم، اسراء، اول،1380، ص 35.
[9] . رعد، 43؛ بگو خداوند و كسي كه صاحب علم كتاب است، بين و شما گواه بس.
[10] . جوادي آملي، عبدالله، همان.
[11] . نحل، 103.
[12] . مسد، 1.
[13] . حاقه، 44.
[14] . بقره، 120.
[15] . يونس، 15.
[16] . تفسير موضوعي، قرآن در قرآن، ج 1، قم، اسراء، دوم، 78، ص 214.
[17] . جوادي آملي، عبدالله، حيات عارفانه امام علي ـ عليه السّلام ـ ، همان، ص 40.
[18] . نهج البلاغه، خطبه 18.
[19] . نهج البلاغه، خطبه 159.
[20] . نهج البلاغه، خطبه 133.
[21] . اصول كافي، ج 4، ح 899، ص 401.
[22] . همان
|
صراحت و قاطعیت قرآن (2)
|
|
|
| اصغر بابايي |
قرآن كتاب اندیشه و عمل(1)
اسلام دين انديشه و تفكر، و قرآن كتاب خرد، انديشه و تعقل و عمل است، هر انساني كه كمترين اطلاعي از قرآن داشته باشد و يك نگاه اجمالي به آن نموده باشد، اين مطلب را به خوبي در مييابد كه هيچ صفحه از صفحات قرآن نيست كه در آن از انديشه، فكر،تعقل، تدبر، دقت و عبرت و ... هم چنين عمل و رفتار، سعي و تلاش سخن يا سخناني به ميان نيامده باشد.
مرحوم علامه طباطبايي ميگويد: «چيزي كه قابل شك و ترديد نيست، اين مسأله است كه حيات و زندگي انسان يك حيات فكري است، بدون انديشه زندگي انسان پا نميگيرد در نتيجه هر چه انديشه صحيحتر و كاملتر باشد حيات انسان نيز دير پاتر خواهد بود، و اين حقيقت را قرآن در آيات مختلفي مانند سورة انعام، آية 122، زمر،آية 9؛ و مجادله، آيه 11 و... بيان نموده است.[1]
در قرآن كريم بيش از هزار بار از «علم» و دانش (محصول انديشه) در «ماده» و شكلهاي مختلف سخن به ميان آمده، و بيش از پنجاه نوبت به صورتهاي گوناگون از «عقل و تعقل» و مدح آنهايي كه عقل خود را به كار ميگيرند، و مذمت و سرزنش از آنهايي كه فكر و انديشه را به كار نميبندند، سخن به ميان آمده است و بيش از 17 آيه، به صراحت تمام بشريت را به تفكر و انديشه دعوت نموده، و بخش پاياني بسياري از آيات با تفكر يا تعقل و يا تذكر «لعلهم يتفكرون...»[2] خاتمه مييابد.
و افزون بر ده مورد جملة «اُنظُروا» و مشتقات آن مردم را به دقت و انديشه در سرگذشت پيشينيان و خلقت بعضي موجودات دعوت نموده و در چهار آيه صريحا مردم را دعوت نموده كه دربارة قرآن، اين كتاب انديشه، انديشه كنيد.[3] و همين طور حكم فقه و تفقه (= فهم) و... كه حكايت از فهم و انديشيدن دارد در قرآن آمده است. مرحوم طباطبايي ميگويد: «الفاظي كه در قرآن دربارة انديشه و تفكر به كار رفته و انواع آن را بيان ميكند بيش از بيست نوع است، مانند گمان، حسبان، شعور، ذكر، عرفان، فهم، فقه، درايت، يقين، فكر، رأي و نظر، زعم، حفظ، حكمت، آگاهي و خبرويت، شهادت و عيان بودن، عقل، بصيرت و... و فكر عبادت است از سير و مرور هر معلومات موجوده براي دستيابي به مجهولات.»[4]
در مورد عمل و كار و تلاش هم در قرآن آيات عديدهاي داريم، بيش 354 مرتبه، «عمل» در صورتها و شكلهاي گوناگوني به كار رفته است، و افزون بر 65 مورد عمل در كنار ايمان «آمنوا و عملوا الصالحات؛ ايمان آوردند و عمل شايسته انجام دادند»[5]. در قرآن آمده و همين طور مصداقهايي كه براي عمل شايسته بيان شد، و سرگذشتهايي كه از عملهاي نيك و نيكان بيان شده است[6] و... همه نشان از آن دارد كه اين كتاب، سراپا كتاب «انديشه و تفكر»، «عمل و تلاش» است. براي اثبات مدعاي فوق به برخي موارد عيني از آيات قرآني، در دو بخش اشاره ميكنيم:
الف. جايگاه انديشه و تفكر در قرآن: با زبانها و بيانهاي مختلفي اين امر در قرآن كريم مطرح شده است:
1. دعوت به انديشه دربارة تمام هستي:
«در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتيهايي كه در دريا به سود مردم در حركتند، و آبي كه خداوند از آسمان نازل كرده، و با آن، زمين را پس از مرگ زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايي كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانههايي است براي مردم خردمند و داراي انديشه».[7] در آية فوق در مورد تك تك موجودات هستي دعوت به انديشه و تفكر نموده، و گاهي هم به صورت جزيي برخي موجودات و مخلوقات مورد توجه قرار داده شده و فرمان ميدهد درباره آنها انديشه كنيد، مانند:
ـ انديشه دربارة قرآن: در آيات بسياري دستور ميدهد كه دربارة قرآن انديشه كنيد از جمله ميفرمايد: «آيا دربارة قرآن نميانديشند؟ اگر از سوي غير خدا بود، اختلاف فراواني در آن مييافتند».[8]
ـ انديشه دربارة انسان: «و في انفسكم افلا تبصُرون؛[9] و در وجود خود شما (نيز آياتي است براي انديشه، آيا نميبينيد ( و در آن انديشه نميكند)؟
ـ انديشه دربارة تاريخ گذشته و گذشتگان:
در بيش از ده آيه دستور داده شده كه در زمين سير و سياحت داشته باشيد، و دربارة گذشتگان و تاريخ آن انديشه و تدبر كنيد، و از وضع آنها درس بگيريد، از جمله ميفرمايد: «قل سيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبة الذين من قبل...؛[10] بگو در زمين سير كنيد (و جهان گردي داشته باشيد) و بنگريد (و انديشه كنيد) عاقبت كساني كه قبل از شما بودند چگونه بود (و سرانجام به كجا رسيدند).
امام صادق ـ عليه السّلام ـ به عنوان قرآن ناطق ميفرمايد: «... يمرّ بالخربه او بالداء فيقول اين ساكنون اين بانوك مالك لا تتكلمين؛ فكر و انديشه اين است كه هر گاه از كنار ويرانه يا خانهاي (كه از ساكنان خالي شده) ميگذرد، بگويد: ساكنان تو كجا رفتند؟ بنيان گزارانت چه شدند؟ چرا سخن نميگويي».[11]
ـ انديشه دربارة بهار: به آثار رحمت الهي (در بهار انديشه كن) و بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده ميكند، چنين كسي زندة كنندة مردگان (در قيامت)؛ و او بر همه چيز تواناست».[12]
ـ انديشه دربارة خلقت شتر و...: «افلا ينظرون الي الابل كيف خلقت...؛[13] آيا آنان به شتر نمينگرند (و دربارة آن انديشه نميكنند) كه چگونه آفريده شده است؟ او به آسمان نگاه نميكنند كه چگونه برافراشته شده، و به كوهها كه چگونه در جاي خود نصب گرديده؟! و به زمين كه چگونه گسترده و هموار گشته است؟ پس تذكر ده (و آنها را به انديشيدن وادار) كه تو فقط تذكر دهندهاي».
ـ انديشه در عسل و زنبور عسل: «از درون شكم انها (زنبورها) نوشيدني با رنگهاي مختلف خارج ميشود كه در آن شفا براي مردم است، به يقين در اين امر نشانه روشني است براي جمعيتي كه ميانديشند.»[14]. و هم چنين انديشه دربارة قصههاي قرآن[15] مثالهاي و... .
2. فقط يك پند، قيام براي خدا در پرتو انديشه: «بگو تنها شما را به يك چيز اندرز ميدهم و آن اين كه دو نفر دونفر، يا يك نفر يك نفر براي خدا قيام كنيد، سپس فكر خود را به كار گيريد، «ثم تتفكّرون»[16].
در آية فوق خمير ماية همه تحولات و دگرگونيهاي اجتماعي و اخلاقي و سياسي و فرهنگي را انديشه ميداند و بس.
پيام آورد انديشه و خرد پيامبر خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ تنها به بيان آيات اكتفا ننموده بلكه بارها ميفرمود: «فكر ساعةٍ خيرٌ من عبادةِ سنَةٍ؛ يك ساعت انديشيدن و فكر كردن از يك سال عبادت برتر است.[17] و علي ـ عليه السّلام ـ به عنوان قرآن ناطق فرمود: «مؤمن هر گاه بخواهد سخني بگويد، نخست ميانديشد، اگر نيك بود اظهار ميدارد و چنان چه ناپسند باشد، پنهانش ميكند...»[18] و امام هشتم فرمود: «.. انّما العبادة التفكر في امر الله عزوجل؛ عبادت به زيادي نماز و روزه نيست. عبادت واقعيّ تفكر در كار خداوند متعال (و اسرار آفرينش) است.[19] و ابوذر كه تربيت شده مكتبه انديشه و تفكر بود كارش انديشيدن بود «كان اكثرُ عبادة ابيذر التفكر؛ بيشترين عبادت ابوذر تفكرو انديشه بود.»[20]
3. با مردم خردمندانه سخن بگو: «ادعُ الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنه...؛ با حكمت (و استدلال منطقي) و اندرز نيكو،به راه پروردگارت دعوت نما، و با آنها به روشي كه نيكوتر است (و آنها را به انديشه وا ميدارد) استدلال و مناظره كن.»[21] همة پيامبران آمدند كه انديشة مردم را زنده كنند. علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «رسولان خود را پي در پي اعزام كرد تا وفاداري به همان فطرت را از آنان بازجويند، و نعمتهاي فراموش شده را به ياد آورند و با ابلاغ احكام الهي حجت را بر آنها تمام نمايند و توانمنديهاي پنهان شدة عقل و خردها را آشكار سازند (و آنها را وادار به انديشه نمايند).[22]
چنان كه ابراهيم در قيامش تمام تلاش خود را در بيداري انديشة مردم به كار برد و سرانجام آنها را به خود آوردند «آنها به وجدان خويش (و انديشه خود) بازگشتند و به (خود) گفتند: «حقا كه شما ستمگريد!»[23]
4. و از مردم نيز بخواه كه خردمندانه سخن بگويند: در چهار آيه از قرآن[24] از دشمنان و مشركان خواسته شده كه نتيجه انديشة خود را از طريق برهان و استدلال خردمندانة منطقي بيان دارند، از جمله ميفرمايد: «تلك امانيهُم قل هاتُوا برهانكم ان كنتُم صادقين؛ اين آرزوهاي آنها است. بگو اگر راست ميگوييد (با انديشه حرف بزنيد و) دليل خود را بياوريد.»[25]
5. سخنان را فقط با انديشه بپذيريد: «پس بندگان را بشارت ده همان كساني كه سخنان را ميشنوند و (با انديشه) از نيكوترين آنها پيروي ميكنند. آنان كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنها خردمندان (و صاحب انديشهاند)».[26]
6. تمجيد از برنامة انديشمندان: «مسلماً در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و رفت شب و روز، نشانههاي روشني براي صاحبان خردو انديشه است، همانها كه خدا را در حال ايستادن و نشستن و آن گاه كه بر پهلو خوابيدهاند، ياد ميكنند، و در سراسر آفرينش آسمانها و زمين ميانديشند (و ميگويند) بارالها اين (هستي) را بيهوده نيافريدهاي، منزهي تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار. پروردگارا هر كه را تو (به خاطر اعمالش به آتش افكني، او را خوار و رسوا ساختهاي، و اين چنين افراد ستمگر ياوري ندارند، پروردگارا، صداي توحيد را شنيديم، كه دعوت ميكرد به پروردگار خود ايمان بياوريد و ما ايمان آورديم.
[1] . علامه طباطبايي، الميزان (تهران، دار الكتب الاسلاميه، چ چهارم، 1362)، ج 5، ص 273.
[2] . نحل، 11، 69، 44؛ رعد، 3؛ زمر، 42؛ جاثيه، 13؛ اعراف، 176؛ حشر، 21؛ بقره، 219 و 266؛ آل عمران، 191.
[3] . نساء، 82؛ محمد، 24؛ مؤمنون، 68؛ ص، 29.
[4] . الميزان، همان، ج 2، ص 259 ـ 260.
[5] . عصر، 3.
[6] . آمار ذكر شده از: المعجم المفهرس، محمد فؤاد عبدالباقي، (قاهره، دار الحديث) استخراج شده است.
[7] . بقره، 164.
[8] . نساء، 82.
[9] . ذاريات، 21.
[10] . روم، 42.
[11] . شيخ عباس قمي، سفينة البحار، (چاپ قديم)، ج 2، ص 383، مادة «فكر».
[12] . روم، 50.
[13] . غاشيه، 17 ـ 20.
[14] . نحل، 67.
[15] . اعراف، 176.
[16] . سبأ، آية 46.
[17] . علامه محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، (تهران، دار الكتب الاسلاميه)، ج 6، ص 133.
[18] . نهج البلاغه، محمد دشتي، خطبه 176، ص 336.
[19] . محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، كتابفروشي اسلاميه، ج 2؛ كتاب كفر و ايمان، باب تفكر، ص 45.
[20] . سفينه البحار، (همان)، ج 2، ص 383.
[21] . نحل، 125.
[22] . نهج البلاغه، (همان)، خطبه 1، ص 38.
[23] . انبيا، 64.
[24] . بقره، 111؛ انبيا، 24؛ نمل، 64؛ قصص، 75.
[25] . بقره، 111.
[26] . زمر، 17 ـ 18.
|
تناسب آیات و سورههای قرآن(1)
اشاره
قرآن كريم از نظر بعد زيبايي شناختي در ميان همهي كتابها بينظير است. نحوهي چينش حروف، تكواژهها، عبارتها و آيهها با وزن و آهنگشان، بيشترين نقش را در آفرينش اين پديدة بيبديل هنري ايفا كرده است.
در ميان انواع تناسبي كه بين الفاظ و معاني قرآن برقرار است. تناسب بين سورهها و تناسب بين برخي از مجموعه آيات يك سوره ـ كه در مواقع مختلف نازل شدهاند ـ مورد اختلاف دانشمندان قرآن شناس است. برخي به اين قسم از تناسب قايل بوده و سخت از آن دفاع كردهاند تا جايي كه يكي از مفسران، تفسير خود را «نظم الدُّرَر في تناسب الآيات و السور» ناميده است. در مقابل، عدهاي نيز چنين تناسبي را ـ به ويژه بين سور قرآن ـ نپذيرفتهاند. هر دو انديشه بر مباني چندي مبتني است. در اين مقاله ضمن بحث از مباني طرفين و گزارش دلايل موافقان و مخالفان. از انديشهي تناسب بين همهي اجزاي قرآن جانبداري شده و به بيان تناسب بين آياتي پرداخته شده است كه به ظاهر نامتناسب مينمايند.
1. مقدمه
موضوعي كه در اين مقاله مورد بررسي قرار ميگيرد، به صورت پراكنده در بسياري از تفاسير مورد بحث قرار گرفته و با عناوين مختلفي چون تناسب و مناسبت،[1] اتصال (پيوستگي)،[2] نظم[3] و تعلّق[4] معرفي شده است.
نخستين كسي كه در مورد وجه تناسب آيات به ظاهر غير مرتبط و نيز مناسبت ميان سورههاي قرآن به بررسي جدي پرداخته است، ابوبكر نيشابوري (م 324ق) است كه در بغداد به اين بحث ميپرداخته و عالمان بغداد را به خاطر ناآگاهي از اين علم سرزنش ميكرده است. پس از وي بسياري از مفسّران به اختصار يا تفصيل در اين موضوع سخن راندهاند كه ميتوان از اينان به ترتيب تاريخ ياد كرد:
1. ثعلبي (م 427ق) در الكشف و البيان عن تفسير القرآن.
2. طبرسي (م 548م) در مجمع البيان.
3. فخر رازي (م 606ق) در مفاتيح الغيب.
4. احمد بن زبير (م 708ق)در البرهان في مناسبة ترتيب سور القرآن.
5. ابوحيان (م 745ق)در البحر المحيط.
6. بقاعي (م 885ق) در نظم الدُرر في تناسب الآيات و السور.
7. عمادي (م 982ق) در ارشاد العقل السليم الي مزايا الكتاب الكريم.
در سدههاي اخير نيز شماري از مفسران به اين بحث همت گماشته و حتّي برخي از آنها محور كار خود را همبستگي آيات و سور قرار دادهاند كه در اين ميان ميتوان به آلوسي، سيد قطب، علّامه طباطبايي، حجازي، شلتوت، مراغي، زحيلي، و حوّي اشاره نمود.[5]
در مقابل اين گروه بسياري از مفسران، به نحو شايسته، بدين مبحث نپرداخته و حتي اعتنايي به آن نداشتهاند. برخي نيز اين بحث را بيهوده و نادرست پنداشتهاند. اين عدم اعتنا را ميتوان ناشي از عوامل زير دانست:
1. اعتقاد به اجتهادي بودن ترتيب همه يا بعضي از آيات؛
2. پيچيدگي و تا حد زيادي ذوقي بودن موضوع بحث.
در اين مقاله ضمن اشاره به انواع ارتباط بين اجزاي قرآن و نظريههاي موافقان و مخالفان، به بيان ارتباط بين آياتي ميپردازيم كه به ظاهر غيرمرتبط هستند. اگرچه نميتوان به يقين گفت كه آنچه به ذهن ما خطور ميكند تنها وجه يا وجوه ارتباط اين آيات است، ولي دستكم ميتواند پاسخگوي انتقادهاي عدهاي باشد كه آشكار نبودن ارتباط ميان بعضي از آيات مجاور را دليل بر تحريف قرآن و يا حتي عدم نزول آن از سوي خداوند دانستهاند: «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ» «سجده (23)، 2»
2. نظريههاي مختلف در باب ارتباط اجزاي قرآن
مسألهي لزوم ارتباط و يا عدم لزوم ارتباط از ديرباز مورد اختلاف بوده است؛ عدّهاي همچون شوكاني منكر وجود اين ارتباطاند؛[6] آلوسي ارتباط هر آيه را با ماقبل در جايي لازم ميداند كه بر ماقبل عطف شده باشد؛[7] علّامهي طباطبايي نيز موجب ارتباط را تنها در سورههايي ميداند كه يكباره نازل شدهاند و يا در آياتي كه پيوستگي آنها روشن است.[8]
به عنوان نمونه، شوكاني چنين ميگويد:
«نزول قرآن برحسب حوادث مختلف ميباشد كه اين وقايع با هم متفاوت و گاهي منتاقض است، پس آيات نيز به سبب آنها با هم اختلاف دارند و سخن گفتن در مورد تناسب آيات سبب ميشود كه افراد نادان و يا مغرض تصور كنند كه بلاغت و اعجاز قرآن به ظهور اين تناسب بستگي دارد، چنانچه او اين ظهور را نبايد به عيبجويي ميپردازد... .»[9]
در جواب بايد گفت: همنشيني مطالب متضاد از نظر موضوع با فرضيهي تناسب آيات مغايرتي ندارد، براي مثال، مدح و سرزنش با هم تضاد دارند ولي بيان آن دو در كنار هم نه تنها پسنديده است، بلكه هريك مورد تأكيد قرار ميگيرد، به همين دليل گفتهاند «تُعْرَفُ الْاَشْيَاءُ بِأَضْدَادِهَا». همچنين تعداد نسبتاً كمي از آيات هستند كه وجه يا وجوه ارتباطشان آشكار نيست كه با اندكي تأمّل ميتوان حداقل، عدم امكان ارتباط اين آيات را نفي كرد و اگر شرط بيان مطالب، عدم برداشت ناصحيح فرد مغرض يا نادان باشد پس بايد تمامي آيات متشابه از قرآن حذف شود. در ضمن، يافتنن وجه مناسبت ميان آيات به ظاهر غيرمرتبط، انگيزهاي براي تعمّق و تدبّر انسان در آيات الاهي ميباشد. نيز از مزاياي كلام بليغ، استفادهي بيش از يك معناست.
