راسخون

بزرگان تاریخ

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگی حسن صباح و سالهاى اقامتش در مصر

 

حسن صبّاح ، بنیان‌گذار دولت اسماعیلیه در ایران و نیز بانى دعوت مستقل اسماعیلیه نزارى. درباره آغاز زندگى و دوره جوانى او اطلاعات کمى وجود دارد. اینکه حسن صباح و خواجه نظام‌الملک و عمر خیام در کودکى باهم در مکتبى در نیشابور به تحصیل مشغول بودند ، افسانه است و سند تاریخى ندارد. مؤلفى مجهول وقایع دوران حکمرانى حسن صباح، اولین خداوند الموت* و رهبر اسماعیلیان ایران (که آنان وى را سیّدنا خطاب می کردند)، را در کتابى به نام سرگذشت سیّدنا جمع کرده بود که در واقع آغاز یک سنّت تاریخ‌نگارى در دوره الموت از تاریخ اسماعیلیان نزارى ایران نیز بوده است. قسمت اول این کتاب احتمالاً به قلم خود حسن صباح است. سرگذشت سیّدنا به جانمانده است، اما گروهى از مورخان ایرانى دوره ایلخانى (عطاملک جوینى و رشیدالدین فضل‌اللّه و عبداللّه‌بن على کاشانى) از آن استفاده کرده و قسمتهایى از آن را در بخش مربوط به حسن صباح، در تواریخ اسماعیلیه خود نقل کرده‌اند. کتابهاى این سه مورخ، مهم‌ترین منابع موجود درباره حسن صباح‌اند .

حسن صباح در حدود سال ۴۴۵ در قم، در خانواده‌اى از شیعیان امامى، به دنیا آمد. پدرش، علی بن محمدبن جعفر صبّاح حِمیَرى، اصلش از کوفه بود ولى ادعا می کرد که نسبش حمیرى یَمنى است. او که از کوفه به قم مهاجرت کرده بود، به شهر رى نقل مکان کرد که مرکز مهم دیگرى براى تعالیم شیعه و فعالیتهاى داعیان اسماعیلى بود. حسن در رى به عنوان شیعه دوازده امامى تعلیم و تربیت یافت، اما در هفده سالگى از طریق یکى از داعیان اسماعیلى، به نام امیره ضَراب، با تعالیم اسماعیلیه آشنایى پیدا کرد. سپس از داعى دیگرى، به‌نام ابونصر سراج، اطلاعات بیشترى کسب کرد و سرانجام به مذهب اسماعیلى گروید و نسبت به امام اسماعیلى زمان، یعنى خلیفه فاطمى، مستنصرباللّه، سوگند عهد به جاى آورد. اندکى بعد در ۴۶۴، حسن صباح توجه ابن‌عطّاش (رهبر اسماعیلیانِ سرزمینهاى سلجوقى) را، که به رى آمده بود، جلب کرد. ابن‌عطّاش که متوجه استعداد و کفایت او شده بود، در سلسله مراتب دعوت اسماعیلیه، مقامى به ‌وى داد. در ۴۶۷، حسن صباح همراه ابن‌عطّاش به اصفهان (مرکز مخفى دعوت اسماعیلیه ایران) رفت و در ۴۶۹، به توصیه او، عازم قاهره، پایتخت فاطمیان، شد تا در آنجا تعلیم بیشترى ببیند. وى در صفر ۴۷۱ به قاهره وارد شد.

در آن زمان، بدرالجمالى*، امیر جیوش و وزیر فاطمیان، به عنوان داعی الدعاة، جانشین مؤیَّد فی الدین* شیرازى شده بود. درباره اقامت سه ساله حسن در مصر اطلاعات چندانى در دست نیست. وى ابتدا در قاهره و سپس در اسکندریه به سر برد و مستنصرباللّه را ندید. به نظر میرسد که حسن در مصر با بدرالجمالى درگیرى پیدا کرد و از قاهره به اسکندریه، که پایگاه مخالفان بدرالجمالى بود، رفت (رجوع کنید به جوینى، ج ۳، ص ۱۸۷ـ۱۹۱؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص۹۷ـ ۱۰۳؛ کاشانى، ص ۱۳۳ـ۱۳۷؛ حافظ‌ابرو، ص ۱۹۱ـ۱۹۳). بنابر قول منابع نزارى که مورخان ایرانى نقل کرده‌اند، منازعه حسن با بدرالجمالى بر سر جانشینى مستنصر باللّه بود و اینکه حسن حمایت خود را از ولیعهد او، یعنى نزار، اظهار کرده بود (رجوع کنید به جوینى، ج ۳، ص ۱۹۰ـ۱۹۱؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۰۱ـ ۱۰۲؛ کاشانى، ص ۱۳۷؛ حافظ ابرو، ص ۱۹۳). طبق روایت دیگرى (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج ۱۰، ص ۲۳۷؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۷۷؛ کاشانى، ص ۱۱۴؛ مقریزى، ج ۲، ص ۳۲۳، ج ۳، ص ۱۵)، مستنصرباللّه شخصاً به حسن گفته بود که جانشین وى نزار خواهد بود. در هر صورت، حسن سرانجام از مصر اخراج شد و در ذیحجه ۴۷۳ به اصفهان بازگشت (جوینى، ج ۳، ص ۱۹۱؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۰۳).

به نظر می رسد که حسن در سالهاى اقامت در مصر چیزهایى فرا گرفت که بعداً از آنها در تدوین سیاست انقلابى خود استفاده کرد. وى به‌خوبى می دانست که دولت فاطمیان رو به زوال است و امکانات لازم را براى کمک به اسماعیلیان ایران، در مبارزاتشان با سلجوقیان ترک، ندارد. حسن، پس از بازگشت به ایران، نُه سال به‌عنوان داعى اسماعیلى، در ایران سفر کرد و در همین دوره، سیاست انقلابى خود را طرح نمود و قدرت نظامى سلجوقیان را در مناطق گوناگون ارزیابى کرد (رجوع کنید به خراسانى فدائى، ص ۸۹ـ۹۰). تا حدود ۴۸۰، او توجه خود را به ایالات سواحل دریاى مازندران، به‌خصوص به منطقه کوهستانى دیلم*، معطوف کرده بود. این منطقه از قدیم پناهگاهى براى علویان و شیعیان به شمار می آمد و از مراکز قدرت سلجوقیان در مرکز و مغرب ایران، دور بود. علاوه بر این، دعوت اسماعیلیه در دیلم، که عمدتاً سنگر شیعیان زیدى بود، تا حدودى اشاعه پیدا کرده بود. در این زمان، حسن صباح براى شورش برضد سلجوقیان نقشه می کشید و در جستجوى محل مناسبى بود که بتواند پایگاه عملیاتى خود را در آنجا مستقر کند. به این منظور، سرانجام قلعه الموت را در منطقه رودبار انتخاب کرد.

در آن زمان، دعوت اسماعیلى ایران کماکان تحت رهبرى عبدالملک‌بن عطّاش بود، ولى حسن که سرانجام داعى دیلم شده بود، سیاست مستقلى در پیش گرفت و به تحکیم دعوت در شمال ایران پرداخت (دفترى، ۱۳۷۵، ص ۳۸۵ـ۳۸۶). حسن براى به دست آوردن الموت، که در آن هنگام در دست عُمال سلجوقیان بود، شمارى از داعیان زیردست خود را به آن ناحیه فرستاد تا اهالى آنجا را به کیش اسماعیلى درآورند. در همان حال، وى اسماعیلیان را از جاهاى دیگر فراخواند و در الموت مستقر ساخت. حسن صباح در رجب ۴۸۳ مخفیانه وارد قلعه الموت شد. وى تا مدتى هویت خود را پنهان میکرد و به عنوان معلمى به نام دهخدا، به کودکان محافظان قلعه درس می داد و بسیارى از محافظان نیز به کیش اسماعیلى در آمدند. چون پیروان حسن در داخل و خارج قلعه الموت به تعداد لازم رسیدند، قلعه به آسانى در اواخر پاییز ۴۸۳ به دست او افتاد (رجوع کنید به جوینى، ج ۳، ص ۱۹۱ـ۱۹۵؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۰۳ـ ۱۰۵). تسخیر قلعه الموت سرآغاز مرحله قیام مسلحانه اسماعیلیان ایران برضد سلجوقیان بود و ضمنآ تأسیس آنچه را که بعداً به دولت مستقل اسماعیلیه نزارى مشهور شد، نوید می داد.

حسن صباح براى قیام خود برضد سلجوقیان، مجموعه پیچیده‌اى از انگیزه‌هاى مذهبى ـ سیاسى داشت. وى که شیعه اسماعیلى بود، با سیاستهاى ضد شیعىِ سلجوقیان ــ که به مثابه حامیان جدید اهل‌سنّت، سوگند خورده بودند دولت اسماعیلى فاطمیان را براندازندــ اصولاً مخالف بود و از ظلم عمال ملکشاه سلجوقى و نظام‌الملک وزیر شکایت داشت (رجوع کنید به رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۱۲؛ کاشانى، ص ۱۴۸). حسن صباح بلافاصله پس از استقرار در الموت، به اصلاح و توسعه استحکامات و انبارهاى آذوقه آنجا پرداخت، به طورى که از لحاظ دفاعى و مایحتاج، الموت را چنان قلعه تسخیرناپذیرى کرد که می توانست در برابر محاصره‌هاى طولانى مقاومت کند؛ امتحانى که در سالهاى بعد بارها در آن موفق شد. سپس حسن نفوذ خود را در سراسر رودبار و نواحى مجاور آن در دیلم گسترش داد، مردم بیشترى را به مذهب اسماعیلى درآورد و قلعه‌هاى دیگرى را تسخیر کرد یا ساخت.

 او در الموت کتابخانه مهمى ایجاد کرد که مجموعه کتابها و ادوات علمى آن تا هنگام حمله مغول و تخریب الموت در ۶۵۴، گسترش یافت. دیرى نگذشت که قواى سلجوقى محلى، به سرکردگى امیر یورنتاش، که نواحى الموت در اقطاع او بود، به الموت حمله کردند و از این زمان اسماعیلیان ایران وارد منازعات نظامى طولانى مدتى با سلجوقیان شدند (رجوع کنید به جوینى، ج ۳، ص ۱۹۹ـ۲۰۴، ۲۱۴؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۰۷ـ۱۰۹؛ کاشانى، ص ۱۴۳ـ۱۴۵؛ هیلن براند، ص ۲۰۵ـ۲۲۰).

در ۴۸۴ حسن، یکى از داعیان به نام حسین قائنى را به قهستان (کوهستان)، در جنوب‌شرقى خراسان، گسیل داشت تا در آنجا براى جنبش کمک فراهم آورد. مردم قهستان، که تحت حکومت امیر سلجوقى بودند، بلافاصله و به طور گسترده به قیام عمومى برضد سلجوقیان دست زدند و چند شهر عمده (مانند قائن، طبس، تون و زوزن) را گرفتند. بدین ترتیب، اسماعیلیان در قهستان هم، مانند رودبار، موفق به تثبیت استقلال خود از سلجوقیان شدند و آن منطقه، دومین سرزمین عمده اسماعیلیان ایران شد که آن را رهبرى اداره می کرد که از الموت منصوب می شد و او را مُحتَشَم می نامیدند.

 حسن صباح در آن هنگام در رودبار و قهستان دولت مستقلى براى اسماعیلیان ایران تشکیل داده و با سلطه سلجوقیان به مبارزه برخاسته بود (رجوع کنید به جوینى، همانجا؛ منهاج سراج، ج ۲، ص ۱۸۳ـ۱۸۵؛ رشیدالدین فضل‌اللّه؛ کاشانى؛ هیلن‌براند، همانجاها). در ۴۸۵، ملکشاه به صلاحدید نظام‌الملک، لشکریانى به جنگ اسماعیلیان در رودبار و قهستان فرستاد اما این عملیات، با مرگ ملکشاه و نظام‌الملک در همان سال، نافرجام ماند. با این اتفاق و رقابت پسران ملکشاه براى جانشینى، حسن فرصت مناسبى براى تحکیم و بسط موقعیت خود یافت. اسماعیلیان قلعه گردکوه و قلعه‌هاى دیگرى را در اطراف دامغان و قسمتهاى شرقى کوههاى البرز (در منطقه قومس)، و چند قلعه را در ناحیه اَرَّجان، منطقه مرزى بین ایالات خوزستان و فارس، تصاحب کردند.

 رهبر اسماعیلیه اَرَّجان ابوحَمزَه نام داشت که، مانند حسن صباح، چند سالى را براى تکمیل معلومات اسماعیلى خود در مصر گذرانده بود. در رودبار نیز اسماعیلیان قلعه‌هاى بیشترى را گرفتند که از همه مهم‌تر لَمَسَر/ لَنبَسر در ناحیه علیاى شاهرود و در مغرب الموت بود (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج۱۰، ص ۳۱۹؛ جوینى، ج ۳، ص ۲۰۷ـ۲۰۸؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۱۶ـ۱۱۹؛ کاشانى، ص ۱۴۵ـ۱۴۶، ۱۵۱ـ۱۵۵، ۱۵۸). کیابزرگ امید*، جانشین بعدى حسن، لَمسر را در ۴۸۹ (رجوع کنید به رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۱۵ـ۱۱۶؛ کاشانى، ص ۱۵۰ـ۱۵۱)، یا به قول جوینى (ج ۳، ص ۲۰۸ـ۲۰۹) در ۴۹۵، تسخیر کرد و حکمران آن بود تا زمانى که به الموت احضار گردید تا جانشین حسن شود.

اسماعیلیان توجه خود را به نواحى نزدیک‌تر به مقرّ سلجوقیان در اصفهان نیز معطوف کرده بودند. در این منطقه، رهبرى اسماعیلیه با احمد، فرزند عبدالملک‌بن عطّاش، بود و وى با تصاحب قلعه شاه دز/ دژ در ۴۹۴، پیروزى مهمى در حومه اصفهان کسب کرد، به طورى که حدود سى هزار نفر را در ناحیه اصفهان به کیش اسماعیلى درآورد (رجوع کنید به ظهیرى نیشابورى، ص۴۰؛ راوندى، ص ۱۵۴ـ۱۵۷؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۲۰؛ کاشانى، ص ۱۵۶).

قیام اسماعیلیان ایران، با توجه به مسائلى از جمله ساختار قدرتِ حکومت سلجوقى، روشهاى مبارزه خاصى پیدا کرد. حسن صباح از ابتدا به ماهیت غیرمتمرکز بودن حکومت سلجوقى واقف بود و به‌خوبى میدانست که پس از ملکشاه دیگر سلطان قدرتمندى نیست که لازم باشد وى را با سپاهى بزرگ براندازد. قدرت سیاسى و نظامى سلجوقیان عمدتاً میان امیران بسیارى تقسیم شده بود که هر یک از آنان ناحیه‌اى را به‌اقطاع در اختیار داشتند (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج۱۰، ص ۲۱۱، ۳۱۷ـ۳۱۹؛ ظهیرى نیشابورى، ص۳۰ـ۳۳). بنابراین، حسن صباح کوشید تا ناحیه به ناحیه، از طریق قلعه‌هاى نفوذناپذیر بسیار بر سلجوقیان غلبه کند. فرماندهان این قلعه‌ها دستورهاى کلى خود را از الموت میگرفتند ولى در محل خود، آزادى عمل داشتند. اتخاذ سیاست کشتن اشخاص مهمِ نظامى و سیاسى ـ مذهبى نیز واکنشى به غیرمتمرکز بودن قدرت سلجوقیان بود. حسن صباح در این امر به روشى متوسل شده بود که قبلا و در همان زمان نیز گروههاى مختلف، از جمله غُلات و خوارج و خود سلجوقیان، به کار گرفته بودند، اما این سیاست به گونه‌اى اغراق‌آمیز به اسماعیلیه ایران و شام انتساب پیدا کرد و به همین دلیل، هر قتل مهمى که در دوره الموت در سرزمینهاى مرکزى دنیاى اسلام رخ میداد، به فداییان اسماعیلى نسبت داده می شد (رجوع کنید به هاجسن، ص۷۷ـ۸۹،۱۱۰ـ ۱۱۵؛ لوئیس، ص۱۲۵ـ۱۴۰).

در همان حال که قیام اسماعیلیان ایران به رهبرى حسن صباح گسترش می یافت، مستنصرباللّه (خلیفه فاطمى و امام اسماعیلى) در ۴۸۷ در قاهره درگذشت و نزاع بر سرجانشینى او اسماعیلیه را به دو شاخه نزارى و مُستعلوى (رجوع کنید به مستعلویه*) تقسیم کرد. چند سالى بود که حسن صباح سیاست انقلابى مستقلى اتخاذ کرده و رهبرى اسماعیلیان سرزمینهاى سلجوقى را نیز برعهده گرفته بود. وى در مورد جانشینى مستنصرباللّه، از دعوى و حقوق نزار حمایت کرد. نزار ولیعهد مستنصر بود ولى وزیر قدرتمند فاطمى، افضل، او را از حقوق جانشینى محروم کرده بود. نزار در ۴۸۸ به قتل رسید (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج۱۰، ص ۲۳۷ـ۲۳۸؛ حافظ‌ابرو، ص ۱۶۳ـ۱۶۴). حسن صباح بلافاصله مناسبات خود را با دولت فاطمى و دستگاه مرکزى دعوت اسماعیلیه در قاهره، که اینک در خدمت دعوت مستعلوى درآمده بود، قطع کرد و بدین ترتیب، مستعلى را که بر تخت فاطمى نشانده شده بود، به عنوان جانشین مستنصرباللّه در امامت نشناخت. با این تصمیم، حسن صباح دعوت مستقل نزاریه را بنیان نهاد ولى در حیات خودش هیچ‌گاه نام جانشین نزار را در امامت فاش نساخت. از این به بعد، اسماعیلیان ایران با نام نزاریه نیز شهرت پیدا کردند. در این زمان، اسماعیلیان نزارى، امامى در دسترس نداشتند و مانند دوره پیش از فاطمى، بار دیگر دوره سَتر (دوره غیبت امامشان) را تجربه میکردند. در چنین وضعى، حجت نماینده تام‌الاختیار امام بود. نزاریان در این دوره سَتر، حسن صباح را به عنوان حجت امام غایبشان پذیرفتند. حسن نیز، که ظهور قریب‌الوقوع امام را پیشگویى می کرد، خود را حجت او می دانست (هفت باب بابا سیدنا، ص ۲۱ـ۲۲؛ دفترى، ۱۳۷۵ش، ص ۴۰۰ـ۴۰۳). تا حدود هفتاد سال بعد از مرگ نزار، روى سکه‌هایى که در الموت ضرب می شد، نام او حک می گردید و به ذریه وى، بدون آنکه اسمى از آنها ذکر شود، دعا و سلام فرستاده می شد (رجوع کنید به مایلز، ص ۱۵۵ـ۱۵۸).

بیرون از جماعت اسماعیلیه ایران، با شروع فعالیتهاى انقلابى حسن صباح، این احساس به وجود آمده بود که اسماعیلیه ایران دعوت جدیدى در قیاس با دعوت قدیم اسماعیلیان دوره فاطمى آغاز کرده‌اند. حال آنکه در دعوت جدید عقاید تازه‌اى تبلیغ نمی شد، بلکه آن اساساً مبین عقیده‌اى کهن بود که در بین اسماعیلیه نیز سابقه‌اى طولانى داشت، یعنى تعلیم یا آموزش موثق از طریق معلمى صادق، که در آن زمان به صورت تازه‌اى عرضه می شد. این عقیده به حسن صباح که متکلمى دانشمند و به سنّتهاى فلسفى نیز آگاه بود، نسبت داده شده است. او این نظریه را به صورت جدّى در رساله‌اى کلامى، به فارسى، به نام چهار فصل (فصول اربعه) از نو بیان کرد. این رساله باقی نمانده است، اما مورخان ایرانى آن را دیده و شرح کرده‌اند (رجوع کنید به جوینى، ج ۳، ص ۱۹۵ـ۱۹۹؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص۱۰۶ـ۱۰۷؛ کاشانى، ص۱۴۲ـ۱۴۳؛ خراسانى فدائى، ص۹۶ـ ۹۹). شهرستانى نیز، که از معاصران حسن صباح و با اصول عقاید اسماعیلیه آشنا بود، قسمتهایى از این رساله را نقل کرده است (رجوع کنید به ج ۱، ص ۱۹۵ـ۱۹۸).

حسن صباح در این رساله، نظریه شیعى تعلیم را، ضمن چهار قضیه، از نو شرح داده که در آن مبنایى منطقى براى تبیین مرجعیت یک معلم صادق به عنوان راهنماى روحانى افراد بشر، به جاى علماى متعدد اهل‌سنّت، بنیان نهاده است که بنابر آن، این معلم صادق شخصى غیر از امام اسماعیلى زمان نمی توانست باشد. اشاعه این عقیده واکنش دستگاه اهل سنّت و خلافت عباسى را برانگیخت و در این میان، غزالى از طرف خلیفه عباسى، مستظهر، مأموریت یافت که رساله جامعى در رد باطنیه* (اسماعیلیه) بنویسد (رجوع کنید به غزالى، ص ۳ـ۵). او در رساله‌اى که اندک زمانى قبل از ۴۸۸ نوشت و بعداً به المستظهرى شهرت یافت، عقیده تعلیم را رد کرد. در هر صورت، از این به بعد، اسماعیلیه ایران به تعلیمیه نیز شهرت یافت. این امر نشان‌دهنده اهمیت عقیده تعلیم نزد آنان بود. در واقع، عقیده تعلیم با تأکید بر مرجعیت تعلیم مستقلانه هر امام در زمان خودش، عقیده بنیادى نزاریان دوره الموت شد (دفترى، ۱۳۷۵ش، ص ۲۵۴، ۴۲۵).

در دوره سلطنت برکیارق*، اسماعیلیه ایران همچنان رو به گسترش بود و تا نزدیکى اصفهان، پایتخت سلجوقیان، نیز اشاعه پیدا کرد. در چنین اوضاعى، برکیارق در مغرب ایران و سلطان سنجر در مشرق کشور از قدرت روزافزون اسماعیلیه هراسان شده بودند. آنان در ۴۹۴ به توافق رسیدند که هر یک در قلمرو خود به‌نحوى مؤثرتر با اسماعیلیان به مقابله بپردازد ولى تا مرگ برکیارق در سال ۴۹۸، حسن صباح توانسته بود فعالیتهاى خود را با گسیل داشتن داعیان ایرانى، در شام نیز بسط دهد (رجوع کنید به ابن‌قلانسى، ص ۱۵۱ـ۱۵۶؛ ابن‌اثیر، ج۱۰، ص ۳۱۴، ۳۲۴؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص۱۲۰ـ۱۲۲؛ کاشانى، ص ۱۵۶ـ ۱۵۸).

سلطان محمدبن ملکشاه سلجوقى، جانشین برکیارق، قاطعانه‌تر برضد اسماعیلیه اقدام کرد. وى لشکرهاى عظیمى به مقابله با الموت گسیل داشت و شخصآ نیز با سپاهیانش قلعه شاه دز را محاصره کرد و عاقبت آنجا را در سال ۵۰۰ از اسماعیلیه گرفت و به نفوذ آنان در منطقه اصفهان پایان داد (رجوع کنید به ابن‌قلانسى، ص ۲۴۴ـ۲۵۰؛ جوینى، ص ۲۱۱ـ۲۱۳؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۲۴ـ۱۳۲؛ کاشانى، ص ۱۵۶ـ۱۵۷، ۱۶۰ـ۱۶۷). با مرگ سلطان محمدبن ملکشاه در ۵۱۱، سلجوقیان بار دیگر بر سر جانشینى سلطان دچار منازعات داخلى شدند و این به نزاریان ایران فرصت داد تا حدودى شکستهاى قبلى خود را جبران نمایند. تا سالهاى پایان عمر حسن صباح، قیام ضد سلجوقىِ اسماعیلیان ایران قوّت اولیه خود را از دست داده بود. از طرفى، لشکرکشیهاى طولانى سلجوقیان براى راندن اسماعیلیه از قلاعشان بدون نتیجه مانده بود و اسماعیلیان ایران توانسته بودند قلعه‌هاى زیادى را همچنان در رودبار و قومس و قهستان حفظ کنند. بنابراین، اینک مرحله جدیدى آغاز شده بود که می توان آن را دوران وقفه نامید (رجوع کنید به رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۳۱ـ۱۳۲؛ دفترى، ۱۳۷۵ش، ص ۴۱۸ـ۴۱۹).

حسن صباح که متکلم، فیلسوف و منجم بود، در مدیریت و تدابیر سیاسى و جنگى نیز تبحر داشت. وى زندگى زاهدانه‌اى داشت و شیوه زندگى او سرمشق دیگر نزاریان شده بود. وى بیش از سى سال در الموت مانده بود و گفته شده است که هرگز از آن بیرون نیامد و همیشه در حجره کوچک خود ماند و خود را وقف مطالعه کتاب و انشاى تعالیم دعوت اسماعیلیه نزارى و اداره امور دولت اسماعیلى کرد. وى در مراعات دستورهاى شریعت بسیار دقیق بود و با دوست و دشمن یکسان سخت‌گیرى میکرد. حسن صباح دو پسر داشت و هر دو را سیاست کرد، یکى را به جرم نوشیدن شراب و دیگرى را به اتهام دخالت در قتل داعى حسین قائنى که بعداً معلوم شد اتهامى باطل بوده است (رجوع کنید به جوینى، ج ۳، ص ۲۰۹ـ۲۱۰). حسن در رهبرى، صفاتى استثنائى داشت و به‌رغم شکستهاى مختلف هیچ وقت ایثارگرى و هدفهاى خود را از دست نداد و توانست دولت و دعوت نزاریه را بنیان گذارد و آنها را در سالهاى اولیه پرآشوب رهبرى کند.

حسن صباح چون پایان عمرش را نزدیک دید، کیابزرگ امید را از لَمسر فراخواند و او را داعى دیلم و جانشین خود در الموت کرد. حسن صباح در پى بیمارى کوتاهى، در ربیع‌الآخر ۵۱۸ درگذشت. او را در نزدیکى قلعه الموت به خاک سپردند. مقبره او، که بعداً کیابزرگ امید و دیگر رهبران نزاریه ایران نیز در آنجا دفن شدند، تا هنگامى که به دست مغولان ویران گشت، زیارتگاه اسماعیلیان نزارى بود (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج۱۰، ص ۶۲۵؛ جوینى، ج ۳، ص ۲۱۵ـ۲۱۶؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ص ۱۳۳ـ ۱۳۴؛ کاشانى، ص ۱۶۸).

منابع : ابن‌اثیر؛ ابن‌قلانسى، تاریخ دمشق، چاپ سهیل زکار، دمشق ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ جوینى؛ عبداللّه‌بن لطف‌اللّه حافظ‌ابرو، مجمع التواریخ السلطانیه، چاپ محمد مدرسیزنجانى، تهران ۱۳۶۴ش؛ محمدبن زین‌العابدین خراسانى فدائى، کتاب تاریخ اسمعیلیه، یا، هدایت المؤمنین الطالبین، چاپ آلکساندر سمیونوف، ]تهران[ ۱۳۶۲ش؛ خواندمیر؛ فرهاد دفترى، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره‌اى، تهران ۱۳۷۵ش؛ محمدبن على راوندى، راحةالصدور و آیةالسرور، چاپ محمد اقبال، لندن ۱۹۲۱؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، جامع‌التواریخ: قسمت اسماعیلیان و فاطمیان و نزاریان و داعیان و رفیقان، چاپ محمدتقى دانش‌پژوه و محمد مدرسیزنجانى، تهران ۱۳۵۶ش؛ محمدبن عبدالکریم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ عبدالعزیز محمد وکیل، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۸؛ ظهیرالدین ظهیرى نیشابورى، سلجوقنامه، تهران ۱۳۳۲ش؛ محمدبن محمد غزالى ، فضائح الباطنیة، چاپ عبدالرحمان بدوى، قاهره ۱۳۸۳/۱۹۶۴؛ عبداللّه‌بن على کاشانى، زبدة التواریخ: بخش فاطمیان و نزاریان، چاپ محمدتقى دانش‌پژوه، تهران ۱۳۶۶ش؛ احمدبن على مقریزى، اتّعاظ الحنفا باخبار الائمة الفاطمیین الخلفا، ج ۲، چاپ محمد حلمى محمد احمد، قاهره ۱۴۱۶/۱۹۹۶، ج ۳، چاپ محمد حلمى محمد احمد، قاهره ۱۳۹۳/۱۹۷۳؛ عثمان‌بن محمد منهاج سراج، طبقات ناصرى، یا، تاریخ ایران و اسلام، چاپ عبدالحى حبیبى، تهران ۱۳۶۳ش؛ میرخواند؛ هفت باب بابا سیدنا، در دو رساله مختصر در حقیقت مذهب اسمعیلیه، یعنى هفت باب بابا سیدنا، و مطلوب المؤمنین، چاپ و. ایوانوف، بمبئى ۱۹۳۳؛

نویسنده : اِنی کاظمی

 


 

گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگینامه کنفسیوس چینی

 

کُنفُسیوس در ۵۵۱ پیش از میلاد در ایالت کوچک لو که امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است متولد شد و در ۴۷۹ پیش از میلاد در گذشت. والدینش، که در زمان کودکی او زندگی را بدرود گفتند، او را کونگ - کویی نامیدند. کنفوسیوس از کلمهٔ کونگ فوزی، به معنای ((استاد بزرگ، کونگ)) گرفته شده‌است.

کنفوسیوس، در سال ۵۵۱ قبل از میلاد، در روستایی به نام تسو، واقع در ایالتِ قدیمی لو – که امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است – زاده شد. خانواده ای که کنفوسیوس در آن به دنیا آمد، خانواده ای پرجمعیت بود.

پدرِ کنفوسیوس، شولیانگ هو، افسری بازنشسته بود که با شرکت در جبهه‌های نبرد موفّق شده بود رضایت پادشاه را به دست آورده و زمین هایی را به تملّک خود درآورد. شولیانگ سه همسر داشت که هیچ کدام از آنها نتوانسته بودند برایش پسری بزایند؛ نُه دختر او نیز همه ازدواج کرده و به خانواده‌های دیگر پیوسته بودند. به همین دلیل، در سال ۵۵۵ قبل از میلاد، شولیانگ هو، در حالی که شصت و چهار سال سن داشت، دختری پانزده ساله به نام یان چنگ تسای را به عنوانِ همسر متعه خود اختیار کرد. چنگ تسای نیز تا مدّتی نمی توانست باردار شود؛ به همین دلیل – چنان که از روایات سنتی آئین کنفسیوس بر می آید – از تپّه نی چی ئو بالا رفت و بر فرازِ آن به دعا و نماز مشغول شد؛ تا این که سرانجام به کنفسیوس حامله شد؛ به همین سبب، یکی از نام‌های کنفسیوس "چیو" به معنی تپّه است.

وقتی کنفسیوس هنوز سه سال داشت، پدرش مُرد و او را در فانگشان، واقع در لوی شرقی، به خاک سپردند. با مرگِ شولیانگ هو، کنفسیوس و مادرش مجبور بودند از بقیه خانواده جدا شوند، به نحوی که حتّی اجازه نداشتند در مراسم خاکسپاری شولیانگ شرکت کنند. از آن جا که مادرِ کنفسیوس، زنِ رسمیِ شولیانگ به حساب نمی آمد؛ چیزی از میراثِ شولیانگ به او نرسید و آنها از آن پس مجبور بودند در چاندونگ واقع در شرق چین به تهی دستی روزگار بگذرانند. بر اساس روایات، کنفسیوس همچنین از کودکی به مطالعه آثاری در زمینه قربانی و آداب معبد می پرداخت.

چندی بعد، در حالی که کنفسیوس سنینِ نوجوانی اش را می گذراند – به روایتی سیزده سال و به روایتی دیگر شانزده سال داشت – مادرش بر اثر بیماری و کارِ زیاد درگذشت. چنگ تسای را نیز در فانگشان به خاک سپردند. وقتی کنفسیوس هفده سال داشت، یکی از اشرافِ لو به نام چی پینگ تسو به دنبال شخصی می گشت که با آداب قربانی آشنایی داشته باشد؛ به همین دلیل همه عالمان شهر را به مجلسی دعوت کرد و کنفسیوس نیز در بین آنها حاضر شد.

کنفسیوس در بیست سالگی با دختری به نام یی چی گوان ازدواج کرد. این ازدواجی بود که مادرِ کنفسیوس بین او و دخترِ دوستِ پدرش ترتیب داده بود. پس از گذشتِ دو سال از این ازدواج، یی چی گوان برای کنفسیوس پسری زایید که کونگ لی نامیده شد کنفسیوس دختری نیز داشته است که در برخی کتابها نامِ او کونگ جیو ثبت شده است.

 (کونگ، نام خانوادگی کنفسیوس است و در عرف زبان چینی نام خانوادگی پیش از نام می آید)

کار دولتی کنفوسیوس در روزگار فرمانروایی دودمان بهار و پائیز زندگی کرد. وی در کشوری بنام لو اقامت داشت و کشورلو پیشرفته‌ترین کشور در زمینه فرهنگی بود.

کنفوسیوس در بیشتر دوران عمرش از مقامات چندان بلندپایه نبود، اما دانش زیادی داشت. در چین باستان آموزش و پرورش از حقوق ویژه اشراف بود. اما کنفوسیوس با شیوه خود این حق را از آنان گرفت و خود شاگردانی را جذب کرد و به آنها آموزش داد. گفته می‌شود که وی سه هزار شاگرد داشته و در میان آنها چند تن جزو دانشمندان آینده بوده‌اند.

کنفوسیوس در پنجاه سالگی به خدمت فرماروایان دولت چو رسید و حکومت یکی از شهرهای بزرگ را در دست گرفت. او رسیدن به مقام حکومتی را بهترین راه ایجاد اصلاحات اجتماعی می‌دانست.

کنفسیوس پس از سفرهای طولانی و دیدار با لائوتزه، به لو آمد و به پیشنهاد پادشاه آن ایالت، مقام وزارت دادگستری را برعهده گرفت و پس از مدتی نیز وزیر امور داخله شد؛ تا این که سرانجام به وزارت اعظم ایالت لو رسید. در این زمان عدالتی که او در کارش داشت، باعث برانگیخته شدن مخالفت‌ها و عزل او از مقامش بود. وقتی در روز عید، از گوشت قربانی برایش نفرستادند، کنفسیوس این اقدام را بهانه قرار داد و وطنش را ترک کرد.

پس از آن، کنفسیوس بیشتر عمرش را در بین ایالت‌های چین سرگردان بود. سخنان او در مورد شیوه حکومت و اخلاق حاکمان، مورد پذیرش هم‌روزگارانش واقع نشد و حتی به زندان نیز افتاد.

سرانجام در سال ۴۷۹ پیش از میلاد، در حالی که خود را ناموفق می‌دانست از دنیا رفت. وی آثار مهمی بر جای نهاد و شاگردان برجسته‌ای پرورش داد که آموزه‌های او را رونق بخشیدند.

اسم «کنفوسیوس» «کنوگ چیو» بود و «کنفوسیوس» نامی است که مردم به صورت احترام برای او برگزیدند.

نخستین زندگی نامهٔ او ۳۷۵ سال پس از درگذشتش توسط سوماچیین، مورخ نامعتبر نوشته شد. در طول آن همه سال پس از در گذشت او، به واسطهٔ آن که فردی مشهور و برجسته و نیز حکیم بود، افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ورد زبان‌ها بود و از این‌رو سوماچیین در اطلاعاتی که دربارهٔ او کسب کرد، وارد شد.

برخی اعتقادات وی آفرینش جهان را مبتنی بر قانون قطبیت می‌داند؛ به این منظور که از هستی مطلق، نخست موجودی یگانه که خود کنفسوس آن را قطب بزرگ می‌خواند ٬منبعث می‌شود و همراه آن قطب دیگری که قسمت پذیر است بوجود می‌آید. این دو قطب با هم روبرو و به هم پیچیده می‌شوند. از این جا جهان کون و فساد مانند دو نیروی قوی و ضعیف یا روشنایی و تاریکی و یا نماینده صفات مرد و زن، پا به عرصه هستی میگذارد و تغییر و تبدیل یافتن این دو قطب، اساس به وجود آمدن خوبی یا بدی و یا خیر و شر است.


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگينامه استاد محمد ابراهيم باستاني پاريزي

زمینه فعالیت نویسنده، تاریخ‌دان.

تولد ۳ دی، ۱۳۰۴/ پاریز، استان کرمان.

ملیت ایرانی / والدین حاج آخوند پاریزی

محمدابراهیم باستانی پاریزی، استاد تاریخ در دانشگاه تهران، و یکی از تاریخ‌دانان و نویسندگان برجسته‌ی ایران.

محمد ابراهیم باستانی پاریزی در سوم دی‌ماه 1304 در کوهستان پاریز متولد شده است. وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی در پاریز تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره می‌برد.

پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال 1320 تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی کرمان ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال 1325 برای ادامه‌ی تحصیل به تهران آمد و در سال 1326 در دانشگاه تهران در رشته‌ی تاریخ تحصیلات خود را پی گرفت.

در آذر 1330 از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و برای انجام تعهد دبیری به کرمان بازگشت. در همین ایام با همسرش شادروان حبیبه حایری ازدواج کرد و تا سال 1337 خورشیدی که در آزمون دکتری تاریخ پذیرفته شد، در کرمان ماند.

باستانی پاریزی دوره‌ی دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارئه‌ی پایان‌نامه‌ای در باره‌ی ابن اثیر دانشنامه‌ی دکترای خود را دریافت کرد.

وی کار خود را در دانشگاه تهران از سال 1338 با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا اکنون که مدتهاست استاد تمام‌وقت آن دانشگاه است، رابطه‌ی تنگاتنگی با این دانشگاه داشته است.

وی یک پسر به نام حمید و یک دختر به نام حمیده دارد و در حال حاضر تابستان‌ها را نزد دخترش در تورنتو و زمستان‌ها را نزد پسرش در تهران سپری می‌کند.

فعالیت‌های فرهنگی

شوق نویسندگی وی در دوران کودکی و نوجوانی در پاریز و با خواندن نشریاتی مانند حبل المتین، آینده و مهر برانگیخته شد. باستانی، اولین نوشته‌های خود را در سال‌های ترک تحصیل اجباری (1318 و 1319) در قالب روزنامه‌ای به نام باستان و مجله‌ای به نام ندای پاریز نوشت، که خود در پاریز منتشر می‌کرد و دو یا سه مشترک داشت.

اولین نوشته‌ی او در جراید آن زمان، مقاله‌ای بود با عنوان «تقصیر با مردان است نه زنان» که در سال 1321 در مجله‌ی بیداری کرمان چاپ شد. پس از آن به عنوان نویسنده یا مترجم از زبان‌های عربی و فرانسه مقالات بی‌شماری در روزنامه‌ها و مجلاتی مانند کیهان، اطلاعات، خواندنی‌ها، یغما، راهنمای‌کتاب، آینده، کلک و بخارا چاپ کرده است.

اولین کتاب باستانی پاریزی پیغمبر دزدان نام دارد که شرح نامه‌های طنزگونه‌ی شیخ محمدحسن زیدآبادی است و برای اولین بار در سال 1324 در کرمان چاپ شده است. این کتاب تا کنون به چاپ شانزدهم رسیده است. وی تا کنون بیش از شصت عنوان کتاب تالیف (و بعضا ترجمه) کرده است. کتاب‌های باستانی پاریزی برخی بصورت مجموعه‌ی برگزیده‌ای از مقالات وی‌اند که بصورت کتاب جمع‌آوری شده است و برخی از ابتدا به عنوان کتاب نوشته شده‌اند.

از میان نوشته‌های او، هفت کتاب با عنوان «سبعه‌ی ثمانیه» متمایز است که همگی در نام خود عدد هفت را دارند، مانند خاتون هفت قلعه، آسیای هفت سنگ و ... بعدا کتاب هشتمی با عنوان هشت‌الهفت به این مجموعه‌ی هفت‌تایی اضافه شده است.

بجز کتب و مقالات، باستانی پاریزی شعر هم می‌گوید و اولین شعر خود را در کودکی در روستای پاریز و در آرزوی باران سروده است. منتخبی از شعرهای خود را در سال 1327 در کتابی به نام «یادبود من» به چاپ رسانده است. از جمله یکی از غزل‌هایش با مطلع «یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت» توسط مرحوم بنان در یادبود مرحوم صبا خوانده شده است.

سبک نگارش

بر خلاف عمده کتاب‌های تاریخی که نثری سرد و سنگین دارند، بیشتر نوشته‌های تاریخی باستانی پاریزی پر از داستان‌ها و ضرب‌المثل‌ها و حکایات و اشعاری است که خواندن متن را برای خواننده آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌کند.

به علاوه کتاب‌های باستانی پاریزی معمولاً پاورقی‌های بسیار مفصلی دارند که گاهی از خود متن هم مفصل‌تر است.[۱]

کتاب شناسی

باستانی پاریزی در کتاب‌خانه‌ٔ شخصی‌اش. تهران ۹ اردیبهشت ۱۳۸۳فهرست کتاب‌های باستانی پاریزی به این شرح است:[۲]

 الف ــ مربوط به كرمان نخستین چاپ

آثار پیغمبر دزدان (چاپ هفدهم 1382)1324

نشریه فرهنگ كرمان (چاپ كرمان)1333

راهنماى آثار تاریخى كرمان (چاپ كرمان)1335

دوره مجله هفتواد (چاپ كرمان)1337 ــ 1336

تاریخ كرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ وزیرى، چاپ چهارم، 1374)1340

منابع و مآخذ تاریخ كرمان1340

سلجوقیان و غز در كرمان (چاپ دوم 1373)1343

فرماندهان كرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ شیخ یحیى، چاپ سوم، 1371)1344

جغرافیاى كرمان (تصحیح و تحشیه جغرافى وزیرى، چاپ پنجم، 1384)1346

گنجعلى خان (چاپ سوم 1367)1353

وادى هفت واد (انجمن آثار ملى، جلد اول)1355

تاریخ شاهى قراختائیان1355

تذكره صفویه كرمان1369

صحیفه الارشاد (پایان صفویه)1384

ب ــ مجموعه هفتى (سبعه ثمانیه)

خاتون هفت قلعه (چاپ ششم 1380)1342

آسیاى هفت سنگ (چاپ هفتم 1383)1350

ناى هفت بند (چاپ ششم 1381)1353

اژدهاى هفت سر (چاپ پنجم 1384)1355

كوچه هفت پیچ (چاپ ششم 1370)1355

زیر این هفت آسمان (چاپ پنجم 1368)1358

سنگ هفت قلم (چاپ سوم 1368) 1358

هشت الهفت (چاپ دوم 1370)1363

ج ــ سایر كتب:

یادبود من (مجموعه شعر)1327

ذوالقرنین یا كوروش كبیر (ترجمه، چاپ نهم 1384)1330

یاد و یادبود (مجموعه شعر، چاپ دوم، 1364)1341

محیط سیاسى و زندگى مشیرالدوله (چاپ دوم، جیبى 1341)1341

اصول حكومت آتن، ترجمه از ارسطو1341 (با مقدمه استاد دكتر غلامحسین صدیقى، چاپ چهارم 1383)

تلاش آزادى (چاپ هفتم 1383، برنده جایزه یونسكو)1347

یعقوب لیث (چاپ هشتم 1382)1344 (این كتاب به زبان عربى ترجمه و در قاهره چاپ و منتشر شده است. 1976)

شاه منصور (چاپ ششم 1377)1348

سیاست و اقتصاد عصر صفوى (چاپ پنجم 1378)1348

اخبار ایران از ابن اثیر (ترجمه الكامل، چاپ دوم 1364)1349

از پاریز تا پاریس (چاپ هشتم 1381)1351

شاهنامه آخرش خوش است (چاپ ششم 1383)1350

حماسه كویر (چاپ چهارم 1382)1356

تن آدمى شریف است...1357

نون جو و دوغ گو (چاپ پنجم 1383)1357

جامع المقدمات (چاپ دوم 1367، جلد دوم 1373)1363

فرمانفرماى عالم (چاپ چهارم 1377)1364

از سیر تا پیاز (چاپ سوم 1379)1367

مار در بتكده كهنه (چاپ سوم 1380)1368

كلاه گوشه نوشین روان (چاپ سوم 1380)1369

حضورستان (چاپ دوم 1370)1369

هزارستان (چاپ دوم 1382)1371

ماه و خورشید فلك (چاپ دوم 1376)1371

سایه هاى كنگره (چاپ دوم 1376)1371

بازیگران كاخ سبز (چاپ دوم 1384)1373

پیر سبزپوشان (چاپ دوم 1379)1373

آفتابه زرین فرشتگان (چاپ دوم 1377)1373

نوح هزار طوفان (چاپ دوم 1380)1375

در شهر نى سواران (چاپ دوم 1378)1377

شمعى در طوفان (چاپ دوم 1383)1378

خود مشت مالى1378

محبوب سیاه و طوطى سبز1378

درخت جواهر (چاپ دوم 1383)1379

گذار زن از گدار تاریخ (چاپ دوم 1384)1381

كاسه كوزه تمدن1381

پوست پلنگ1381

حصیرستان (چاپ دوم 1384)1382

بارگاه خانقاه1384

هواخورى در باغ با گوهر شب چراغ1384


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

ستارخان سردار ایران

 ستارخان از سرداران جنبش مشروطه خواهی ایران، ملقب به سردار ملی است. وی با ایستادگی در برابر نیروهای دولتی ضد مشروطه در تبریز جانفشانی‌های بسیاری کرد.

ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱245 خورشیدی (۱۸۶۶ میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی روستای بی شک از توابع ارسبارانقره‌داغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر می‌گشت. او و دو برادر بزرگ‌ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می‌شد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد . اسماعیل به دلیل ارتباط و پناه دادن به فردی به نام قاچاق فرهاد که از مخالفان و ناراضیان بود، توسط عمال دولت قاجاریه کشته شد. این امر کینه‌ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.

ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر می‌خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او می‌سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می‌داد.

مقاومت

مشروطه طلبان تبریز، در عکس ستارخان و باقر خان نیز دیده می‌شونداو در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و آمریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می‌شد و درباره مقاومت‌های سرسختانه وی مطالبی انتشار می‌یافت.

پس از ماهها محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس و محمد علی شاه، از مرز گذشتند به سوی تبریز حرکت کردند و راه جلفا را باز کرد.ستارخان و دیگران مجاهدین تبریز که به شدت از روسها متنفر بودند، برای رفع بهانهٔ تجاوز روسها تلگرافی به این مضمون به محمد علی شاه فرستادند :

شاه به جای پدر و توده به جای فرزندان است . اگر رنجشی میان پدر و فرزندان رخ دهد نباید همسایگان پا به میان گزارند . ما هرچه می خواستیم از آن در می گذریم و شهر را به اعلی حضرت می سپاریم . هر رفتاری که با ما می خواهند بکنند و اعلی حضرت بیدرنگ دستور دهند که راه خوار و بار باز شود و جایی برای گذشتن سپاهیان روس به ایران باز نماند.

.محمد علی شاه پس از دریافت این تلگراف به نیروهای دولتی دستور ترک محاصره داد اما روسها به پیشروی ادامه دادند و وارد تبریز شدند، ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شده‌است که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که می‌خواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»

پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.

تصویر دیگری از ستارخانهدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

«من می‌خواهم هفت دولت زیر پرچم ایران باشد»

مرگ

آرامگاه ستارخان در جوار بقعه عبدالعظیم حسنی در شهر ریبعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر می‌شدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چند بار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران درگذشت و برخلاف وصیتش، در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می‌کردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود ۵۳ سال داشت.


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگینامه ابوالفضل بیهقی

 

تاریخ تولد :  385 قمري

تاریخ وفات : 479 قمري

 

 

بیوگرافی و زندگینامه

 به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) کودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت. ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام ‏آور روزگار. اين استاد تا هنگام مرگ لحظه ‏اي بيهقي را از خود جدا نساخت و چندان گرامي و نزديكش مي‏داشت كه حتي نهفته ‏ترين اسرار دستگاه غزنويان را نيز با وي در ميان مي‏نهاد، و اين خود بعدها كارمايه گرانبهايي براي تاريخ بيهقي گرديد، چنانكه رويدادهايي را كه خود شاهد و ناظر نبوده از قول استاد فرزانه خويش نقل كرده كه پيوسته «در ميان كار» بوده است و در درستي و خرد بي‏همتا.

 پس از محمود، بيهقي در پادشاهي كوتاه مدت امير محمد (پسر كهتر محمود) دبير ديوان رسالت بود و شاهد دولت مستعجل وي؛ و آنگاه كه ستاره اقبال مسعود درخشيدن گرفت، نظاره ‏گر لحظه به لحظه اوج و فرود زندگاني او بود، و هم از اين تماشاي عبرت انگيز است كه تاريخ خويش را چونان روزشمار زندگي اين پادشاه و آيينه تمام نماي دوران وي فراهم آورده است. پس از در گذشت بونصر مشكان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بيهقي را براي جانشين استاد از هر جهت شايسته ولي«سخت جوان» دانسته ــ هر چند كه وي در اين هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــ از اين رو بو سهل زوزني سالخورده را جايگزين آن آزادمرد كرد و بيهقي را بر شغل پيشين نگاه داشت. ناخشنودي بيهقي از همكاري با اين رئيس بدنهاد، در كتاب وي منعكس است، تا آنجا كه تصميم به استعفا گرفته است، ولي سلطان مسعود او را به پشتيباني خود دلگرم كرده و به ادامه كار واداشته است.

 پس از كشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بيهقي همچون ميراثي گرانبها، پيرايه دستگاه پادشاهي فرزند وي (مودود) گرديد، و پس از آنكه نوبت فرمانروايي به عبدالرشيد ـ پسر ديگري از محمود غزنوي ـ رسيد، بيهقي چندان در كوره روزگار گداخته شده بود كه در خور شغل خطير صاحبديواني رسالت گردد. اما ديري نپاييد كه در اثر مخالفت و سخن چيني‏هاي غلام فرومايه ولي كشيده‏ اي از آن سلطان، از كار بر كنار گرديد، و سلطان دست اين غلام را در بازداشت بيهقي و غارت خانه وي باز گذارد. بيهقي سر گذشت دردناك اين دوره از زندگي خود را در تاريخ مفصل خود آورده بوده است كه اين بخش از نوشته ‏هاي وي جزو قسمتهاي از دست رفته كتاب است، ولي خوشبختانه عوفي در فصل نوزدهم از باب سوم «جوامع الحكايات» اين داستان را نقل {به معنا} كرده است:

 هنگامي كه سلطان عبدالرشيد غزنوي، به دست غلامي از غلامان شورشي (طغرل كافر نعمت) كشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بيهقي از زندان رهايي يافت، ولي با آنكه زمان چيرگي غلام به حكومت رسيده، پنجاه روزي بيش نپاييده و به قول صاحب «تاريخ بيهق» بار ديگر «ملكبا محموديان افتاد»، بيهقي ديگر به پذيرفتن شغل و مقام درباري گردن ننهاد و كنج عافيت گزيد و گوشه‏ گيري اختيار كرد.

 زمان تأليف كتاب :

 بيهقي كه ديگر به روزگار پيري و فرسودگي رسيده و در زندگي خود و پيرامونيان خويش فراز و نشيبهاي بسيار ديده بود، زمان را براي گردآوري و تنظيم يادداشتهاي خود مناسب يافته و از سال 448 هـ .ق به تأليف تاريخ پردازش خود پرداخت و به سال 451 اين كار را به انجام رسانيد، يعني اندكي پس از درگذشت فرخزاد بن مسعود و آغاز پادشاهي سلطان ابراهيم بن مسعود(جلـ 451، ف 492).

 مرگ بيهقي :

 بيهقي هشتاد و پنج سال زيسته و به تصريح ابوالحسن بيهقي در«تاريخ بيهق» به سال 470 هـ.ق در گذشته است و به اين ترتيب نوزده سال پس از اتمام تاريخ خويش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه اي در زمينه كار خود دسترسي مي‏يافته، آن را به متن كتاب مي‏افزوده است.

 نام كتاب :

 كتابي كه امروز به نام «تاريخ بيهقي» مي‏شناسيم، در آغاز «تاريخ ناصري» خوانده مي‏شده است به دو احتمال: نخست به اعتبار لقب سبكتگين(پدر محمود غزنوي) كه ناصرالدين است و اين كتاب تاريخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وي بوده، و ديگر لقب سلطان مسعود كه «ناصرالدين الله» بوده است. به هر حال كتاب به نامهاي ديگري نيز ناميده مي‏شده، از اين قرار:

 تاريخ آل ناصر، تاريخ آل سبكتگين، جامع التواريخ، جامع في تاريخ سبكتگين و سرانجام تاريخ بيهقي، كه گويا بر اثر بي‏ توجهي به نام اصلي آن (تاريخ ناصري) به اين نامها شهرت پيدا كرده بوده است. بخش موجود تاريخ بيهقي را «تاريخ مسعودي» نيز مي‏خوانند از جهت آنكه تنها رويدادهاي دوره پادشاهي مسعود را در بر دارد.


 

گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

بزرگ مرد عرصه دين و دانش (فخر المحققين)

 

تولد « فخر المحققين» در سال 682هجري قمري

« فخر المحققين» نابغه بزرگ، فقه و محقق والامقام در سال 682هجري قمري در شهر حله متولد شد. او تحت توجهات پدر عالمش علامه حلي پرورش يافت و در نوجواني به اجتهاد رسيد. او در ايام جواني به اتفاق پدر سفري به ايران کرد و مجدداً به زادگاهش بازگشت. وي به لحاظ مراتب فضل و کمال، ادب، اخلاق و پرهيزکاري شهره عصر بود. در مکتب تدريس فخرالمحققين شخصيتهاي برجسته‏اي تربيت شدند که هر يک در زمان خود نزله ستوني محکم براي اسلام و مسلمان بشمار مي‏رفتند، علماي چون محمد بن مکي ؛ علامه محقق بدرالدين، و سيد حيدر آملي. اين فقه نابغه در تأليف علوم اسلامي از جمله فقه اصول تفسير و کلام اهتمام بسيار ورزيد و از کتابهاي وي که همه در شمار آثار علمي شيعه محسوب مي‏شوند مي‏توان به شرح «مبادي الاصول ؛ شرح الاصول ؛ و المسائل الحيدريه» اشاره کرد .

خلاصه اي از زندگي اين بزرگ مرد عرصه دين و دانش:

ولادت:

فخر المحققين در شب بيستم جمادي الاول سال 682 هجري قمري در شهر حله ديده به جهان گشود.

تحصيلات:

وي علوم مقدماتي و متداول عصر و سپس علوم عاليه و معقول، يعني فلسفه و کلام و منطق و فقه و اصول و حديث و غيره را نزد پدر علامه اش فرا گرفت و پيش از آنکه به حد بلوغ برسد، در انواع آنها ورزيده شد، يعني تقريبا از تحصيل آنها بي نياز گرديد او نيز مانند پدر نابغه اش، از نوابغ ارزنده شيعه است و در تمام کتب فقهي و علمي مورد توجه خاص دانشمندان بزرگ و مجتهدين طراز اول ما قرار گرفته است.

اساتيد:

فـخـرالـمـحققين تمام رشته هاي علوم و فنون را در خدمت پدر علا مه اش تکميل نمود و جز وي اسـتـادي نـديـده است.

شاگردان:

شاگردان زيادي از محضر ايشان کسب فيض نموده اند که معروف ترين آنها عبارتند از:

1 ـ شهيد اول .

2 ـ سيد بدر الدين مدني .

3 ـ شيخ احمد بن متوج بحراني .

4 ـ سيد حيدر آمـلـي .

5 ـ سـيـد تاج الدين ابن معيه .

6 ـ ظهير الدين .

7 ـ فرزند دانشمندش .

تأليفات :

تاليفات او همه در شمار بهترين کتب علمي شيعه به شمار مي آيند و اغلب شرح و حاشيه و تعليقه کـتـب پـدر عـالـيـقـدرش مي باشد، مانند:

1ـ شرح المسترشدين.

2ـ شرح مبادي الاصول .

3ـ شرح تهذيب الاصول .

4ـ ايضاح الفوائد في حل مشکلات القواعد .

5ـ رساله فخريه در نيت .

6ـ حاشيه ارشاد.

7ـ الکافية الوافية در علم کلام .

8ـ مسائل صدريه.

گفتار بزرگان :

1ـ فـقيه عظيم الشان، شهيد اول از او اين گونه ياد مي کند : شـيخ امام سلطان العلما و منتهي الفضلا و النبلا، خاتم المجتهدين، فخرالملة و الدين، ابوطالب محمد فرزند شيخ امام سعيد جمال الدين بن مطهر که خداوند عمر گرانبهاي او را دراز گرداند و از پيش آمدهاي سؤ زمانه نگه دارد.

2 ـ قاضي نوراللّه شوشتري در کتاب (مجالس المؤمنين) مي نويسد: فخرالمحققين محمد در علوم عـقـلـي و نـقـلـي مـحـققي نحرير بود و در علو فهم و فطرت مدققي بي نظير سپس او از يکي از دانـشمندان شافعي نقل مي کند که وقتي با پدرش به نزد سلطان محمد خدابنده به (سلطانيه ) قـزويـن آمـد، دانـشـمـنـدي جـوان، عـالي مقام، مستعد، نيکخوي و پسنديده خصال بود .

3ـ فـقـيـه نـامور، محمد بن حسن اصفهاني، معروف به (فاضل هندي ) است، در آغاز کتاب (کشف اللثام )مي نويسد : ممکن است بعضي از گفته وي تعجب کنند که چگونه در آن سن به اين مقام رسيده است، ولي مـي دانـيـم کـه تـولد وي در سال 682 هجري قمري روي داده و پدرش علا مه، برخي از کتب خود را در کتاب (خـلاصه) که به سال 692 يا 693 هجري قمري تأليف نموده است، ذکر کرده، بنابر اين با تطبيق اين دو تاريخ، فـخـرالـمـحـقـقـين در آن موقع ده سال يا کمتر داشته است و سپس مي نويسد : اين لطف و مرحمت الهي است که به هر کس خواهد، موهبت مي کند.

القاب:

فـخـرالـمـحـقـقين، فخر الدين و فخر الاسلام، هر سه لقب فرزند دانشمند و برومند علا مه حلي مـي باشد نام شريفش (محمد) است.

علاقه پدر به فرزند:

در ميان انبوه دانشمندان که ما با زندگاني آنان آشنا هستيم، چنين پدر و فرزندي را نديده ايم که هر دو از نوابغ نـامي و نسبت به هم تا اين اندازه محبت و احترام و علاقه داشته باشند، علا مه در برخي از آثار خود، هر جـا از فـرزنـدش نام مي برد، مي گويد: خداوند مرا فداي او گرداند و از بديها دور بدارد .

در آغـاز کتاب (الالفين )مي نويسد : من به خواهش فرزند عزيزم محمد که خداوند امور دنيا و آخرت او را اصلاح گرداند، چنانکه او نيز نسبت به پدر و مادرش از هر گونه احترام و خدمتگزاري مضايقت ندارد، و اميدوارم کـه خـداونـد، سـعـادت دو جهان را به او روزي کند چنانکه او هم در به کار بستن نيروي عقلي و حـسـي خـود از من اطاعت نموده و با گفتار و کردار خويش موجبات خوشنودي مرا فراهم کرده اسـت، ريـاسـت ظاهري و معنوي را يکجا به او موهبت کند، چون که وي به اندازه يک چشم به هم زدن نا فرماني بر من ننموده اين کتاب را که موسوم به (الفين ) است، املا نمودم. در اين کتاب هزار دليل يقيني و برهان عقلي و نقلي براي اثبات امامت بلافصل حضرت شاه ولايت، علي بن ابيطالب (عليه السلام ) و هزار دليل در رد شبهات مخالفين وارد ساختم و نيز ادله بسياري در اثبات امـامـت سـايـر امامان عالي مقام به مقداري که طالبان را قانع سازد آوردم و ثواب آن را به فرزندم محمد اهدا نمودم .

خداوند او را از هر خطري نگهدارد، و هر گونه بدي و زشتي را از وي بر طرف سازد و به آرزوهايي که دارد نائل گرداند و شر دشمنانش را از او دور گرداند.

وفات:

فخرالمحققين شب جمعه پانزدهم يا بيست و پنجم جمادي الثاني سال 771 هجري قمري ، در سن 89 سالگي به جهان باقي شتافت. محدث قمي در فوائد الرضويه مي نويسد : از سـخـن مـجـلـسـي اول در شـرح (من لايحضره الفقيه ) ظاهر مي شود که آن بزرگوار در حله وفات کرده و جنازه اش را به نجف اشرف حمل کرده اند و بعيد نيست که قبرش نزديک والدش بـاشـد .


صالحین / صگرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگی نامه دکتر مصدق

 

زندگی نامه دکتر مصدق

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود.

ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد.

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد.

مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: " ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است".

مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال تمام نرسيده بود رد شد.

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد. دکتر مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود.

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم.

اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم..." دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم.

ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده اند که از اين طريق نيز مايوس شدم و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه بنادر جنوب به ايران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از تعدي قدمهاي موثري برداشت.

با وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد.

با سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با دولت جديد پذيرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار انگلستان ريخت.

پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد.

دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند و يا دست بيعت به حکومت داده بودند،

مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت.

دکتر مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت ايران قرار گرفت.

در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم سر رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد.

در ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه، اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي باقي مانده را صادر کرد.

دکتر مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند.

يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود.

مردم ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري ايران رسيد.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت.

سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد.

بعلت اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت.

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد.

بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند.

ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند.

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند.

در دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

 


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگانی چنگیز خان مغول صاحب دومین امپراطوری بزرگ تاریخ

چنگیز که بعدها لقب خان، به معنی حاکم و فرمانروا را یافت موسس امپراطوری مغول بود که پس از مرگش تبدیل به دومین امپراطوری بزرگ تاریخ گردید. او موفق شد اقوام زرد پوست بدوی و چادر نشین شمال شرقی آسیا را متحد سازد.

 او پس از آنکه حاکم بلا منازع مغولستان شد ملقب به چنگیز خان گردید و شروع به تهاجم به دیگر نقاط نمود و توانست بخش مهمی از اوراسیا را تسخیر نماید. این تهاجمها شامل حمله به قراختائیان و قزاقها و امپراطوری خوارزمشاهیان و سلسله جین و نیز حکومت زیای غربی بود. این تهاجمات اغلب با کشتارهائی گروهی غیرنظامیان بخصوص در زمان تهاجم به امپراطوری خوارزمشاهیان همراه بود. در هنگام مرگش امپراطوری او بخش های مهمی از آسیای میانه و چین را در تصرف خود داشت.

وی قبل از مرگش امپراطوری خود را میان پسران و نوه هایش تقسیم نمود و اوگدی خان (اوکتای خان) را به جانشینی خود برگزید. چنگیزخان در سال ۱۲۲۷ پس از مغلوب نمودن تانگوت ها درگذشت.

تولد و اوایل زندگی

تموچین براساس گفته های پدرش خود را از نوادگان خابول خان و آمباقای و قوتلا خان که روسای اتحادیه مغولها بودند، معرفی می کرد. زمانی که خاندان سلسله جین در سال ۱۱۶۱ به حمایت از مغول ها در برابر تاتارها پرداختند، تاتارها خابول خان را مورد حمله قرار دادند و شکست دادند. یسوگای بهادر که نوه آمباقای و قوتلا خان بود برای ریاست قوم مغول پیشنهاد گردید اما اقوام تای چی که از فرزندان آمباقای خان بودند زیر بار این مسئله نرفتند و از قوم یسوگای بهادر انشعاب کردند و خارج شدند. پس از سال ۱۱۶۱ که تاتارها قدرت را به دست گرفتند سلسله جین به حمایت از آنان در برابر کرئیت ها برخاست.

به دلیل فقدان منابع دست نویس اطلاعات اندکی از اوایل زندگی چنگیز خان در دست می باشد. تموچین در سال ۱۱۶۲ در مغولستان در نزدیکی کوهستان بورخان خلدون و رودخانه اونون، جائی که از اولان باتور پایتخت فعلی مغولستان دور نیست متولد شد. براساس نگاشته های تاریخ اسرار آمیز مغولستان او در حالی متولد شد که یک لخته خون در مشتش داشت. این مسئله باعث شد این اعتقاد که او روزی یک فرمانروای قدرتمند خواهد شد قوت بگیرد. وی سومین پسر یسوکای بهادر یکی از روسای قبیله کوچک خیاد بود. یسوکای بهادر متحد اونگ خان رئیس قبیله کرییت محسوب می شد. نام مادر تموچین اوئلون بود و تموچین اولین فرزندش بود. براساس منابع موجود در تاریخ اسرار آمیز مغولستان، تموچین نام رئیس قبیله تاتار بود که توسط یسوکای بهادر به اسارت گرفته شد. همچنین تموچین به معنی آهنگر و نعلبند میباشد.

یسوکای وابسته به عشیره بورجیجان و اوئلون وابسته به عشیره اولخونوت بود که از شاخه های قبیله اونگیرات محسوب می شد که هر دو قبیله چادر نشین بودند. از آنجائی که پدر تموچین رئیس قبیله بود تموچین یک اشراف زاده به حساب می آمد و این مسئله موجب سهولت در ایجاد اتحاد بین قبایل مغول نمود. هیچ نقاشی مستند و واقعی از چنگیز خان موجود نیست و هر آنچه امروز از او تصویر شده براساس خلاقیت های ذهنی نقاشان شکل گرفته است. مورخ برجسته ایرانی به نام رشید الدین در کتاب شرح وقایع خود در مورد او افسانه ای را ذکر نموده است. او می گوید:

چنگیز خان دارای سیمائی درخشان، ریش بلند، موهای قرمز و چشمان سبز بوده است. رشید الدین همچنین نخستین ملاقات چنگیز خان با قوبلای خان را شرح می دهد. او می نویسد وقتی چنگیز خان دید که قوبلای خان موهای قرمز او را به ارث نبرده است تعجب نمود. همچنین براساس نوشته های رشید الدین بین اقوام آلان یک افسانه حکایت از این داشت که مرد قدرتمند (که پیش بینی می شد در آینده در مغولستان به قدرت برسد) فردی خواهد بود که دارای موهای قرمز و چشمان آبی مایل به سبز میباشد. تاریخ نگار معاصر پل راشنوسکی در بیوگرافی چنگیز خان می نویسد که مرد قدرتمند احتمالا از اقوام قرقیز برخواهد خواست.

چنگیز خان ۳ برادر به نامهای قصار و خاجیون و تموگه و یک خواهر به نام تمولین داشت. او همچنین دو برادر نا تنی به نامهای بختر و بلگوتی داشت. مانند بسیاری از اقوام چادرنشین مغول از اوایل زندگانی چنگیز اطلاع زیادی در دست نیست. پدرش در سن ۹ سالگی برای او جشن نامزدی گرفت و او پس از ازدواج با دختری که از قبیله مادرش به نام بورته بود برای زندگی به آن قبیله رفت. او در آنجا در خدمت سانسار خان که رئیس خانواده بود قرار گرفت تا اینکه به سن ازدواج در میان مغول ها که ۱۲ سالگی بود رسید.

پدرش در یک مسافرت به میان تاتارها که دشمنی دیرینه ای با وی داشتند رفت و توسط آنان با ریختن سم در غذایش او را مسموم نمودند. تموچین با شنیدن این خبر به قبیله خود بازگشت تا جایگاه پدر خود را به عنوان خان تصاحب نماید اما اعضای قبیله اش از ریاست پسری جوان مانند او خودداری نمودند. آنان اوئلون و فرزندانش را بدون هیچ پناهگاه و محافظی رها نمودند. اوئلون و فرزندانش برای چندین سال در بینوائی و تنگدستی زندگی نمودند. آنان با خوردن میوه های وحشی و شکار موش خرما و دیگر جانوران کوچک که توسط تموچین و دیگر برادرانش انجام می شد روزگار گذراندند.

در جریان یکی از این شکارها تموچین برادر ۱۰ ساله اش بختر را بر سر تقسیم شکار کشت زیرا زمانی که او موفق به صید یک ماهی شد برادرش تلاش کرده بود تا آن را از او برباید. این ماجرا موجب استحکام موقعیت او به عنوان رئیس خانواده شد. در سال ۱۱۸۲ او در جریان یک حمله توسط بجارتسکولارها که از متحدین قدیمی پدرش بودند دستگیر شد و به عنوان یک کانگو (برده) نگهداری شد اما موفق شد به کمک یکی از دوستان سابق پدرش به نام چیلایون که بعدها از سردارنش گردید از گِر (زندان) در نیمه شب فرار کند. او در شکاف یک رودخانه پنهان شد و اندکی بعد دو تن از دوستانش به نامهای ارسلان و جلمه که هر دو بعدها از ژنرالهایش شدند به او پیوستند. آنان به همراهی ۱۸ تن از فراد قبیله تموچین پایه های اولیه ارتش او را بنا نهادند.

پس از این فرار از زندان بجارتسکولارها شهرت تموچین در همه جا منتشر شد. در این زمان هیچ یک از قبیل مغول متحد نبودند و از ازدواج به عنوان یک وسیله برای ایجاد اتحاد موقت با یکدیگر استفاده میکردند. تموچین مشاهده نمود که قبایل مغول به دزدی و حمله به یکدیگر و فساد و کینه خواهی بین اقوام مختلف مبتلا شده اند و با دخالت خارجیان و مخصوصا امپراطوری چین در جنوب این اقدامات بیشتر خصمانه می شود. اوئلون مادر تموچن آموزشهای بسیاری درباره سیاست های متزلزل مغولها و بخصوصا نیاز آنان به اتحاد بسیار به او داده بود. بنا بر یک روایت یک روز اوئلون فرزندانش را جمع کرد و تیری را به آنان داد و از آنان خواست آن را بشکنند و آنان آن را به سادگی شکستند. اوئلون سپس یک دسته تیر را به آنان داد و از آنان خواست تا آن را بشکنند اما هیچکدامشان نتوانستند آن را بشکنند. او به فرزندانش گفت اگر با هم متحد باشند هیچ کس نمی تواند شکست شان دهد.

تموچین براساس سیاست های پدرش با بورته که از قبیله اولخوتهون بود در سن ۱۶ سالگی ازدواج نمود تا بتواند اتحاد با آن قبیله را مستحکم نماید. خانواده بورته به رسم مغول ها یک پالتوی پوست به او هدیه دادند و عروس و داماد به سوی محل زندگی تموچین حرکت نمودند. تموچین پس از رسیدن به خانه پالتوی پوست را برداشت و آن را به رسم پیشکش به نزد طغرل رئیس قبیله کرئیت ها برد و از او خواهان حمایت و اتحاد شد که مورد قبول طغرل خان قرار گرفت. بورته و تموچین ۴ فرزند پسر به نامهای جوجی و چغتای و اوگدی (اوکتای) و تولی داشتند. تموچین همچنین از دیگر همسران خود فرزندان دیگری نیز داشت اما همگی آنان از داشتن حق جانشینی او محروم بوده اند و در ثبت نام دختران تموچین در تاریخ اهمال شده است.

اقوام مرکیت اندک مدتی پس از ازدواج بورته او را دزدیدند و به عنوان همسر یکی از افراد قبیله درآمد. تموچین موفق شد او را به کمک افراد قبیله جاموکا که دوست دوران کودکیش بود و نیز کمک اونگ خان رئیس قبیله کرئیت آزاد نماید. نه ماه پس از این واقعه بورته فرزند پسری به نام جوجی به دنیا آورد که نسب او مورد تردید قرار دارد. با وجود آنکه جوجی بسیار مورد محرومیت قرار می گرفت و تموچین چندین ازدواج دیگر نیز نمود اما بورته به عنوان تنها بانوی مورد علاقه وی بود. در تاریخ اسرار آمیز مغولستان نوشته شده است که بورته در زمان اسارتش بارها توسط مرکیت ها مورد تجاوز قرار گرفته بود و این مسئله احتمال بارداری او در زمان اسارتش را تقویت می کند.

مذهب چنگیز خان هم به مانند دیگر اقوام مغول و ترکهای آسیای میانه مذهب شمنیسم بود. اما او در برابر گسترش دیگر مذاهب از خود انعطاف نشان می داد. او با مسیونرهای مسیحی و مبلغان مسلمان و راهبان تائوئیسم رایزنی و مشورت می کرد.

اتحاد قیایل مغول

فلات آسیای میانه در شمال چین در زمان چنگیز خان دراوایل قرن سیزدهم بین چندین اتحادیه و قبیله از نایمان ها و مرکیت ها و اویغورها و تاتارها و مغول ها و کرئیت ها تقسیم شده بود. او به آهستگی شروع به افزایش قدرت خود با ارائه پیشنهاد اتحاد و یا با ارسال پیشکش ها و همچنین آندا (برادری با زخمی نمودن مچ دست و چسباندن محل خونریزی به دست طرف دیگر که موجب ایجاد برادری می شد را در زبان مغول آندا میگفتند) نمود و با طغرل که خان کرئیت ها بود و با پدر تموچین آندا بود نیز متحد شد. در منابع چینی در زمان امپراطوری خاندان جین در سال ۱۱۹۷ از طغرل با نام اونگ خان (که بر گرفته شده از یک لقب چینی به نام وانگ خان است) یاد شده است.

 این اتحاد در زمان ربایش بورته توسط مرکیت ها به تموچین کمک نمود تا همسرش را باز یابد. همچنین دوست دوران کودکی چنگیز به نام جاموکا نیز که ریاست قبیله خود را برعهده داشت در حمله برای رهائی بورته به کمک چنگیز آمد. اگر چه این حمله موفقیت آمیز بود و بورته از زندان مرکیت ها آزاد شد اما آغازی بود بر جدائی دو دوست دوران کودکی. اندکی بعد تموچین و جاموکا با خون خود پیمان برادری بستند و آندا کردند. آنان قول دادند تا دوستانی وفادار برای یکدیگر باشند.

بزرگترین مخالفان اتحاد قبایل مغول در سال ۱۲۰۰ نایمن ها در غرب مرکیت ها در شمال تانگوت ها در جنوب و تاتارها و سلسله جین در شرق بودند. در سال ۱۱۹۰ تموچین و همراهانش موفق شدند قبایل کوچک را به انقیاد خود درآورد. تموچین رسم مغول ها را در چند نوبت شکست و بر خلاف رسم مغول ها که رابطه خونی را اساس شایستگی می دانستند، امور را به افراد با لیاقت و وفادار محول نمود. او به منظور اطاعت مطلق افرادش از خود قانونی به نام یاسا وضع نمود و به افرادش قول داد در جنگ های احتمالی آینده ثروت زیادی نصیب او گردد. او زمانی که قبایل سرکش را شکست می داد از تعقیب بقیه سربازان فراری خودداری می نمود و در عوض افراد قبیله شکست خورده را در پناه حمایت خود می گرفت و آنان را به قبیله خود منضم می کرد. او اطفال یتیم قبایل شکست خورده را به نزد مادر خود می برد و آنان را به عنوان عضوی از خانواده خود می پذیرفت. این سیاست های جدید او باعث ایجاد حس وفاداری محض در میان مردمش شد و او را با هر پیروزی تبدیل به فردی قدرتمندتر می نمود.

پسر طغرل (وانگ خان) به نام سنگ گوم که به افزایش قدرت تموچین حسادت می کرد، تصمیم گرفت تا تموچین را ترور کند. اگر چه در چند موقعیت طغرل به وسیله تموچین حمایت شد، اما او جانب پسرش را گرفت و با تموچین شروع به ناسازگاری نمود. تموچین از قصد سنگ گوم مطلع شد و وی و طرفدارانش را شکست داد.

تموچین دختر طغرل را برای پسر ارشدش جوجی خواستگاری نمود اما طغرل درخواست او را رد کرد و این یک نشانه بی حرمتی در فرهنگ مغول محسوب می شد. دو طرف برای جنگ آماده شدند و طغرل با جاموکا متحد شد که اغلب با قوای تموجین دشمنی می کرد. اختلاف بین طغرل و جاموکا از یک طرف و فرار تعدادی از متحدین آنها و پیوستنشان به تموچین موجب شکست طغرل گردید و جاموکا نیز از صحنه جنگ گریخت. این شکست موجب فروپاشی نهائی قبیله کرئیت گردید.

جاموکا که از مناطق تحت کنترل تموچین گریخته و به نایمان ها پناهنده شده بود هدف بعدی تهاجم تموچین قرار گرفت. نایمان ها که اغلب مغول ها را به واسطه زندگی چادرنشینی و نداشتن خط مورد تمسخر قرار می دادند تصمیم گرفتند تا تسلیم تموچین نگردند اما تعدادی از بخشهای نیروهای نایمان ها به اردوی تموچین پیوستند. در سال ۱۲۰۱ نایمان ها جاموکا را در یک قورولتای (مجلس مشاوره بزرگان مغول) به عنوان گور خان که معنی آن خان حاکم جهان میباشد، برگزیدند. این لقبی بود که توسط خوانین قراختائیان بکار میرفت. لقب گور خان موجب شد تا آخرین شکاف در میان دو برادر سابق رخ نماید و جاموکا اتحادی از قبایل را برای مخالفت با تموچین تشکیل داد.

قبل از آغاز جنگ چند ژنرال مانند سوبوتای و جلمس جاموکا را ترک کردند. جاموکا و نایمان ها شکست خوردند ولی جاموکا این بار نیز موفق شد فرار کند. او به همراه چند تن از یارانش به مناطق کوهستانی فرار کرد اما افرادش چند روز بعد از ترس مرگ بر اثر گرسنگی و ترس از تموچین او را به اسارت گرفتند و در سال ۱۲۰۶ به تموچین تسلیم نمودند. براساس نوشته های کتاب تاریخ اسرار آمیز مغول تموچین ابتدا دستور داد تا تمام همراهان جاموکا را که به وی خیانت کرده بودند به همراه خانواده هایشان گردن زدند و سپس دوستی خود با جاموکا را به وی یادآوری نمود و از وی خواهان تداوم دوستی گردید. جاموکا به تموچین گفت در آسمان باید یک خورشید وجود داشته باشد و از تموچین خواهان مرگ شرافتمندانه شد.

 براساس رسوم مغول ها این نوع مرگ میبایست بدون ریخته شدن خون فرد محکوم به اعدام انجام می گرفت. جاموکا را در یک پتو پیچیدند و خفه کردند.

رئیس قبیله مرکیت نیز توسط سابئتای که اکنون یکی از فرماندهان تموچین بود شکست خورد و تموچین تنها فرمانده و حاکم بلا منازع مغولها که موفق به متحد کردن آنان شده بود، گردید. او موفق شده بود نایمان ها و مرکیت ها و مغول ها و تاتارها و اویغورها و کرئیت ها را متحد سازد و چندین قبیله کوچک دیگر را نیز تحت انقیاد خود درآورده بود. در سال ۱۲۰۶ یک قورولتای تشکیل گردید و تموچین را با لقب خان که به کعنی رئیس میباشد و همچنین عنوان چنگیز به عنوان رئیس اقوام مغول برگزید.

 اندکی بعد یک شمن (جادوگران مغول که به پیش گوئی آینده نیز می پرداختند و امور معنوی مغول ها در دستان آنان بود) به چنگیز خان اطلاع داد که برادرش تصمیم دارد تا وی را به قتل رساند و خود جانشین او گردد. چنگیز که عصبانی شده بود تصمیم به قتل برادر گرفت اما بورته مادرش خود را به پای چنگیز انداخت و سینه هایش را درآورد و به چنگیز گفت شما برادر هستید و من از این سینه ها به شما شیر داده ام و التماس های مادر موجب ایجاد ترحم چنگیز گردید و او دستور داد تا شمن ِ جادوگر را به جای برادرش کشتند.

گسترش قلمرو

در سال ۱۲۰۶ سیاست چنگیز خان بر این اساس شکل گرفت که مرزهای غربی خود را که حکومت زیا و اقوام تانگوت در آن استقرار داشتند، توسه دهد. او دستور داد تا افراد قبیله برای حمله به قلمرو زیای غربی آماده شوند. حکومت زیای غربی مرزهای غربی مغولستان را محدود نموده بود و این مسئله برای چنگیز خان که قصد گسترش قلمرو حکومت خود را داشت خوشایند نبود. او اعتقاد داشت که حکومت جین و حاکم جوان آن از کمک به سلسله زیای غربی خودداری خواهد نمود و در عمل نیز این مسئله زمانی اثبات شد که سلسله زیای غربی در سال ۱۲۰۹ با حمله چنگیز خان در حالی سقوط نمود که سلسله جین از کمک به آن خودداری نمود.

در سال ۱۲۱۱ چنگیز خان تصمیم به حمله به سلسله جین گرفت. فرماندهان ارتش سلسله جین به یک اشتباه تاکتیکی دچار شدند و آن این بود که در اولین فرصت از حمله به مغولها خودداری نمودند و در عوض یک نماینده به اردوی مغولها به نام مینگ تان اعزام نمودند. مینگ تان در اردوی مغولها خیانت نمود و به آنان گفت که ارتش جین در پشت گذرگاه منتظر آنان است. در نبردی که پشت دیوار چین رخ داد هزاران سرباز از ارتش جین کشته شدند. در سال ۱۲۱۵ ارتش چنگیز خان موفق شد پس از یک سال محاصره شهر یان جینگ را که بعدها به بیجینگ (همان پکن امروزی) تغییر نام یافت را تصرف کند. این مسئله موجب شد امپراطور زوان زونگ از پایتختش به شهر جنوبی کایفنگ نقل مکان نماید و نیمه شمالی کشور را به مغول ها واگذار نماید.

کوچلوگ، خان نایمن ها که قلمروش توسط چنگیز خان تصرف شده بود به منطقه تحت نفوذ قراختائیان فرار کرد. چنگیز خان تصمیم گرفت تا قراختائیان را مغلوب نماید و از قدرت یافتن مجدد کوچلوگ خان جلوگیری نماید. در این زمان عملیات لشگر کشی در چین به اتمام رسیده بود. او ارتشی مرکب از ۲ تومان (۲۰ هزار نفر) را تحت فرماندهی یکی از جوان ترین فرماندهانش به نام جبه (JEBE) را که با لقب پیکان شناخته می شد را به جنگ با قراختائیان اعزام نمود.

نیروئی این چنین اندک موجب شد مغول ها استراتژی خود را تغییر دهند و با تحریک حامیان کوچلوگ خان به شورش موجب شدند تا آنان ارتش قراختائیان را ترک نمایند و حکومت قراختائیان را در برابر حمله ارتش مغول بسیار آسیب پذیر نمایند. در نتیجه ارتش کوچلوگ خان در غرب کاشغر شکست خورد و کوجلوگ خان از میدان نبرد مجبور به فرار شد اما به زودی توسط ارتش مغول دستگیر و اعدام گردید. در سال ۱۲۱۸ در نتیجه شکست قرختائیان از مغول ها حکومت چنگیز که از دریاچه بالخاش تا مرزهای شرقی امپراطوری خوارزمشاهیان گسترده شده بود با این امپراطوری همسایه گردید.

سلسله خوارزمشاهی از ماوراءالنهر و دریای کاسپین تا خلیج فارس و دریای عمان گسترده شده بود و یک حکومت مسلمان در همسایگی قلمرو چنگیز محسوب می شد. جنگیز خان که توانائی های بالقوه حکومت خوارزمشاهی در تجارت را به خوبی تشخیص داده بود، تصمیم گرفت تا از طریق جاده ابریشم به منافع اقتصادی سرشاری از تجارت کسب نماید. او ابتدا ۵۰۰ تاجر در قالب یک کاروان را به شهر مرزی اترار فرستاد اما اینالچوگ حاکم اترار دستور داد تا تمام اعضای کاروان را به بهانه آن که برای جاسوسی آمده اند کشتند. وضعیت زمانی بحرانی شد که اینالچوگ از پرداخت غرامت به دلیل غارت اموال کاروان نیز سر باز زد.

چنگیز خان ابتدا سه نماینده شامل دو مغول و یک مسلمان را برای ملاقات با شاه فرستاد و از اینالچوگ شکایت نمود. شاه خوارزمشاهی دستور داد تا موی هر دو نماینده مغول را تراشیدند و فرستاده مسلمان را گردن زدند و سرش را به همراه دو مغول دیگر به نزد چنگیز خان پس فرستاد. این نوع برخورد یک توهین آشکار به چنگیز بود و او تصمیم گرفت بزرگترین ارتش خود را مرکب از ۲۰ تومان (هر تومان مرکب از ۱۰ هزار سرباز و مجموعا ۲۰۰ هزار سرباز) به همراه قبل ترین سردارانش و نیز پسرانش به سوی حکومت خوارزمشاهیان اعزام کند.

او فقط تعداد اندکی از سربازانش را در چین به همراهی یکی از فرماندهانش و اوگدی (اوکتای) پسر سومش را نیز به عنوان جانشین درمغولستان باقی گذاشت و سپس به سوی خوارزم حرکت نمود. ارتش مغول تحت فرماندهی چنگیز و فرماندهان و پسرانش از کوهستان تیان شان عبور کردند و به قلمرو تحت سیطره خوارزمشاهیان وارد شدند.

او پس از کسب اطلاعات از منابع مختلف، ارتش خود را به سه گروه تقسیم نمود. پسر بزرگش جوجی به فرماندهی گروه اول برگزیده شد و به شمال شرقی خوارزم حمله نمود. ارتش دوم تحت فرماندهی جوبه به شکلی پنهانی به جنوب شرقی خوارزم و شهر سمرقند حمله کرد و شهر در گازانبر حمله دو جناح ارتش مغول قرار گرفت. ارتش سوم تحت فرماندهی چنگیز خان و پسر کوچکش تولی خان به شمال غربی و مستقیما به شهر خوارزم حمله نمود. در مقابل این تاکتیک ارتش مغول، شاه به منظور دفاع از شهرهای مختلف ارتش بزرگ خود را به قسمت های کوچک تقسیم نمود و این تقسیم نیرو علت قطعی شکست خوارزمشاهیان بود زیرا به ارتش خسته از مسافرت مغول اجازه می داد به جای آنکه با یک ارتش یکپارچه مواجه شود با قوائی اندک به مبارزه بپردازد. ارتش مغول به سرعت شهر اترار را محاصره وسپس تصرف نمود.

چنگیز خان دستور داد تا مردم شهر را که در برابر ارتش مغول پایداری نموده بودند به شکلی بی رحمانه و گروه گروه کشتند و باقی مانده آنان را به بردگی گرفتند. اینالچوگ حاکم اترار نیز با ریختن نقره مذاب در گوش و چشم هایش به مجازات رسید. زمانی که جنگ به پایان خود نزدیک می شد شاه خوارزمشاهی در خواست تسلیم نمود اما چنگیز ۲ تن از سردارانش به نامهای سابوتای و جبه را با ۲۰ هزار تن از نیروهایش به شکار شاه فرستاد و شاه که از ترس نیروهای مغول به جزیره کوچکی به نام آبسکون در دریای کاسپین فرار کرده بود در فقر و بی کسی در این جزیره درگذشت.

رفتارمغول ها حتی با استانداردهای خودشان در شهر سمرقند بسیار بی رحمانه بود. پس از سقوط سمرقند که پایتخت محسوب می شد باقی مانده اهالی به شهر بخارا فرار کردند و چنگیز خان تصمیم گرفت تا با اعزام ارتشی تحت فرماندهی ۲ تن از ژنرالهایش آنجا را نیز ویران نماید. او دستور داده بود تا نه تنها عمارات سلطنتی بلکه هر آنچه در شهر بود و حتی مزارع کشاورزی را نیز ویران نمایند. براساس یک داستان تاریخی چنگیز خان حتی با منحرف نمودن یک رودخانه به شهر خوارزم که محل تولد امپراطوری خوارزمشاهیان بود، آن شهر را از روی نقشه پاک نمود.

ارتش مغول در حمله به سمرقند از اسیران به عنوان سپر انسانی استفاده نمودند. پس از چند روز نبرد سخت و طاقت فرسا تنها تعداد اندکی از سربازان وفادار به شاه در ارگ شهر به مقاومت می پرداختند. پس از سقوط ارگ شهر چنگیز دستور داد تا همه سربازان را اعدام کرد و دستور داد تا هرکسی که از شهر در برابر او دفاع نموده بود را اعدام کنند. او دستور داد تا باقی مانده مردم شهر را به خارج شهر بردند و در یک دشت پهناور مجتمع نمودند. وی سپس دستور کشتار آنان را صادر نمود و امر کرد تا از سرهای کشته شدگان یک هرم به نشانه پیروزی ساخته شود.

شهر بخارا فاقد استحکامات قدرتمند بود و فقط یک خندق و یک دیوار برای دفاع داشت. سران شهر دروازهای شهر را بر روی مغول ها گشودند و فقط یک واحد از ارتش ترک برای مدت ۱۲ روز در ارگ شهر مقاومت نمودند. آنانی که در پایان این مقاومت ۱۲ روزه زنده ماندند اعدام شدند و صنعتگران و صاحبان حرفه به مغولستان فرستاده شدند و مردان جوانی که در جنگ ها شرکت نداشتند به عنوان برده در ارتش مغول به خدمت پرداختند. وقتی مغولها شهر را غارت کردند، آن را آتش زدند و سپس شهر سوخته را از صفحه روزگار محو نمودند و ویران کردند. چنگیز خان دستور داد تا مردم شهر را در مسجد جامع شهر جمع نمودند و سپس اعلام کرد که او شلاق ِ مجازات خداوند است و سپس دستور داد تا مردم شهر را تنبیه نمایند.

در این زمان شهر اورگنج که مرکز بازرگانی و شهری ثروتمند بود همچنان در دستان خوارزمشاهیان بود. حمله مغول ها به این شهر با مقاومت سخت و شدیدی همراه بود و شهر پس از یک نبرد دفاعی بسیار قدرتمندانه سقوط نمود. پس از سقوط شهر جنگ در هر خیابان و یا خانه ادامه یافت و تلفات مغول ها از حد معمول فراتر رفت. مغول ها که با تاکتیک جنگ های خیابانی آشنا نبودند به دشواری موفق به پیروزی در شهر اورگنج شدند. پس از فتح شهر مطابق معمول صنعتگران به مغولستان فرستاده شدند و زنان جوان و کودکان به عنوان برده به سربازان مغول داده شدند و بقیه مردم دسته جمعی کشته شدند. بر اساس کتاب یک دانش پژوه ایرانی به نام جوینی ارتش مغول ۵۰ هزار نفر نیرو داشت که به هر کدام از آنان ۲۵ نفر برای کشتار داده شد و با این احتساب تعداد کشته شدگان به بیش از ۱٫۲۰۰٫۰۰۰ نفر می رسد. حتی اگر این تعداد را اغراق آمیز بدانیم باز هم باید کشتار شهر اورگنج را خونین ترین کشتارتاریخ بشری محسوب نمود.

پس از کشتار شهر اورگنج چنگیز خان فرزند سومش اوگدی (اوکتای) را به عنوان جانشین خود انتخاب نمود و جانشین او را نیز از نسل اوگدی خان تعیین نمود. او همچنین موقالی که یکی از مورد اعتماد ترین سرداران خود را به فرماندهی کل ارتش مغول در چین برگزید و سپس برای ادامه حرکت به سوی غرب به راه خود ادامه داد.

حمله به گرجستان و ولگا و بلغارستان

پس از شکست امپراطوری خوارزمشاهی در سال ۱۲۲۰، چنگیز خان ارتش خود را از ایران و ارمنستان برای عزیمت به استپ های مغولستان جمع نمود. با پیشنهاد سابوتای ارتش مغول به دو ارتش تقسیم شد ارتش اصلی مغول تحت فرماندهی چنگیز خان در راه عزیمت به مغولستان به افغانستان و هند حمله کرد و ۲ تومان (۲۰ هزار نفر) نیز تحت فرماندهی سابوتای و جبه به قفقاز و روسیه حمله نمودند. ارتش مغول به ارمنستان و آذربایجان حمله کرد و پادشاهی گرجستان را ویران نمود. در این حملات شهر گنجه مورد حملات شدید قرار گرفت و تسخیر شد و سپس ارتش ۸۰ هزار نفری قبچاق ها که از لحاظ نفرات از ارتش مغول بیشتر ولی از نظر هماهنگی بسیار بد بود نیز توسط سابوتای شکست داده شد. ارتش مغول به پیشروی خود ادامه داد و از قفقاز نیز عبور نمود و به کرانه های دریای سیاه رسید و با ارتش میستسلاو سوم حاکم کیف در اکرائین امروزی مواجه شد. در سال ۱۲۲۳ در نبرد رودخانه کالا به نبرد پرداخت و موفق شد این بار نیز به پیروزی دست یابد.

مغولها که موفق شده بودند ارتش بلغارستان را نیز در نبرد سامارا بند شکست دهند عملا به مرزهای بلغارستان رسیده بودند. شاهزادگان روس درخواست صلح نمودند و سابوتای بعد از موافقت با صلح دستور داد تا تمام شاهزادگان روس بر خلاف رسوم مغول ها که نمی بایست خونشان بر زمین ریخته می شد به شکلی خونین کشته شدند. او دستور داد تا یک سکوی چوبی بزرگ ساخته شد و زمانی که او به همراه سرداران دیگر خود مشغول خوردن غذایشان بودند ۶ شاهزاده روس از جمله میستیسلاو سوم را با شمشیر کشتند. مغول ها فهمیدند که چمنزارهای بزرگ روسیه می تواند اردوگاه مناسبی برای ایجاد اردوگاه جنگی جهت حمله به مجارستان و اروپا باشد اما چنگیز خان در این زمان دستور داد تا سابوتای و جبه به سرعت به مغولستان بازگردند. جبه در راه بازگشت به سمرقند درگذشت. سابوتای و جبه دو تن از مشهورترین سرداران سواره نظام بودند که موفق شدند تمام دریای خزر را به جز شمال ایران و مصب رودخانه ولگا محاصره نمایند. در سال ۱۲۲۵ ارتش های سابوتای و جبه به مغولستان بازگشتند اما این لشگر کشی ها موجب یکی شدن ماوراءالنهر و ایران در یک امپراطوری خوفناک گردید که هر مقاومتی را در مسیر راه خود نابود میکرد. بعدها باتو خان نوه چنگیز و پسر جوجی در سال ۱۲۳۷ به منطقه ولگا بازگشت و تا سال ۱۲۴۰ به تصرف باقی مانده مناطق روسیه ادامه داد.

زیای غربی و سلسله جین

تانگوت ها (زیای غربی) که خراجگزار چنگیز خان بودند در زمان حمله او به خوارزمشاهیان از شرکت در جنگ خودداری نمودند و با سلسله جین برضد چنگیز خان پیمان اتحاد بستند اما تداوم نبرد با خوارزمشاهیان موجب شد تا چنگیز خان مجالی برای تلافی عدم اطاعت از خود را نیابد. در سال ۱۲۲۶ چنگیز خان بلافاصله پس از بازگشت از غرب (نبرد با خوارزمشاهیان) به مناطق تحت کنترل تانگوت ها حمله کرد و ارتش او به سرعت مناطق هی سوئی و گانژو و سوژو را تصرف نمود و در پائیز موفق به تصرف زیلیانگ – فو گردید. یکی از سرداران تانگوت مغول ها را به نبرد در هلانشان دعوت نمود اما شکستی مفتضحانه خورد. در ماه نوامبر چنگیز خان شهر لینگژو یکی از شهرهای تانگوت ها را محاصره نمود و از رودخانه زرد عبور کرد و ارتش کمکی تانگوت ها را شکت داد. براساس یک افسانه در آنجا بود که چنگیز خان اعلام نمود که ۵ ستاره را دیده است که در آسمان به ترتیب خاصی چیده شده بود و آن را نشانه ای از پیروزی خود تفسیر نمود.

در سال ۱۲۲۷ چنگیز خان به پایتخت تانگوت ها به نام نینگ های حمله کرد و آن را ویران نمود. او سپس به پیشروی خود ادامه داد و شهر های لینتیائو – فو و ایالت زیندو و دیشون را در بهار همان سال تسخیر نمود. در شهر دیشون ژنرال مشهور تانگوت به نام ما جیانلونگ برای مدت چند روز مقاومتی بسیار شدید و شجاعانه از خود نشان داد و شخصا رهبری حملات برضد قوای مغول در خارج از دروازه های شهر را برعهده گرفت اما چند روز بعد بر اثر اصابت یک پیکان از کمان یکی از مغول ها مجروح شد و در گذشت. چنگیز خان پس از تصرف دیشون، در پایان تابستان به سوی لیوپانشان حرکت نمود و امپراطور تانگوت ها تسلیم مغول ها گردید و چنگیز خان که از خیانت تانگوت ها ناراحت بود دستور داد تا تمام اعضای خاندان سلطنتی تانگوت ها را اعدام کردند و سلسله او منقرض گردید.

جانشینی چنگیز خان

چنگیز خان دارای ۴ فرزند پسر به نامهای جوجی، جغتای (چاگاتای)، اوکتای (اوگدی) و تولی بود که براساس سنت مغول ها فرزند ارشد میبایست جانشین پدر شود اما از آنجائی که مغول ها در اصالت جوجی تردید داشتند و براساس مکتوبات کتاب تاریخ سری مغول قبل از حمله به امپراطوری خوارزمشاهیان جغتای پسر دیگر چنگیز تهدید کرده بود که تحت هیچ شرایطی جانشینی جوجی را نخواهد پذیرفت، چنگیز خان به ناچار اوگدی را به عنوان جانشین خود انتخاب نمود. در سال ۱۲۲۶ جوجی فرزند ارشد چنگیز خان درگذشت و بعضی محققین به مانند راتشنوسکی ادعا نموده اند که او محتملا مسموم شده است.

براساس مکتوبات رشید الدین، چنگیز خان در بهار سال ۱۲۲۳ فرستاده ای نزد جوجی فرستاد اما جوجی در خراسان باقی ماند جوزجانی اشاره می کند که در جریان حمله به اورگنج بین جوجی و برادرانش اختلافاتی بروز نمود زیرا جوجی تلاش نموده بود تا جلوی ویرانی شهر اورگنج را بگیرد زیرا این شهر از مستملکاتی بود که به او بخشیده شده بود همچنین یک نوشته تاریخی مشکوک به جعلی بودن وجود دارد که جوجی گفته است چنگیز به دلیل کشتار دسته جمعی مردم و نیز نابودی زمین ها دیوانه است و من با قتل پدرم در هنگام شکارخدمتی به مردم خواهم کرد و با سلطان محمد متحد خواهم شد و به مسلمانان کمک خواهم نمود. جوزجانی ادعا می کند که این خبر به گوش چنگیز خان رسید و او دستور مسموم نمودن جوجی را صادر کرد. با عمایت به این که سلطان محمد در سال ۱۲۲۳ درگذشته بود صحت این داستان تردید آمیز به نظر می رسد.

چنگیز خان از اصطکاک بین فرزندانش و به خصوص بین جغتای و جوجی اطلاع داشت و نگران بود که ستیز بین فرزندانش پس از مرگش به خونریزی ختم شود بنابراین تصمیم گرفت تا متصرفات خود را بین فرزندانش تقسیم نماید و همه آنها را به عنوان خان معرفی کند ولی یکی از آنها را به عنوان جانشین خود منصوب نمود. جغتای به دلیل رفتار خشن و تند و نیز اعلام این که از جوجی پیروی نخواهد کرد مناصب تشخیص داده نشد و تولی خان که جوان ترین فرزند چنگیز بود نیز نمی توانست گزینه مناسبی باشد زیرا در فرهنگ مغول اعتقاد بر این بود که انتخاب جوان ترین فرزند به جانشینی موجب فروپاشی امپراطوری خواهد شد. اصالت جوجی نیز مورد تردید بود و بنابراین اوکتای خان (اوگدی خان) تنها گزینه برای جانشینی او تشخیص داده شد زیرا فردی دارای شخصیت قابل اعتماد و مقبول در میان مغول ها بود.

مرگ و خاکسپاری

براساس نگاشته های تاریخ اسرار آمیز مغول در سال ۱۲۲۷ و پس از شکست نهائی تانگوت ها چنگیز خان درگذشت. علت مرگ او نامعلوم و در بسیاری موارد با پنهانکاری زیادی همراه بوده است. بعضی منابع ادعا میکنند که او در هنگام اسب سواری از اسب سرنگون شد و بر اثر جراحاتی که از این واقعه بر او حادث شد درگذشته است. عده ای دیگر اعتقاد دارند او به دلیل بیماری های مزمن مانند پنومانیا (سینه پهلو) درگذشت. یک وقایع نگار گایسیائی به نام ولهینیان ادعا می کند که او در یک نبرد به توسط تانگوت ها کشته شده است. تعدادی از وقایع نویسان مغول در قرن ۱۷ مرگ چنگیز را به یک شاهزاده خانم تانگوت که به اسارت گرفته شده بود مرتبط نموده اند. آنان ادعا می کنند که این شاهزاده یک انبر را در مهبل خود مخفی نمود و خان بزرگ ذا با آن به شدت زخمی کرد و چنگیز خان بر اثر این جراحت درگذشت. عده دیگری این روایت را مورد تردید قرار داده اند و ادعا میکنند که این داستان ابتکار قبایل اویراد میباشد. حقیقت هر چه باشد پنهان است و نمیتوان به شکلی قاطعانه در این خصوص اظهار نظر نمود اما بیشتر مورخین افتادن چنگیز خان از اسب را دلیل مرگ او اعلام نموده اند.

چنگیز خان دستور داده بود تا براساس رسم قبیله اش او را در مکانی نامعلوم دفن نمایند. پس از مرگ چنگیز خان، جنازه او را احتمالا به محل زادگاهش در خنتی آیماق حمل نمودند جائی که کوهستان بورخان خالدون مسیر رودخانه اونون را می بندد. براساس افسانه ای در خصوص مراسم تدفین چنگیز خان، افراد اسکورت جنازه او، هرکس و هر چیز را در مسیر خود کشتند تا سرانجام به محل دفن رسیدند و او را دفن نمودند. آرامگاه بزرگ چنگیز خان سالها پس از مرگش تاسیس شد و یک بنای یادبود میباشد و نه سایت واقعی دفن وی.

در ۶ اکتبر ۲۰۰۴ یک گروه باستان شناسی مشترک ژاپنی – مغول مقبره ای را حفاری نمودند که تا به آ ن روز کشف نشده بود و اعتقاد بر این بود که مقبره چنگیز خان میباشد. افسانه های مغولی اشعار می داشت که مغول ها یک رودخانه را بر قبر چنگیز روان ساخته اند تا محل دفن او غیر قابل دسترس باشد. این افسانه بسیار به افسانه مقبره گیل گمیش که یک شاه سومری در اوروک بود و نیز به افسانه مقبره آتیلا که سردار بزرگ هون ها بود شباهت داشت. افسانه های دیگری نیز اشعار می داشت که مقبره چنگیز خان با لگد کوب شدن آن توسط یک گله اسب و سپس با کاشت درخت بر روی آن پنهان شده بود.

چنگیز خان در هنگام مرگش ارتشی معادل ۱۲۹ هزار نفر را در رکاب خود داشت که بیش از ۱۰۰ هزار نفر از افرادش به تولی خان جوان ترین پسرش رسید زیرا براساس سنت مغول ها دارائی هر فرد به جوان ترین پسرش تعلق داشت و ۲۸ هزار نفر نیز به پسران و برادرانش تعلق گرفت. به این ترتیب که جوجی (که فوت کرده بود و فرزندش باتو خان جانشین او شده بود) و جغتای و اوگدی و کولان دیگر پسر چنگیز از گلجیان هر کدام ۴ هزار سرباز به ارث بردند (مجموعا ۱۶۰۰۰ نفر ) و سه برادر و مادر چنگیز نیز هر کدام ۳ هزار سرباز به ارث بردند (مجموعا ۱۲۰۰۰ نفر ) و (جمع کل ۲۸۰۰۰ نفر).

امپراطوری مغول

امپراطوری مغول در سال ۱۲۷۹ به اوج وسعت خود رسید و از مغولستان تا شرق اروپا و مرزهای فنلاند امروزی از یک سو و از دیگر سو تا جنوب چین گسترش یافت. آنان با تصرف امپراطوری ها و کشورهای مختلف در این محدوده یک قلمرو واحد ساختند که موجب گسترش تجارت و فهنگ از شرق به غرب و بالعکس گردید و اگرچه از قبل از میلاد مسیح جاده ابریشم محلی برای عبور کالا و تجار بود اما حمله مغول موجب تشدید این امر گردید و یکی از دلایل پایان قرون وسطی و آغاز رنسانس گردید. تجاری مانند برادران پولو و مارکوپلو پس از حضور در شرق به غرب بازگشتند و با نوشتن سفرنامه هائی موجب آشنائی بیشتر غرب با فرهنگ شرق گردیدند. وسعت امپراطوری مغول از شرق دور تا شرق اروپا گسترده بود

 اِنی کاظمی


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگی نامه میرزا تقی خان امیرکبیر

 

تقی خان امیرکبیر اهل فراهان است و دست پرورده خاندان قائم مقام فراهانی. فراهان همچون تفرش و آشتیان مجموعاً کانون واحد فرهنگ دیوانی و "اهل قلم" بود؛ ناحیه ای مستوفی پرور. چه بسیار دبیران و مستوفیان و وزیران از آن دیار برخاستند که در آن میان چند تنی به بزرگی شناخته شده، در تاریخ اثر برجسته گذارده اند. از این نظر میرزا تقی خان نماینده فرهنگ سیاسی همان سامان است.

نام اصلی میرزا تقی خان، "محمد تقی" است. زادگاهش "هزاوه" از محال فراهان عراق. هنوز هم در آنجا محله ای بنام "محله میرزا تقی خانی" معروف است، و خانه پدریش نزدیک تپه "یال قاضی" شناخته می باشد. اسم او در اسناد معتبر (از جمله مقدمه پیمان ارزنةالروم، و قباله نکاح زنش عزت الدوله) "میرزا محمد تقی خان" آمده است. رقم مهر و امضای او نیز تردیدی در نام حقیقیش باقی نمی گذارد؛ بی گمان اسم "محمد" رفته رفته حذف گردیده و به ر"میرزا تقی خان" شهرت یافته است.

خانواده پدری و مادری میرزا تقی خان از طبقه پیشه ور بودند. پدرش به تصریح قائم مقام "کربلائی محمد قربان" بود که در خطاب او را "کربلائی" می گفت. سجع مهرش "پیرو دین محمد قربان" بود. کربلائی قربان نخست آشپز میرزا عیسی (میرزا بزرگ) قائم مقام اول بود. پس از او همین شغل را در دستگاه پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانی داشت.

کربلائی قربان بعدها ناظر و در واقع ریش سفید خانه قائم مقام گردید، و همیشه مورد لطف مخدوم خود بود. آنچه بنظر می رسد کربلائی قربان خیلی هم بی چیز نبوده، بلکه آب و ملکی داشته و دست کم یک دانگه قریه حرآباد مال او بوده است. و نیز آنقدرها استطاعت داشته که به سفر حج برود.

سال تولد میرزا تقی خان را تا اندازه ای که جستجو کردیم، هیچ مؤلف خودی و بیگانه ای ثبت نکرده است. در حل این مجهول تاریخی، ما یک مأخذ اصلی و دو دلیل در تأیید آن مأخذ بدست می دهیم: زیر تصویر اصیلی که به زمان صدارت امیر کشیده اند می خوانیم: "شبیه صورت... اتابک اعظم، شخص اول ایران، امیر نظام در سن چهل و پنج سالگی". امیر از 22 ذیقعده 1264 تا 20 محرم 1268 صدارت کرد. اشعاری که در ستایش مقام تاریخی او در کنار همان تصویر نگاشته شده، و تصریح به اینکه کارهای سترگ از پیش برده است، نشان میدهد که تصویر مزبور را در اعتلای قدرت و شهرت امیر کشیده اند. و آن س\ال 1267 است. با این حساب و به فرض صحت رقم چهل و پنج سالگی تولد او به سال 1222، یا حداکثر یکی دو سال پیشتر بوده است.

اما دلیل معتبر تاریخی اینکه: در کاغذ قائم مقام خواهیم خواند که میرزا تقی همدرس دو پسر او محمد و علی بوده است. می دانیم که میرزا محمد پسر اول قائم قام در 1301 در هفتاد سالگی درگذشت، و پسر دیگرش میرزا علی در شصت و هفت سالگی درگذشت به سال 1300. یعنی هر کدام از آن دو پسر قائم مقام، سی و یکی دو سال پس از امیر زنده بوده اند. اختلاف سال تولد میرزا تقی با دو همدرس خود هر چه باشد، به هر حسابی، امیر در آخرین سال صدارتش 1268 بیش از پنجاه سال نداشته است.

امیر دو زن گرفته است. زن اولش، دختر عمویش بود یعنی دختر حاج شهباز خان. نام او را "جان جان خانوم" ذکر کرده اند. از او سه فرزند داشت: میرزا احمد خان مشهور به "امیرزاده" و دو دختر که بعدها یکی زن عزیز خان آجودان باشی سردار کل، دوست قدیم امیر، گردید. و دیگری به عقد میرزا رفیع خان مؤتمن درآمد. زن امیر در 1285 با دختر بزرگش سلطان خانم به زیارت مکه رفت، و ظاهرا یکی دو سال بعد، در آذربایجان درگذشت.

زن دوم امیر، "ملکزاده خانم" ملقب به عزت الدوله یگانه خواهر تنی ناصرالدین شاه بود. به گفته دکتر پلاک میرزا تقی خان در زمان صدارت از زن اول خود جدا شد. عقد ازدواج با عزت الدوله روز جمعه 22 ربیع الاول 1265 انجام گرفت. ترتیب جشن عقد و عروسی را میرزا نبی خان امیرتومان (پدر میرزا حسین خان سپهسالار) بعهده داشت. عزت الدوله شانزده ساله بود. چنانکه قباله عقد زناشوئی می نماید، مهر عزت الدوله هشت هزار تومان نقد اشرفی ناصرالدین شاهی هجده نخودی، و یک جلد قرآن بود. راجع به ازدواج با عزت الدوله ضمن نامه امیر به شاه خواهیم خواند که گفته بود: "از اول بر خود قبله عالم... معلوم است که نمیخواستم در این شهر صاحب خانه و عیال شوم. بعد، به حکم همایون و برای پیشرفت خدمت شما، این عمل را اقدام کردم...." فداکاریهای این شاهزاده خانم در دوره تبعید و آخرین روزهای زندگی شوهرش، در خور ستایش است.

محیط خصوصی تربیت میرزا تقی خان را دستگاه میرزا بزرگ قائم مقام و پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام، آن دو وزیر بزرگ عباس میرزا، می ساخت. میرزا بزرگ در سال 1237 درگذشت. با حسابی که راجع به سن میرزا تقی خان بدست دادیم، ظاهراً در آن زمان هجده ساله بود. پس محضر میرزا بزرگ را خوب درک کرده بود، و شاید هم پاره ای کارهای دبیری او را می کرد. امین الدوله هم به خدمت امیر در "دایره میرزا بزرگ قائم مقام" تصریح دارد.

زادگاه امیرکبیر

در استحکام اخلاقی او تردید نیست، و مظاهر عینی آن گوناگون است. یک جنبه اش اینکه در عزمش پایدار بود. نویسنده صدرالتواریخ که زیر نظر اعتمادالسلطنه این کتاب را پرداخته می گوید: "این وزیر هم در وزارت مثل نادر شاه بود.... هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رأی داشته است". در موردی که نماینده انگلیس خواست رأی امیر را عوض کند، خود اعتراف دارد که "... سعی من و کوشش نماینده روسیه، و تلاش مشترک ما همه باطل است. کسی نمیتواند میرزا تقی خان را از تصمیمش باز دارد". برهان استقلال فکر او همین بس که در کنفرانس ارزتةالروم بارها دستور حاجی میرزا آقاسی را که مصلحت دولت نمی دانست، زیر پا نهاد. شگفت اینکه حتی امر محمد شاه را نیز نادیده می گرفت و آنچه را که خیر مملکت تشخیص می داد، همان را می کرد. بی اثر بودن پافشاریهای روس و انگلیس و عثمانی در رأی او، جای خود دارد. اما یک دندگی بی خردانه نمی کرد. حد شناسی از خصوصیات سیاسی اوست و چون می دید سیاستی پیشرفت ندارد، روش خود را تغییر می داد.

درستی و راست کرداری از مظاهر دیگر استحکام اخلاقی اوست؛ از این نظر فساد ناپذیر بود. قضاوت وزیر مختار انگلیس این است: "پول دوستی که خوی ملی ایرانیان است در وجود امیر بی اثر است". به قول رضاقلی خان هدایت که او را نیک می شناخت: "به رشوه و عشوهً کسی فریفته نمی شد". دکتر پلاک اتریشی می نویسد: "پولهایی که می خواستند به او بدهند و نمی گرفت؛ خرج کشتنش شد".

جنبه دیگر خوی استوار امیر اینکه به گفته و نوشته خویش اعتبار می نهاد. واتسون می نویسد: "امیر نظام به آسانی به کسی قول نمی دهد. اما هر آینه انجام کاری را وعده می کرد، باید به سخنش اعتماد نمود و انجام آن کار را متحقق شمرد". امیر خود به این خصلت خود می بالید. به قول نویسنده صدرالتواریخ "از برای حکم خود ناسخ قرار نمی داد. هر چه می گفت بجا می آورد، بهیچ وجه حکم او ناسخ نداشت".

دلیر و جسور بود. پسر کربلائی قربان زمانی که به مکتب می رفت، از مخدوش تقاضای قلمتراشی کرد. چون خواهش او برآورده نشد، چنان نامه ای به قائم مقام فرستاد که او خود می گوید:"ببین چه تنبیهی از من کرده است. عجبتر اینکه بقال نشده ترازو وزنی آموخته". اگر داستانهائی که از دوران جوانی و خدمت دیوانی او آورده اند، افسانه سازی صرف هم باشند، باز روشنگر همان فطرت او هستند.

رفتاری متین و سنگین داشت. به شخصیت خویش مغرور بود و نسبت به کاردانی و صفات برجسته اش آگاه. اما تعجب اینکه نامجو و شهرت خواه نبود. دلیل ما این است: هر چه که به حکام ولایات و نمایندگان سیاسی بیگانه در اصلاح امور مملکت نگاشته، همه را به نام شاه و امر او قلمداد کرده است. مهمتر اینکه در سرتاسر روزنامه وقایع اتفاقیه زمان صدارتش، از تجلیل میرزا تقی خان خبری نیست. فقط چهار جا اسمش آمده و آن هم به حکم ضرورت.

او را به مناعت طبع می شناختند که از مظاهر غرور نفسانی اش بود، و به خواری تن در نمی داد. نماینده انگلیس ضمن اینکه به حیثیت خواهی و حساسیت میرزا تقی خان در روابط با بیگانگان اشاره می کند، می گوید: "هیچ گاه حاضر نیست رفتار متکبرانه کسی را تحمل کند". حتی وقتی که مورد بی مهری شاه واقع گشت و زمان عزلش فرا رسید، حیثیت پرستی خود را از دست نداد. به شاه نوشت: "اگر حقیقة مقصودی دارند، چرا آشکار فرمایش نمیفرمایند... بدیهی است این غلام طالب این خدمات نبوده و نیست و برای خود سوای زحمت و تمام شدن عمر حاصلی نمی داند. تا هر طور دلخواه شماست؛ به خدا با کمال رضا طالب آنست".

 


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

سیدهاشم بحرانی از اعلام بزرگ شیعه

هاشم بن سلیمان بن اسماعیل بحرینی از اعلام بزرگ شیعه در اواخر قرن یازدهم هجری است. این استاد جلیل القدر به علامه بحرینی نیز معروف است. معظم له دانشمندی است فقیه و محدثی جامع و متتبع که در فنون ادبیات عرب، علم حدیث، تفسیر قرآن مجید و فقه و اصول مهارت داشت، با صاحب امل معاصر بود. شیخ حر عاملی از علامه بحرینی اجازه روایت خواست، سپس اجازه مبسوطی برایش مرقوم داشت.

 علامه بحرانی از شیخ بهائی و فخر الدین طریحی کسب فیض نموده و از آنها نقل روایت می کند. شیخ یوسف بحرینی صاحب ترجمه را به علامه زمان تعبیر کرده و او را در ردیف علمای بزرگ در لوءلوء بحرین به وصفش قلم فرسائی نموده است. علامه خوانساری می نویسد: سید هاشم محدثی فاضل و جامع و متتبع بود و مهارتی در اخبار داشت که جز علامه مجلسی دیگران به پایه او نمی رسیدند.

او کتب زیادی تألیف نمود که دال بر احاطه علمیش می باشد، از آن جمله است: برهان در تفسیر، هادی و ضیاء در تفسیر، معالم زلفی در نشأه اخری، در نضید در فضائل حسین شهید علیه السلام، سلاسل حدید در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، تفضیل الأئمه در فضیلت ائمه بر انبیای سلف، حلیة الابرار و حلیة النظر در فضائل ائمه اثنی عشر روحی لهم الفداء، مناقب الشیعه، مدینه مهجزات در چند جلد در نص ائمه هدی علیه السلام، نهایت آمال و تتمیم اعمال، بهجت در اثبات خلافت، بهجت در اثبات وصیت نبی صلی الله علیه و آله، الجنة و النار، روضة العارفین، بستان الواعظین، تحفه اخوان، نزهة الابرار، مصابیح و غایة المرام در فضائل خیر الاوصیاء، کتاب غایة المرام به سبک الغدیر کتابی است مفصل و ارزنده و با توجه به احادیث فریقین به طور مبسوط در فضائل امیر مؤمنان علیه السلام نوشته شده که اخیرا تجدید چاپ نیز شده است.

اکثر علما و صاحب تراجم در فضائل سید مذکور قلم فرسائی نموده و جناب او را به زهد و ورع و تقوی ستوده، و به کنار مقدس اردبیلی او را نشانیده، و عدالت و تقوی را ملکه وجودی او دانسته اند. صاحب جواهر که او را بهتر از فقیر می شناسی در تعریف عدالت در نهاد انسانیت چنین گوید: عدالت ملکه است نه حسن ظاهر و فقط به عدالت کسی می توان حکم کرد که در ردیف مقدس اردبیلی و سید هاشم بحرانی باشد رحمة الله علیهم اجمعین (فقیر گوید در این آخر الزمان که ما دستمان به صاحب اصلی نمی رسد، کجا امثال مقدس ها و سید بحرانیها را جهت اقامه جماعت و بر پائی قضاوت و عدالت پیدا کنیم، ناچار گوئیم: اللهم إنا نشکوا الیک فقد... یعنی بار خدایا شکایت می بریم به سوی تو از نبود....). در خاتمه وفات علامه بحرینی را در سال 1107 قمری در قریه توبلی بحرین نوشته اند.


طهور/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

ابوسلمه خلال معروف به وزیر آل محمد

ابوسلمه، حفص بن سلیمان خلال، معروف به وزیر آل محمد. عنصر مهمی که در دعوت بنی عباس در عراق، نقش مهمی داشت و در براندازی خلافت بنی امیه مؤثر بود. او از موالی بنی حارث بن کعب و از توانگران و بزرگان شیعه در کوفه است. اگرچه بعضی مورخین او را از "بنی سعید" و بعضی از موالی بنی سبیع از تیره همران گفته اند. ابوسلمه، داماد بکیربن ماهان بود که بعد از مرگ پدرزنش، متصدی دعوت عباسیان در کوفه شد و این موضوع در زمان رهبریت «ابراهیم امام» به اطلاع او رسید. ابراهیم امام دوباره ابوسلمه را مأمور رسیدگی به امور شیعیان خراسان کرد که در مرتبه دوم «ابومسلم خراسانی» با او همراه بود و به اتفاق همدیگر، دعوت خود را در شهرهای مختلف شروع کردند.

 ولایات مرکزی و شرقی ایران به دست ابومسلم و ولایات عراق و جزیره و شام را ابوسلمه در دست داشت. به دنبال دستگیری امام ابراهیم در حمیمه، ابوسلمه او را در خانه ولیدبن سعد، جای داد و خودش عهده دار امور او شد تا اینکه ابراهیم از دنیا رفت و قبل از آن برادر خود ابوالعباس سفاح را جانشین خود کرد و به او گفت که بعد از من، نزد ابوسلمه به کوفه برو و خانواده مرا نیز ببر. با مرگ ابراهیم و ورود سفاح به کوفه و اتفاقات پی در پی که می افتاد، ابوسلمه تصمیم گرفت که یکی از علویان را به خلافت بنشاند و عباسیان را کنار بگذارد، ولی موفق نشد و مردم با ابوالعباس سفاح بیعت کردند. او که کینه ابوسلمه را به دل گرفته بود، در ظاهر ابوسلمه را به وزارت خود منصوب کرد و به "وزیر آل محمد" ملقب ساخت.

برکناری ابوسلمه:

ابوسلمه خلال، بعد از اینکه سفاح خلیفه شد، خطبه ای برای مردم کوفه خواند و ضمن جلب اعتماد آنها، خواست که با خلیفه بیعت کنند و این واقعه در ربیع الاول سال 132 ق انجام شد. سفاح هم بعد از انتخاب به خلافت، فورا عاملان ابوسلمه را از کوفه و دیگر مکانها از کار برکنار کرد و از منصب خودشان برداشت. از جزئیات سالهای آخر عمر او، اطلاعی در دست نیست، ولی میدانیم که از آنجا که ابوالعباس تمایل او را به آل علی میدانست، دائما در فکر قتل او بود،

اخبار مربوط به قتل ابوسلمه:

ولی آنچه مسلم است اینکه، سفاح چون از طرف ابومسلم خراسانی، مطمئن نبود که بتواند نقشه قتل او را انجام دهد از این رو توسط برادرش ابوجعفر منصور، طرح توطئه قتل او را مطرح کرد. ابوجعفر نزد ابومسلم به خراسان رفت و مدتی اعمال ابوسلمه را برای ابومسلم شمرد و او را از تماس با اولاد علی علیه السلام آگاه کرد. ابومسلم، با شنیدن این خبر، مزدوری را برای قتل او فرستاد. در یکی از شبها که ابوسلمه، نزد خلیفه رفته بود و تا نیمه شب آنجا بود، در برگشت او به خانه اش در کوفه «مرار بن انس ضبی» و همدستانش که بر سر راه او کمین کرده بودند، او را کشتند و فردای آن روز، در هاشمیه نزدیک کوفه او را به خاک سپردند. بعد از قتل او، در همه جا گفتند که خوارج او را کشته اند. روایتی هم حاکی از این است که جسد او را بر پیکر دارالاماره کوفه به دار کشیدند، ولی با توجه به نفوذ فراوان ابوسلمه در کوفه، این کار از بنی عباس بعید به نظر می آید. شهرت او به خلال یعنی سرکه فروش، به خاطر شغل او و نزدیکی منزلش در کوفه با محله سرکه فروشان و تماس دائمی او با سرکه فروشان است.


طهور/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

ابوالحسن سوسنجردی دانشمند شیعی قرن سوم هجری

 

ابوالحسن یا ابوالحسین محمدبن بشر، معروف به "حمدونی"! دانشمند متکلم شیعه قرن سوم هجری! او منسوب به آل حمدان و از شاگردان خاص ابوسهل نوبختی بود!

 به نقل از نجاشی، ابوالحسین محمدبن بشر حمدونی سوسنجردی، از علماء و دانشمندان خوش گفتار و دارای اعتقادات صحیح و معتقد به "وعید" بود و چون متکلم و اهل معقول بود، با "ابوالقاسم بلخی کعبی" دوستی و ارتباط داشت. در همین رابطه، داستان جالبی را بیان می کنیم. سوسنجردی می گوید: سالی بعد از وفات حضرت رضا علیه السلام در طوس، برای ملاقات با ابوالقاسم بلخی که با همدیگر آشنا بودیم، به بلخ رفتم، وقتی وارد بر او شدم، پس از سلام، کتاب "ابوجعفربن قبه، معروف به ابن قبه رازی" را که معروف به "الانصاف" است و همراهم بود، به او نشان دادم. ابوالقاسم بعد از مطالعه، ردی بر آن نوشت و به من داد تا به ری بروم و به "ابن قبه" بدهم. رفتم و به او تسلیم نمودم.

ابن قبه هم، ردی بر آن نوشت و مجددا من آن را به بلخ بردم و به ابوالقاسم دادم، او ردی بر آن کتاب نوشت و چون به ری، مراجعت کردم تا به ابن قبه این متکلم و دانشمند شیعه نشان دهم، معلوم شد که او از دنیا رفته بود! باید گفت که سوسنجرد یکی از روستاهای بغداد بوده است. سوسنجردی، 50 مرتبه با پای پیاده به حج رفت. آنان که همدوره او و از شاگردان دیگر ابوسهل نوبختی بودند، عبارتند از: ابوعلی حسین بن قاسم کوکبی (کاتب)، ابوبکربن محمدبن یحیی صولی، ابوالجیش مظفربن محمدبن احمد بلخی (صاحب کتاب در امامت استاد شیخ مفید)، ابوالحسن علی بن عبدالله بن وصیف ناشئ اصغر. تمامی اینان از دانشمندان شیعه امامیه بوده اند.

برخی آثار:

کتاب المقنع در امامت

الانفاذ فی الامامه


طهور/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

کوتاه از زندگی شیخ الرئیس قاجار

شاهزاده ابوالحسن میرزا شیخ الرئیس قاجار فرزند محمد تقی میرزا حسام السلطنه پسر فتحعلی شاه قاجار بود و در سال تاجگذاری ناصرالدین شاه در تهران زاده شد. ابوالحسن در کودکی آبله گرفت و نابینا شد. وی در وبای همه گیر تهران دچار وبا هم شد ولی درمان شد. وی آموزش ابتدایی را در تهران گذراند و سپس برای ادامهٔ تحصیل راهی سامرا شد. پس از بازگشت به علت مخالفت با شاه در تهران نماند و به مشهد رفت.

آصف الدوله، والی وقت خراسان، از شیخ الرئیس به شاه گلایه کرد که وی در اینجا سخن از آزادی مردم میزند و باعث شد که ناصرالدین شاه فرمان تبعید او از ایران را صادر کند. پس از آن وی رهسپار عشق آباد شد. در بیرون از ایران، ابوالحسن میرزا به فعالیت های انقلابی پرداخت.

 زمان جنبش مشروطه در ترکیه، هند، عراق، و فرانسه با چاپ نوشته هایش، ایرانیان را به جنبش آزادی خواهی خود فرا می خواند. پس از پیروزی مشروطیت، شیخ الرئیس به ایران بازگشت ولی پس از به توپ بسته شدن مجلس، از سوی محمدعلی شاه دستگیر شد و او را زنجیر به گردن به باغ شاه بردند.

شاه دستور داد دهانش را خرد کنند و آنقدر با تفنگ به دهانش کوبیدند تا دندان هایش شکست. شاه دستور داده بود شکم شیخ الرئیس را هم پاره کنند ولی با میانجی گری عضدالملک (شاخص قاجار) حکم قتل وی به زندان تبدیل شد. او پس از فتح تهران از سوی مشروطه خواهان آزاد شد. شیخ الرئیس در دورهٔ دوم مجلس شورای ملی از سوی مردم مازندران به نمایندگی مجلس برگزیده شد. ابوالحسن میرزا در سال ۱۲۹۹ بر اثر بیماری تیفوس مرد و در ایوان آرامگاه ناصرالدین شاه به خاک سپرده شد.


طهور/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

فريدون، شاه بزرگ پیشدادی

 

فريدون‌ از ديگر شاهان‌ بزرگ‌ سلسله‌ پيشدادي‌ است‌ كه‌ بر ضد ظلم‌ و ستم‌ ‌ضحاك قيام‌ كرد و به‌ كمك‌ كاوه‌ آهنگر سلطنت‌ ايران‌ را دردست‌ گرفت‌. نام‌ وي‌ در اوستا Thraetaona ثرائه‌ تئونه‌ و زادگاه‌ فريدون‌ ورنه‌ Varena ، ( در صفحات‌ گيلان‌) ذكر شده‌است‌. در بندهش‌ نسبت‌ فريدون‌ به‌ جم‌ مي‌رسد و پانصد سال‌ پادشاهي‌ كرده‌ است‌.

وي‌ داراي‌ سه‌ پسر بود: آئي‌ ريه‌ Airya (به‌ پهلوي‌ ارج‌Erech و به‌ فارسي‌ ياراج‌ ) سئيريمه‌Sairima (به‌ پهلوي‌ سرم‌ و به‌ فارسي‌ سلم‌)، توريه‌ Tuirya (به‌ پهلوي‌ توچ‌ و به‌ فارسي‌تور.) در دينكرد آمده‌ كه‌ فريدون‌ پادشاه‌ خونيرث‌ ( ممالك‌ مركزي‌) كشور خويش‌ را ميان‌ سلم‌ و تور و ايرج‌ تقسيم‌ كرد.

به‌ قول‌ شاهنامه‌ فريدون‌ از نژاد جمشيد پسر آبتين‌ بود و مادرش‌ فرانك‌ نام‌ داشت‌. آبتين‌ را ضحاك‌ بكشت‌ و مغز او را به‌ ماران‌ داد. فرانك‌ به‌ بيشه‌اي‌ گريخت‌ و فريدون‌ را به‌ نگاهباني‌ گاوي‌ كه‌ پر مايه‌ نام‌ داشت‌ سپرد. او به‌ شير پرمايه‌ بزرگ‌ شد و چون‌ ضحاك‌ از داستان‌ او آگاهي‌ يافت‌ فرانك‌ فريدون‌ را برداشته‌ از ايران‌ گريخت‌ . ضحاك‌ پرمايه‌ را كشت‌ و فريدون‌ چون‌ بزرگ‌ شد بر ضحاك‌ بشوريد و به‌ جايگاه‌ ضحاك‌ هجوم‌ برد. فريدون‌ از دجله‌ بي‌ كشتي‌ بگذشت‌ و به‌ دژ هوخت‌ گنگ‌ دست‌ يافت‌ و دو خواهر جمشيد شهرناز و ارنواز را رها كرد و ضحاك‌ را دربند نمود.

 فريدون‌ سه‌ پسر داشت‌ ايرج‌ ،سلم‌ و تور. وي‌ دختران‌ سرو شاه‌،ملك‌ يمن‌ را به‌ زني‌ براي‌ آنان‌ گرفت‌ و كشور خود را بين‌ آنان‌ تقسيم‌ كرد.ايران‌ را به‌ ايرج‌ و توران‌ را به‌ تور ، و روم‌ را به‌ سلم‌ داد. تور و سلم‌، ايرج‌ را به‌ نامردي‌ كشتند و فريدون‌ بدست‌ منوچهر كين‌ ايرج‌ بگرفت‌.

داستان‌ فريدون‌ هم‌ در اوستا و هم‌ در ودا آمده‌ است‌ و ظاهرا مربوط به‌ زماني‌ مي‌شود كه‌ هنوز آريائيهاي‌ ايراني‌ و هندي‌ با هم‌ مي‌زيسته‌اند. تقسيم‌ مملكت‌ فريدون‌ بين‌ سه‌ پسر او نيز كنايه‌ از آرياهاي‌ ايراني‌ و سكائي‌ ها است‌ كه‌ در همسايگي‌ يكديگر زيسته‌اند. از اين‌ روي‌ محققان‌ سه‌ فرزند او را سه‌ قوم‌ و ملت‌ جدا خوانده‌اند. آنان‌ جنگ‌ سلم‌ و تور با ايرج‌ را نيز تاخت‌ و تاز سكائي‌ ها به‌ ايرانيان‌ دانسته‌ اند. در تواريخ‌ ملي‌ وحماسي‌ نيز پيرامون‌ اين‌ حملات‌ حكايات‌ فراواني‌ نقل‌ شده‌ است‌.

منابع‌:

1- مشكور، محمد جواد: تاريخ‌ ايران‌ باستان‌، تهران‌، انتشارات‌ اشرفي‌، 1363

2- فردوسي‌، ابوالقاسم‌: ‌،شاهنامه تهران‌، نشر قطره‌، 1377

3- هوار، كلمان‌: ايران‌ و تمدن‌ ايراني‌، ترجمه‌ حسن‌ انوشه‌، تهران‌، اميركبير، 1363



گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

زندگی نامه جمشيد شاه‌(جم‌)

 

جمشيد شاه‌(جم‌) از بزرگ‌ترين‌ پادشاهان‌ سلسله‌ پيشدادي‌ است‌. وي‌ پسر كوچك‌ ‌هوشنگ بشمار مي‌رفت‌ و پس‌ از ‌تهمورث به‌ تخت‌ نشست‌. مردم‌ در روزگار جمشيد آسوده‌ خاطر بودند به‌ طوريكه‌ بيماري‌ و مرگ‌ و گرسنگي‌ و رشك‌ و حسد در زمان‌ وي‌ وجود نداشت‌. در ونديداد آمده‌ است‌ كه‌ ‌زرتشت از اهورمزدا پرسيد: اي‌ خرد پاك‌ درميان‌ نوع‌ بشر به‌ جز من‌ براي‌ نخستين‌ بار با كدامين‌ كس‌ مكالمه‌ نمودي‌ و دين‌ اهورايي‌ رابه‌ كه‌ سپردي‌ ، اهورامزدا گفت‌ : اي‌ زرتشت‌ من‌ به‌ غير از تو نخستين‌ بار با جم‌ زيبا و دارنده‌ رمه‌ خوب‌ مكالمه‌ كردم‌ و دين‌ اهورايي‌ را به‌ او سپردم‌ و گفتم‌ اي‌ جم‌ زيبا ،من‌ آيين‌ خويش‌رابه‌ تو مي‌سپارم‌. جم‌ گفت‌ اي‌ اهورامزدا من‌ از براي‌ اين‌ كار ساخته‌ نشده‌ام‌ و پيغمبري‌ و دين‌ گستري‌ از من‌ نيايد. من‌ به‌ او گفتم‌ كه‌ تو آن‌ به‌ كه‌ جهان‌ را به‌ پيرايي‌ و به‌ گيتي‌ فزايش‌ وگشايش‌ دهي‌ . جم‌ زيبا گفت‌ پذيرفتم‌ به‌ شرط آن‌ كه‌ در هنگام‌ پادشاهي‌ من‌ باد سرد و گرم‌ نوزد و مرگ‌ و ناخوشي‌ نباشد.آنگاه‌ من‌ به‌ جم‌ دو چيز دادم‌: يكي‌ نگين‌ زرين‌ و ديگري‌ عصاي‌ زر نشان‌.

 سيصد زمستان‌ از پادشاهي‌ وي‌ گذشت‌; زمين‌ از چهار پايان‌ خرد و بزرگ‌ پر شد و جاي‌ بر همه‌ تنگ‌ گشت‌. پس‌ به‌ خواهش‌ وي‌ اسپندارمذ فرشته‌ موكل‌ زمين‌ يك‌ ثلث‌ زمين‌ را بزرگتر كرد. سيصد زمستان‌ ديگر از سلطنت‌ او گذشت‌; زمين‌ بار ديگر ازچهارپايان‌ خرد و بزرگ‌ و مردم‌ و سگها و مرغان‌ و شعله‌ هاي‌ سرخ‌ آتش‌ پر شد و جاي‌ برهمه‌ تنگ‌ گشت‌. باز به‌ خواهش‌ وي‌ اسپندار مذ يك‌ ثلث‌ ديگر به‌ زمين‌ بيفزود. سومين‌ بار جم‌ به‌ ترتيب‌ مذكور يك‌ ثلث‌ ديگر زمين‌ را فراخ‌ تر نمود;

در ايرانويج‌ اهورامزدا با ‌ايزدان مينويي‌ انجمني‌ بياراست‌ و جم‌ را گفت‌ به‌ جهان‌ زمستان‌ سختي‌ خواهد رسيد وبرف‌ به‌ چندين‌ ارش‌ ببارد و يك‌ ثلث‌ از جانوران‌ هلاك‌ شوند. براي‌ جلوگيري‌ از آن‌ و بقاي‌ن سل‌ جانداران‌ بايد باغي‌ بنام‌ وره‌ Varaبنا كني‌ كه‌ از هر چهارسوي‌ به‌ بلندي‌ يك‌ ميدان‌ اسب‌ باشد، در آنجا چهار پايان‌ خرد و بزرگ‌ و سگها و مرغان‌ و شعله‌هاي‌ سرخ‌ آتش‌ را گردآوري‌، اصطبلي‌ به‌ بلندي‌ هزار گام‌ براي‌ ستوران‌ بسازي‌ و در آنجا آب‌ روان‌ كني‌ و چراگاه‌ فراهم‌ نمايي‌ .بايد مردان‌ و زناني‌ را كه‌ در روي‌ زمين‌ بهترين‌ و زيباترين‌ هستند جمع‌ كني‌ واشخاص‌ و حيوانات‌ ناقص‌ الخلقه‌ را در آنجا راه‌ ندهي‌.

 جم‌ پرسيد كه‌ اين‌ باغ‌ را چگونه‌ بسازم‌ اهورامزدا گفت‌ خاك‌ را با پاشنه‌ي‌ پاي‌ خويش‌ نرم‌ كن‌ و با دستهاي‌ خويش‌ گل‌ بساز. بدين‌ ترتيب‌ باغ‌ ساخته‌ شد و در هر سال‌ يك‌ بار ستارگان‌ و ماه‌ و خورشيد در آنجا طلوع‌ و غروب‌ مي‌كردند و به‌ نظر ساكنان‌ وره‌ يك‌ سال‌ مانند يك‌ روز بود و در هر چهل‌ سال‌ از هر يك‌ جفت‌ مخلوقات‌ وره‌ يك‌ جفت‌ ديگر به‌ عمل‌ مي‌آمد. اين‌ باغ‌ را به‌ زبان‌ پهلوي‌ وره‌جم‌ كرت‌ مي‌گفتند يعني‌ وري‌ كه‌ جم‌ كرده‌ است‌.

پس‌ از برطرف‌ شدن‌ طوفان‌ سرما، جم‌ و ساكنان‌ وره‌ بيرون‌ آمده‌ زمين‌ را ديگر باره‌ آبادان‌ نمودند. در كتاب‌ سوم‌ دينكرد آمده‌ است‌: ((جمشيد مردمان‌ را به‌ چهار طبقه‌روحانيون‌، جنگجويان‌ ، كشاورزان‌ و پيشه‌وران‌ تقسيم‌ كرد)). اين‌ چهار طبقه‌ را فردوسي‌ كاتوزيان‌ ، نيساريان‌، نسودي‌ واهنوخوشي‌ خوانده‌ است‌.

به‌ قول‌ شاهنامه‌ جمشيد پسر تهمورث‌ بود و پس‌ از او برتخت‌ نشست‌. وي‌ به‌ساختن‌ آلات‌ جنگ‌ پرداخت‌ و ذوب‌ آهن‌ را به‌ مردم‌ بياموخت‌. جمشيد خود و زره‌ ساخت‌ و در اين‌ كار پنجاه‌ سال‌ رنج‌ برد، پنجاه‌ سال‌ ديگر نيز رشتن‌ و بافتن‌ و دوختن‌ جامه‌ را به‌ آدميان‌ آموخت‌ و خانه‌ ساختن‌ را ديوان‌ به‌ امر او معمول‌ كردند. كشتي‌ راني‌ را به‌ مردمان‌ آموخت‌ و در اينها نيز پنجاه‌ سال‌ رنج‌ برد و تختي‌ ساخت‌ كه‌ چون‌ مي‌خواست‌ ديو بر مي‌داشت‌ و از هامون‌ به‌ گردون‌ بر مي‌افراشت‌. جمشيد در روز هرمزد از ماه‌ فروردين‌ برتخت‌ بنشست‌ و مردم‌ آن‌ روز را نوروزخواندند و از آنگاه‌ در سر هر سال‌ در آن‌ روز جشن‌ مي‌گرفتند. جمشيد در آخر كار از فرط عزت‌ مغرور شد و خويشتن‌ را خداي‌ جهان‌ دانست‌ و چون‌ چنين‌ گفت‌ فركياني‌ از او دور گشت‌ و سرانجام‌ ‌ضحاك تازي‌ بر ايران‌ چيره‌ شد.جمشيد از ضحاك‌ زخم‌ برداشت‌ و صد سال‌ متواري‌ بود تا اينكه‌ در كنار درياي‌ چين‌ ضحاك‌ بر او دست‌ يافت‌ و او را با اره‌ به‌ دو نيم‌ كرد و دو خواهر جمشيد را كه‌ يكي‌ ارنواز و ديگري‌ شهر ناز نام‌ داشت‌ به‌ زني‌ گرفت‌ و بعدها فريدون‌ آن‌ دو را از چنگ‌ ضحاك‌ نجات‌ داد. عمر سلطنت‌ جمشيد در داستانها650 و به‌ قولي‌ 700 سال‌ قلمداد شده‌ است‌.

منابع‌:

-1 مشكور، محمد جواد: تاريخ‌ ايران‌ باستان‌، تهران‌، انتشارات‌ اشرفي‌، 1364

-2 فردوسي‌ ،ابوالقاسم‌: شاهنامه‌، تهران‌، نشر قطره‌، 1377

-3 ويدال‌، گور: ‌،آفرينش ترجمه‌ مهدي‌ سمسار، اصفهان‌، جي‌نشر، 1370

-4 هاشمي‌، ابوالقاسم‌: تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌، تهران‌، ابوالقاسم‌ هاشمي‌، 1367



گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان