آشنائی و شناخت قرآن
رسالت قرآن در سیاست(2)
در تكميل مسألهي سياست ديني، تذكر دو نكته سودمند است يك: قرآن كمال دين و تمام نعمت را در تعيين رهبر اسلام و وليّ جامعه ميداند: «اَليَومَ اَكْمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتْمَمت عَلَيكُم نِعْمَتي وَ رَضيِتُ لَكُم الْاِسْلام ديناً»[1] و در پرتو مقام ولايت و رهبري مسلمين، اميد دشمنان اسلام تبديل به يأس ميشود: «اَليَومَ يَئِسَ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُم فَلا تَخشَوهُمْ وَ اخْشَوْنِ»[2] دوم: با ظهور آخرين وليّ و وصيّ معصوم دين اسلام كه متن سياست الهي است بر همهي دينها پيروز ميشود. «ليُظْهَرهُ عَلَي الدّين كُلِّه وَ لَو كَرِهَ المُشْرِكُونَ»[3]، گر چه دين صحيح و آسماني يكي است: «اِنّ الدّين عِند الله الاسْلامُ» لكن چون دين به معناي مجموع قوانين و مقررات است و آن را گاهي بشر وضع ميكند مانند آنچه فرعون گفته است: «اِنّي اَخافٌ اَنْ يُبَدِّلَ دينَكم»[4] و گاهي بشر در اين موضوع الهي رخنه كرده و آن را دگرگون مينمايد: «يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِايْديهمِ ثُمّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِندِ الله»[5] و در نتيجه به دين حق كه همان اسلام ناب و تغيير نكرده است ايمان نميآورد: «وَ لا يَدينُونَ دينَ الحَقِّ»[6] از اين جهت تعبير به چيزي شده است مانند كلمهي «كل» كه مفيد تعدد و كثرت است.
البته روشن است جنگ با مشركان بدون سياست نخواهد بود و تماميت دين براي خدا و برچيدن هرگونه دين غير خدايي بدون زعامت و رهبري سياستمداران الهي ميسّر نيست: «قاتِلُوهُمْ حتّي لا تكُونَ فِتنَهٌ و يَكُونُ الدّينُ كُلُّه لِلّه»[7].
[1] . سورة مائده، آية 3؛ امروز دين را براي شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و راضي شدم كه اسلام دين شما باشد.
[2] . سورة مائده، آية 3؛ امروز كساني كه كافرند از دين شما مأيوس گرديدند، پس از آنها نترسيد و از من بترسيد.
[3] .سورة صف، آية 9؛ تا دين خود را بر همة اديان غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند.
[4] . سورة غافر، آية 26؛ ميترسم موسي دين شما را تغيير دهد.
[5] . سورة بقره، آية 79؛ نوشتهاي با دست خود مينويسند سپس ميگويند اين، از طرف خدا است.
[6] . سورة توبه، آية 29؛ نه آئين حق را ميپذيرند.
[7] . سورة انفال، آية 39؛ با مشركان بجنگيد تا فتنهاي وجود نداشته باشد و تمام دين براي خدا باشد.
رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
اقسام شناخت قرآن(1)
به طور كلى در بررسى و مطالعه هر كتابى سه نوع شناخت ضروري است:
اول : شناخت سندى يا انتسابى
در اين مرحله مى خواهيم بدانيم انتساب كتاببه نويسنده آن تا چه اندازه قطعى است ؟ مثلا فرض كنيد كه مى خواهيم ديوان حافظ و يا خيام را بشناسيم. اول كارى كه بايد بكنيم اين است كه ببينيم آيا آنچه كه بنام ديوان حافظ مشهور شده همه اش مال حافظ است و يا تنها بعضى از قسمتهايش به حافظ تعلق دارد و بقيه اش الحاقى است. و همچنين در مورد خيام و ديگران. اينجاست كه پاى نسخه ها در ميان مىآيد, آنهم قديميترين و معتبرترين نسخه ها, و مى بينيم كه هيچيك از اين كتابها از اين نوع شناخت بى نياز نيست. حافظى كه مرحوم قزوينى چاپكرده و در آن معتبرترين نسخه ها را ملاك قرار داده با حافظ هاى معمولى كه در ايران يا بمبئى چاپ ميشد و در خانواده ها وجود داشت, بسيار متفاوت است. حافظ هايى كه 30 - 40 سال پيش چاپ كرده بودند در حدود دو برابر حافظ هايى است كه امروز نسخه شناسها معتبر ميدانند, در حاليكه ميان اشعارى كه نسخه شناسها آنها را به اصطلاح(منحول)(1) و مجعول ميدانند احيانا اشعارى يافت مى شود در سطح اشعار عالى حافظ. و يا وقتى به رباعيات منسوب به خيام نگاه مى كنيد شايد حدود 200 رباعى پيدا كنيد كه همه تقريبا در يك سطح قرار دارند و اگر اختلافى هست در همان حدودى است كه ميان اشعار همه شاعران است. حال آنكه هر چه از نظر تاريخى به عقب برويد و به عصر خيام نزديكتر شويد مى بينيد كه از اين تعداد آنچه قطعا منسوببه اوست شايد كمتر از 20 رباعى باشد. و باقى يا در صحت انتسابشان ترديد هست و يا آنكه قطعا به ديگران تعلق دارد.
بنابر اين اولين مرحله در شناخت يك كتاب اينست كه ببينيم اينكه در دست ماست از نظر اسناد به گوينده و آورنده اش چقدر اعتبار دارد ؟ آيا اسناد همه آن درست است يا آنكه قسمتى درست است و قسمتى نادرست ؟ در اين صورت چه درصدى از مطالب را ميتوانيم از نظر انتساب تاييد كنيم ؟ بعلاوه به چه دليل ميتوانيم بعضى را قطعا نفى و برخى را قطعا اثباتو پاره اى را مشكوك تلقى كنيم ؟
اين نوع شناخت آن چيزى است كه قرآن از آن بى نياز است و از اين نظر كتاب منحصر بفرد جهان قديم محسوب مى شود. در ميان كتابهاى قديمى كتاب ديگرى نتوان يافت كه قرنها بر آن گذشته باشد و تا اين حد بلاشبه باقى مانده باشد. مسائلى از اين قبيل كه فلان سوره مشكوك است, فلان آيه در فلان نسخه هست و در فلان نسخه نيست, و... در مورد قرآن اساسا مط رح نيست. قرآن بر نسخه و نسخه شناسى پيشى گرفت. جاى كوچكترين ترديدى نيست كه آورنده همه اين آيات موجود حضرت محمد بن عبدالله است, كه آنها را به عنوان معجزه و كلام الهى آورد, و احدى نمى تواند ادعا كند و يا احتمال بدهد كه نسخه ديگرى از قرآن وجود داشته و يا دارد. هيچ مستشرقى هم در دنيا پيدا نشده كه قرآن شناسى را بخواهد از اينجا شروع كند كه بگويد بايد بسراغ نسخه هاى قديمى و قديمى ترين نسخه هاى قرآن برويم و ببينيم در آنها چه چيزهايى هست و چه چيزهايى نيست. اگر در مورد تورات و انجيل و اوستا و يا شاهنامه فردوسى و گلستان سعدى و هر كتاب ديگر اين نياز هست, براى قرآن چنين نيازى نيست.
سر اين مطلب همانطور كه گفته شد پيشى گرفتن قرآن بر نسخه و نسخه شناسى است. قرآن گذشته از اينكه يك كتاب مقدس آسمانى بود و پيروان با اين چشم بدان مينگريستند, اساسى ترين دليل و برهان صدق دعوى پيامبر و بزرگترين معجزه او محسوب ميشد. بعلاوه قرآن مانند تورات نبود كه يكباره نازل شود و بعد اين اشكال بوجود بيايد كه نسخه اصلى كدامست, بلكه آيات قرآن بتدريج و در طول بيست و سه سال نازل شد و از همان روز اول نزول, مسلمين مانند تشنه بسيار سوزانى كه به آب گوارايى برسد, آيات قرآن را فرا ميگرفتند و حفظ و ضبط ميكردند, بخصوص كه جامعه آنروز مسلمين جامعه اى بسيط بود و كتاب ديگرى وجود نداشتتا مسلمانان هم ناگزير به حفظ آن باشند و هم ناچار از ضبط اين. ذهن خالى و حافظه قوى و نداشتن سواد خواندن و نوشتن سببشده بود تا مسلمانان تنها, اطلاعاتشان را از راه آنچه كه ميديدند و مى شنيدند كسب كنند, از اينرو, پيام قرآن كه با احساس و عاطفه آنان سازگار بود همچون نقشى كه در سنگ كنده شود در قلب آنان نقش مى بست. و چون آنرا كلام خدا ميدانستند نه سخن بشر, بر ايشان مقدس بود و به خود اجازه نميدادند تا حتى يك كلمه يا يك حرف را در آن تغيير دهند و يا پس و پيش كنند و پيوسته تلاششان اين بود كه با تلاوت اين آيات بخدا نزديكتر شوند. مزيد بر همه اينها ذكر اين نكته ضروريست كه پيامبر اكرم از همان روزهاى اول عده اى نويسندگان خاص براى قرآن انتخابكرد كه به(كتاب وحى)(معروفند. اين امتيازى براى قرآن محسوبميشود كه هيچكدام از كتابهاى قديمى از آن برخوردار نبوده اند. نگارش كلام خدا از همان آغاز از جمله علل قطعى حفظ و مصون ماندن آن از تحريف بود.
يكى ديگر از جهاتى كه سبب حسن پذيرش قرآن در ميان مردم ميگرديد, جنبه ادبى و هنرى فوق العاده قوى آن بود كه از آن به فصاحت و بلاغت تعبير ميشود. جاذبه ادبى شديد قرآن باعث ميشد مردم توجه شان به آن جلب شود و آنرا بسرعت فراگيرند و اما بر خلاف ساير كتابهاى ادبى نظير ديوان حافظ و اشعار مولوى و... كه علاقمندان بدلخواه در آن دستميبرند تا آنرا بخيال خود كاملتر كنند, احدى بخود اجازه دستبردن در قرآن را نميداد زيرا بلافاصله اين آيه :
و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين (1)
(سوره الحاقة آيات 44 تا 46)
و آيات ديگرى كه عظمت دروغ بستن بر خدا را آشكار مى كند, در ذهنش نقش مى بست و از اين امر منصرف مى شد.
به اين ترتيب قبل از آنكه تحريف در اين كتاب آسمانى راه پيدا كند آيات آن متواتر شد و به مرحله اى رسيد كه ديگر انكار و يا كم و زياد كردن حتى يك حرف از آن, غير ممكن شد. بنابراين درباره قرآن نيازى نداريم كه از اين جهت بحثى بكنيم. همچنان كه هيچ قرآن شناسى در دنيا خود را نيازمند به اين گونه بحثنمى بيند. اما يكنكته لازم است كه يادآورى شود و آن اينكه در اثر توسعه سريع قلمرو اسلام و اقبال چشمگير مردم جهان به قرآن و نيز بواسطه دور بودن عامه مسلمين از مدينه كه مركز صحابه و حافظان قرآن بود اين خطر وجود داشت كه تدريجا لااقل در نقاط دور افتاده به عمد يا اشتباه كم و زيادها و تغييراتى در نسخه هاى قرآن رخ دهد, ولى هوشيارى و موقع سنجى مسلمين مانع اين كار شد. مسلمانان در همان نيم قرن اول متوجه اين خطر شدند و لهذا از حضور صحابه و حافظان قرآن استفاده كردند و براى جلوگيرى از كم و زيادهاى سهوى يا عمدى در نقاط دور افتاده, نسخه هايى تصديق شده از مدينه به اطراف پراكندند و براى هميشه جلو اشتباهكارى را مخصوصا از طرف يهود كه قهرمان چنين كارهايى بحساب ميايند گرفتند.
دوم : شناخت تحليلى
در اين مرحله بررسى تحليلى كتاب, مورد نظر است, يعنى تشخيص اينكه اين كتاب مشتمل بر چه مطالبى است و چه هدفى را تعقيب ميكند ؟ راجع به جهان چه نظرى دارد ؟ نظرش درباره انسان چيست؟ چه ديدى درباره جامعه دارد ؟ سبك ارائه مطالب در آن و شيوه برخورد آن با مسائل چگونه است؟ آيا ديدى فيلسوفانه و يا به اصطلاح امروز عالمانه دارد ؟ آيا قضايا را از دريچه چشم يك عارف نگاه ميكند و يا آنكه سبكش مخصوص بخود است ؟ و باز سؤال ديگرى در اين مورد كه آيا اين كتاب پيامى و رهنمودى براى بشريت دارد يا نه ؟ و اگر پاسخ مثبت است آن پيام چيست ؟ در واقع دسته اول اين پرسشها مربوط ميشود به نگرش و ديد اين كتاب نسبت به جهان و انسان و حيات و مرگ و... يا بعبارت جامعتر مربوط ميشود به جهان بينى كتاب و باصطلاح فلاسفه خودمان حكمت نظرى آن, ولى دسته دوم سؤالها در خصوص اينست كه كتاب چه طرحى براى آينده انسان دارد ؟ انسان و جامعه انسانى را بر اساس چه الگويى ميخواهد بسازد ؟ كه اينرا ما به (پيام) كتاب تعبير ميكنيم.
در هر حال اين نوع شناخت مربوط به محتواست و درباره هر كتابميتوان از اين نظر بحث كرد خواه آن كتابشفاى بوعلى باشد و يا گلستان سعدى. ممكن است كتابى از (ديد) و (پيام) هر دو خالى باشد و يا تنها (ديد) داشته باشد و نه پيام, يا آنكه هر دو را دارا باشد.
در باب شناختتحليلى قرآن بايد ببينيم قرآن مجموعا مشتمل بر چه مسائلى است و آن مسائل را چگونه عرضه كرده است. استدلالات و احتجاجات قرآنى در زمينه هاى مختلف چگونه است ؟ آيا چون قرآن حافظ و حارس و نگهبان ايمان است و پيامش يك پيام ايمانى است, به عقل بچشم يك رقيب نگاه مى كند و ميكوشد تا جلو تهاجم عقل را بگيرد و دست و پاى رقيب را ببندد و يا بالعكس همواره بچشم يكحامى و يكمدافع به عقل نگاه ميكند و از نيروى آن استمداد ميكند ؟ اين سؤالات و صدها سؤال نظير آن, كه ضمن شناخت تحليلى طرح مى گردد, ما را با ماهيت قرآن آشنا ميسازد.
سوم : شناخت ريشه اى
در اين مرحله, بعد از آنكه صحت استناد و انتسابيك كتاببه نويسنده اش محرز شد و بعد از اينكه محتواى كتاب بخوبى تحليل و بررسى شد, بايد به تحقيق در اينمو رد بپردازيم كه آيا مطالب و محتوياتكتاب فكر بدع نويسنده آن است يا آنكه از انديشه ديگران وام گرفته شده است.
اقسام شناخت قرآن به طور كلى در بررسى و مطالعه هر كتابى سه نوع شناخت ضروري است:
اول : شناخت سندى يا انتسابى
در اين مرحله مى خواهيم بدانيم انتساب كتاببه نويسنده آن تا چه اندازه قطعى است ؟ مثلا فرض كنيد كه مى خواهيم ديوان حافظ و يا خيام را بشناسيم. اول كارى كه بايد بكنيم اين است كه ببينيم آيا آنچه كه بنام ديوان حافظ مشهور شده همه اش مال حافظ است و يا تنها بعضى از قسمتهايش به حافظ تعلق دارد و بقيه اش الحاقى است. و همچنين در مورد خيام و ديگران. اينجاست كه پاى نسخه ها در ميان مىآيد, آنهم قديميترين و معتبرترين نسخه ها, و مى بينيم كه هيچيك از اين كتابها از اين نوع شناخت بى نياز نيست. حافظى كه مرحوم قزوينى چاپكرده و در آن معتبرترين نسخه ها را ملاك قرار داده با حافظ هاى معمولى كه در ايران يا بمبئى چاپ ميشد و در خانواده ها وجود داشت, بسيار متفاوت است. حافظ هايى كه 30 - 40 سال پيش چاپ كرده بودند در حدود دو برابر حافظ هايى است كه امروز نسخه شناسها معتبر ميدانند, در حاليكه ميان اشعارى كه نسخه شناسها آنها را به اصطلاح(منحول)(1) و مجعول ميدانند احيانا اشعارى يافت مى شود در سطح اشعار عالى حافظ. و يا وقتى به رباعيات منسوب به خيام نگاه مى كنيد شايد حدود 200 رباعى پيدا كنيد كه همه تقريبا در يك سطح قرار دارند و اگر اختلافى هست در همان حدودى است كه ميان اشعار همه شاعران است. حال آنكه هر چه از نظر تاريخى به عقب برويد و به عصر خيام نزديكتر شويد مى بينيد كه از اين تعداد آنچه قطعا منسوببه اوست شايد كمتر از 20 رباعى باشد. و باقى يا در صحت انتسابشان ترديد هست و يا آنكه قطعا به ديگران تعلق دارد.
بنابر اين اولين مرحله در شناخت يك كتاب اينست كه ببينيم اينكه در دست ماست از نظر اسناد به گوينده و آورنده اش چقدر اعتبار دارد ؟ آيا اسناد همه آن درست است يا آنكه قسمتى درست است و قسمتى نادرست ؟ در اين صورت چه درصدى از مطالب را ميتوانيم از نظر انتساب تاييد كنيم ؟ بعلاوه به چه دليل ميتوانيم بعضى را قطعا نفى و برخى را قطعا اثباتو پاره اى را مشكوك تلقى كنيم ؟
اين نوع شناخت آن چيزى است كه قرآن از آن بى نياز است و از اين نظر كتاب منحصر بفرد جهان قديم محسوب مى شود. در ميان كتابهاى قديمى كتاب ديگرى نتوان يافت كه قرنها بر آن گذشته باشد و تا اين حد بلاشبه باقى مانده باشد. مسائلى از اين قبيل كه فلان سوره مشكوك است, فلان آيه در فلان نسخه هست و در فلان نسخه نيست, و... در مورد قرآن اساسا مط رح نيست. قرآن بر نسخه و نسخه شناسى پيشى گرفت. جاى كوچكترين ترديدى نيست كه آورنده همه اين آيات موجود حضرت محمد بن عبدالله است, كه آنها را به عنوان معجزه و كلام الهى آورد, و احدى نمى تواند ادعا كند و يا احتمال بدهد كه نسخه ديگرى از قرآن وجود داشته و يا دارد. هيچ مستشرقى هم در دنيا پيدا نشده كه قرآن شناسى را بخواهد از اينجا شروع كند كه بگويد بايد بسراغ نسخه هاى قديمى و قديمى ترين نسخه هاى قرآن برويم و ببينيم در آنها چه چيزهايى هست و چه چيزهايى نيست. اگر در مورد تورات و انجيل و اوستا و يا شاهنامه فردوسى و گلستان سعدى و هر كتاب ديگر اين نياز هست, براى قرآن چنين نيازى نيست.
سر اين مطلب همانطور كه گفته شد پيشى گرفتن قرآن بر نسخه و نسخه شناسى است. قرآن گذشته از اينكه يك كتاب مقدس آسمانى بود و پيروان با اين چشم بدان مينگريستند, اساسى ترين دليل و برهان صدق دعوى پيامبر و بزرگترين معجزه او محسوب ميشد. بعلاوه قرآن مانند تورات نبود كه يكباره نازل شود و بعد اين اشكال بوجود بيايد كه نسخه اصلى كدامست, بلكه آيات قرآن بتدريج و در طول بيست و سه سال نازل شد و از همان روز اول نزول, مسلمين مانند تشنه بسيار سوزانى كه به آب گوارايى برسد, آيات قرآن را فرا ميگرفتند و حفظ و ضبط ميكردند, بخصوص كه جامعه آنروز مسلمين جامعه اى بسيط بود و كتاب ديگرى وجود نداشتتا مسلمانان هم ناگزير به حفظ آن باشند و هم ناچار از ضبط اين. ذهن خالى و حافظه قوى و نداشتن سواد خواندن و نوشتن سببشده بود تا مسلمانان تنها, اطلاعاتشان را از راه آنچه كه ميديدند و مى شنيدند كسب كنند, از اينرو, پيام قرآن كه با احساس و عاطفه آنان سازگار بود همچون نقشى كه در سنگ كنده شود در قلب آنان نقش مى بست. و چون آنرا كلام خدا ميدانستند نه سخن بشر, بر ايشان مقدس بود و به خود اجازه نميدادند تا حتى يك كلمه يا يك حرف را در آن تغيير دهند و يا پس و پيش كنند و پيوسته تلاششان اين بود كه با تلاوت اين آيات بخدا نزديكتر شوند. مزيد بر همه اينها ذكر اين نكته ضروريست كه پيامبر اكرم از همان روزهاى اول عده اى نويسندگان خاص براى قرآن انتخابكرد كه به(كتاب وحى)(معروفند. اين امتيازى براى قرآن محسوبميشود كه هيچكدام از كتابهاى قديمى از آن برخوردار نبوده اند. نگارش كلام خدا از همان آغاز از جمله علل قطعى حفظ و مصون ماندن آن از تحريف بود.
يكى ديگر از جهاتى كه سبب حسن پذيرش قرآن در ميان مردم ميگرديد, جنبه ادبى و هنرى فوق العاده قوى آن بود كه از آن به فصاحت و بلاغت تعبير ميشود. جاذبه ادبى شديد قرآن باعث ميشد مردم توجه شان به آن جلب شود و آنرا بسرعت فراگيرند و اما بر خلاف ساير كتابهاى ادبى نظير ديوان حافظ و اشعار مولوى و... كه علاقمندان بدلخواه در آن دستميبرند تا آنرا بخيال خود كاملتر كنند, احدى بخود اجازه دستبردن در قرآن را نميداد زيرا بلافاصله اين آيه :
و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين (1)
(سوره الحاقة آيات 44 تا 46)
و آيات ديگرى كه عظمت دروغ بستن بر خدا را آشكار مى كند, در ذهنش نقش مى بست و از اين امر منصرف مى شد.
به اين ترتيب قبل از آنكه تحريف در اين كتاب آسمانى راه پيدا كند آيات آن متواتر شد و به مرحله اى رسيد كه ديگر انكار و يا كم و زياد كردن حتى يك حرف از آن, غير ممكن شد. بنابراين درباره قرآن نيازى نداريم كه از اين جهت بحثى بكنيم. همچنان كه هيچ قرآن شناسى در دنيا خود را نيازمند به اين گونه بحثنمى بيند. اما يكنكته لازم است كه يادآورى شود و آن اينكه در اثر توسعه سريع قلمرو اسلام و اقبال چشمگير مردم جهان به قرآن و نيز بواسطه دور بودن عامه مسلمين از مدينه كه مركز صحابه و حافظان قرآن بود اين خطر وجود داشت كه تدريجا لااقل در نقاط دور افتاده به عمد يا اشتباه كم و زيادها و تغييراتى در نسخه هاى قرآن رخ دهد, ولى هوشيارى و موقع سنجى مسلمين مانع اين كار شد. مسلمانان در همان نيم قرن اول متوجه اين خطر شدند و لهذا از حضور صحابه و حافظان قرآن استفاده كردند و براى جلوگيرى از كم و زيادهاى سهوى يا عمدى در نقاط دور افتاده, نسخه هايى تصديق شده از مدينه به اطراف پراكندند و براى هميشه جلو اشتباهكارى را مخصوصا از طرف يهود كه قهرمان چنين كارهايى بحساب ميايند گرفتند.
دوم : شناخت تحليلى
در اين مرحله بررسى تحليلى كتاب, مورد نظر است, يعنى تشخيص اينكه اين كتاب مشتمل بر چه مطالبى است و چه هدفى را تعقيب ميكند ؟ راجع به جهان چه نظرى دارد ؟ نظرش درباره انسان چيست؟ چه ديدى درباره جامعه دارد ؟ سبك ارائه مطالب در آن و شيوه برخورد آن با مسائل چگونه است؟ آيا ديدى فيلسوفانه و يا به اصطلاح امروز عالمانه دارد ؟ آيا قضايا را از دريچه چشم يك عارف نگاه ميكند و يا آنكه سبكش مخصوص بخود است ؟ و باز سؤال ديگرى در اين مورد كه آيا اين كتاب پيامى و رهنمودى براى بشريت دارد يا نه ؟ و اگر پاسخ مثبت است آن پيام چيست ؟ در واقع دسته اول اين پرسشها مربوط ميشود به نگرش و ديد اين كتاب نسبت به جهان و انسان و حيات و مرگ و... يا بعبارت جامعتر مربوط ميشود به جهان بينى كتاب و باصطلاح فلاسفه خودمان حكمت نظرى آن, ولى دسته دوم سؤالها در خصوص اينست كه كتاب چه طرحى براى آينده انسان دارد ؟ انسان و جامعه انسانى را بر اساس چه الگويى ميخواهد بسازد ؟ كه اينرا ما به (پيام) كتاب تعبير ميكنيم.
در هر حال اين نوع شناخت مربوط به محتواست و درباره هر كتابميتوان از اين نظر بحث كرد خواه آن كتابشفاى بوعلى باشد و يا گلستان سعدى. ممكن است كتابى از (ديد) و (پيام) هر دو خالى باشد و يا تنها (ديد) داشته باشد و نه پيام, يا آنكه هر دو را دارا باشد.
در باب شناختتحليلى قرآن بايد ببينيم قرآن مجموعا مشتمل بر چه مسائلى است و آن مسائل را چگونه عرضه كرده است. استدلالات و احتجاجات قرآنى در زمينه هاى مختلف چگونه است ؟ آيا چون قرآن حافظ و حارس و نگهبان ايمان است و پيامش يك پيام ايمانى است, به عقل بچشم يك رقيب نگاه مى كند و ميكوشد تا جلو تهاجم عقل را بگيرد و دست و پاى رقيب را ببندد و يا بالعكس همواره بچشم يكحامى و يكمدافع به عقل نگاه ميكند و از نيروى آن استمداد ميكند ؟ اين سؤالات و صدها سؤال نظير آن, كه ضمن شناخت تحليلى طرح مى گردد, ما را با ماهيت قرآن آشنا ميسازد.
سوم : شناخت ريشه اى
در اين مرحله, بعد از آنكه صحت استناد و انتسابيك كتاببه نويسنده اش محرز شد و بعد از اينكه محتواى كتاب بخوبى تحليل و بررسى شد, بايد به تحقيق در اينمو رد بپردازيم كه آيا مطالب و محتوياتكتاب فكر بدع نويسنده آن است يا آنكه از انديشه ديگران وام گرفته شده است.
اقسام شناخت قرآن (2)
مثلا در مورد ديوان حافظ بعد از طى مراحل شناخت سندى و شناخت تحليلى تازه بايد ببينيم, آيا حافظ, اين مطالب و افكار و انديشه هايى را كه در قالب كلمات و جمله ها و اشعار آورده و با زبان مخصوص خودش بيان كرده, از پيش خود ابداع نموده يا آنكه فقط الفاظ و كلمات و زيبائيها و هنرمنديها از حافظ است, اما فكر و انديشه از ديگرى يا ديگران. بعبارت ديگر پس از آنكه اصالت هنرى حافظ محرز شد, بايد اصالت فكرى او محرز شود (1 ×).
اين نوع شناخت درباره حافظ و يا هر مؤلف ديگرى, شناختى است از نظر ريشه افكار و انديشه هاى مؤلف. چنين شناختى فرع بر شناخت تحليلى است. يعنى اول بايد محتواى انديشه مؤلف دقيقا شناخته شود, آنگاه به شناخت ريشه اى اقدام گردد. در غير اينصورتحاصل كار نظير آثار برخى از نويسندگان تاريخ علوم ميشود كه از علوم سررشته اى ندارند و با اينحال تاريخ علوم مينويسند. يا ميتوان از بعضى نويسندگان كتابهاى فلسفى نام برد كه مثلا ميخواهند درباره ابن سينا و ارسطو و وجوه تشابه و تمايز آنها بنويسند, اما متاسفانه نه ابن سينا را مى شناسند و نه ارسطو را. اينان با اندكمقايسه به محض اينكه بعضى مشابهتهاى لفظى پيدا كردند فورا به قضاوت مى پردازند, حال آنكه در مقايسه بايد به عمق انديشه پى برده شود و براى اينكه عمق انديشه متفكرانى چون ابن سينا و ارسطو درك گردد يك عمر وقت لازم است. وگرنه هر چه گفته شود تخمينى و تقليدى و على العمياء خواهد بود.
در بررسى قرآن و شناخت آن, بعد از آنكه مطالعه اى تحليلى درباره قرآن بعمل آورديم, آنوقت پاى مقايسه و شناخت تاريخى بميان مىآيد. به اين معنى كه مى بايد قرآن را با تمام محتوياتش با كتابهاى ديگرى كه در آن زمان وجود داشته و بخصوص كتابهاى مذهبى آن زمان مقايسه كنيم. در اين مقايسه لازمست همه شرايط و امكانات از قبيل ميزان ارتباط شبه جزيره عربستان با ساير نقاط, تعداد آدمهاى باسواد كه در آن هنگام در مكه زندگى ميكردند و... را در نظر گرفت. آنوقت ارزيابى كرد كه آيا آنچه كه در قرآن هست در كتابهاى ديگر پيدا ميشود يا نه ؟ و اگر پيدا مى شود به چه نسبت است ؟ و آيا آن مطالبى كه مشابه ساير كتابهاست شكل اقتباس دارد يا آنكه مستقل است و حتى نقش تصحيح اغلاط آن كتابها و روشن كردن تحريفات آنها را ايفا مى كند ؟
1×) سخن يا شعر ديگرى كه به خود بربسته باشند و اگر محمد بدروغ سخنانى بما نسبت مى داد, محققا او را به قهر و انتقام بر مي گرفتيم و رگش را قطع مي كرديم. ممكن است حافظ فقط يك هنرمند باشد نه يك مفكر و نه يك عارفو ممكن است در عين حال كه هنرمند است مفكر و عارف هم باشد. آنچه كه مسلم است اينست كه حافظ قبل از آنكه يك شاعر باشد يك عالم بحساب مىآمده, با كتابها و انديشه هاى ديگران اعم از شعرا, ادبا, مفسرين, فقها و بالخصوص عرفا آشنا بوده و احيانا همه يا قسمتى از آثار آنها را از اساتيد فرا گرفته است. حافظ در زمان ما بيشتر از جنبه شعريش مورد توجه است و كسى او را از علما نمى شناسد. حال آنكه در زمان خودش عالمى بوده كه گاهى هم شعر ميگفته. در كتابهايى كه نزديك زمان حافظ نوشته شده, آنجا كه از او نامى بميان آمده القابى به او نسبت داده شده استكه بيشتر القاب يك عالم است تا يك شاعر. حالا در مورد اين مرد عالم كه با فرهنگ زمان خودش آشنا بوده و از عرفان و سير و سلوك معنوى اطلاع زيادى داشته و منازل سلوك عرفانى را بهتر از هر شاعر فارسى زبان ديگرى به زبان شعر درآورده است, اين سؤال مطرح ميشود كه آيا در ارائه اين افكار از جايى متاثر بوده است يا آنكه همه را خود ابداع كرده ؟ آيا مثلا محى الدين اندلسى كه پدر عرفان اسلامى بحسابميايد روى حافظ اثر داشته است ؟ آيا اين فارض مصرى كه پيش از حافظ مى زيسته و در ادبياتعرفانى عرب همان جايگاهى را دارد كه حافظ در ادبيات فارسى دارد, در شكل گيرى افكار حافظ مؤثر نبوده است ؟ وظيفه شناخت ريشه اى بررسى اين مسائل و پاسخگويى باين سؤالات است.
علامه طباطبايي(ره) - آشنايي با قرآن, ص11- 18
مبدأ و منشأ نزول قرآن (1)
ذات اقدس اله در آياتي از كتاب خود، اصل نزول قرآن و مبدأ نزول آن را كه همان اسمهاي نيكوي الهي است بيان فرموده كه بخش عمدهي اين آيات در «حواميم سبعه» است. «حواميم سبعه»، به هفت سورهاي گفته ميشود كه در آغاز آنها حروف مقطّعهي «حم» آمده باشد. اين شروع مشترك، نشانگر مضمون مشترك و هدف ويژهاي است كه اين سورهها دارند. سرآغاز اين سورهها، بيان تنزل وحي، دريافت وحي، و محتواي اجمالي وحي است.
افزون بر اين هفت سوره، در سورههاي ديگر مانند «واقعه»، «آل عمران» و «علق» نيز به مسئلهي منشأ و مبدأ نزول قرآن اشاره شده است كه نخست به ذكر آيات كريمهي آن سورهها ميپردازيم.
1ـ فرود آمده از طرف خداي زنده و پايدار
خداي سبحان در سورهي «آل عمران» ميفرمايد: «الم * اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ * نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ»[1].
آمدن اسمهاي نيكوي الهي در آيات قرآن كريم، بر اساس ارتباط موضوع مطرح شده با آن «اسم» است. اگر در آيهأي، «الرحمنِ الرحيم» آمده و در آيهي ديگر، «شديد العقاب» «مجازات او شديد است» به دليل تناسب محتوايي آن آيات با هر يك از اين «اسمهاي نيكو» است.
در اين آيات كريمه، پيش از بيان نزول قرآن، دو اسمِ «حيّ» و «قيّوم» براي خداوند كه نازل كنندهي قرآن است، آمده و اشاره به اين دارد كه نزول قرآن كريم، از مبدأ «زنده و پايدار» است و ميفرمايد: آن خدايي كه زنده و پايدار است و هيچ معبودي نيست مگر او، قرآن و كتاب خويش را در معيّت و مصاحبت حق بر تو نازل نمود.
2ـ فرود آمده از طرف خداي «ربّ العالمين»
خداي سبحان در سورهي «واقعه» نزول قرآن را از ساحت «رب العالمين» بيان فرموده است: « إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ * لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ * تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ »[2]. اگر مقصود از «عالمين» در اين آيه، جهانها و عالمها باشد، معناي اين آيهي كريمه آن است كه قرآن از سوي پروردگار جهانها و عوالم نازل شده و به همين دليل، هماهنگ با تكوين و عوالم هستي است. و اگر مقصود از «عالمين»، جهانيان باشد؛ چنانكه در سورهي «فرقان» آمده: « تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً »[3]، در اين صورت، معناي آيه اين ميشود كه قرآن كريم، از سوي پروردگار جهانيان نازل شده و از اين رو، برآورندهي نيازهاي همهي انسانها در همهي عصرهاست و فطرت آنان را شكوفا ميسازد.
3ـ تنزّل از خداي معلّم و اَكرم
در سورهي «علق» و در آغاز بعثت و رسالت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين آمده است: « اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ ».[4]
در اين آيات كريمه مبدأ و جايگاه نزول قرآن، خداي «معلّم» و «أكرم» معرّفي شده و ميفرمايد: اي رسول ما! قرآن را به نام پروردگارت كه آفرينندهي عالم است، قرائت كن؛ خدايي كه آدمي را از خون بسته آفريد؛ بخوان قرآن را كه پروردگار تو كريمترينِ كريمان است؛ خدايي كه بشر را علمِ نوشتنِ با قلم آموخت و به آدم آنچه را كه نميدانست، به الهام خود تعليم داد.
خداي سبحان در آيات ديگري از كتاب خود، فرشتگان حامل قرآن را «كرام بررة» معرّفي مينمايد: «فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَة *
مَرْفُوعَة مُطَهَّرَة * بِأَيْدِي سَفَرَة * كِرامٍ بَرَرَة ».[5]
آيات الهي، در صفحات مكرّم نگاشته شده است؛ صفحاتي بلند مرتبه و پاك و منزّه كه در دست سفيران حقّ و ملائكهي مقرّب و عالي رتبه، و با حسن و كرامتند.
در آيهاي ديگر، قرآن كريم را گفتهي رسول كريم ميخواند كه: « إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ »[6] و در سورهي «واقعه»، خود قرآن را به وصف «كريم» ستوده، ميفرمايد: « إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ».[7]
4ـ فرود آمده از طرف خداي رحمانِ رحيم «بخشنده و مهربان»
در سوره «فصّلت» كه يكي از حواميم هفتگانه (حواميم سورههايي كه با حا و ميم شروع شدند) است فرمود: « حم * تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»[8]؛ يعني اين كتاب، از رحمت رحماني حق نشأت و سرچشمه گرفته و از رحمت رحيميّه خداوند تنزّل يافته است. مقصود از اين رحمت، رحمت عاطفي نيست؛ زيرا آن رحمت، به دليل انفعالي بودنش ملازم با نقص است چه اينكه به جهت عاطفي بودن، نياز به چيزي دارد كه عاطفه برانگير باشد و احساسات و عاطفههاي شخص را برانگيزد و او را به رحمت وادار نمايد.
منظور از رحمت در اين آيهي كريمه و در اسمهاي نيكوي الهي، رحمتي است كه نقص موجودات را به كمال، ترميم ميكند و ناقص را از طريق هدايت، به كمال خويش واصل ميسازد و اين رحمت، رحمتي ابتدايي و غير انفعالي است؛ رحمتي كه پيش از خلقت بوده و سبب خلقت است؛ چنانكه به جهت كامل ساختن مخلوق، همراه آن و پس از آن نيز خواهد بود. در بحثهاي آينده روشن خواهد شد كه هنگام اجتماع دو اسم از اسمهاي نيكو الهي مانند حيّ و قيّوم، و رحمان و رحيم، تركيب و با هم بودن آن اسمهاي نيكو و تركيب آن صفات عالي، سهم مؤثّري در تنزل قرآن دارد.
5ـ فرود آمده از طرف خداي مبارك
در سورهي «دخان» كه يكي ديگر از حواميم هفتگانه است ميفرمايد: « حم* وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ* إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَة مُبارَكَة»[9] و سپس ميفرمايد: « أَمْراً مِنْ عِنْدِنا إِنَّا كُنَّا مُرْسِلِينَ».[10]
يعني قسم به اين كتاب مبين، كه ما آن را در شب پربركت قدر نازل نموديم و اين نزول قرآن در شب «مبارك»، از سوي خداي «تبارك و تعالي» است. قرآن فرود آمدهي بركت خدايي است؛ ظاهرش بركت ظاهري دارد و باطنش بركت باطني، « وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَهي وَ باطِنَهي»[11]. قرآن كريم، برترين نعمت الهي است كه در ظاهر و باطنش نعمت فراوان وجود دارد. غرض آنكه، اگر بركتي براي قرآن ثابت شود يا براي شب قدر مقرّر گردد، همهي آنها بالعرض خواهد بود؛ زيرا منشأ بركتِ ظرف زمان يا مظروف آن، ذات خداوند است كه بركت، به طور اصيل و ذاتي از آن اوست: « تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ»[12]. بنابراين، مبدأ نزول قرآن، خداوند مبارك است.
6ـ فرود آمده از طرف خداي عزيزِ عليم «با عزّت و دانا»
در سورهي «مؤمن» كه «غافر» نيز ناميده ميشود و يكي از حواميم هفتگانه است فرمود: «حم* تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ».[13]
اين كتاب آسماني، از پيشگاه خدايي نازل شده است كه «عزيز مطلق» (مطلق يعني بدون قيد و شرط) و «عليم مطلق» است. خدايي كه جامع همهي كمالات است، قهراً عزّت و علم را نيز داراست. آنچه كه در فرود آمدن وحي و قرآن نقش مؤثر دارد، همان عزّتِ در پرتو علم، علمِ در آغوش عزّت است.
«عزيز» به وجودي ميگويند كه دسترسي به او ميسّر نبوده، نفوذ ناپذير باشد.
كسي كه اهل تسليم و سازش نباشد و از استحكام و استواري برخوردار باشد «عزيز» است. در لغت، زميني كه سفت و محكم و نفوذ ناپذير است، «أرض عزاز» يعني زمين نفوذناپذير ناميده شده است. خداوند از آن جهت كه چيزي در ارادهي او نفوذ ندارد، بلكه تمام اشيا تحت نفوذ اوست، عزيز بالذات است و مايهي عزت موجودهاي ديگري؛ و از آنجا كه ذاتاً حضور محض و خالص است و تمام اشيا در پيشگاه علمش حاضرند، «عليم مطلق» است؛ همان طور كه «عزيز مطلق» است و قدرتي در مقابل او وجود ندارد.
قبلاً اشاره شد كه نكاح و تركيب دو اسمِ «عزيز» و «عليم»، در تنزّل و فرود آمدن قرآن سهمي دارد؛ يعني اين كتاب الهي، تنها محصول عزت خدا، يا تنها علم خدا يا ثمرهي عزّت و علمِ جدا از يكديگر ـ به عنوان اينكه هر كدام در بخشي از نزول يا در بخشي از قرآن نازل مؤثّر باشند ـ نيست بلكه تركيب اين دو اسم، معناي خاص خود را دارد و محصول ويژه خود را خواهد داشت.
7ـ فرود آمدن از طرف خداي عزيزِ حكيم
در آغاز سورهي «شوري» ميفرمايد: «حم* عسق* كَذلِكَ يُوحِي إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ »[14] و در دو سورهي «جاثيه» و «احقاف» با الفاظ و عباراتي واحد و يكسان ميفرمايد: « حم* تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ».[15]
در آيهي اوّل از سورهي «شوري»، مبدأ تنزّل و فرود آمدن وحي را، چه درباره قرآن و چه درباره كتب آسماني گذشته، خداي «عزيزِ حكيم» معرّفي مينمايد و در دو سورهي بعدي، با عبارتي يكسان، نزول قرآن را از مبدأ «عزّتِ» در پرتو «حكمت» ميداند.
خداوند در سورهي «يس» براي تأييد رسالت پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ قرآن را با وصفِ «حكيم» ياد ميكند و بر آن قسم ميخورد: «يس* وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ* إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ».[16] كتابي كه «حكيم» است، بطلان و خلاف در آن راه ندارد؛ سخنان سست و بيبرهان و خيالبافيهاي شاعرانه در آن راه ندارد و به همين جهت، خداي سبحان، رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را منزّه از شعربافي و تخيّل سازي معرّفي ميكند: « وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ»؛[17] يعني بافندگيهاي خيالي، نه شايستهي مقام رسالت است و نه ما به او شعر آموختهايم.
[1] ـ سورهي آل عمران، آيات 1ـ3؛ الم، معبودي جز خداوند يگانه زنده و پايدار و نگهدارنده نيست. (همان كسي كه) كتاب را به حق بر تو نازل كرد.
[2] ـ سورهي واقعه، آيات 77ـ80؛ كه آن، قرآن كريمي است، كه در كتاب محفوظي جاي دارد، و جز پاكان نميتوانند به آن دست زنند (دست يابند) آن از سوي پروردگار عالميان نازل شده.
[3] ـ سورهي فرقان، آيهي 1؛ زوال ناپذير و پربركت است كسي كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد تا بيمدهنده جهانيان باشد.
[4] ـ سورهي علق، آيات 1ـ5.
[5] ـ سورهي عبس، آيات 13ـ16.
[6] ـ سورهي تكوير، آيهي 19.
[7] ـ سورهي واقعه، آيات 77 و 78؛ كه آن، قرآن كريمي است كه در كتاب محفوظي جاي دارد.
[8] ـ سورهي فصّلت، آيات 1 و2.
[9] ـ سورهي دخان، آيات 1ـ3.
[10] ـ سورهي دخان، آيهي 5؛ (آري، نزول قرآن) فرماني بود از سوي ما؛ ما (محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را) فرستاديم.
[11] ـ سورهي لقمان، آيهي 20.
[12] ـ سورهي ملك، آيهي 1.
[13] ـ سورهي غافر، آيات 1 و 2.
[14] ـ سورهي شوري، آيات 1ـ3؛ حم. عسق. اين گونه خداوند عزيز و حكيم به تو و پيامبراني كه پيش از تو بودند وحي ميكند.
[15] ـ سورهي جاثيه، آيات 1 و 2؛ حم. اين كتاب از سوي خداوند عزيز و حكيم نازل شده است.
[16] ـ سورهي يس، آيات 1ـ3؛ يس، سوگند به قرآن حكيم. كه تو قطعا از رسولان (خداوند) هستي.
[17] ـ سورهي يس، آيهي 69.
مبدأ و منشأ نزول قرآن (2)
البته مقصود از «شعر»، كلام منظوم نيست. گاهي ممكن است كلام آهنگين و منظومي، حكيمانه سروده شود و دراين صورت، نه تنها نقص نيست، بلكه كمال نيز هست. علاّمه بحرالعلوم ـ رضوان الله عليه ـ در علم فقه، برخي از مسائل عميق فقهي را به نظم درآورده و حكيم سبزواري ـ رضوان الله عليه ـ نيز در فلسفهي اسلامي، دوره فلسفه را به نظم كشيده است و كسي كه داراي علم معقول و منقول بود، مرحوم حاج شيخ محمد حسين غروي اصفهاني، قدري از معارف عقلي را به نظم درآورده؛ ابن مالك، «الفيّه» را در تنظيم مباحث ادبي سروده و شيخ شهيد، حاج شيخ فضل الله نوري ـ قدّس سّره ـ ، بعضي از مسائل عميق را به نظم درآورده است كه همهي اينها عين كمال است.
مقصود از «شعر» در اين آيه، تخيّلات و بافندگيهاي قوّهي خيال است كه شايستهي مقام «حكمت» و «حكيم» نيست.
در خيالبافي و تخيّل پردازي، «تصديق» وجود ندارد، بلكه سلسله «تصوّراتي» يافت ميشود كه به جاي «تصديق» نشستهاند و يكي از موارد تفاوت بين «قضيّه» و «تصديق» (دو اصطلاح منطقي هستند) اين است كه در قياسهاي شعري، قضيّه هست، صورت قضيّه هست، ولي قضا و حكم نيست و به همين جهت، در آنها «تصديق» نيست. تصديق در قياس خطابي، حكم ظنّي ميخواهد و در قياس برهاني، حكم قطعي و حال آنكه در قياس شعري، چنين چيزي نيست؛ يعني نه حكم قطعي است و نه حكم ظنّي؛ و لذا با مقام قرآن حكيم سازگاري ندارد.
يكي از اتّهامات منكران گمراه، اين بود كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شاعر است و قرآن شعر اوست و ميخواستند با اين نسبت ناروا، قرآن را كتابي تخيّلي و شاعرانه جلوه دهند: « أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ»[1] كه خداي سبحان در برابر چنين اتّهامي، قرآن را كتابي محكم و استوار و حكيم معرفي ميكند.
8ـ فرود آمده از طرف خداي حكيمِ حميد
خداي سبحان علاوه بر آنكه در آغاز سوره فصّلت، قرآن را فرود آمده از خداي رحمت و رحمن معرّفي نموده، در آيهي ديگري از اين سوره، آن را تنزّل خداي حكيمِ حميد ميداند و ميفرمايد: «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ* لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ»[2]؛ يعني قرآن كريم، كتاب عزيز و نفوذ ناپذيري است كه از هيچ ناحيهاي بطلان در آن راه ندارد و اين كتاب، به دليل آنكه از مبدأ حكيمِ حميد نازل گرديده، كتابي محمود و ستوده شده و قرآني مستحكم و استوار است. قرآن محمود كه رهآورد رسولي است كه به مقام محمود نايل آمده: «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً»[3]، در عين لطافت و ظرافتش، از استحكامي عقلي برخوردار است كه آن را از شعر و تخيّلي بودن منزّه و جدا ميسازد.
9ـ فرود آمده از طرف خداي عليِّ حكيم
يكي ديگر از حواميم هفتگانه، سورهي «زخرف» است كه قران را به وصف «مبين» و فرود آمده از مبدأ «عليِّ حكيم» معرّفي نموده است: «حم* وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ* إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ».[4]
خداي سبحان در آغاز اين سوره، به قرآن و كتاب مبين سوگند ياد ميكند؛ به كتابي كه هم روشن است و هم روشنگر همهي حقايق.
اين كتاب، وقتي كه تنزّل يافت و پايين آمد، در كسوت و لباس لغت و لفظ عربي مبين درآمد، امّا همين كتاب، در مقام بالا و در نزد خداي سبحان، كتابي «عليّ و حكيم» و كتابي بلند و عالي مرتبه است. اگر خداوند قرآن را به بلند مرتبه بودن و حكمت ستود و معرفي نمود، براي آن است كه كلام متكلّمي است كه آن متكلّم، ذاتاً داراي علوّ و حكمت است و چيزي كه از عليِّ حكيم و پايين آمد، به تناسب خود، از علوّ و استحكام محتوا و لفظ بهرهمند خواهد بود. تركيب دو اسم «عليّ» و «حكيم»، سهم خاصّي در تركيب معارف قرآني با يكديگر دارد.
[1] ـ سورهي طور، آيهي 30؛ بلكه آنها ميگويند: او شاعري است كه ما انتظار مرگش را ميكشيم.
[2] ـ سورهي فصلت، آيات 41ـ42.
[3] ـ سورهي اسراء، آيهي 79؛ اميد است پروردگارت تو را به مقامي در خور ستايش برانگيزد.
[4] ـ سورهي زخرف، آيات 1ـ4؛ حم. سوگند به كتاب مبين (و روشنگر)، كه ما آن را قرآني فصيح و عربي قرار داديم، شايد شما (آن را) درك كنيد و آن در «ام الكتاب» (لوح محفوظ) نزد ما بلندپايه و استوار است.
قرآن در قرآن- آيت الله جوادي آملي
قرآن كلام الهی (1)
خداي سبحان در سورهي مباركهي «توبه» قرآن كريم را «كلام الله» معرّفي نموده: « وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ»[1]؛ اگر مشركي در حين جنگ (براي بررسي مسائل اسلامي) از شما امان خواست، او را امان دهيد تا كلام الله را بشنود.
اكنون بايد روشن شود كه كلام بودن قرآن به چه معناست و تفاوت كلام خدا با كلام بندگان در چيست؟
قرآن كريم در آيات گوناگون خود، اصل تكلّم و سخن گفتن خداي سبحان را به طور صريح تأييد ميفرمايد. در مورد خلقت آدم ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: « وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَهي إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَهي»[2] در اين آيهي كريمه، سخن از گفتگوي خداي سبحان با ملائكه و فرشتگان است.
دربارهي ميقات و تكلم خداي سبحان با موساي كليم ـ عليه السّلام ـ چنين آمده است: « وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ»[3] « وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً»[4].
خداوند در شب معراج نيز با رسول خاتم خود، به خالصترين قسم وحي و تكلّم، سخن گفت كه « فَأَوْحي إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحي»[5] آنچه كه افراد عادي از كلام به ياد دارند، آن است كه الفاظي براي معاني مخصوصي وضع شود و انسانها با استمداد از فضاي دهان و حنجره، آن را تلفّظ كنند و در اين گونه كلام، از آن جهت كه الفاظ براي معاني خاص وضع ميشوند، قرارداد و اعتبار وجود دارد و از آن جهت كه صوت و لفظ در كار است، از دهان و حنجره بايد ادا شود.
كلامي كه خداي سبحان به خود نسبت داده يقيناً منزّه از صوت و لفظ و اعتبار است و براي آنكه روشن شود كه مقصود از كلام خداوند چيست، بايد نخست معناي «كلمه» را در قرآن بيابيم. «كلمه» در لغت عرب به معناي آن است كه چيزي، نهان را آشكار كند و از پنهان خبر دهد و اگر در عرف، به كلمات متشكّل از حروف. «كلمه» ميگويند، براي همين است كه «مُعربٌ عمّا في الضمير» است يعني آنچه را كه در نهان متكلم است آشكار مي سازد و افكار و حالات و خواستههاي دروني او را به افراد ديگر كه گوش شنوا داشته باشند، ميفهماند.
سراسر هستي، كلمهي الله است
قرآن كريم، سراسر نظام هستي را «كلمهي الله» ميداند وميفرمايد: « قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي»[6] خداي سبحان به رسولش ميفرمايد: بگو كه اگر دريا مركّب شود براي نوشتن «كلمات» پروردگار من، پيش از آنكه كلمات الهي به پايان رسد، دريا خشك و تمام خواهد شد. و در آيهي ديگري ميفرمايد: «وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهي أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهي أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّه»[7] يعني اگر همه درختان روي زمين، قلم گردند و آب دريا به همراه و مَدَد هفت درياي ديگر، مركّب شوند، دريا تمام ميشود ولي «كلمات» خداوند ناتمام خواهد ماند.
سرّ اينكه قرآن كريم، سراسر هستي را «كلمهي الله» ميداند، آن است كه هر موجودي از موجودات جهان آفرينش، «آيت» و نشانهي حقّ است و «غيب» را نشان ميدهد و نهان را آشكار ميسازد.
همهي موجودات، با زبان تكويني خود سخن از خداوند و اسما و صفات عالي او ميگويند. خداي سبحان در دنيا از طريق مخلوقاتش با بسياري از انسانها سخن ميگويد ولي اگر كسي « صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ»[8] باشد، چگونه آن را ميشنود؟ نشنيدن چنين افرادي دليل بر نبودن كلام و سخن خداوند نيست، سراسر عالم، صداي حقّ است ولي گوش شنوا ميخواهد.
در نظام كلّي و «نظام احسن» حتّي شيطان نيز «كلمهي الله» است و خير و بركت را به همراه دارد؛ زيرا تا شيطان نباشد و تا وسوسه نكند، جهاد اكبري نخواهد بود و كمال و سعادت انسان حاصل نميشود. «جهاد اكبر» وقتي است كه دشمني وجود داشته باشد چنانكه در «جهاد اصغر» نيز بايد كافري باشد و عداوتي داشته باشد تا انسان به جهاد با او بپردازد.
اگر چه شيطان و انسانهاي پليدي كه پيروان اويند، به سبب اختيار بد خود به جهنّم خواهند رفت، ولي در نظام كلّي، مفيد و خيرند و زمينه فوز شهادت در جهاد اصغر و رسيدن به كمال تهذيب روح در جهاد اكبر را شياطين جني و انسي فراهم ميكنند، لذا از آن جهت كه مخلوق الهياند شرّ نخواهند بود و تفاوت بين خير بودن اصل مبدأ وسوسه در مقياس نظام كلّي و اَحْسَن، و بين لزوم پرهيز هر شخص از اينكه مبدأ وسوسه قرار گيرد يا مورد آن واقع شود، بسيار است كه بايد در مسئلهي عدل كلّي، نظام احسن، خير و شر و مانند آن مورد بحث قرار گيرد.
انسان كامل، بزرگترين كلمهي الله
قرآن كريم، حضرت مسيح ـ سلام الله عليه ـ را به طور خاصّ، كلمهي الهي معرّفي ميكند «إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَم»[9] و در جاي ديگر ميفرمايد: « إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَهي يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَهي مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَىبْنُ مَرْيَمَ»[10] و اين بدان خاطر است كه «انسان كامل» آيت كبراي حقّ است و هيچ موجودي نميتواند مانند انسان كامل، خداوند را نشان دهد و از اين جهت، حضرت اميرالمؤمنين ـ سلام الله عليه ـ ميفرمايد: «ما لله آيهي أكبر منّي»[11] آيت و نشانه و كلمهاي از انسان كامل مانند رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمهي معصومين ـ عليهم السّلام ـ كه همگي نور واحدند، وجود ندارد و در جوامع روايي نيز آمده است كه «نحن الكلمات التامّات»[12] يعني ما كلمات تامّه و كامله الهي هستيم.
بنابراين، سخن و قول و كلام خداي سبحان، چه در دنيا و چه در آخرت، از نوع صوت و لفظ و اعتبار نيست؛ چنانكه از اميرالمؤمنين ـ سلام الله عليه ـ نقل شده كه فرمودند: «... يقول لمن أراد كوْنَه: كن، فيكون، لا بصوت يُقْرَع ولا بنداءٍ يُسْمَع و إنما كلامه سبحانه فعل منه أنْشَأه و مَثّلَهَ»[13]: قول خداوند، فعل اوست كه منزّه از صداي كوبيده شده است و مبرّاي از ندايي است كه شنيده شود. كلام خدا افاضهي هستي است، ولي در مرحله نازلهاش به صورت تورات ملفوظ يا قرآن فصيح عربي، تجلّي ميكند و در اين مرحلهي نازله، لازمهاش لفظ و اعتبار است، و عربي بودن و عبري بودن و غير آن مطرح ميشود. قرآنِ عربي مبين، ذيل و نازله و رقيق شدهي كلام الهي است و صدر و اصل آنكه در مقام «لدن» بر وجود مبارك پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، نازل ميشود و ايشان ميپذيرد، منزّه از صوت و لفظ و اعتبار است، حقيقتي است عليّ و بلند و حكيم كه با «مشاهده» دريافت ميشود.
غرض آنكه، حقيقت قرآن در تمام مراتب آن، كلام خداست و اين كلام كه به تمام مراحل خود، مخلوق الهي است فعل خاص اوست كه خداوند آن را ايجاد فرموده و خصوص مرتبهي نازله آنكه آن هم مانند ديگر مراتب، كلام خدا و مخلوق اوست عبارت از الفاظ ويژه و كلمات مخصوص خواهد بود.
قرآن، تكلّم الهي است
يكي از سؤالاتي كه پاسخ به آن معرفت ما را به قرآن كريم بيشتر ميكند اين است كه: آيا وقتي كلام خدا به رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيد، وحي الهي در وجود آن حضرت ختم مييابد و ايشان پيام خداوند را به مردم ابلاغ ميكنند يا وجود مبارك آن حضرت همانند فرشتگان، مجراي وحي و مسير تكلّم الهي است تا به انسانهاي ديگر هم برسد و آنچه به انسانهاي عادي ميرسد حلقهاي از حلقات نهايي كلام خدا و مهرهأي از سلسلهي وحي الهي به شمار ميرود؟
بنابر فرض اوّل، انسان عادي كلام خداوند را نميشنود بلكه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كلام خدا را به مردم ابلاغ ميكند و بنابر فرض دوّم انسانهاي عادي نيز كلام خداوند را ميشنوند اگر چه به واسطهي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشد؛ البتّه بين شنيدن آن حضرت از فرشتهي وحي و شنيدن انسانهاي عادي از ايشان فرق عميقي وجود دارد.
امتياز اساسي بين شنيدن رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از خدا يا فرشتگان و بين استماع انسان عادي از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين است كه: اوّلاً رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در شنيدن و پذيرش وحي معصوم است يعني هرگز كاهش يا افزايش در پذيرش او نسبت به وحي الهي راه ندارد بلكه همان را طبق واقع (علي ما هو عليه) مييابد. ولي انسان عادي كه نزديك به برخي از خاطرات شيطاني يا افكار پوچ نفساني است ممكن است آن را درست دريافت نكند و در اثر سوء اختيار خود گرفتار كژ راهه در ادراك گردد.
و ثانياً دريافت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از خداوند يا فرشتگان به نحو علم حضوري است ولي دريافت انسان عادي از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به نحو علم حصولي است.
و ثالثاً رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنچه معصومانه به نحو علم شهودي دريافت كرد معصومانه حفظ ميكند و از آسيب فراموشي محفوظ است «سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى»[14] ولي انسان عادي گذشته از دريافت غير معصومانه، در مقام ضبط و نگهداري نيز محفوظ از سهو و فراموشكاري نخواهد بود.
رابعاً در مقام املا، ابلاغ، انشاي شنيده شده، فرق ديگري وجوددارد كه خارج از بحث است.
[1] ـ سورهي توبه، آيهي 6.
[2] ـ سورهي بقره، آيهي 30؛ هنگامي كه پروردگارت به ملائكه گفت: من در زمين خليفه و جانشين قرار ميدهم.
[3] ـ سورهي اعراف، آيهي 143؛ و هنگامي كه موسي به ميعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت.
[4] ـ سورهي نساء، آيهي 164؛ و خداوند با موسي سخن گفت، (و اين امتياز، از آن او بود.)
[5] ـ سورهي نجم، آيهي 10؛ در اينجا خداوند آنچه را وحي كردني بود به بندهاش وحي نمود.
[6] ـ سورهي كهف، آيهي 109.
[7] ـ سورهي لقمان، آيهي 27.
[8] ـ سورهي بقره، آيهي 171؛ كر و گنگ و نابينا هستند كه درك نميكنند.
[9] ـ سورهي نساء، آيهي 171؛ مسيح عيسي بن مريم فقط فرستادهي خدا و كلمه (و مخلوق) اوست؛ كه او را به مريم القا نموده.
[10] ـ سورهي آل عمران، آيهي 45؛ (به ياد آوريد) هنگامي را كه فرشتگان گفتند: اي مريم! خداوند تو را به كلمهاي (وجود باعظمتي) از طرف خودش بشارت ميدهد كه نامش مسيح، عيسي پسر مريم است.
[11] ـ بحار، ج 23، ص 206، ح2؛ براي خدا آيت و نشانهاي بزرگتر از من نيست.
[12] ـ بحار، ج 5، ص 9، ج 1.
[13] ـ نهج البلاغه، خطبهي 186، بند 17؛ به هر چه اراده كند ميفرمايد: باش (كن) پس بلادرنگ موجود ميشود (فيكون) امّا گفتن كلمهي «باش» نه صوتي است كه در گوشها نشيند و نه فريادي است كه شنيده شود بلكه سخن خدا همان كاري است كه ايجاد ميكند.
[14] ـ سورهي اعلي، آيهي 6؛ از يك آب جهنده آفريده شده است.
| قرآن كلام الهی(2) |
قرآن كريم، نه تنها كلام الهي است، بلكه تكلّم الهي نيز هست و هم اكنون خداوند است كه با ما سخن ميگويد. اگر خداي سبحان، قرآن را كلام خود معرّفي ميكند: «حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّه»[1] ظاهر اين آيهي كريمه آن است كه هم اكنون، متكلّم آن خداي سبحان است از اين ظاهر وقتي ميتوان فاصله گرفت كه دليل عقلي يا دليل نقلي قطعي برخلاف آن داشته باشيم و چنين قرينهاي در اين مقام وجود ندارد. نقد و نظر برخي گفتهاند كه مقصود از «كلام الله» آن است كه قرآن كريم از سوي خداوند نازل شده و سخن غير او نيست، نه اينكه هم اكنون كلام و تكلّم خدا باشد. اين سخن ناتمام است؛ زيرا همانطور كه گفته شد، ظاهر آيه اين است كه قرآن هم اكنون نطق الهي است. علاوه بر اين، خداي سبحان ميفرمايد: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى»[2] اين آيه نه تنها بيان ميدارد كه رسول امين ـ صلّي الله عليه و آله ـ از ناحيهي خود و ديگران چيزي را اضافه و كم نميكند و هر چه ميگويد از ناحيه خدا و سخن خداست، نكته ديگري را نيز ميفهماند و آن اين است كه نطق آن حضرت، عين وحي است كه تجلّي ميكند و كلام خداوند است كه از زبان رسول الله شنيده ميشود. نظير « وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى»[3] كه دلالت ميكند بر اينكه تير انداختن تو در حقيقت تيرانداختن خداست. و تو واقعاً آن را نيانداختي، گرچه ظاهراً تير انداختي. در اين آيه نيز ميفرمايد اين نطق رسول امين، تكلّم و نطق الهي است. ضمير «هو» در « إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى»[4] به «نطق» برميگردد كه مصدر «ينطق» است. يعني آن نطق پيامبرـ صلّي الله عليه و آله ـ چيزي نيست مگر وحي. نه اينكه مقصود اين باشد كه آنچه او نطق ميكند، برابر با وحي است يا اينكه آنچه كه وحي شده است، آن حضرت بعداً آن را نطق ميكند؛ زيرا همه اينها مسلّم است ولي اين آيه ميخواهد نكته ديگري را علاوه بر آنچه معروف است بفرمايد كه همان تكلّم الهي بودن قرآن است. گويا خداي سبحان به رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده است: «و ما تكلمت إذ تكلّمت ولكن الله تكلم». مستحبّ است هنگام شنيدن و يا تلاوت خطاب «يا أيها الذين امنوا»؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد. بگوييم: «لبيّك»؛ بلي. براي آنكه خطاب خداوند، خطابي فعلي است و خدا هم اكنون با ما سخن ميگويد و اگر هم اكنون تكلّم خداوند نباشد، ديگر «لبيّك» گفتن براي چيست؟ چگونه ميشود كه كسي با قصد جدّي جواب متكلّم درگذشته را بگويد؟ انسان وقتي ميگويد بله كه متكلّمي هم اكنون باشد و دستوري به او بدهد و خطابي به او داشته باشد. گاهي ممكن است خطاب منتفي شده در گذشته را كه حكم آن هم اكنون باقي و نافذ است در ذهن ترسيم كرد و هنگام تلفظ آن، بلي گفت، ليكن چنين تكلّفي نيازمند به قصد اضافي است و اگر بدون چنين قصدي، به طور جدّ جريان «لبيّك» گويي مطرح باشد، معلوم ميشود آن خطاب، هم اكنون زنده است و جواب ويژه ميطلبد. [1] ـ سورهي توبه، آيهي 6.
|
| قرآن در قرآن- آيت الله جوادي آملي |
قرآن طبیب فكر و روح بشر
قرآن كريم در ارتباط با انسان، مقاماتي را داراست مقام هدايت و رهبري، تذكر و ارشاد و بشارت و انذار و غيره، از ميان اين مقامات، مقامي خاص وجود دارد كه دو خصوصيت مهمّ را داراست:
اول: اغلبِ مقاماتِ ديگر در اين مقام، نهفته است.
دوم: اوليّهترين و ضروريترين شأن و مقام، در برخورد با بشريّتِ گمراه و درمانده محسوب ميشود؛ اين كدام شأن و مقام ميباشد؟ قرآن پاسخ ميدهد:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَساراً».[1]
(و پيوسته از قرآن فرو ميفرستيم آنچه را كه ماية شفاء و رحمت براي مؤمنين ميباشد و ستمگران را چيزي جز سرمايه باختگي نميافزايد).
اين مقام، «مقام طبابت» روح و فكر بشر ميباشد؛ اصلاح انديشة فاسد و درمانِ فساد اخلاقي و آلودگي روح، و اين مقامي است كه بشر به بن بست رسيده، در بِدَر، بدنبال يافتنِ آن در جستجو و تكاپوست.
ـ طبابت انحصاري قرآن:
اين مقام در واقع شأنِ انحصاري خداوندِ عالم ميباشد؛ اين خداست كه درمان كنندة دردها و امراض بشر ميباشد، از اين رو در دعاي «جوشن كبير و كميل» دردمندانه او را چنين ميخوانيم:
«يا طَبيبَ الْقُلُوبِ، يا طَبيبَ مَنْ لا طَبيبَ لَهُ»، «يا مَنِ اسمُهُ دَواءٌ وَ ذِكْرِهُ شِفاءٌ...».
(اي طبيب دلها، اي طبيب آنكه برايش طبيبي نيست)، (اي كسي كه اسمش دارو و يادش شفاست).
بارزترين جلوة طبابتِ خداوند، از طريق كلامش، قرآن و اوليائش، پيامبر و اوصياء پيامبر متحقق گشته است.
قرآن و معصوم ـ عليه السّلام ـ به اذن الهي، مقام طبابت بشر را با هم بر عهده دارند و به همين جهت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ پيامبر اسلام را چنين معرّفي مينمايد:
«طَبيبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ أحْكَمَ مَراهِمَهُ وَ أحْمي مَواسِمَهُ يَضَعُ ذلِكَ حَيْثُ الْحاجَةُ إلَيْهِ».
(رسول خدا، طبيبي است دوره گرد به همراه طبش، براستي مرهمها را محكم كرده و ابزار داغ را سخت گداخته است، آن را هر جايي كه نياز افتد قرار ميدهد ـ و درمان ميكند ـ).
«مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذانٍ صُمٍّ وَ ألْسِنَةٍ بُكُمٍ مُتَتبِّعٌ بِدَوائِهِ مَواضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَواطِنَ الْحَيْرَةِ».
(درمان قلوبي كه ـ ازديدن حقيقت ـ كور و گوشهايي كه ـ از شنيدن سخنِ حق ـ كر و زبانهايي كه ـ از بيان حقيقت ـ لال ميباشند؛ او با دارويش جايگاههاي غفلت و بيخبري و مكانهاي حيرت و سرگشتگي را جستجو ميكند ـ تا درمان نمايدـ).
«لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأضْواءِ الْحِكْمَةِ وَ لَمْ يَقْدَحُوا بِزِنادِ الْعُلُومِ الْثاقِبَةِ فَهُم في ذلِكَ كَالْأنعامِ الْسّائِبَة وَ الْصُّخُورِ الْقاسِيَةِ».[2]
(بشريتي كه با اشعة حكمت روشني نيافتهاند و با آتش زنة علومِ نافذ و رهگشا، در وجودشان جرقهاي شكل نگرفته است، پس در اين شرايط، همچون چارپايان سرگشته و رها و صخرههايِ سخت غيرقابلِ نفوذ ميباشند ـ كه سخت نيازمند رهنمايي و هدايت هستند ـ).
ـ ايمان به طبابت انحصاري و قطعي قرآن:
از آنجا كه قرآن كريم سِمَت طبابت را از خداوند عالم اخذ كرده است پس نسخهاش منحصر به فرد و قطعي است:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ».[3]
(اي مردم از جانب پروردگار شما بسويتان محتوايي سراسر انذار و بشارت و يكپارچه بهبودي بخشِ امراضِ مستقر در سينههاست و سراسر هدايت و رحمتي گسترده براي مؤمنين است).
قرآن كريم به تمام حوزههاي معارف انساني، در آنچه كه به درمان و هدايت و رشدِ فكر و روح بشر مربوط ميشود، نظر داشته، روشنگريها و ضوابط و احكام آنها را بيان فرموده است و هيچ مسألهاي نيست كه قرآن آن را فروگذاشته و نظر قطعيِ خود را در آن زمينه بيان نكرده باشد؛ اين وسعت برخورد و قاطعيت در حكم، از استحكام پايگاه قرآن، ناشي ميشود، كه سخنِ خالق عالم است و محيط بر همة عوالم، و آگاه بر مصلحت بشر است و در حلِّ معضلات[4] خبرگي دارد:
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ».[5]
(و بتدريج بر تو كتاب را فروفرستاديم در حالي كه بيانگر هر چيزي است و سراسر هدايت و رحمت و مژدهاي است براي تسليم شدگان).
بر اين اساس قرآن كريم تمام مكتبها و مدّعيان هدايت و ارشاد بشر را به مبارزه طلبيده ميفرمايد:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»[6].
(بگو اي پيامبر اگر تمام انس و جنّ اجتماع كنند بر اينكه همانند اين قرآن را ارائه دهند ـ هرگز ـ همانندش را نميتوانند بياورند اگر چه گروهي از ايشان مددكار گروه ديگر شوند).
اين هجوم و جسارت قرآن با وجود كبر و غرور مدّعيان، تاكنون بدون پاسخ مانده است، و جرأت رويارويي مستقيم با قرآن را در خود نديده به كذب و افترا و تهمت متوسل شدهاند تا شايد از اين طريق، با ستمگري، جلو نفوذ گستردة قرآن را بگيرند.
بنابراين آنكه روي به اين طبيب ميآورد بايد از طبابت مدعيان به يأس رسيده باشد؛ تا اين يأس حاصل نشود و اميدي بجاي ماند، نميتوان از طبابت قرآن بهرهمند شد چرا كه نسخههاي قرآن، همه با هم مرتبط بوده، در پيوند با هم تأثير خود را ميگذارد، كنار گذاردن بعضي از آنها، موجبِ اختلال در تأثير نسخههاي ديگر گشته، هلاكت را بدنبال ميآورد.
[1] . اسراء/ 82.
[2] . نهج البلاغه، خطبه 108.
[3] . يونس/ 57.
[4] . دركِ كوتاهي و محدوديت ابزار حركت انساني: غريزه، فكر، عقل، علم و قلب، و ناتواني آنها با توجه به مقاصد بلند انسان (رسيدن به حيات ابدي و قدرت لايزال و عزت پايدار و لذت بيالم دائمي و زيبايي مطلق) به همراهِ انس با قرآن ما را به جامع الاطراف بودن پيام قرآن واقف ميسازد و تأثير عميق آن را در حوزة حس، فكر و استنتاج، عقل و سنجش و كشف و شهود قلبي مييابيم و به دركهايِ گستردهتر از روابط خود با خود و جهانِ بيرون نايل ميشويم.
[5] . هُديً: جهت سير انسان، رَحْمةً: عنايت و لطف و عطوفت و همراهيِ خداوند، بُشْري: اميد بخشيدن در زمينه اضطرار و حيرت و بيچارگي را ميتواند اشاره كند.
[6] . اسراء/ 88.ولي الله نقي پور ـ تدبر در قرآن
آثار قرآن (1)
قرآن مجيد با توجه به جامعيت و گستردگي عنايتش به تمامي ابعاد انسانها،آثار و ثمرات فراواني دارد که اين آثار را مي توان در انس با قرآن دريافت:
تفكر
اگرچه اسلام دين تسليم است اما اين به معناي تقليد كوكورانه نيست. بلكه تقليدي است همراه با آگاهي و تفكر در مورد دستورات اسلام و لذا قرآن نيز همواره به انديشيدن در مورد مسائل مختلف دعوت ميكند. براستي اگر قبل از هر كار، انسان، لحظاتي فكر ميكرد چه مشكلاتي كه از انسان و جوامع انساني حل نميشد.
«... كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ».[1]
... خدا آيات خود را بدين روشني براي شما بيان ميكند باشد كه عقل و انديشه بكار ببنديد. نيز آية:
«... بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[2]
... و بر تو قرآن را نازل كرديم تا بر امت آنچه فرستاده شد بيان كني، باشد كه خرد و انديشه بكار بندند. همچنين آية:
«... وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[3]
... و اين امثال را در (قرآن) براي مردم بيان ميكنيم، باشد كه خرد و انديشه بكار بندند.
تعقل
قرآن در موارد متعددي بيان ميفرمايد كه اين آيات براي تعقل است و اين بدان معناست كه انسان با آگاهي درست از مطلبي، آن را به كار بندد. در تفسير الميزان ميخوانيم (تعقل در زمينهاي استعمال ميشود كه به دنبال درك و فهم، انسان وارد مرحلة عمل گردد.)[4] انديشة تنها در مورد احكام يا جهان هستي، نتيجهاي نخواهد داد بلكه بايد عمل را نيز به دنبال داشته باشد.
«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ آياتهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلوُنَ»[5]
... خدا آيات خود را براي شما اينگونه روشن بيان سازد، باشد كه خردمند شويد. نيز ميفرمايد:
«إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»[6]
قرآن را به عربي فرستاديم، باشد كه خردمند شويد. و لذا كساني را كه به آيات آن ايراد گرفته و به آن عمل نميكنند مورد خطاب قرار داده و ميفرمايد: چرا در اين آيات روشنيبخش تعقل نميكنيد.
«لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلا تَعْقِلُونَ»[7]
ما بر شما كتابي نازل كرديم كه وسيله تذكر شما در آن است، آيا انديشه نميكنيد؟ و علاوه بر آن كساني را كه صرفاً قرآن را تلاوت ميكنند توبيخ كرده و ميفرمايد: چرا در آنها انديشه نميكنيد؟
«... وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَفَلا تَعْقِلُونَ»[8]
... و كتاب (خدا را) كه ميخوانيد، چرا در آن انديشه و تعقل نميكنيد؟
تدبر
هدف از نزول اين كتاب اين نبوده كه تنها به تلاوت آن قناعت كنند بلكه هدف اين بوده كه آياتش سرچشمه فكر و انديشه گردد و آن نيز حركتي در جهت عمل به وجود آورد.
«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ...»[9]
كتابي است پربركت كه بر تو نازل كردهايم تا در آيات آن تدبر كنند... و لذا به سرزنش كساني ميپردازد كه در آيات آن تدبر نميكنند.
«أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»[10]
آيا آنها در قرآن تدبر نميكنند يا بر دلهايشان قفل زدهاند؟ همچنين آية:
«أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ و ...»[11]
آيا آنها در قرآن تدبر نميكنند و ...
هدايت به استوارترين راه
قرآن از اين جهت كه از سرچشمه لايزال الهي نازل شده مطابق با نيازهاي روحي و جسمي انسانهاست و نيز چون از هر كژي و ناراستي مبري بوده و يكسره تعاليم انسانساز است، انسانها را به بهترين راه هدايت ميكند.
«يَهْدِي إِلَى الرُّشْد ِ...»[12]
(اين قرآن خلق را) به راه خير و صلاح هدايت ميكند... نيز ميفرمايد:
«... إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ»[13]
ما آيات كتابي را شنيديم كه پس از موسي نازل شده بود، درحالي كه كتب آسماني را كه در مقابل او بود تصديق ميكرد و خلق را به سوي حق و طريق راست هدايت ميفرمود. همچنين ميفرمايد:
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَم ُ...»[14]
همانا اين قرآن خلق را به استوارترين راه هدايت ميكند...
بشارت
در قرآن مردم بارها به پيروي از دستورات خدا و انجام اعمال نيكو دعوت شدهاند و در همين كتاب كساني كه به اين دستورات عمل ميكنند را به پاداش جاوداني بشارت ميدهد.
«فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ ...»[15]
ما حقايق قرآن را تنها به زبان تو آسان كرديم تا به آن اهل تقوي را بشارت دهي... و نيز آية:
«... هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنِينَ»[16]
... اين كتاب مصدق كتب آسماني پيشين به زبان عربي نازل شده تا ستمكاران عالم را بترساند و نيكوكاران را بشارت دهد.
انذار
قرآن علاوه بر دعوت به كارهاي نيك و بشارت متقين، مردم را از انجام كارهاي ناپسند بازداشته و آنها را انذار ميكند.
«وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ»[17]
و چنين قرآن عربي را بر تو نازل كرديم تا مردم (شهر مكه) ام القري و هركه را در اطراف اوست از خدا و از روز قيامت بترساني... و نيز آية:
«لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»[18]
(اين قرآن نازل شده) تا قومي را كه پدرانشان (به كتب آسماني پيشين) اندرز شدند (از قهر خدا) بترساني كه ايشان سخت غافلند. همچنين ميفرمايد:
«... وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ...»[19]
... و وحي ميكند به من آيات اين قرآن را تا بدان شما و هركس از افراد بشر را كه خبر اين قوم به او رسد بترسانم.
«تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً»[20]
بزرگوار آن خدايي است كه قرآن را بر بندة خاص خود نازل فرمود تا اهل عالم را خداترس گرداند.
تذكر
آخرين منشور آسماني، به گونههاي مختلف اجر و عذاب خداوند را براي نيكوكاران و بدكاران و نظم عالم و نعمتهايي را كه براي انسانها آفريده است متذكر ميشود تا شايد با يادآوري آنها انسان فراموشكار خداترس شود.
«وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ»[21]
و ما در اين قرآن براي مردم هرگونه مثلهاي روشن آورديم باشد كه متذكر شوند. همچنين ميفرمايد:
«ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشي»[22]
ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به رنج افكني ـ تنها غرض اين است كه مردم خداترس را متذكر سازي. و نيز آية:
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا...»[23]
و ما اين قرآن را به سخنان فصيح و بليغ، نيكو بيان كرديم تا خلق متذكر شوند... نيز ميفرمايد:
«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»[24]
كتابي مبارك بر تو نازل كرديم تا امت در آياتش تفكر كنند و صاحبان عقل متذكر (حقايق آن) شوند.
حكم در ميان مردم
«إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِها أَراكَ اللَّهُ...»[25]
و ما قرآن را به سوي تو به حق فرستاديم تا به آنچه خدا به وحي خود بر تو پديد آرد ميان مردم حكم كني... همچنين ميفرمايد:
«فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ...»[26]
پس حكم كن ميان آنها به آنچه خدا فرستاد... و نيز آية:
«وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ...»[27]
و تو بدانچه خدا به تو فرستاده ميان مردم حكم كن...
تفصيل مطالب
«وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ»[28]
شايسته نيست كه اين قرآن بدون وحي الهي به خدا نسبت داده شود ولي تصديقي است براي آنچه بيش از آن است و كتاب و احكام الهي را به تفصيل بيان ميكند بيهيچ شك نازل از جانب خداي عالم است.
«... ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ...»[29]
... اين (قرآن) نه سخني است كه فراتوان بافت ليكن كتب آسماني پيش از خود را تصديق كرده و هر چيزي را مفصل بيان ميكند... همچنين آية:
«كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»[30]
كتابي كه آيات جامعش را به زبان عربي براي دانشمندان، مبين ساخته است.
براي پرهيزكاري مردم
«قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ»[31]
قرآن عربي است كه در آن ناراستي و حكم ناصواب نيست باشد كه مردم پرهيزكار شوند. همچنين آية:
«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»[32]
اين كتاب بيهيچ شك راهنماي پرهيزكاران است.
[1] . بقره، 219.
[2] . نحل، 44.
[3] . حشر، 21 به اين مفهوم در سوره بقره، 266 و يونس، 24 نيز اشاره شده است.
[4] . ج 2، صص 249 و 250.
[5] . بقره، 242.
[6] . يوسف، 2 به اين مفهوم در سورههاي آل عمران، 118؛ نور، 61؛ زخرف، 3؛ حديد، 17 و روم، 28 نيز اشاره شده است.
[7] . انبيا، 10.
[8] . بقره، 44.
[9] . ص، 29.
[10] . محمد، 24.
[11] . نسا، 82.
[12] . جن، 2.
[13] . احقاف، 30 به اين مفهوم در سوره سبا، 6 نيز اشاره شده است.
[14] . اسرا، 9.
[15] . مريم، 97.
[16] . احقاف، 12 به اين مفهوم در سوره بقره، 97؛ نحل، 89 و 102 و نمل، 2 اشاره شده است.
[17] . شوري، 7 به اين مفهوم در سوره انعام، 92 نيز اشاره شده است.
[18] . يس، 6.
[19] . انعام، 19.
[20] . فرقان، 1 به اين مفهوم در سورههاي قصص، 46؛ سجده، 3؛ ابراهيم، 52؛ مريم، 97 و احقاف، 12 نيز اشاره شده است.
[21] . زمر، 27.
[22] . طه، 2 و 3.
[23] . اسرا، 17.
[24] . ص، 29 به اين مفهوم در سورة بقره، 221؛ نور، 1 و 27؛ رعد، 19؛ قصص، 43؛ اسرا، 41؛ انعام، 126؛ نحل، 13؛ ابراهيم، 52 و دخان، 58 نيز اشاره شده است.
[25] . نسا، 105.
[26] . مائده، 48.
[27] . مائده، 49.
[28] . يونس، 37.
[29] . يوسف، 111.
[30] . فصلت، 3.
[31] . زمر، 28.
[32] . بقره، 2.
آثار قرآن(2)
خروج از ظلمات نور
«الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ...»[1]
الر اين (قرآن) كتابي است كه ما به تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا از ظلمات بيرون آي و به عالم نور رساني... نيز آية:
«هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلى عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ...»[2]
اوست (خدايي) كه بر بندة خود آيات روشن بيان را نازل كرد تا شما (بندگان) را از ظلمات بيرون آورده و به نور رهبري كند...
تبيين
«... وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ...»[3]
... و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوي مردم نازل شده است براي آنها تبيين كني... نيز آية:
«وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ...»[4]
و قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براي اينكه آنچه را در آن اختلاف دارند براي آنها تبيين كني...
[1] . ابراهيم، 1.
[2] . حديد، 9.
[3] . نحل، 44.
[4] . نحل، 64.
حميدرضا قاسمي
رسالت قرآن در ثقافت (1)
دين اسلام مجموعهي ادّعا و دعوت است يعني ادّعاي نبوت نبي اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ و دعوت به پذيرش اصول و فروع آن، گر چه برخي از احكام فرعي جنبهي تعبدي دارد و از دسترس حس و عقل متعارف بيرونست و مصالح آن بعد از گذشت زمان و آزمون دراز مدت روشن ميشد، لذا خداوند فرمود: «وَ يُعَلِّمكُم ما لمْ تكُونُوا تَعْلَمُونَ»[1] يعني پيامبر گرامي ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ چيزي بشما ياد ميدهد كه نه تنها شما آن را نميدانيد بلكه نميتوانيد از نزد خود فرا گيريد.
ليكن خطوط كلي آن قابل اقامهي برهان است يعني اصول دين كاملاً برهانپذير ميباشد و عقل در ادراك مبناهاي اصلي آن مستقل و تواناست، گر چه شواهد شرعي، كمك مناسب و معاونِ مساعد وي خواهد بود، و همچنين مباحث جامع اخلاق و حقوق و فقه اسلامي كه جنبهي فطري و انسان شناسي و جامعه شناسي و مانند آن دارد، به نوبهي خود ـ نه در حدّ اصول اولي ـ صلاحيت استدلال را دارد.
اگر مكتبي زيربناي خود را با دليل برهان اثبات كرد از تهاجم نقد ناقدان خيالپرداز، محفوظ ميماند ولي اگر همهي امور يادشده، بر اساس سنت ديرينهي تقليد مقلّدان لاحق، از مقلد سابق پذيرفته و صرف سَبْق زماني سند حجيّت و قطعيت آن شد، و باور درون، بجاي برهان عقلي نشست و گوش شنوا از مُبَلغ بيرون جايِ صلاحيت استدلال را گرفت، و بصر، مسئوليت بصيرت را عهدهدار شد و شعار شنيدن و ديدن ما را بس است، مايهي جدايي دل و حبس قلب شد، هماره مورد تعرّض ناقدان نكته سنج قرار ميگيرد، و چون قدرت دفاع فراهم نشد، يا به خطر برگشت از دين مبتلا شد، يا به تحجّر تكفير و حربهي دور كردن و طعن و لعن، تشبث ميشود كه نه آن افراط رواست، و نه اين تفريط مجاز ميباشد، زيرا هر دو از راه مساوي علم و عقل به دورند.
از اين رهگذر ميتوان گفت تفكر خام جدائي دين از علم همانند جدايي دين از سياست، تالي فاسدهاي فراواني را به همراه دارد و گفتار اينكه علم و دين گرچه مخالف هم نيستند ولي مختلفاند اگر به اين معنا باشد كه خطوط كلي دين قابل تعليل عقلي نيست بلكه يك امر وجداني و دروني غير صالح براي استدلال است، اشكالهاي زيادي در پي خواهد داشت كه بعدا به برخي از آنها اشاره ميشود.
لازم است قبلاً هم علم به معناي شناخت و هم علم به معناي مجموع مسائل و احكام بطور جامع بيان شود، علم چيست؟ آنگاه به اقسام آن از قبيل حسّي و عقلي و قلبي توجه نمود، علم چه قدر است؟ تا مرز علوم از هم جدا شده و كيفيت پيوند و مقدار ارتباط آنها با هم و اندازهي جدائي آنها از هم واضح گردد، تا توقّع پيوند در جاي جدائي و انتظار جدايي در مورد ارتباط، كه هم آن توقع نابجا و هم اين انتظار بي مورد است، نرود.
معارف ديني گرچه شامل مسائل حِسّي و تجربي شد، و بخشي از آن قابل احساس و تداول در علم حسّي ميباشد ليكن قسمت مهمّ آن از دسترس علم حسّي فراتر قرار گرفته و در قلمرو علم عقلي واقع است گرچه ريشهي همهي آنها كه وحي و الهام است گذشته از آنكه از قدرت علم حِسّي ميگذرد از منطقهي علم عقلي نيز فراتر بوده و فقط در محدودهي علم قلبي كه همان مشاهدهي حقائق است واقع ميباشد. چه اينكه پشتوانهي علم حسّي همانا مقدّمات كلي و غير تجربي است كه با برهان عقلي محض، قابل علّت آوردن است و اگر توفيق رسيدن به علم قلبي و مشاهدهي معارف، بهرهي عارفي شد، در صورتي كه نه تواند يافتههاي دل را در قالب برهان عقلي در آورده و در معرض افكار ديگران قرار دهد يا با استفاده از اعجاز، آن را مورد قبول دلهاي سائرين واقع سازد، تنها گليم خويش را بدر ميبرد ز آب، و هيچ تميزي ازاينجهت بين عارف صاحبدل و بين عابد صاحب گوش شنوا و زاهد صاحبْ نظر نه بصر، نيست البته آرامش دروني صاحبدلْ، بيش از ديگرانست ليكن هرگز توان آن را ندارد كه جهد كند تا غرق شدهاي را نجات دهد.
از اين جهت نه تنها قرآن كريم خطوط اصلي دين را معلّل ميكند بلكه پيامبر اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ را مأمور بيان آن نموده و آن حضرت نيز در پرتو استدلالهاي گوناگون، معارف اصلي اسلام را مستدل مينمودند، چه اين كه گاهي از معجزه مدد گرفته، سبب ايمان ديگران را فراهم ميكردند و امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ نيز از اين دو سبك استفاده مينمودند تا وسيلهي علم يا ايمان سؤال كنندهگان و مُتَحيّرين را فراهم نمايند، و اگر كسي نه اهل كرامت بود كه مستقيماً ديگران را مؤمن كند، و نه اهل برهان بود كه اغيار را آگاه نمايد، و از راه علم، سبب ايمان آنان گردد، و در اثر عجز از علم عقلي، و فهم مشاهدهي قلبي خويش، قائل به جدايي دين از علم بوده و آنرا غير قابل استدلال دانست، زمام كار را به دست پست خويش به دست قهّار علم حسّي ميسپرد، آنگاه شاهد ويرانگريهاي علم حِسّي متجاوز بوده، و هيچ راهي براي دفع طغيان يا رفع تجاوز آن ندارد، لذا به حربهي زنگار گرفتهي طعن و لعن، به منظور عقده گشايي رواني خويش نه حلّ مُعْضل دين، و به مقصود رفع نگراني خود نه برطرف نمودن خار راه اسلام دست ميزند، و آن را فقط به دور سر خويش ميگرداند و چنين ميسرايد: ميترسم مرا هم ببرند.
اكنون بنگريم به حال كسي كه قائل به جدايي دين از علم به معناي اعم شد و آن را غير قابل تعليل دانست، چگونه اسلام بي سلاح را به چنگ و جنگ علم حِسّي مهاجم قرار داد، و چطور اول، رسمش را زدود، سپس اسمش را محو كرد و او را به طور مطلق فراموش شده نمود.
علم حسّي بر اين پندار است چيزي كه قابل احساس نيست و با حسّ مسلّح يا غير مسلّح محسوس نميشود سهمي از هستي عيني نداشته و در خارج وجود ندارد و جزء پندارهاي ذهني كه هر كسي بنوبهي خود از آن سهمي دارد و به طرز خاص آن را ميسازد و در درون خود ميپرورد اين فتوي شوم را به استناد مقدّمات مخصوص خويش و به اتكاء پيشرفتهاي چشمگير ماديش تثبيت ميكند و با اين حَمْلهي نابجا دربارهي دين چنين ميگويد: كه چون مسائل آن قابل احساس نيست، و صلاحيت اِبطال يا اثبات حِسّي را ندارد، علمي نبوده و در نتيجه عيني نخواهد بود پس ذهني است، كه تابع اذهان گوناگون در شرائط مختلف و بدون ضابطهي علمي ميباشد. يعني جريان امّ الكتاب، كتاب مبين، لوح محفوظ، نفس الامر و مانند آنها چون قابل اثبات حسي يا ابطال تجربي نيستند، راهي براي باور و اعتقاد به تحقق آنها در خارج از مرز ذهن وجود ندارد بلكه فقط پديدههاي ذهنياند.
آنگاه كه اسلام از عين به ذِهْن و از خارج به صرف لفظ و دَهَن محصور شد و بيرون از فضاي دَهَن و ذِهْن جائي براي او نبود، دستور ديگر صادر ميشود كه اسلامِ بيسِلاح بايد آن را تحمل نمايد، و آن اينكه پديدههاي ذهني پيرو پديده هاي عينياند و خود هيچگونه استقلالي ندارند، لذا در شرائط زماني و مكاني اقليمي گوناگون، مختلف ميشوند و چون مبدأ پيدايش پديدههاي ذهني حوادث تغيير كنندهي عينياند پس پديدههاي ذهني هرگز ثابت نخواهند بود و دين هم از آن جهت كه يك خاطرهي ذهني محض است، ثبات نداشته همواره دگرگون ميگردد.
و از آن جهت كه پديدههاي خارجي محدود و مقيّدند نه مطلق، و هيچ محدودي سبب پيدايش مطلق نميشود، پس دين كه مسبّب، از پديدههاي محدود و مقيّد است، هرگز مطلق نخواهد بود.
و چون پديدههاي عيني بر اساس جبر علّتي و عِلْمي يكي پس از ديگري بنحو ضرورت حاصل ميشوند و هيچگونه اختياري براي هيچ پديدهي خارجي نيست، پس دين كه ناشي از پديدههاي جبري است با جبر محيط و شرائط اقليمي و مانند آن پديد ميآيد و در ثبوت و سقوط خود پيرو قهريِ طبيعتِ مجبور است، نه پيرو انسان آزاد، بلكه بدون ارادهي وي در ذهنش نقش ميبندد، و بدون خواست او از ذهنش رخت بر ميبندد.
بنابراين؛ اوّلاً دين امري است ذهني نه عيني، ثانياً متغيّر است نه ثابت، ثالثاً مقيّد است نه مطلق، رابعاً جبري است نه اختياري، و پيامدهاي ديگري كه در اثر خلع سلاح اسلام و تهاجم بيحساب علم حسّي پيش ميآيد.
هرگز خاتميت و ثبات شريعت و دوري وي از زوال و دوام حلال الهي به حال خود و بقاي حرام ديني به حال خويش معنا نخواهد داشت، رسالت قرآن در بخش فرهنگي آنست كه علوم را از هم جدا ميكند و معارف اصلي خويش را در محور علم عقلي و شهود قلبي بيان ميكند يا نشان ميدهد، و دست علم حسّي را از رسيدن بر آن، كوتاه ميكند و اسلام ناب را به سلاح عقل و شهود، مسلح ميسازد و بر علم حِسّي مهربانانه سايه ميافكند، و همگان را به فراگيري و بهرهوري از آن در مدار طبيعت تشويق ميكند و نظام فاعلي و نظام غائي را همراه شناخت نظام داخلي اشياء ضروري ميداند، و اسرار طبيعي را آيات جهاني حق ميشمارد و رموز نفساني را نشانههاي ذاتي خداوند ميداند، و شهود ذات حق را با مشاهدهي خود ذات حق، قبل از بررسي آيات جهاني و نفسي كافي معرّفي مينمايد، و فرزانگان موحّد را همتاي فرشتگان، شاهد وحدانيت خدا ميداند، و حضراتش را در احساس، نارسا ميخواند.
چنانكه در لابلاي فصل «رسالت قرآن در معرفت» اشاره شد، سعي قرآن كه عصاره رسالت پيامبرانست تنها در اين نيست كه معارف عقل نظري را، با نشان دادن حدود وسطي، برهاني كند، و صاحب نظران را به مقام درك معاني عقلي برساند و آنان را از استدلال به اجتهاد برساند.
[1] . سورهي بقره، آيهي 151.
|
رسالت قرآن در ثقافت(2)
|
| .. «و يُثيروا لهم دفائن العقول»[1] بلكه گذشته از تعليم مقدّمات برهان و نشان دادن نتائج قطعي آن ميكوشد كه پردهي پندار را از جلوي چشم دل بردارد، و انسان صالح سالك را به مقام منيع شهود غيب برساند، و درون اشياء مخصوصاً باطن دنيا را كه علاقهي به آن رأس هر خطا به شمار آمده است، نشان دهد، و خصوصيت نفس امّاره را كه، دشمنترين دشمن انسان است به وي نشان دهد، و خصومت شيطان را كه، دشمن آشكار اوست، به او نماياند تا هم آنچه در نهان خود با الهام الهي دريافت نمود ـ و نَفَسْ وَ ما سوّيها فَاَلهَمَها فُجورها وَ تَقْويها ـ[2] شكوفا گردد و هم به آنچه آگاه نبود عالم بلكه شاهد شود. از آنچه گذشت سرّ تطبيق كوثر، بر قرآن كريم روشن ميگردد زيرا هر گونه عطش فرهنگي را با شكستن حصر علم در خصوص تجربي و حسّي فرو مينشاند، يعني اولا زمينهي پژمردهي افكار را سيراب ميكند. ثانياً شجرهي طوبي را در زمين مساعد و پرآب غرس مينمايد ثالثاً ثمرهي شاداب آن شجره را به سالكان عرضه ميكند چنانكه حضرت علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ فرموده است: جَعَلَه الله ريّاً لِعَطش العلماء و رَبيعاً لقلوب الفقهاء و محاجّ لطرق الصلحاء و دواء ليس بعده داءٌ و نوراً ليس مَعَه ظلمة... و برهاناً لمن تكلّم به...و عِلماً لمن وَعَي...[3] تأمّل در اين بيان امام معصوم ـ عليهم السلام ـ نشان ميدهد كه رسالت قرآن تنها در بعد علم عقلي يا فقهي نيست كه فقط عطش علمي دانشمندان را فرو نشاند و يا گذشته از سيراب كردن سرزمين دلهاي دانش پژوهان فقط به آرايش فرهنگي قلوب آنان بسنده نمايد بلكه ميكوشد از مزرعهي خرّم دل، ميوههاي عمل صالح به بار بياورد و به سير و سلوك پرداخته شود تا راه و رسم پيوند علم و عمل روشن گردد. همانطوري كه در اوصاف كوثر آمده است كه با نوشيدن آن هرگونه گرسنگي برطرف ميشود، دربارهي قرآن مجيد نيز چنين ذكر شده است كه با استفاده از آن هر گونه بيماري و تاريكي و... برطرف ميگردد. در پايان تذكر اين نكتهي حسّاس ضروري است كه تمام رسالتهاي قرآن كه بعضي از آنها در طي فصول گذشته بيان شد فقط در پرتو هماهنگي با عترت طاهره صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين قابل اجراء است و گرنه با پندار باطل كتاب خدا ما را بس است، كتابُ الله، هيچكدام از آن اهداف والا، تحقق پيدا نميكند چنانكه در حديث معروف ثقلين از پيامبر اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ چنين رسيده است كه اين دو وزنهي وزين در هيچ مرحلهاي از هم جدا نخواهند شد و خيال جدايي هر كدام از ديگري همان گمان تجزيهي شيء بسيط است كه معادل با نفي اصل آن بسيط ميباشد. گفتار قرآن ناطق حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در لزوم رجوع به اهل بيت عصمت و طهارت ـ عليهم السلام ـ چنين است: و اعلموا انّكم لن تعرفوا الرُشد حتي تعرفوا الذي تركه و لن تأخذوا بميثاق الكتاب حتي تعرفوا الذي نقضه و لن تمسّكوا به حتي تعرفوا الذي نبذه فالتمسوا ذلك من عند اهله[4]. اميد است قلوب همگان مرغزار قرآن و عترت ـ عليهم السّلام ـ شود. [1] . نهج البلاغه، خطبهي اول.
|
| رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي |
شناخت و درك حقایق قرآن (1)
قرآن كلام خدا و تجلي اسم جامع و اعظم الهي كه همة بشريت و انديشههاي حقيقت جو را به تدبر در آن فرا ميخواند، آن جا كه ميفرمايد: «كتابٌ انزلناهُ اليك مبارك ليدّبّروا آياتهِ و ليتذكَّرَا اُولوا الاَلباب»؛[1] اين كتابي است پر بركت كه بر تو نازل كردهايم تا در آيات آن تدبر كنند و خردمندان متذكر شوند.
قرآن معجزة جاودان الهي است كه راه و رسم زندگي توحيدي و سعادت آفرين را به انسان ميآموزد. «اي كساني كه ايمان آوردهايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد، هنگامي كه شما را به سوي چيزي ميخواند كه شما را حيات ميبخشد».[2]
قرآن به عنوان كتاب هدايت و راهنماي براي انسان همة صحنههاي زندگي مادي و معنوي او را در بر ميگيرد.
شماي قلمروي زندگي ظاهري و باطني، فردي و اجتماعي،اخلاقي و حقوقي، دنيايي و آخرتي وغير آن را از آغاز آفرينش و مبدأ شناسي تا مسير و برنامه زندگي و سرمنزل نهايي، همه مورد توجه تشريع و تبيين الهي است.
فضاي بيكران حقايق قرآن در راستاي رسيدن انسان به كمال از جنين تا جنان و از ملك تا ملكوت و از ذره تا كهكشان را فرا ميگيرد. در يك جمله قرآن همه لوازم هدايت و تربيت انسان را در خود نهفته[3] دارد، لذا ميفرمايد:
«و نزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيءٍ»؛ و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيان گر همه چيز است.[4]
يكي از ويژگي ممتاز و منحصر به فرد حقايق قرآني، عمق و ژرفاي شگفت آور آن است. قرآن، مانند يك چشمه جوشان است كه هميشه بر بشريت جاري است. تاريخ نيز نشان داده است كه راز جاودانگي و ماندگاري قرآن در طول زمان، تازگي و طراوت هميشگي آن براي افكار و انديشههاي بشر همين عمق و ژرفاي حقايق آن است كه هم چون درياي بيكران غواصان فكر و فهم را جذب خود نموده و هيچ گاه به نقطه پايان نميرسد.
در حديثي نقل شده كه از امام رضا ـ عليه السّلام ـ پرسيدند: «ما بال القرآن لا يزيد النشر و الدرسة الّا غضاضة؟»؛ چرا قرآن هر چه بيشتر نشر وتوسعه مييابد بر طراوت و تازگي آن افزوده ميشود؟ حضرت فرمودند: «لانّه لَم ينزّل لزمانٍ دون زمانٍ و لا دون ناسٍ...»؛ خداوند متعال قرآن را براي يك زمان معين و براي قوم و مردم خاص قرار نداده است. پس قرآن در هر زماني جديد است و براي هر قومي طراوت و تازگي دارد تا روز قيامت.[5]
علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: خداي متعال قرآن را به صورت نوري كه چراغهايش هرگز خاموش نميشود و مانند خورشيد فروزندهاي كه هيچ گاه از فروزش نميافتد و مثل دريايي كه به قعر آن رسيدن براي هيچ كس ميسر نيست بر پيامبر نازل فرمود.[6]
و فرمود: «و نوراً ليس معه ظلمة؛ قرآن نوري است كه با وجود آن تاريكي دوام نمييابد».[7] زيرا اين كتاب آسماني نور افكنهايي دارد كه از آن نور ميگيرند و پيوسته راه هدايت و سعادت را روشن ميكند.
راهها و شرايط شناخت قرآن
براي درك و فهم حقايق قرآني،(هر چند فهم تمام ژرفاي آن اختصاص به راسخان علم يعني اهلبيت عصمت و طهارت ـ عليهم السّلام ـ دارد)[8] شرايطي لازم است كه برخي از آنها اشاره ميشود:
1. تدبر و تفكر: قرآن تجلي خداست و مخاطب آن فطرت زوال ناپذير آدمي در هر عصر و نسل و نژاد، بدين جهت پيام قرآن در بردارندة ژرف فرازماني، و فرامكاني و جهان شمول است. به همين جهت همة محققان ژرف انديش كه در محضر حقايق قرآن زانو بزنند و با جرأت و شهامت سؤالاتشان را مطرح كنند، ميتوانند در خور خود پاسخ دريافت كنند (منتهي با رعايت شرط بعدي) و نبايد به بهانههاي چون تفسير به رأي ممنوع است (كه ممنوع است) از تفسير قرآن و فهم و ارائه حقايق آسماني آن خودداري نمايند.
امام خميني (ره) در اين زمينه ميگويد: «يكي از حجب كه مانع استفاده از اين صحيفه نورانيه است؛ اعتقاد به آن است كه جز آن كه مفسرين نوشته يا فهميدهاند كسي را حق استعاذه از قرآن نيست و تفكر و تدبر در آيات شريفه را به تفسير به رأي ـ كه ممنوع است ـ اشتباه نمودهاند و به واسطه اين رأي فاسد و عقيدة باطله، قرآن را از جميع فنون استفاده عاري نموده و آن را به كلي مهجور نمودهاند.[9]
2. لزوم كسب صلاحيت در فهم و تفسير قرآن (بصير بودن)
شرط ديگر، آگاهي به فنون و قواعد تفسيري است زيرا خورشيد تابان را هم تنها چشم بينا ميتواند ببيند، به علاوه معارف قرآن داراي سطوح و مراتب مختلفي است بخشي از معارف هزار لايه آن، آن قدر بلند و عميق است كه جز راسخان در علم توانايي درك و فهم آن را ندارند. در مقابل بخشي را همگان ميفهمند و نيازي به تبيين ندارد. امّا بخش عمدهاي از آن در سطح بالاتر از فهم انسانهاي معمولي است و نيازمند به تفسير و تبيين است و همين احساس نياز سبب تدوين تفاسير متعددي در طول تاريخ گرديده است، نياز به تفسير ناشي از ضعف مؤلف يا ابهام در تدوين و معماگويي نيست، بلكه ضعف و كمبود دانش بشري، معاني بسياري زياد الفاظ متداول، آميختگي و پراكندگي مطالب و نيز فاصله طولاني زماني سبب نياز به تفسير است. و تفسير نياز دارد كه به فنون آن آگاهي لازم حاصل شده باشد.
استاد جوادي آملي دراين زمينه ميگويد: « براي فهميدن و برداشت كردن از قرآن اشراف بر مبناي، اصول، قواعد، منابع شيوههاي تفسير و نيز علوم مورد نياز مفسران امر الزامي است، زيرا تفسير راهي بر كشف معاني، مدلولات قرآن و فهم آن است، شرط انتساب سخني به قرآن ـ كه لفظ و معنا هر دو از آن خداست ـ آن است كه با درنظر گرفتن مباني و قواعد و با تسلط بر علوم مورد نياز و با قرار دادن ساير منابع در كنار قرآن كشف شود و نحوة استناد مطالب به متن نشان داده شود. اگر چه قرآن با هدف فهم عامه مردم نازل شده است و كتابي در نهايت فصاحت و بلاغت و شيوايي است، در عين حال مشحون از كنايه، استعاره، تمثيل، تشبيه، اشاره رمز، بدايع و نوآوريهاست، به علاوه معارف ويژهاي در جهان بيني توحيدي، اسماي حسناي الهي، صفات خدا، قضا و قدر، جبر و تفويض اختيار، تجرد روح، عصمت فرشتگان و... دارد كه بدون تفسير، فهميدن آنها ميسور نيست.[10]
و استاد مصباح در زمينة فوق ميگويد: «بديهي است كه فهم قرآن و تفسير آن در صلاحيت هر كسي نيست، چنان كه فهم مطالب دقيق علمي در هر رشته و زمينهاي در صلاحيت هر كس نيست، فهم معادلات پيچيدة رياضي يا دقايق ساير علوم، تنها در صلاحيت متخصصان آن علوم است و غير متخصصان نه تنها از اظهار نظر دربارة آنها عاجزند و اظهار نظر آنها فاقد هرگونه ارزش است.
در مورد فهم و تفسير قرآن نيز اظهار نظر كساني كه با علوم و معارف ديني آشنا نيستند، فاقد هر گونه ارزش و اعتباري است. هر چند قرآن به لسان بليغ و آشكار نازل شده است تا مردم بفهمند و بدان عمل كنند، لكن چنان نيست كه عمق معارف آن براي همگان در يك سطح قابل فهم باشد، آن چه ازقرآن براي عموم مردم قابل فهم است، همان سطحي از معناست كه خود قرآن ميفرمايد: ما با بياني روشن قرآن را نازل كرديم، يعني قرآن به نحوي نازل شده است كه هر كس با زبان و اصول و قواعد و دستور زبان عربي آشنا باشد و روح بندگي بر او حاكم باشد ميتواند از قرآن استفاده كند و در حد فكر و معرفت خود از آن بهرهمند شود. امّا رسيدن به عمق معاني و معارف قرآن نياز به مقدمات و تعلق و تدبر دارد.»[11]
نمي ازحقايق قرآني
قرآن كريم در مواردي با رعايت اختصار و پرهيز از هرگونه تطويل در عين بيان مقصود، يك داستان بزرگ را در يك آيه ـ كه هر جمله از آن گوياي فراز وسيعي از آن داستان است، جاي ميدهد.
در ماجراي طوفان نوح ميفرمايد: «و قيل يا ارض ابلعي ماءك يا سماء اقلعي و غيض الماء وقضي الامر و استوت علي الجودي و قيل بعداً للقوم الظالمين؛ و گفته شد: اي زمين! آبهايت را فرو بر و اي آسمان خودداري كن، آب فرو نشست و كار پايان يافت و كشتي در دامنه كوه جودي پهلو گرفت (و مشركان نابود شدند) و گفته شد دور باد قوم ستمگر».
به گفته بعضي از پژوهشگران 23 نكته از صنايع ادبي در آن جمع است (استعاره، طباق، مجاز، حذف، اشاره، موازنه، جناس، تسهيم يا ارسال، تقسيم، تمثيل،...)[12]
مثالهاي قرآني يكي از بهترين شيوههاي بيان حقايق است، براي ترسيم منظره دقيقي از حق و باطل ميفرمايد: خداوند آبي از آسمان فرو فرستاده و از دره و رودخانهاي به اندازه آنها سيلابي جاري شد، سپس سيل (بر روي خود) كفي حمل كرد و از آن چه در (كورهها) براي به دست آوردن زينت آلات با وسايل زندگي آتش بر آن ميافروزند نيز كفهايي مانند آن به وجود ميآيد.
اين گونه خداوند حق و باطل را (مثال) ميزند. ولي كفها به بيرون پرتاب ميشوند و به زودي از بين ميروند، امّا آن چه به مردم سود ميرساند (آب يا فلز خالص) در زمين ميماند».[13]
در اين مثال پرمعني ـ آيا با الفاظ و عبارات موزوني ادا شده ـ منظره حق و باطل به بهترين صورتي در آن ترسيم گرديده و حقايق مهمي در آن نهفته است كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. براي شناخت حق و باطل بايد دنبال نشانهها رفت؛
2. حق هميشه مفيد و سودمند است، هم چون آب زلال كه مايه حيات و زندگي است و يا فلزات خالص آيا زينت يا ابزار حيات آدمي است؛
3. حق هميشه متكي بر خويش است، امّا باطل از آبروي حق كمك ميگيرد و سعي ميكند خود را در لباس او در آورد.
[1] . ص، 29.
[2] . انفال، 24.
[3] . با نگاهي به مجله مبلغان، ش 36، ص 77 ـ 78.
[4] . نحل، 89.
[5] . سيد هاشم بحراني، تفسير البرهان، ج 1، ص 28، تهران، مؤسسه مطبوعات اسماعيليان.
[6] . نهج البلاغه، خ 189.
[7] . همان.
[8] . و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم؛ آل عمران، 7.
[9] . امام خميني، آداب الصلوة، قم، پيام آزادي، ص 110.
[10] . عبدالله جوادي آملي، تفسير تسنيم، مركز انتشارات اسراء، ج 1، ص 56.
[11] . محمد تقي مصباح يزدي، قرآن در آينة نهج البلاغه، مؤسسه پژوهشي امام خميني، چ اول، 1379، ص 70 ـ 71.
[12] . ر.ك: ناصر مكارم شيرازي، پيام قرآن، قم، انتشارات نسل جوان، ج 8، ص 32؛ و ر.ك: مجله مبلغان، همان، ص 86 ـ 87.
[13] . رعد، 17.
شناخت و درك حقایق قرآن (2)
4. هميشه بهرهها به اندازة آمادگي و لياقتها، و به اندازة ظرفيت افراد است، همان گونه كه هر درهاي به اندازه گنجايش خود از آب باران بهره ميگيرد.
5. باطل هميشه دنبال بازار آشفته ميگردد (هنگام سيل داغ شدن كورهها)؛
6. مبارزه حق و باطل هميشگي است؛
7. باطل تنها در يك لباس ظاهر نميشود؛
8. باطل بالانشين است و چشم پركن و توخالي، امّا حق متواضع وخاموش و هنرنما؛
9. بقاي هر موجودي بسته به ميزان سودرساني او است؛
10. حق باطل را از بين ميبرد؛
11. در مقداري كه باطل باقي ميماند در بقاي خود مديون حق است؛
12. زندگي در پرتو تلاش و رنج است.[1]
3. ايمان راستين:
هر چند سفرة بيكران قرآن براي همه پهن است، ولي آن كس از آن بهرة بيشتر ميبرد و دردهاي خويش را با داروهاي آن درمان ميكند كه از ايمان بهرهاي برده باشد «از قرآن آن چه شفابخش و رحمت است براي مؤمنان نازل كرديم و ستمگران را جز خسران و زيان نميافزايد»[2].
قرآن ريسمان الهي است كه بعضي به وسيلة آن به قله كمال صعود ميكند و برخي به چاه ضلالت سقوط، مولوي ميگويد:
زان كه از قرآن بسي گمره شدند زين رسن قومي درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمي از عنود چون تو را سوداي سر بالا نبود
4. تقوا و پيراستگي
قرآن هر چند كتاب هدايت همگاني است «هدي للناس»[3] ولي كساني از هدايت و حقايق آن بهره مند ميشوند كه داراي تقواي الهي و پروا پيشگي باشد «هدي للمتقين».[4]
طهارت باطني
و امّا راه يافتن به ژرفا و عمق آن اساسيترين شرط آن طهارت و پاكيزگي دروني است؛ «انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون»؛ براستي كه آن قرآن كريمي است كه در كتاب محفوظي جاي دارد، و جز پاكان نميتوانند به آن دست يابند (يا دست بزنند). علامه طباطبايي در توضيح آيه ميفرمايد كه در كتاب مكنوني كه قرآن در آن است، راه نمييابد مگر پاكان (و مطهرون) و پاكان كساني هستند كه خداوند آنها را گرامي داشته و آنها را از پليدي و آلودگي بلكه از تعلق قلب به غيرخدا پاكيزه نموده است.[5]
نتيجه اين كه؛ درك و فهم حقايق قرآني (هر چند فهم تمام ژرفاي آن اختصاص به راسخان علم، يعني اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ دارد) شرايطي لازم است مانند تدبر، تفكر، داشتن صلاحيت در فهم و تفسير قرآن (بصير بودن) و طهارت باطني.
[1] . ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1370، ج 10، ص 166 ـ 172.
[2] . اسراء، 82.
[3] . بقره، 185.
[4] . بقره، 2.
[5] . علامه طباطبايي، الميزان، دار الكتب الاسلاميه، تهران، چ چهارم، 1362، ج 19، ص 156
سيد جواد حسيني
|
معانی قرآن
|
| در معناي قرآن وجوه پنج گانه اي گفته شده است [1] كه مي توان آن ها را به سه دسته تقسيم نمود: 1ـ قرآن، اسمي جامد و غيرمشتق و علم ارتجالي است و بدون آن كه پيشينه استعمال در زبان عرب داشته باشد، خداوند به عنوان اسم خاص براي وحيي كه بر پيغمبرش نازل فرموده، قرار داده است; مثل تورات و انجيل كه اسم براي كتاب هاي حضرت موسي(ع) و عيسي(ع) هستند (شافعي). 2ـ قرآن، اسمي است مشتق ولي غيرمهموز: الف) مشتق از قرن الشي ء بالشي ء; يعني چيزي را به چيزي ضميمه كردن. علت اين نامگذاري، مقرون بودن سوره ها و آيات و حروف به يكديگر است (اشعري و جمعي ديگر). ب) قرآن، مشتق از قرائن، جمع قرينه است; زيرا آياتش همانند يكديگرند و بعضي بعض ديگر را تاييد مي كنند. هر آيه از قرآن، قرينه آيات ديگر است (فراء). 3ـ قرآن مشتق و مهموز است: الف) از قرء به معناي جمع گرفته شده است. عرب وقتي بخواهد بگويد: آب را در حوض جمع كردم، مي گويد: قرات الماء في الحوض. علت اين نامگذاري، آن است كه اين كتاب همه ثمرات كتب آسماني پيشين را در خود جمع نموده است (ابن اثير، زجاج و...). ب) بر وزن رجحان و غفران، مشتق از ماده قرا به معناي تلاوت است. در اين جا از باب تسميه مفعول به مصدر، مقروء، يعني خوانده شده و يا خواندني، به نام قرآن، يعني خواندن به كار رفته است; مثل آن كه كتاب، كه به معناي نوشتن است، به مكتوب (نوشته شده) اطلاق مي گردد (لحياني و جمعي ديگر). از ميان اقوال پنج گانه فوق، قول پنجم از همه قوي تر به نظر مي رسد. زرقاني پس از رد ساير اقوال، همين قول را اختيار نموده است [2]. راغب اصفهاني نيز مي گويد: القراءة ضم الحروف و الكلمات بعضها الي بعض في الترتيل...; قراءت به معناي پيوند و ضميمه نمودن حروف و كلمات به يكديگر در هنگام ترتيل است[3]. به سخن ديگر، قراءت همان تلاوت آيات الهي است. علامه طباطبائي عقيده دارد: و قوله: «ان علينا جمعه و قرآنه» ... القرآن هاهنا مصدر كالفرقان و الرجحان، و الضميران للوحي، و المعني: لاتعجل به، اذ علينا ان نجمع ما نوحيه اليك بضم بعض اجزائه الي بعض و قراءته عليك[4]. از آيه فوق به خوبي برمي آيد كه اگر حتي آن گونه كه ابن اثير گفته است، اصل در واژه قرآن معناي جمع باشد، به خاطر تقارن اين واژه با واژه جمع در آيه شريفه ناگزير قرآن به معناي قراءت و خواندن خواهد بود وگرنه تكرار آن امري لغو و بيهوده بوده، با فصاحت قرآني منافات دارد. دليل ديگر كه نظريه پنجم را تقويت مي كند، امر «اقرا»در نخستين وحي بر پيامبر اكرم(ص) است كه بي ترديد به معناي «بخوان »است. لفظ قرآن نيز نخستين بار در آيه چهارم از سوره مزمل نازل شده كه مطابق حديث معروف جابر بن زيد و ابن عباس، سومين سوره در ترتيب نزول سوره هاست [5] در اين آيه، دستور چنين است: و رتل القرآن ترتيلا; و «قرآن »را شمرده شمرده بخوان. در آخرين آيه از همين سوره نيز بار ديگر در يك فرمان همگاني اعلام مي شود: فاقرؤا ماتيسر من القرآن; هرچه از «قرآن » ميسر مي شود، بخوانيد. بديهي است كه منظور در هر دو آيه، قرآن خواندني است. نتيجه آن كه روشن ترين و مناسب ترين معنا براي قرآن، اشتقاق آن از ماده قرا به معناي تلاوت كردن است. گزيده مطالب: اقوال در معاني قرآن عبارتند از: 1ـ قرآن اسم خاص كتاب مسلمانان و لفظي جامد است (شافعي). 2ـ قرآن هم ريشه با قرينه و معناي آن، همانند بودن آياتش با يكديگر است (فراء). 3ـ قرآن مشتق از قرن است; زيرا آيات و سوره هاي آن مقرون به يكديگرند(اشعري و جمعي ديگر). 4ـ قرآن كلمه اي است مهموز و از قرء به معناي جمع، مشتق شده است; زيرا جامع ثمرات كتب آسماني گذشته است (ابن اثير و زجاج). 5ـ قرآن كلمه اي است مهموز و از قرا به معناي تلاوت و قراءت گرفته شده است. (كياني و جمعي ديگر). دلايلي وجود دارد كه قول پنجم را تاييد مي كند. [1] . ر.ك: البرهان، ج 1، ص 373 - 374; الاتقان، ج 1، ص 162 - 163.
|
| حسين جوان آراسته- درسنامه علوم قرآن |