بيگمان خداوند حكيم و خبير پيش از وقوع حوادث مختلف بر آنها آگاهي داشته و در بيان مطالب برترين روشهاي بلاغت را ميپيمايد.
به طور كلي، سخنان منكران وجود ارتباط بين اجزاي قرآن با دو اشكال روبهرو است كه بايد به آن پاسخ گويند. اين دو اشكال عبارتند از:
1. قرآن مجموعهاي به هم پيوسته و واحد بوده است كه نزول تدريجي آن بر اساس حكمتهايي صورت گرفته است: « وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النَّاسِ عَلي مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً» «اسراء (17)، 106» بنابراين نبايد تدريجي بودن نزول قرآن موجب آن شود كه اين پيوستگي مورد غفلت قرار گيرد.
2. ميان وجود ارتباط با آگاهي از ارتباط، تفاوتي قايل نشدهاند. چه بسا بين برخي از آيات، ارتباط وجود داشته باشد، ولي ما موفق به فهم آن نشده باشيم.
3. انواع ارتباط بين اجزاي قرآن
ارتباط ميان اجزاي قرآن را ميتوان به چندين صورت فرض كرد. در اين جا ضمن شمارش آنها، براي هريك نمونهاي ذكر ميكنيم.
3 ـ 1. ارتباط ميان اجزاي يك آيه: طبيعي است كه ميان اجزاي يك آيه ارتباطي باشد و در مواردي چون آيهي 26 سورهي رعد كه ظاهراً بين «اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ» با آيهي قبل و ديگر بخشهاي آيه به ظاهر ارتباطي وجود ندارد، وجوه ارتباطي را ميتوان در نظر گرفت.
3 ـ 2. ارتباط ميان آيات يك سوره با ابتداي آن: ارتباط آيات 127 سورهي نساء: «وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ...» و آيه 176: « يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ...» را با آيات 1 تا 13 اين سوره، ميتوان به عنوان نمونهي اين نوع ارتباط ذكر كرد.
3 ـ 3. ارتباط ميان آيات مجاور در يك سوره: همانند آيات سورهي حمد و يا سورهي ناس.
3 ـ 4. ارتباط بين آيات غيرمجاور در يك سوره: مانند آيات 48 و 123 در سورهي بقره.
3 ـ 5. ارتباط ميان ابتداي يك سوره با انتهاي سورهي قبل: مانند ابتداي سورهي حديد (57) و انتهاي سورهي واقعه(56).
3 ـ 6. ارتباط بين بخشي از يك سوره با ابتداي سورهي بعد: مانند آيات 7 و 8 سورهي محمّد (47) و آيات ابتداي سورهي فتح (48).
3 ـ 7. ارتباط ميان بخشي از يك سوره با بخشي از سورهي بعد: نمونهي اين ارتباط در سورهي 27 (آيات 7 تا 14) و سورهي قصص (28) ـ آيات ابتداي سوره تا آيهي 48 و آيات 76 تا 82 ـ مشاهده ميشود.
3 ـ 8. ارتباط بين بخشي از يك سوره با سورهي بعدي: مانند آيهي 2 سورهي عصر (103) و سورهي همزه (104).
3 ـ 9. ارتباط ميان بخشي از يك سوره با سورهي ديگر: مانند سورهي هود (11) ـ آيات 25 تا 48 ـ و سورهي نوح(71).
3 ـ 10. ارتباط بين بخشي از يك سوره با بخشي از سورهي ديگر: اين نوع ارتباط براي نمونه ميان آيات 10 تا 11 سورهي حديد (57) با آيات 16 و 17 سورهي تغابن (64) مشاهده ميشود.
3 ـ 11. ارتباط ميان يك سوره با سورهي ديگر: براي نمونه ميان سورهي ضحي (93) با انشراح (94) به حدي كه برخي گفتهاند: ممكن است اين دو سوره جمعاً يك سوره باشد.
4. برخي از وجوه ارتباط آيات
وجوه گوناگوني از ارتباط بين آيات و اجزاي قرآن كريم وجود دارد كه در اين جا برخي از مهمترين آنها را برميشمريم.[10]
4 ـ 1. تأكيد ماسبق: براي نمونه در آيات 5 و 6 سورهي انشراح (94) ملاحظه ميشود: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِيُسْرا».
4 ـ 2. تفصيل و تشريح مطالب گذشته: مانند آيات 17 تا 19 سورهي ذاريات (51) كه ويژگيهاي محسنين را كه در آيهي 16 از آنها ياد شده، تشريح مينمايد.
4 ـ 3. بيان مصداق ماسبق: آيات 7 و 8 سورهي عنكبوت (29) نمونهاي از اين نوع ارتباط است.
4 ـ 4. تعليل مطلب در گذشته: در آيات 41 و 48 سورهي واقعه اين ارتباط را ميتوان مشاهده كرد.
4 ـ 5. تبيين مجمل: براي مثال آيهي 74 سورهي حجر (15) مبيّن آيهي 173 سورهي شعراء (26) است.
4 ـ 6. تقييد مطلق: براي مثال آيهي 127 سورهي بقره (2) كه مقيّد آيهي 5 سورهي مائده (5) ميباشد.
[1] . از تعابيري است كه فخر رازي در اين مورد به كار برده است. ر.ك: مفاتيح الغيب، ج 3، ص 222 و... . ابوحيان نيز در البحر المحيط اين تعبير را به كار گرفته است.
[2] . تعبيري است كه طبرسي در مجمع البيان آن را به كار برده است. فخر رازي نيز در برخي موارد از آن استفاده نموده است. ر.ك: مفاتيح الغيب، ج 12، ص 104.
[3] . عنوان اين مبحث در مجمع البيان بوده و فخر رازي هم در مفاتيح الغيب از اين تعبير استفاده نموده است.
[4] . فخر رازي در پارهاي موارد از اين تعبير استفاده نموده است. ر.ك: مفاتيح الغيب، ج 22، ص 121 و 123 و... .
[5] . آلوسي: روح المعاني؛ سيد قطب: «في ضلال القرآن» و «التصوير الفني في القرآن»؛ علّامه طباطبايي: الميزان في تفسير القرآن؛ حجازي: التفسير الواضح و الوحدة الموضوعية؛ شلتوت: «تفسير القرآن الكريم» و «الي القرآن الكريم»؛ مراغي: تفسير المراغي؛ زحيلي: التفسير المنير؛ سعيد حرّي: الاساس في التفسير.
[6] . شوكاني: فتح القدير: ج 1، ص 72 و 73.
[7] . آلوسي: روح المعاني، ج 1، ص 206 و ج 18، ص 218.
[8] . محمد حسين طباطبايي: الميزان في تفسير القرآن، ج 6، ص 150.
[9] . شوكاني: پيشين، ص 73.
[10] . ر.ك: عباس همامي: چهرهي زيباي قرآن، اصفهان، انتشارات بصائر، 1375ش، ص 43 ـ 47.
تناسب آیات و سورههای قرآن(2)
4 ـ 7. تخصيص عام: نمونههاي اين وجه زياد است، مثل آيات 2 و 3 سورهي عصر (103).
4 ـ 8. تنظير و تمثيل: تمثيل در قرآن زياد به كار رفته است، مانند آيهي 21 سورهي (59) كه دلهاي كافران را از سنگ هم سختتر بيان ميكند.
4 ـ 9. ذكر متضاد ماسبق: همانند آيات 1 تا 17 سورهي مطفّفين (83) كه ابتدا از كمفروشان و بدكاران و سپس دربارهي نيكوكاران مطالبي ذكر ميشود.
4 ـ 10. استطراد، حسن تخلص و حسن مطلب و انتقال: آيهي 26 سورهي اعراف (7) نمونهاي از استطراد است كه به مناسبت ذكر لباس ظاهري، از لباس معنوي تقوا ياد شده است.
5. قاعدهي كلي براي شناخت ارتباط
روش كلي مفيد براي اين شناخت، بررسي غرض كلي سوره و در نتيجه بررسي و دستهبندي مقدمات بيواسطه و باواسطه ميباشد.[1]
محمد محمود حجازي دربارهي ذكر آيات مختلف پيرامون يك موضوع در سورههاي گوناگون ميگويد كه بين اين معاني ارتباط تامّي وجود دارد و چنين نتيجه ميگيرد:
هر سوره داراي وحدت كامل و هدف واحد و اغلب پيگير اغراض مختلفي است كه براي رسيدن به هدف خود از نظر لفظ، سياق، فواصل و كلمات پاياني آيات سرشت خاصي دارد.
موضوع سوره ـ كه نياز سوره به آن قطعي است ـ تناسب كاملي با آن سوره دارد؛ موضوعي كه در سورههاي مختلف تكرار ميشود با آن سوره مناسبت دارد و نيز هيچ داستاني در يك سوره تكرار نشده است. حجازي آيهي 72 سورهي حجر (15) را مثال ميزند و ميگويد: «با وجود اين كه آيه 87 ـ بنا به نظر بعضي از دانشمندان ـ مدني بوده و در ميان آيات مكّي قرار گرفته است، هيچگونه ناهمگوني با آيات ديگر ندارد و هنگام تلاوت اين سوره گويي كه يكباره نازل شده است».[2]
با توجه به اهميت بحث تكرار يك موضوع در سورههاي مختلف، مناسب است به بيان نمونهاي بپردازيم.
5 ـ 1. داستان حضرت نوح ـ عليه السلام ـ در دو سورهي يونس صافات
نام حضرت نوح ـ عليه السلام ـ در بيست و هشت سوره و چهل و سه بار آمده است، اكنون آن را در دو سورهي يونس و صافات بررسي ميكنيم.
الف: سوره يونس
1. در آيهي 1 و 2 برخي آيات ديگر اثبات نبوّت پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ و حقانيت آيات الاهي و حسادت دشمنان و نيز در آيهي 29، 62، 65 و برخي از آيات ديگر توكل بر خدا و عدم هراس از دشمنان دين خدا بيان شده است. همهي اين مطالب در مورد نوح ـ عليه السلام ـ در آيهي 71 آمده است.
2. برائت پيامبر از كفّار و اعلام بينيازي از آنان در آيات 41 و 58 و بعضي ديگر از آيات، و نيز اثبات وحي و بيان استواري پيامبر در طريق ارائه شده از سوي خدا در آيهي 15 و برخي آيات ديگر مطرح شده است، همين مطالب نيز در آيهي 72 دربارهي نوح ـ عليه السلام ـ مطرح ميگردد.
3. تكذيب پيامبر توسط كفّار، ياري مؤمنان از سوي خداوند و اختصاص سرانجام نيكو به آنان، در آيهي 64 و بعضي آيات ديگر بيان شده كه در آيهي 73 در خصوص حضرت نوح ـ عليه السلام ـ و مردم او نيز اين مطالب آمده است. در آيات پس از 73 مناسبت بخش مطرح شده از داستان نوح ـ عليه السلام ـ با هدف كلي سوره را ميتوان مشاهده كرد.
ب: سورهي صافات
با توجه به اين كه اين سوره در مقام بيان مراحل دعوت به توحيد و ويژگيهاي برجستهي پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ ميباشد از آيات 75 تا 82 اين سوره شخصيت حضرت نوح ـ عليه السلام ـ محور سخن قرار گرفته است. در آيات بعدي نيز كه از پيامبران ديگر سخن به ميان آمده، محور كلام بيشتر شخصيت و ويژگيهاي پيامبران ـ عليهم السلام ـ است، نه مطالب ديگر.
داستان نوح ـ عليه السلام ـ در سورههايي كه از آن حضرت ياد شده است، با توجه به هدف سوره ميباشد.[3] بنابراين ذكر هر آيه در هر سوره و در هر جاي آن كاملاً مناسب با آيات مجاور و هدف كلي سوره است. هرچند گاهي اين همگوني آشكار نيست و شايد ناسازگاري به نظر آيد ولي اين ناسازگاري بدوي و ظاهري است، زيرا سخنان بليغ همواره و در عين داشتن معاني آشكار، نكات دقيقي را در خود جاي ميدهد، كه تنها با تدبّر و تأمّل به دست ميآيد.
6. بررسي آيات به ظاهر غيرمتناسب در سورهي بقره[4]
اين آيات بر دو گونهاند:
1. آياتي كه ارتباط آنها با آيات پيش از خود پس از كمي دقّت و بررسي مشخص ميشود.
2. آياتي كه تشخيص ارتباط آنها به آساني ممكن نيست و نميتوان گفت قطعاً مقصود خداوند از اينگونه ترتيب چنين و چنان است.
6 ـ 1. بقره، آيهي 30
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون»
وجوه ارتباط
در آيات 28 و 29، نخستين نعمت خداوند (آفرينش) بر ما و سپس عطاي نعمتهاي ديگر، با ذكر داستان آدم ـ عليه السلام ـ ، بيان ميشود و نيز با سخن از زندگاني و مرگ و آفرينش اين جهان، ما را به قدرت خداوند بر بعث رهنمون ميسازد. سوره با سخن از پرهيزكاران و كافران آغاز شده، گويي كه خدا ميفرمايد: پيمان پيروي از هدايت من از آغاز وجود داشته است (آيهي 2 و 6). بنابراين امر (اُعبدوا) و نهي (فلاتجعلوا) در آيات 21 و 22 و نيز (اسجدوا) در آيهي 34 و (لاتقربا) در آيهي 35 را كنار هم مييابيم، پس داستان آدم ـ عليه السلام ـ بدين منظور آمده است تا ضرورت التزام به اطاعت از فرمان خدا و دوري جستن از آنچه نهي فرموده را مسجّل گرداند.
6 ـ 2. بقره، آيهي 40
«يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِي»
وجوه ارتباط
1. پس از داستان آدم ـ عليه السلام ـ و ذكر جانشيني او، سرگذشت بنياسرائيل به عنوان يك نمونهي تاريخي بيان ميشود.
2. در آيات 21 تا 24: «يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي» به موعظهي كافران اهل كتاب، تحت عنوان عموم مردم ميپردازد.
3. بنابراين آيهي 40 دعوت خاص پس از دعوت عام ميباشد و انتخاب گروه يهود بدين سبب است كه آنها از كهنترين امتها و حامل كتب آسماني هستند و نيز كينهتوزترين مردم نسبت به مسلمانان بودهاند. اسلام آوردن آنها حجتي قوي بر نصارا و پيروان ديگر مذاهب است.
تذكر: شايسته است دربارهي شباهت ميان داستان آدم و بنياسرائيل نكاتي خاطرنشان شود.
الف: نسيان عهد آدم (20 / 115) و نقض ميثاق بنياسرائيل (2 / 84 و 85).
ب: تكريم آدم در برابر ملائكه (2 / 34) و تفضيل بنياسرائيل (2 / 47).
ج: محروميت آدم از بهشت (2 / 36) و محروميت بنياسرائيل از سرزمين مقدّس موعود (5 / 26).
6 ـ 3. بقره، آيهي 124
«وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»
در ادامهي احتجاج با اهل كتاب (از آيهي 40 تا 123)، ادّعاي آنان كه از تبار ابراهيم ـ عليه السلام ـ و جانشين او هستند و بنيان دين اسلام (يعني دين حنيف) ذكر ميگردد. پس از خردهگيري از گمراهان كه عمدهي آنان از نسل ابراهيم ـ عليه السلام ـ بودند به اثبات اسلام پرداخته است.
داستان ابراهيم ـ عليه السلام ـ كه عطف بر سرگذشت امت بنياسرائيل شده، نيز دعوت به آيين اسلام و ترك تعصّب در دين ميكند و اينكه سزاوار است مدعيان تبار ابراهيم ـ عليه السلام ـ بيش از همهي مردم از شريعت وي پيروي نمايند، لذا ارج نهادن به كعبه بر آنان لازم است.
پس از ذكر داستان آدم ـ عليه السلام ـ و بنياسرائيل ـ كه راه راست به آنها ارائه شد ولي منحرف شدند ـ داستان ابراهيم ـ عليه السلام ـ به عنوان نمونهاي كامل از هدايتشدگان و جانشينان خدا در زمين عرضه ميشود.
با دقّت در آيهي 30 و 124 در داستان آدم و ابراهيم ـ عليهما السلام ـ مشاهده ميشود كه تعبير به «قرار داده شدن از طرف خدا» شده است و نيز پيش از سخن از آدم ـ عليه السلام ـ ، به توحيد دعوت شده (آيهي 20 و 21). در اين داستان نمونهي والاي توحيد كه در ابراهيم، اسماعيل، اسحاق و يعقوب ـ عليهم السلام ـ تجلّي يافته است، ارائه ميشود.
6 ـ 4. بقره، آيهي 158
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيم»
وجوه ارتباط
1. از آيات 154 تا 157 نكاتي در خصوص امتحان از بندگان، شكيبايان و جهاد ياد شده است. در اينجا نيز مطرح ميشود كه از جملهي اين امتحانها حج (به خصوص سعي ميان صفا و مروه) و بعضي از اعمال دشوار حج نيازمند شكيبايي ميباشد، ضمن اينكه حج و جهاد با هم سازگارند و هر دو فريضه نياز به تنفرسايي و هزينهي مال دارند.
2. سعي ميان صفا و مروه نيز يكي از مصاديق شكر خداست كه در آيهي 152 فرمود: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ» در آخر همين آيه نيز بار ديگر مسألهي شكر مطرح ميشود.
3. در داستان ابراهيم ـ عليه السلام ـ سخن از خانهي خدا (آيهي 127) و دعاي «اَرِنَا مَنَاسِكَنَا» (آيهي 128) و سپس قبله و تغيير آن ـ كه اتمام نعمت بر مسلمانان است ـ طي آيات 142 تا 150 ميباشد و بار ديگر خانهي خدا و مراسم سعي يادآوري ميشود تا گمان نشود فقط بزرگداشت خانهي خدا از شعاير است، بلكه در منطقهي حرم موارد ديگري از شعاير نيز وجود دارد.
[1] . سيوطي: معترك الاقران، ج 1، ص 49؛ الاتقان، ج 3، ص 376 به نقل از يكي از متأخران.
[2] . الوحدة الموضوعية في القرآن الكريم، دار الكتب الحديثه، ص 24، 52، 53 و 112.
[3] . ر.ك: عباس همامي: چهرهي زيباي قرآن، ص 57 ـ 59.
[4] . ر.ك: همان، ص 67 ـ 165.
تناسب آیات و سورههای قرآن(3)
6 ـ 5. بقره، آيهي 168
«يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالاً طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»
وجوه ارتباط
1. پس از تبيين توحيد و دلايل آن (آيات 163 و 164) سخن از مؤمنان و مشركان و راه و رسم شرك و نتايج آلودهي آن (آيات 165 تا 168)، در اين آيه خاطرنشان ميشود كه معصيت گنهكار و كفر كافر در قطع احسان الاهي نقش هميشگي ندارد. خداوند خالق و رزاق در اين آيه به امور پاكيزه و سودمند و حلال فرمان ميدهد ـ كه طاعت انسان متوقف بر آن است ـ و يادآور ميشود تنها هموست كه تشريع نموده و حلال و حرام را مشخص ميكند. بدينسان تشريع و مسألهي عقيده پيوندي ناگسستني مييابد.
2. در آيات 168 تا 174 گوشزد ميشود كه حلال شمردن خوردنيهاي حرام، همگام با شيطان و تقليد از راه و رسم نادرست پدران، همگي از مظاهر شرك است.
تذكر: با توجه به آيات بعد (به خصوص آيهي 174) نزول آيه دربارهي عبدالله بن سلام و اشخاصي همانند وي تقويت ميشود.
6 ـ 6. بقره، آيهي 238
«حافِظُوا عَلَي الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطي وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ»
اين آيه از جمله آياتي است كه با ماقبل خود كاملاً غيرمرتبط مينمايد، بدين لحاظ برخي مفسّران وجوه ضعيفي براي ارتباط آن ذكر كردهاند.
حال به طرح احتمالات قابل قبول ميپردازيم:
1. خداوند حكيم پس از بيان بسياري از احكام زناشويي مانند «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّي يُؤْمِنَّ» (آيات 221 تا 227) با ذكر اين آيه، به نماز كه حلقهي اتصال او با بندهاش است، فرمان ميدهد. وقتي كه در حال خوف به مداومت بر نماز امر ميشود مسلماً به طريق اولي در حالت اشتغال به روابط و مسايل زناشويي نيز چنين است.
2. در آيات قبل به اطاعت از دستورات الاهي تشويق شده و در اين آيه به مداومت بزرگترين طاعات فرمان داده ميشود.
3. فرمان به مداومت بر نماز پس از تشويق به گذشت و نهي از فراموشي نيكي بدين جهت است:
الف: برقراري پيوند ميان بزرگ داشتن فرمان خدا و مهرباني با بندگانش؛
ب: آماده ساختن جان انسان براي رسيدن به مكارم اخلاق.
4. بيان آيات مداومت بر نماز در ميان احكام خانواده بدين جهت است:
الف: انسان نياز به محرّكي دارد كه او را به ياد خدا انداخته تا از ستم و تجاوز در مسايل خانوادگي به خصوص طلاق ـ كه معمولاً كينهانگيز ـ دور بماند و به عدل و نيكي بپردازد.
ب: طاعت خداوند در احكام زناشويي نيز از جنس طاعت او در اقامهي نماز (يعني احكام عبادت) است.
ج: پس از طلاق ممكن است كسي به روابط نامشروع روي آورد، لازم است عاملي بازدارنده در مقابل او نهاده شود و اين عامل نماز است.
6 ـ 7. بقره، آيهي 243
«أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَي النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُون»
وجوه ارتباط
1. با توجه به اينكه آيهي قبل سخن از ظهور نشانههاي خداوند قادر است، در اين آيه قدرت خدا ذكر ميشود.
2. طبق عادت قرآن پس از ذكر بخشي از احكام، داستاني براي پند، فرمانبرداري و ترك عناد شنونده بيان ميشود./
3. پس از طرح احكام خانواده (طي آيات 220 تا 224)، احكام جهاد و دفاع از امّت و مقدسات ذكر ميشود زيرا استحكام خانواده منوط به صيانت جامعه است.
تذكر: با توجه به مجموع روايات، برخي گفتهاند: اين آيه زمينهساز آيهي 244 (وقاتلوا في سبيل الله...) است تا بدينوسيله مسلمانان به جهاد تشويق شده و براي شهادت آمادگي داشته باشند.
6 ـ 8. بقره، آيهي 254
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ»
وجوه ارتباط
1. طي آيات گذشته به جهاد با جان تشويق شده است: «أَلَمْ تَرَ اِلَي الْمَلَاِ...» (آيات 246 تا 253) و اين آيه به جهاد با مال و انفاق آن فرا ميخواند.
2. پس از بيان داستان امتهاي پيشين (آيات 243 تا 253) كه حقانيت رسالت پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ ثابت ميشود، در اين آيه به فرمانبرداري از دستورات الاهي (كه يكي از آنها انفاق است) تشويق ميشود.
تذكر: در آيات 244 و 245 نيز جهاد و انفاق بلافاصله پس از يكديگر مطرح شدهاند.
6 ـ 9. بقره، آيهي 261
«مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ اللهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»
وجوه ارتباط
1. در آيات گذشته شواهدي بر بعثت بيان گرديده است (آيات 259 و 260). در اين آيه يكي از كارهايي كه انجام آن براي روز قيامت سودمند است، ذكر ميشود.
2. اين آيه از «اضعافاً كثيرة» (در آيهي 254) رفع اجمال ميكند و بين اين دو آيه شواهدي براي اثبات قدرت خداوند بر بعث ذكر ميگردد تا تكليف به انفاق پسنديده باشد.
3. اين تمثيل اشاره به قدرت عظيم خداوند است كه ميتواند مردگان را زنده كند و نيز مؤكّد مفهوم آيات 259 و 260 ميباشد.
4. در آيهي 257 خداوند بيان فرمود كه وليّ مؤمنان است و در مقابل آن، «طاغوت» وليّ كافران ميباشد در اين آيه دربارهي انفاق مؤمن تمثيلي بيان شده كه در آيهي 264 ـ در مقابل آن ـ دربارهي انفاق كافر نيز تمثيلي به كار ميگيرد.
7. نتيجه
از آنچه گفتيم نكات زير به دست ميآيد:
1. تناسب بين آيات و سورههاي قرآن از شاخههاي علوم قرآني است كه قرآنپژوهان در آن اختلاف نظر دارند.
2. توفيقي بودن جمع و ترتيب آيات و سورههاي قرآن، از مباني تناسب بين اجزاي قرآن است.
3. بايد بين عدم وجود تناسب و عدم فهم آن، تفكيك قايل شد. چه بسا مواردي كه بين اجزاي قرآن تناسب وجود دارد، امّا هنوز كسي به كشف آن نايل نشده است.
قرآن در آينة پژوهش2 ـ عباس همامي
جهانی و جاودانگی قرآن
«جهاني بودن دين اسلام» از ضروريات اين آيين الهي است. اسلام، به منطقه جغرافيايي خاصي محدود نيست و بر همين اساس، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به سران كشورهايي مانند: روم، ايران، مصر و... نامه نوشتند و همه را به پذيرفتن دين اسلام دعوت كرده و از پيامدهاي كفر، برحذر داشتند، اگر دين اسلام، جهاني نبود، چنين دعوت عمومي انجام نميگرفت و ساير اقوام و امتها هم عذري براي عدم پذيرش ميداشتند.
آيات قرآن نيز دين اسلام را يك دين جهاني و فراگير ميداند؛ چنانكه ميفرمايد: «ان هوالاّ ذكر للعالمين»[1] در اين آيه تأكيد شده است كه قرآن براي جهانيان نازل شده است. در آيه ديگر از پيروزي دين جهاني اسلام، بر همه اديان خبر داده و ميفرمايد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ؛[2] او كسي است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همة اديان غالب سازد.»
براي جاوداني بودن قرآن كريم و دين مبين اسلام نيز دلايل فراواني وجود دارد كه بعضي از آنها عبارتند از:
1. تازگي و اثربخشي قرآن در همه زمانها: قرآن كتابي است كه براي يك زمان نازل نشده است و الا باگذشت زمان، همة رازهاي آن كشف ميشد و جاذبه و تازگي و اثربخشي خودش را از دست ميداد؛ حال آنكه ميبينيم زمينه تدبر وتفكر و كشف جديد، هميشه براي اين دريا
ي بيكران و مفاهيم بلند آن وجود دارد.
اين نكتهاي است كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ آن را توضيح دادهاند. پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرموده است: «مثل قرآن، مثل خورشيد و ماه است و مثل آن دو هميشه در جريان است» (پس با گذشت زمان كهنه نميشود.)
امام رضا ـ عليه السّلام ـ نقل كردهاند كه از امام جعفرصادق ـ عليه السّلام ـ پرسيدند: چه سري است كه هرچه زمان بيشتري بر قرآن ميگذرد و هرچه بيشتر تلاوت ميشود بر طراوت و تازگيش افزوده ميگردد؟
فرمودند: براي اين كه قرآن تنها براي يك زمان و نه زمان ديگر و براي يك مردم و نه مردم ديگر، نازل نشده؛ بلكه براي همة زمانها و همة مردم نازل شده است. بنابراين، خداوند متعال قرآن را طوري ساخته كه در هر زمان و با وجود همه اختلافهايي كه در انديشههاي مردم به چشم ميخورد، بر زمانها و افكار پيشيگيرد و در هر عصري مفاهيم تازهاي از معارف بلند آن كشف شود.[3]
2. احكام اسلام در فطرت و نهاد بشر جاي دارد؛ لذا ماندگار است:
قرآن كريم، احكام الهي را در نهاد بشر ميداند و ميفرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[4] توجه خويش را به سوي دين حقگرايانه پايدار و استوار كن، به همان فطرتي كه خدا مردم را بر آن آفريده است»، پس طبق اين آيه شريفه، احكام قرآن منطبق بر فطرت بشر بوده، هميشه باقي است.
3. احكام اسلام و قرآن بيان كنندة همة خواستهاي بشر است:
قرآن كريم، در اين زمينه فرموده: «نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدي وَ رَحْمَةً وَ بُشْري لِلْمُسْلِمِينَ؛[5] و اين كتاب را كه روشنگر هر چيز است و براي مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگري است، بر تو نازل كرديم.»
هرچند كه قرآن كريم، كتاب تربيت و انسانسازي است، ولي در آن همه چيز بيان شده و در آيات مختلفش پرده از روي قسمتهاي حساسي از علوم و دانش برداشته است.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: «خداوند در قرآن هرچيزي را بيان كرده است؛ به خدا سوگند چيزي كه نياز مردم بوده است كم نگذارد تا كسي نگويد: «اگر فلان مطلب درست بود در قرآن نازل ميشد»؛ آگاه باشيد همه نيازمنديهاي بشر را خدا در آن نازل كرده است.[6]
در روايت ديگري از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است: «در اين (قرآن) اخبار شما و اخبار گذشتهها و اخبار آيندهها و اخبار آسمان و زمين است و اگر كسي علمش را ميداند شما را به آنچه در قرآن است، خبر دهد تعجب خواهيد كرد.»[7]
امام خميني(ره) دربارة جامعيت قرآن ميفرمايد: «قرآن مخزن همه علوم است.»[8] البته نبايد اين مطلب را از نظر دور داشت كه اسلام داراي دو نوع احكام و مقررات است:
1. احكام و مقررات ثابت كه بر اساس آفرينش انسان و مشخصات ويژة او استوار است مانند يك قسمت از مقرراتي كه عبوديت و خضوع انسان را نسبت به پروردگارش مجسم ميكند و يا كليات مقرراتي كه با اصول زندگي انسان اعم از غذا، مسكن، ازدواج و... مربوط است و با دلايل ياد شده ثابت شد كه انسان براي هميشه به اجراي آنها نيازمند است.
2. مقررات و احكامي كه جنبة موقتي يا محلي و يا جنبة ديگري داشته و قابل تغيير است و به حسب مصالح مختلف زمانها و مكانها اختلاف پيدا ميكند كه به عنوان آثار «ولايت عامه» مطرح است و به نظر نبي اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و جانشينان و منصوبين از طرف ايشان ـ عليهم السّلام ـ و علماي دين وابسته است.[9]
[1] . سورة تكوير، آية 27.
[2] . سورة صف، آية 9.
[3] . ميزان الحكمة، محمدي ريشهري، ج8، ص70، ح16135، مركز نشر اسلامي.
[4] . سورة روم، آية 30.
[5] . سورة نحل، آية 89.
[6] . نورالثقلين، ج3، ص74.
[7] . اصول كافي، ج2، ص564، دارالتعارف.
[8] . صحيفة نور، رهنمودهاي امام خميني(ره).
[9] . ر.ك: فرازهايي از اسلام، علامه طباطبايي، ص47ـ69، نشر جهانآرا، در ساحل انديشه، آيت الله سبحاني، ص140، نشر توحيد.
محمود نياكان
هم سویی معارف باطنی قرآن
همان طور كه از لحاظ صنعتِ فصاحتْ و بلاغتْ و هنر ادبي، واژگان قرآن هم آواي هم است و از لحاظ مبادي تصوّريْ[1] مفاهيم الفاظ قرآن هم سوي يكديگر است و از جهت مبادي تصديقي[2]، مقاصد آيات قرآن هم سان هم است و بالاخره از جنبه تفسير ظاهر، مطالب قرآن مُفسِّر يكديگر است، از جهت باطن نيز همة معارف قرآني در همة مراحل باطني آنْ هم سوي يكديگر بوده، مُفَسّر يكديگر است و هرگز اختلافي بين باطنها و مراحل دروني قرآن وجود ندارد؛ زيرا مراحل دروني آن مانند مظاهر بيروني آن كلام خداست و اگر از نزد غير خدا تنزّل مييافت حتما با هم اختلاف داشتند؛ بنابراين، سراسر مطالب قرآن از همه جهت هماهنگ است؛ يعني، هم ظاهرها با هم، هم باطنها با هم، هم پيوند هر ظاهر با باطنِ برتر از خود همچنان محفوظ است. از اين جا معلوم ميشود كه اگر سير عمودي تفسيري بهرة مُفَسِّر درونبين شود، چنانكه اهل بيت وحي ـ عليهم السلام ـ به آن آگاه بودهاند، با فنّ بديع[3] و جذّاب تفسير قرآن به قرآن ميتواند از انضمام باطنها با يكديگر، بهرهي فراوانتر و والاتر ببرد. در اين جا تذكر دو نكته ضروري است:
1ـ براي تفسير قرآن در مرحلهي ظاهر دو بال نيرومند لازم بود: يكي «برهان عقلي»، يعني علم حصولي كه شرط مهمّ مخاطب وحي قرار گفتن و تدبّر تام در آن است و ديگري سنت معصومين ـ عليهم السلام ـ كه ناظر به مطالب تفسيري ظاهر قرآن است. براي تفسير باطن به باطن نيز دو بال نيرومند ديگري لازم است: يكي «عرفان قلبي»، يعني علم حضوري و ديگري سنّت معصومين ـ عليهم السلام ـ كه ناظر به معارف دروني و باطن قرآن است؛ زيرا تار و پود ريسمان كشيده شدهي الهي كه از يك جهت «ثَقَلِ وَحْي»[4] نام دارد و از جهت ديگر «ثَقَلِ ولايت»[5] ناميده ميشود، همگي به هم مرتبط و متناسب است و همين پيوند ولايي ميتواند به مفسّر جامع بين ظاهرها از يك سو و باطنها از سوي دوم و ظاهر و باطن هر مرتبه مرتبط و چسبيده به هم از سوي سوم جرأت دهد تا فتوا دهد: چنين سيري از مصاديق «اقرأ وارقَ»[6] است؛ چون اين كلام نوراني نه اختصاصي به قرائت به معناي تلاوت الفاظ دارد و نه مخصوص بهشت و بهشتيان آرميده در بهشت جاودان است؛ بلكه شامل مُفَسّران ژرف انديشي است كه درعين جمع سالم بين اضلاع سه گانه مزبور، از هرگونه اشتباه ظاهر و باطن مصون و از هر خطر مخلوط شدن درون و بيرون و التقاط تنزيل و تأويل محفوظند و تا نيل به جنّت لقاي خدا همچنان پويا و جويايند. البته چنين مقامي براي كمنظيرترين از اولياي الهي محتمل است؛ ليكن اصل امكان آن معقول است.
2ـ ممكن است برخي استعمال لفظ واحد در بيش از يك معنا را روا ندانند و بر اين اساس ارادة چند مطلب از يك لفظ قرآني در نظر آنان صحيح نباشد، ليكن بايد توجه داشت كه اوّلاً، بر فرض صحت آن مبنا، ميتوان معناي جامع انتزاعي كه ظهور عرفي داشته باشد ترسيم كرد تا همهي مراحل را در بر گيرد. ثانيا، مراحل طولي، مصاديق يك معناست، نه معانيِ متعددِ يك لفظ. ثالثا، امتناع توهّم شده، يا بر اثر محدوديت ظرفيت لفظ است يا محدود بودن ظرفيّت مستمع و مخاطَب و يا محدوديت علم و ارادة متكلم و قسمت مهمّ آنچه كه در آن مبحث، بر فرض تماميت آن، مطرح شده به محدوديت علم و ارادة متكلم بر ميگردد، نه مخاطَب. پس اگر متكلم و مريد، خداوند سبحان بود كه هيچ محدوديتي از جهت علم يا اراده ندارد، محذوري در اراده كردن چند مطلب از يك آيه و چند معنا از يك لفظ وجود ندارد؛ چنانكه اگر محدوديّت مزبور به لحاظ مخاطَب باشد، مخاطب اصلي قرآن، انسان كامل، يعني حضرت رسول اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ـ است كه ظرفيت وجودي آن حضرت براي ادراك معاني متعدد در آن واحد محذوري ندارد؛ يعني، اگر مخاطبان ديگر صلاحيت دريافت و پذيرش چند معنا را از لفظ واحد ندارند حضرت رسول اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ـ چنين صلاحيتي را داراست.
از اين جا به مطلب ديگري كه مربوط به زبان قرآن است ميتوان پي برد و آن اين كه، گر چه قانون گفتهگو از جهت لفظ و از لحاظ مخاطَبْ نسبت به افراد عادي مورد قبول است، ليكن از جهت متكلم نميتوان چنين حكم كرد كه همة احكام متكلمهاي عادي درباره متكلم وحي، يعني خداوند سبحان حاكم است؛ گذشته از اين كه مخاطب اوّلي و اصلي قرآن كريم، حضرت رسول اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ـ است كه بر اثر خلافت الهي[7] توان تحمّل معاني متعدد را يك جا دارد. البته هيچ يك از امور ياد شده، يعني ويژگي متكلم و خصوصيّت مخاطب اصيل، يعني رسول اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ـ مانع اجراي قانون عربي مبين نسبت به ديگران نخواهد بود.
شايد يكي از معاني حديث رسيده و نقل شده از رسول اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ـ: «القرآن ذَلول ذو وجوه فاحملوه علي أحسن الوجوه»[8] همين باشد كه قرآن كريم معارف طولي متنوّع و مطالب عَرْضيِ متعدد دارد؛ اگر جمع بين همه آنها ميسور نشد آن را بر بهترين وجه آن حمل كنيد. اگر آن معاني صحيح و تامّ نميبود، هرگز قرآن كريم نسبت به آن معناي غير درست، ذَلولْ، نرم و انعطافْپذير نبود و آن معنا نيز از وجوه قرآن به حساب نميآمد. غرض آن كه، ذو وجوه بودن قرآن ميتواند ناظر به مطلبي باشد كه در اين بخش مطرح شد؛ يعني، پيوند همة مراحل ظاهر و مراحل باطن و همچنين پيوند ظاهرها با هم و ارتباط باطنها با هم و...؛ چنانكه ميتواند ناظر به مطلب ديگر باشد.
«ذو وجوه» بودن قرآن به معنايي ديگر نيز در برخي احاديث آمده است. حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در نامهاي به عبدالله بن عباس فرمود: هنگام احتجاج با خوارج محور استدلال را سنت قرار بده، نه قرآن: «لا تخاصمهم بالقرآن فإن القرآن حمّال ذو وجوه، تقول و يقولون و لكن حاججْهم (خاصمهم) بالسنّة فإنّهم لن يجدوا عنها محيصاً»[9]. اين سخن نشان ميدهد كه چون برخي بر اثر تفسير به رأي مذموم، وجوهي را بر قرآن تحميل ميكردند و وحي خدا را بر خواستهاي خويش تطبيق ميكردند، آن حضرت سنّت رسول اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ـ را كه مبيّن و شارح راستين قرآن كريم است محور احتجاج قرار داد. از اين جهت « ذو وجوه»، به معناي صلاحيت واقعي قرآن براي حمل بر وجوه متعدد نيست.
[1] . مبادي تصوريه: مبادي جمع مبدأ است، مبادي علم بخشش از تصورات و تصديقات معلوم است كه علم مبتني بر آنها است و دانستن آنها براي درك مسايل علم، ضرورت دارد. از قبيل: تصوّر تعريف علم، موضوع علم، چيزهايي كه بر موضوع عارض ميشوند. به عبارت ديگر دانش مقدماتي را مبادي ميگويند.
[2] . مبادي تصديقيه: مجموعه قضايايي كه قياسها از آنها تشكيل ميشوند.
[3] . بديع علمي است كه شناخته ميشود به آن راههاي تحسين و زيباييهاي كلام.
[4] . اشاره به حديث «إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي» من در بين شما دو چيز گرانبها و باارزش قرار ميدهم، يكي كتاب خدا و ديگري عترت و اهل بيت من.
[5] . همان.
[6] . اصول كافي، ج 2، ص 606؛ بخوان و ترقي كن و بالا برو.
[7] . اشاره به آيه «إنّي جاعل في الارض خليفة» است يعني من در زمين خليفه و جانشين قرار ميدهم.
[8] . عوالي اللثالي، ج 4، ص 104.
[9] . نهج البلاغه، نامة 77؛ يعني: «با خوارج به وسيلهي قرآن احتجاج نكن چون كه قرآن راههاي متعدد و حملهاي متعدد دارد، چيزي تو ميگوئي و چيزي آنها ميگويند، و لكن به واسطهي سنّت پيامبر با آنها احتجاج كن، زيرا آنها در مقابل سنّت و روايت راه چارهاي ندارند».
تسنيم ـ آيت الله جوادي آملي
سهل و ممتنع بودن قرآن
قرآن معجزة جاويدان پيامبر اسلام و سند زنده و برهان اثبات رسالت و حقانيت ارتباط او با خدا است.
قرآن تنها معجزة ماندگار و حاضر در زمان ماست كه گواه هميشه صادق و راهنماي انسانها ميباشد. نه پيش از بعثت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي اثري همانند قرآن آورده و نه بعد از بعثت كسي را ياراي برابري با آن و آفرينش اثري همانند قرآن بوده است.
سير جاودانگي اعجاز قرآن اين است كه اسلام ـ برخلاف اديان پيشين ـ آئيني است هميشگي و به زمان يا مكان خاصي محدود نيست، معجزه آن نيز نبايد محدود به زمان و مكان معيني باشد چرا كه محدود بودن معجزه سبب خواهد شد كه نسلهاي آينده شاهد معجزهاي كه گواه دين حق باشد نباشند.
تعريف معجزه
مرحوم علامه در تعريف معجزه ميگويد: «معجزه يا آيه معجزه (به حسب اصل تسميه) چنان كه از لفظش پيداست امر خارق العادهاي است كه براي اثبات حق و مقارن تحدي (دعوت به مقابله) تحقق پيدا ميكند. چنان كه قرآن كريم از جماعتي از انبياء عظام نقل نموده... و چنان كه خود قرآن كريم نيز در مقام اثبات حقانيت خود (كه كلام خداست) تحدي ميكند و همراه با ادعاي نبوت و رسالت باشد.[1] در نتيجه معجزه داراي چهار ويژگي است:
1. كار شگفت و فوق العادهاي كه به كلي از توانايي بشر حتي نوابغ آن خارج است.
2. به عنوان سندي بر حقانيت مدعي رسالت باشد.
3. همراه با «تحدي» يعني دعوت به معارضه و مقابله باشد.
4. قابل تعليم و تعلم نباشد و مغلوب عوامل ديگر نگردد.
قرآن در هفت آيه از سورههاي مختلف، خود را به عنوان يك معجزة الهي معرفي كرده، و منكران را به شيوههاي گوناگون مورد تحدي قرار داده و آنان را به مبارزه طلبيده است و به آنان اعلام ميكند كه اگر معتقد به اين آيات زائيدة فكر و انديشه بشر است. شما هم بشر هستيد، انديشه داريد در ميان شما اديبان و سخندانان چيره دستي وجود دارد، شما هم آياتي همانند اين آيات بياوريد اين آيات با انواع سخنان تحريك آميز آنان را به مقابله و معارضه فرا ميخواهد.
در آيهاي ميفرمايد: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»؛ بگو اگر همة انسانها و پريان اجتماع كنند كه همانند اين قرآن بياورند نخواهند آورد، هر چند يكديگر را در اين كار پشتيباني كنند.[2]
و در آيهاي ديگر به آوردن سوره[3] و يا يك سوره[4] مانند آن دعوت ميكند.
ابعاد اعجاز قرآن
انديشمندان به خوبي دريافتهاند كه قرآن از ابعاد مختلف و متعدد معجزه است[5] و هر روز جنبههاي تازهاي نيز از اعجاز قرآن روشن ميشود.
سهل و ممتنع بودن قرآن در هر يك از ابعاد اعجازي آن قابل بررسي و تأمل است كه در اين مقاله به طور مختصر، از دو بعد ادبي (فصاحت و بلاغت) و محتوايي قرآن به اين مسأله ميپردازيم:
1. فصاحت و بلاغت: قرآن از نظر فصاحت و بلاغت يعني زيبايي ظاهر عمق باطن، متانت و عفت بيان صراحت و قاطعيت، گستردگي مفاهيم و هماهنگي لفظ و معني به گونهاي است كه در قبل از آمدن اسلام و بعد از آن هيچ شعر يا خطبه و كلام عربي به پاية آن نرسيده است و بعد از گذشت 14 قرن با اين كه حروفي كه مواد سخن را تشكيل ميدهند، در اختيار همگان است و همه در كيفيت كاربرد و ابراز سخن و ساختن جمله آزادند، كسي نظير آن را نياورده و آنان كه تصميم به مبارزه گرفتهاند از قبيل مسيلمه، عيهله، طليحه، سجاح، نضر بن حارث، ابن مقفع، ابن راوندي متنبّي، و ابوالعلاء معري[6] خود را ذليل ساختهاند.
سهل و ممتنع بودن اعجاز قرآن در همين جا ظاهر ميشود، قرآن با اين كه از همين حروف الفبا ميباشد، در عين حال بشر از ساختن جملاتي در ضمن سورهاي و يا... مانند قرآن عاجز است، آري قرآن بناي بسيار عظيم و پيچيدهاي است از مصالح چنين كوچك.[7]
نوعي از بزرگان تفسير پذيرفتهاند كه قرآن در بلاغت و اسلوب معجزه است نه هر كلمهاي از كلمههاي آن... ناتواني بشر در پديد آوردن سورهاي همانند قرآن با توانايي وي در پديد آوردن آيهاي همانند آن يا آن چه در حد يك آيه است منافات ندارد و اين امري است ممكن و از ميان مسلمانان هيچ كس مدعي محال بودن اين امر نشده است.
در قرآن هم تحدي به آوردن آية همانند قرآن نكرده است. اين است كه قرآن هم سهل است يعني مصالح و كلمات در اختيار بشر است و هم ممتنع است يعني بشر از ساختن سورهاي حتي به مانند سورة «الكوثر» و يا سورة «والعصر» عاجز است.[8]
2. اعجاز در محتوا: قرآن در محتواي خود نيز برخوردار از معجزه است و بشر در فهم محتواي آن نيز گرفتار «سهل و ممتنع» بودن است، از طرفي ظاهر آن را همگان ميفهمند، و امّا باطن آن براي هر كس باز و گشاده نيست.
استاد مصباح در اين زمينه ميگويد: «هر چند قرآن به لسان بليغ و آشكار نازل شده است تا مردم بفهمند و بدان عمل كنند، لكن چنان نيست كه عمق معارف آن براي همگان در يك سطح باشد... قرآن درياي عميق و بيكراني است كه هر كس به مقدار توانايي و قدرت شناوري خود از آن گوهر معرفت صيد ميكند و به مقدار ظرفيت و استعداد خويش از ظواهر قرآن پاي فراتر گذاشته به عمق معارف آن راه پيدا ميكند و از يك آيه مطالب گوناگوني در طول هم و بدون اين كه مطالب مذكور كمترين تعارض و تناقضي با يكديگر داشته باشند، استفاده ميكند و اين خود از معجزات قرآن كريم است.[9]
به عنوان مثال قرآن كريم ميفرمايد: « يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»؛ آن چه عموم از واژة «فقر» ميفهمند نيازمندي در امر معاش است، ولي با دقت فقر و نيازمندي انسان را به خداوند فراتر از خوراك و پوشاك و بهداشت و امكانات مادي مييابيم، ما فقير مطلقيم يعني فقير بالذات هستيم و خداوند غني بالذات. معناي سوم اين است كه بگوييم انسانها نه تنها در اصل وجود فقير و نيازمندند بلكه عين نياز و سراپا احتياج هستند وجود و هستي انسان عين ربط به خداي متعال است، اين معناي سوم از حد فهم عادي خارج است.
در عين حال تفسيرهاي سه گانه و غير آن در طول يكديگرند و هيچ تنافي با همديگر ندارند.[10]
و بطنهاي ديگري هم دارد كه بشري عادي به آن دسترسي ندارد، چنان كه امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: «ان للقرآن بطناً و للبَطنِ بطن و لهُ ظهرٌ و للظهر ظهرٌ يا جابر و ليس شيء ابعدُ من عقول الرجال من تفسير القرآن... و هو كلامٌ متصلٌ ينصرفُ علي وجوهٍ»؛ براستي قرآن داراي باطني است و آن باطن نيز باطني دارد و نيز قرآن داراي ظاهري است كه آن ظاهر نيز داراي ظاهري است. اي جابر (اين نكته را توجه داشته باش كه) عقول مردان عاجزتر از آن است كه از عهدة تفسير حقيقت و باطن آن برآيند،... قرآن كلام به هم پيوستهاي است كه قابليت آن را دارد كه معاني گوناگوني داشته باشد[11] (بدون آن كه اين معاني و معارف با يكديگر كمترين تنافي و تعارض داشته باشد).
و همين طور قرآن از جهت علمي، خبرهاي غيبي آينده و.... داراي اعجاز است كه سهل و ممتنع بودن آن در هر يك از اين جهات قابل بررسي است كه در اين مختصر نميگنجد.
نتيجه آن كه قرآن در عين حال كه از حروف الفبا تركيب يافته كه كلمه سازي آن سهل و ساده است ولي تركيبي بسان قرآن در حد يك سوره و...، در توان بشر نيست و همين طور فهم آن در حالي كه كه در دسترس عموم است، عمق آن دست نيافتني است.
[1] . علامه سيد محمد حسين طباطبايي، اعجاز از نظر عقل و قرآن، مركز بررسيهاي اسلامي، بيتا، ص 4.
[2] . اسراء، 88.
[3] . هود، 13.
[4] . بقره، 23 و 24.
[5] . ر.ك: الميزان، علامه طباطبايي، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ج 1، ص 62؛ و ر.ك: ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ج 9، ص 293.
[6] . خرمشاهي، دانش نامة قرآن، ج 1، ص 257، به نقل از مجله مبلغان، ذي حجه 1423، شماره 38، ص 87.
[7] . تفسير نمونه، همان، ج 7، ص 65.
[8] . ر.ك: الميزان، همان، ج 1، ص 60، ذيل آيه 23 بقره؛ و ر.ك: آيت الله خويي، تفسير البيان، مقدمه كتاب، و شيخ طوسي، تمهيد الاصول.
[9] . استاد محمد تقي مصباح يزدي، قرآن در آيينه نهج البلاغه، مؤسسه آموزشي امام خميني، چ اول، 1379، ص 71 ـ 72.
[10] . ر.ك: همان، ص 72 ـ 73. (با تلخيص)
[11] . محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج 92، ص 91.
سيد جواد حسيني
قرآن افترا پذیر نیست
منكران وحي انواع تهمتها را به رسول خدا و قرآن كريم ميزدند گاهي ميگفتند قرآن، شعر است و پيامبر شاعر! گاهي قرآن را سحر و پيامبر را ساحر، ميدانستند، زماني ميگفتند ديگران او را تعليم ميدهند كه اين افسانه را بگويد و گاهي هم قرآن را افترايي ميدانستند كه پيامبر بر خدا بسته است « أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ»[1].
خداي سبحان در برابر اين تهمت به پيامبر خود ميفرمايد: « قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئاً»[2] أي پيامبر بگو اگر من به دروغ سخني را به خدا نسبت داده باشم، مشمول قهر خدا ميشوم و شما نميتوانيد مرا از قهر خداي سبحان نجات دهيد؛ زيرا در برابر ارادهي خدا نه كسي ميتواند جلوي مقتضي را بگيرد و ارادهي الهي را از حدّ اقتضا بيندازد و نه كسي ميتواند مانعي در برابر ارادهي او ايجاد كند.
ارادهي خدا همان است و تحقق مرادش همان؛ چون سراسر عالم هستي نيروي مجهّز و آمادهي الهياند « لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[3] اگر همهي موجودات جهان سپاهيان حق تعالي و مأموران اجراي ارادهي خدايند، پس هيچ چيزي نميتواند از تحقق اراده و مراد خداوند جلوگيري كند.
گاه فردي معمولي چيزي را به دروغ به خدا نسبت ميدهد و دعوي نبوّت دارد، چنين شخصي اگر چه مشمول قهر خداوند ميشود امّا اين قهر الهي آنچنان سريع و كوبنده نيست كه مهلت توبه به او ندهد و گرنه هيچ مدّعي مقام نبوّت ظهور نميكرد و در اوّلين زمان، افترا نابود ميشد. اگر شخصي كه نبوّت او تثبيت و رسالتش در جامعه پذيرفته شد، بخواهد دروغي را به خداوند نسبت دهد، در اين مورد خداوند هرگز به چنين شخصي مهلت نميدهد؛ زيرا مهلت دادن به او سبب انحراف و گمراهي مردم از سوي خداوند خواهد شد و صدور چنين كار قبيحي از خداوند محال است، از اين رو فرمود: « وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالَْيمِينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ»[4] «فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» اگر پيامبر چيزي را به دروغ به ما نسبت دهد، ما رگ حيات او را قطع ميكنيم و توان او را ميگيريم و احدي هم نميتواند جلوي قهر ما را بگيرد.
بين مُتَنّبي، يعني كسي كه ادعاي دروغين نبوّت دارد، و نبّي مفتري، كه فرضاً شخصي به مقام نبوّت برسد و سپس به خداوند افترا ببندد، تفاوت زيادي وجود دارد و خداوند نَبّي مفتري را ـ اگر به فرض وجود داشته باشد ـ يكباره و سريع نابود و رسوا ميسازد ولي مدّعي نبوّت را تدريجاً ذليل خواهد كرد. از اين رو رهبران سياسي گروه گمراهي مانند فرقهي گمراه بهائيّت چيزي را به «الله» نسبت دادند و تدريجاً به ذلّت و رسوايي افتادند وخداوند چند صباحي به آنها مهلت داده تا پليدي خود را بيشتر نشان دهند و حجّت بر آنان تمام گردد و آزمايشي براي مؤمنان باشند « وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»[5]مهلتي كه خداي سبحان به چنين فرقههاي منحرف ميدهد براي آن است كه اينها نبيّ مفتري نيستند بلكه از آغاز ادعا، دروغگويي بيش نبودهاند.
خداي سبحان نه تنها بر افترا نبودن قرآن تأكيد ميورزد بلكه اساساً اين كتاب و معجزهي ختميّه را غير قابل افترا معرفي ميكند « وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري مِنْ دُونِ اللَّهِ»[6] يا: « ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَري»[7] يعني اين قرآن از آنجا كه معجزه و كلام خداي « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»[8] است خود آن نيز «ليس كمثله شيء» است و امكان مثلآوري ندارد، هيچ كس نميتواند مانند آن سخن بگويد و مجعول خود را به جاي كلام الهي جا بزند. اگر قرآن معجزه است، ديگران از آوردن مثل آن و يا تغيير و دست بردن در آن عاجزند. چه كسي ميتواند مانند قرآن كه چكيدهي جهان هستي است جَعْل كند همان طور كه كسي نميتواند كيهان و كهكشان و منظومهي شمسي بسازد، جعل چيزي به نام قرآن و كلام الهي ممكن نيست.
به عنوان نمونه، گاهي گفته ميشود «لم يقم زيد» يعني زيد نايستاد و گاه گفته ميشود «ما كان ليقوم» او نميتوانست بايستد. اينكه خداي سبحان ميفرمايد « ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري»[9] يا ميفرمايد « ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَري»[10] يعني اساساً قرآن كريم چيزي نيست كه قابل افترا باشد تا بعد بگوييم آيا افترايي در آن واقع شده يا نه؟ آنقدر اين كتاب، عزيز و حكيم و بلند مرتبه است كه هيچ كس نميتواند مثل آن را افترا ببندد. بنابراين، هر آنچه كه در مقام تلاوت از حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيده شده، عين وحي الهي است و ايشان از روي هوي و هوس، چيزي را از ناحيهي خود يا ديگران بر قرآن اضافه نميكند « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي»[11] افزون بر اين، اطلاق آيه مزبور هر گونه گزاف گويي و باطل سرايي را از لسان رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارهي دين، خواه به عنوان قرآن يا حديث قدسي و يا حديث متعارف، مردود ميداند.
[1] ـ سورهي أحقاف، آيهي 8؛ بلكه ميگويند:
[2] ـ سورهي احقاف، آيهي 8.
[3] ـ سورهي فتح، آيهي 4؛ لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست.
[4] ـ سورهي حاقّه، آيات 44ـ47.
[5] ـ سورهي آل عمران، آيهي 178؛ آنها كه كافر شدند، (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت ميدهيم، به سودشان است. ما به آنان مهلت ميدهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند؛ و براي آنها عذاب خواركنندهاي (آماده شده) است.
[6] ـ سورهي يونس، آيهي37؛ شايسته نبود (و امكان نداشت) كه اين قرآن، بدون وحي الهي به خدا نسبت داده شود.
[7] ـ سورهي يوسف، آيهي 111؛ اينها داستان دروغين نبود.
[8] ـ سورهي شوري، آيه 11؛ هيچ چيز مانند او نيست.
[9] ـ سورهي يونس، آيهي 37.
[10] ـ سورهي يوسف، آيهي 111.
[11] ـ سورهي نجم، آيات 3 و 4؛ و هرگز از روي هواي نفس سخن نميگويد. آنچه ميگويد چيزي جز وحي كه بر او نازل شده نيست.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي