آشنائی و شناخت قرآن
فضیلت قرآن
فضیلت قرآن در عالم هستي هيچ كتابي در فضيلت و برتري به پاية قرآن نميرسد؛ زيرا نه تنها قرآن خلاصه و عصارة تعليمات همة انبياء الهي است، بلكه از همة موجودات آفرينش برتر و والاتر است. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين باره فرمود:
القُرْآنُ اَفْضَلُ كَلِّ شَيءٍ دُونَ الله؛ فضيلت قرآن به جز خدا از همه چيز برتر و بالاتر است.[1]
فضيلت قرآن از همه كتابهاي آسماني بيشتر و بالاتر است؛ زيرا كتابهاي ديگر آسماني براي برههاي از زمان و مردم خاصّي فرود آمده بود. امّا قرآن براي همة زمانها تا روز قيامت و براي همه انسانها در همه مكانها حتي براي غير انسانها مانند جنّ نازل شده و همه موظّف هستند به دستورات آن عمل كنند.
قرآن بهترين كلام و هديه اوست، و نيز تكلم خدا با بشر است. انسان عاقل و فهميده به هيچ عنوان حاضر نيست بين او و قرآن فاصله بيفتد. مگر نه اين است كه گوش و چشم انسان ميخواهند لذت ببرند. چرا لذّت را با شنيدن و ديدن آيات و كلام الهي تأمين نكنند تا بخواهند از راه باطل چشم و گوش را به لذّت مادّي سرگرم كنند.
اگر براي انسان، روشن و واضح شد كه قرآن، هم كلام الهي و هم تكلم خداوند با بشر است ، چرا به استقبال آن نميشتابد!
اگر كسي مزاج روحي خود را با گناه مسموم كند از شهد و شيريني قرآن لذّت نميبرد. همان طور كه انسان معتادي كه مزاجش را مسموم كرده است، نميتواند از عسل لذّت ببرد و فقط از آن سمّ، لذت ميبرد لذا كسي هم كه مزاج روحي خود را مسموم كند از تلاوت قرآن لذّت نميبرد؛ چرا كه گناهان مانع ميشوند وي طعم گواراي كلام الهي را بچشد.
قرآن اثر جود و بخشش الهي است كه بر قلب بهترين افراد بشر نازل شده است، و پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم در رساندن اين بخشش الهي كوتاهي نكرده، بلكه همة آن عطايا و مواهب الهي را به انسانهاي مستعد و قابل، ابلاغ كرده است.
قرآن به منزلة يك تكليف محض نيست، بلكه عطاي خاص الهي است و چون آن حضرت در رساندن بخشش و بذل خداوند كوتاهي نكرده است، شما هم در پذيرش و فهميدن آن كوتاهي نورزيد.
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
قرآن در گمراهي، ماية هدايت و در نابينايي، ماية روشني و موجب بخشش لغزشها است. قرآن انسان را از نابودي حفظ ميكند و از انحراف رهايي ميبخشد، فتنهها را روشن ميسازد، آدمي را از دنيا به آخرت ميرساند، و كمال دين در آن نهفته است. هر كس از قرآن فاصله گرفت در آتش افتاده است.[2]
قرآن همان قانون خدايي و ناموس آسماني است كه اصلاح دين و دنياي مردم را به عهده گرفته و سعادت جاوداني آنان را تضمين كرده است.
آيات آن سرچشمة هدايت، راهنمايي و كلماتش معدن ارشاد و رحمت است. كسي كه به سعادت هميشگي علاقمند است، و سعادت و خوشبختي هر دو جهان را ميخواهد داشته باشد، بر وي لازم است كه روز و شب با قرآن تجديد عهد كرده و ارتباطش را با آن محكم و استوارتر سازد، و آياتش را به حافظة خود سپرده و با مغز و فكر خويش در آميزد تا در پرتو آن كتاب آسماني، به سوي رستگاري و سعادت جاوداني رهنمون شود.
[1] . مستدرك الوسايل، ج 4، ص 236.
[2] . مستدرك حاكم، ج 1، ص 571.
شأن و مقامِ قرآن در روایات
شأن و مقامِ قرآن در روایات قرآن را بر ديگر سخنان رفعتي است كه در وصف نميگنجد و آنها را قياس با قرآن نتوان نمود همچنان كه نه مخلوق را با خلق ميتوان سنجيد و نه افعال آنان را با فعل خدا ميتوان مقايسه كرد:
«فَضْلُ الْقُرآنِ عَلي سائِر الكَلام كَفَضْل اللهِ عَلي خَلْقِهِ».[1]
«اِنَّ كَلامَ الباري سُبحانَهُ لايَشْبَهُ كَلامَ الخَلْقِ كَما لايَشْبَهُ أفعالُهُ أفعالَهُم»[2]
مگر نه اينكه قرآن تجلّيِ خاصِ خداوند سبحان ميباشد بيآنكه به چشم بصر بتوان مشاهده كرد، و به چشم بصيرت به كُنهِ ذاتش پي برد:
«فَتَجَلّي لَهُم سُبْحانَهُ في كِتابِهِ مِنْ غَيْرِ اِنْ يَكُونُوا رَأوْهُ بِما أراهُم مِنْ قُدْرَتِهِ».[3]
تجلّي اعظمي كه ملموسترين و مشهودترين شهود و حضور را جلوهگر است:
«اللّهُمَّ اِنّي أسئلُكَ بِالتَّجلّيِ الأعْظَمِ في هذِهِ اللَّيْلَةِ مِنْ الْشَهْرِ المُعَظَّمِ».[4]
از اين رو، آنكه شوق ديدار معشوق بسر ميپروراند و در هوايِ وصالش، شب را به صبح ميرساند و از درد هجران و لذتِ حضور به سجده در آمده، مُهر از رازِ دل برگرفته، عقدهها را گشوده، در خلوتِ انسِ محبوب به نجوا در آمده است و گريان و نالان درمانِ درد ميجويد و سكونت در جوارش را مسئلت مينمايد.[5]
و آنكه در بازار پرغوغاي زندگي، بهشت برين را بر متاع فاني ترجيح داده، چشمِ اميد به نعمت ابدي دوخته است.
و آنكه از خوفِ غضبِ الهي، از لذتِ حرام، دست شسته، به انتظار عفو و مغفرت الهي نشسته است،[6] همه و همه بايد بسوي قرآن شتاب گيرند تا بقدرِ توان از سفرة گسترده الهي بهرهمند گشته، مطلوبِ خويش را بدست آورند:
«اَلا مَنِ اشْتاقَ اِلي اللهِ فَليَسْتَمِعْ كَلامَ اللهِ».[7] (ص)
(آگاه باشيد هر كه شوقِ ديدار خدا دارد پس به سخن خدا (قرآن) گوش فرا دهد).
«اذا أحَبَّ أحَدُكُم اَنْ يُحدِّثَ رَبَّه فَلْيَقرءِ القُرآنَ».[8] (ص)
(هرگاه يكي از شما عشق و علاقه داشت كه با پروردگارش سخن تازه كند پس قرآن بخواند).
«القرآنُ مَأدُبَةُ اللهِ فَتَعَلَّمُوا مِنْ مَأدُبَتِهِ مَا اسْتَطَعْتُمْ».[9]
(قرآن سفره گسترده الهي است پس به تعليم از سفره گستردهاش بقدر توان برگيريد).
به پيام ملكوتي قرآن ناطق، علي ـ عليه السّلام ـ ، گوش فرا دهيم كه چه زيبا از عظمت قرآن و ضرورت انس و تدبر در آن، سخن ميگويد:
«وَ أعلَمُوا أنَّ هذا الْقُرآنَ هُو النّاصِحُ لا يَغشُّ وَ الْهادِي الْذّي لا يُضِّلُ وَ الْمُحدِّثُ الْذي لا يَكْذِبُ وَ ما جالَسَ هذا الْقُرآنَ أحَدَ الّا قامَ عَنْهُ بِزيادَةٍ اَو نُقصانٍ؛ زيادَةٍ في هُديً اَوْ نُقْصانٍ في عَميً».
(آگاه باشيد كه اين قرآن يگانه خيرخواهي است كه تقلب و خيانت نميكند و هدايتگري است كه گمراه نمينمايد و سخنگويي است كه دروغ نميگويد، هيچ كس هم نشين با اين قرآن نگشت مگر اينكه از كنار قرآن با افزايشي و يا كاهشي برخاست، افزايشي در هدايت و يا كاهشي از كوري و ضلالت).
«وَ اعْلَمُوا أنَّه عَلي أحَدٍ بَعْدَ الْقُرآنِ مِنْ فاقَةٍ، وَ لا لأحَدٍ قَبْلَ الْقُرآنِ مِنْ غِنيً، فَاستَشْفُوا مِنْ أدْوائِكُمْ، وَ استَعينُوا بِهِ عَلي لأوائِكُم فَإِنَّ فيه شِفاءً مِنْ أكْبَرِ الداءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ الْنِفاقُ وَ الْغَيُّ وَ الْضَلال.
فَاسألُوا اللهَ بِه وَ تَوجَّهُوا إِليه بِحُبِّهِ، وَ لا تَسْألُوا بِهِ، إنَّهُ ما تَوجَّهَ الْعِبادُ إِليَ اللهِ بِمِثْلِهِ».
(و آگاه باشيد كه بركسي از پسِ قرآن فقري نخواهد بود و نه براي كسي قبل از قرآن غنايي حاصل است پس به جهت دردهايتان، از قرآن بهبودي طلب نماييد و بواسطة قرآن بر سختيها ياري جوييد، چرا كه در آن شفايي است از بزرگترين دردها، و آن كفر است و نفاق و تباهي است و ضلالت، پس بواسطة قرآن ازخدا درخواست كنيد و با عشق به قرآن بسويش روي آوريد و با آن از خلقش چيزي نخواهيد چرا كه بندگان (تاكنون) با چيزي همانند قرآن بسوي خدا روي نياوردهاند).
وَاعْلَمُوا أنَّه شافِعٌ مُشَفَّعٌ، و قائِلٌ مُصَدَّقٌ، وَ أنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرآنُ يَومَ القيامَةِ شُفِّعُ فيه، وَ مَنْ محَلَ بِهِ الْقُرآنُ يَوْمَ الْقِيامَةِ صُدِّقَ عَلَيه، فإنَّه يُنادي مُنادٍ يَوْمَ الْقِيامَةِ: «ألا كُلُّ حارِثٍ مُبْتَليً في حَرْثِهِ وَ عاقِبَةِ عَمَلِه غَيْرَ حَرَثَةِ الْقُرآنِ».
(و آگاه باشيد كه او شفاعتگري است مورد قبول و گويندهاي است مورد تصديق، و بيشك هر كه را قرآن در روز قيامت شفاعت كند بيدرنگ پذيرفته خواهد شد و از هر كه قرآن شكايتي نمايد بلافاصله تأييد خواهد گشت چرا كه فريادگري در روز قيامت ندا ميكند: «بهوش باشيد هر كِشتكاري در كِشتة خود و عاقبت عملش گرفتار است مگر كشتكاران قرآن»).
«فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أتْباعِهِ وَ استَدِلُّوهُ عَلي رَبِّكُم وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلي أنْفُسِكُمْ وَ اتَّهِمُوا عَلَيْه آرائكُمْ وَ اسْتَغِشُّوا فيهِ أهْواءَكُم».[10]
(پس از كشتكاران و پيروان قرآن باشيد و از آن بسوي پروردگارتان رهنمايي طلب كنيد و از آن بر جانتان خيرخواهي جوييد و در برابر نظراتتان را متّهم نماييد و در حوزة قرآن اميالتان را خيانتكار تلقي كنيد).
رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خطبهاي جامع، حقيقت دنيا و جايگاه قرآن و شأن و مقامش را بيان ميكند:
«أيُّها الناسُ إنَّكُم في دارِ هُدْنَةٍ وَ أنْتُم عَلي ظَهْر سَفرٍ وَ الْسَّيْرُ بِكُم سَريعٌ وَ قَدْ رَأيْتُم اللَّيْلَ وَ الْنَهارَ و الْشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ يُبْليانِ كُلَّ جَديدٍ و يُقَّرِبانِ كُلَّ بَعيدٍ و يَأتيانِ بِكُلِّ مَوْعُودٍ فَأعِدُّوا الجَهازَ لِبُعْدِ الْمَجاز.
قالَ: فَقامَ مِقْدادُ بْنُ الْأسْوَدَ فَقالَ يا رَسُولَ اللهِ، وَ ما دارُ الْهُدْنَة؟
فَقالَ: دارُ بَلاغٍ وَ انقِطاعٍ، فَإِذَا التَبَسَتَ عَلَيْكُمْ الْفِتَنُ كَقِطَعِ الْلَّيَلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرآنِ فَإنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ و ما حِلٌ مُصَدَّقٌ، وَ مَنْ جَعَلَهُ أمامَهُ قادهُ إِلَي الْجَنَّةِ وَ جَعَلَهُ خَلْفَهُ ساقَهُ إِلَي الْنارِ وَ هُوَ الْفَصْلُ لَيْسَ بِالْهَزْلِ، وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ فَظاهِرُهُ حُكْمٌ وَ باطِنِهُ عِلْمٌ، ظاهِرُهُ اَنيقٌ وَ باطِنهُ عميقٌ، لَه تخُومٌ وَ عَلي تُخُومِهِ تُخُومٌ، لا تُحْصي عَجائِبُهُ وَ لا تُبْلي غَرائِبُهُ، فيهِ مَصابيحُ الْهُدي وَ مَنارُ الْحِكْمَةِ وَ دَليلٌ علي الْمَعْرِفَةِ لِمَنْ عَرَفَ الْصِّفَةَ فَلْيُجْلِ جالٍ بَصَرَهُ وَ لْيُبْلِغِ الْصِّفَةَ نَظَرهُ، يَنْجُ مِنْ عَطَبٍ وَ يَتَخَلَّصْ مِنْ نَشَبٍ فَإنَّ الْتّفكُرَ حَياةُ قَلْبِ الْبَصيرِ، كَما يَمْشِي الْمُسْتَنيرُ في الْظُلُماتِ بِالْنُورِ، فَعَلَيْكُم بِحُسْنِ الْتَّخَلُّصِ وَ قِلَّةِ الْتَّرَبُّصِ».[11]
(اي مردم شما در خانة صلح و آرامش بسر ميبريد در حاليكه بر پشت مركب سفر قرار گرفتهايد و حركت دادن شما با سرعت انجام ميپذيرد و بيشك شب و روز و خورشيد و ماه را ديدهايد كه هر تازهاي را كهنه و هر دوري را نزديك و هر موعودي را محقق ميگردانند؛ پس وسايل سفر را جهتِ دوري مسير گذر مهيّا سازيد.
پس مقداد بن أسود برخاست و گفت: اي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ خانه صلح و آرامش (دارهدنة) چيست؟
فرمودند: خانة كسب توشه براي رسيدن به مقصد و منقطع شدن از دنياست.
پس هرگاه فتنهها همچون پارههاي شبِ ظلمت افزا شما را فراگرفت و به شبهه انداخت پس بر شما باد مصاحبت با قرآن، چرا كه آن شفاعتگري مورد پذيرش و شكايت كنندهاي مورد تصديق ميباشد؛ و هر كه او را در پيش رويش قرار دهد، او را به سوي بهشت خواهد كشانيد و هر كه او را در پشت خود قرار دهد او را به سوي آتش به پيش خواهد راند.
و قرآن يگانه راهنماست كه بر بهترين راه راهنمايي ميكند و او كتابي است كه در آن تفصيل و توضيح و برگرداندن به حاصل كلام موجود است.
و او يگانه سخن قاطع و جدي است كه با شوخي همراه نيست.
و او را ظهر و بطني است، پس ظاهرش حكم و باطنش علم ميباشد، ظاهرش بسيار جذّاب و دلربا و باطنش ناپيداست، او را نهايتها و ريشههايي است و برنهايتهايش، نهايتهايي است كه شگفتيهاي آن به شمارش در نميآيد و عجايب نامأنوسش كهنه نميگردد، در آن چراغهاي هدايت و منار حكمت قرار دارد، و (قرآن) راهنمايي بر شناخت حقيقت است براي آنكه صفت قرآن را بشناسد پس بايد هر محققي ديدهاش را به گردش در آورد و نگاه دقيقش را به نهايت صفت قرآن رساند كه در نتيجه از هلاكت نجات و از گرفتاري رهايي مييابد، چرا كه تفكر در قرآن موجب حياتِ دلِ فرد بيناست همان گونه كه شخص در تاريكيها با استمدادِ از نور گام بر ميدارد. پس بر شما باد التزام به زيبا رها شدن و كميِ انتظار كشيدن و معطل شدن).
قرآن را حقيقتي است ماوراء الفاظ آن كه در قيامت، در زيباترين صورت، جلوهگر ميشود و از نظر زيبايي و عظمت بر همة مسلمين و شهدا و أنبيا و فرشتگان مقرّب، پيشي جسته در صفّ مقدّمِ مقامِ قرب الهي قرار ميگيرد و به شفاعت از اهل قرآن ميپردازد[12] و هر مؤمني را به اندازه انس و عملِ به قرآن به درجهاي از درجات بهشت هدايت ميكند.[13]
[1] . بحار، ج 92، ص 19.
[2] . بحار الانوار، ط بيروت، ج 89، ص 107 و ج 90، ص 90.
[3] . نهج البلاغه، خ 147.
[4] . مفاتيح، دعاي شب مبعث.
[5] . ر.ك: بخش الگوها، فصل 4.
[6] . إنَّ قَوماً عَبدُوا اللهَ رَغْبَةً فتِلكَ عِبادَةُ التُّجارِ، و إنَّ قَوماً عَبدُوا اللهَ رَهْبَةً فتِلكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ و إنَّ قَوماً عَبدُوا اللهَ شُكراً فتِلكَ عِبادَةُ الأحرارِ (نهج، ك 237)، در روايتي بجاي «شُكراً»، «حُبّاً» آمده است (ميزان الحكمة، ج 6، ص 17).
[7] . كنز العمال، خ 2472.
[8] . كنز العمال، خ 2258.
[9] . (بحار، ج 92، ص 19- بدون مِن ـ) (كنز العمال، خ 2356، ان هذا القرآن...)
[10] . نهج البلاغه، خ 176.
[11] . اصول كافي، ج 2، ص 599، ح 2.
[12] . اصول كافي، ج 2، كتاب فضل قرآن، ح 1، 11، 12، 14؛ باب فضل حامل قرآن، ح 3 و 4.
[13] . اصول كافي، ج 2، كتاب فضل قرآن، ح 1، 11، 12، 14؛ باب فضل حامل قرآن، ح 3 و 4.
جامعیت قرآن
قرآن پيام حياتبخش و جاويداني است كه براي هدايت بشريت به سوي سعادت نازل شده است و انسانها را به علم، پاكي و صداقت فراخوانده، حيات طيبه را به آنها مينماياند.
اين نوشتار در پي آن است تا ديدگاههاي مختلف دربارة جامعيت قرآن را بررسي كند. و به پرسشهاي زير پاسخ دهد:
الف) آيا قرآن شامل تمام علوم و فنون و قوانين اجتماعي، حقوقي و... است؟
ب) آيا قرآن فقط در صدد بيان مطالب اُخروي و معنوي است و كاري با زندگي مادي و دنيوي انسان ندارد؟
ج) آيا قرآن توان پاسخگويي به نيازهاي انسان در عصر حاضر را دارد؟
در پاسخ به اين پرسشها كه در حقيقت سؤال از جامعيت قرآن در پاسخگويي به نيازهاي اخروي و دنيوي انسان است، سه ديدگاه عمده قابل طرح است، كه به طور مختصر به نقد و بررسي آنها خواهيم پرداخت.
ديدگاه اول: قرآن جامع همة علوم و فنون است.
برخي از صاحبنظران[1] مسلمان بر اين نظر هستند كه همه علوم و فنون و مطالب حتي فرمولهاي رياضي، فيزيك و شيمي در قرآن وجود دارد و قابل استخراج ميباشند. آنان ميگويند: همه علوم اولين و آخرين در قرآن وجود دارد.[2] اين گروه به آياتي از قرآن كريم استدلال ميكنند كه ميفرمايد:
«وَ نزَّلْنا عَلَيْكَ الكِتابَ تبْيناًّ لِكُلِّ شيءٍ»[3] و كتاب را بر تو نازل كرديم در حالي كه بيان كنندة همه چيز است». و نيز «وَ لارَطْبٍ وَلايابِسٍ الّا في كتابٍ مُبين»[4] و هيچ تر و خشكي (در جهان) نيست مگر آن كه در كتاب مُبين (نوشته شده) است.
آنان در اين راستا به آيات ديگري از قرآن كريم نيز استدلال ميكنند كه ادعا ميشود به علوم رياضي، ماشينسازي، ميكروبشناسي، شيمي و هندسه اشاره دارد.[5] و برخي اوقات به مسئلهي بطون قرآن استدلال ميكنند. يعني هر آيهاي ظاهر و باطن دارد. باطن قرآن براي همة افراد قابل فهم نيست و بسياري از اين علوم مربوط به آن است.[6]
كشفيات و اختراعات جديد در قرون اخير ـ كه بسياري از حقايق قرآن (مثل زوجيت گياهان ـ حركت زمين و...) را اثبات كرده است ـ اين ديدگاه را تقويت ميكند.[7]
نقد ديدگاه اول
اين ديدگاه از چند جهت قابل نقد است:
1. ظهور آياتي كه به عنوان دليل آورده شده بود (مبني بر اين كه همه چيز در قرآن است) قابل قبول نيست. زيرا از طرفي اين مطلب بر خلاف بداهت است؛ يعني هر كس قرآن را مطالعه كند متوجه ميشود كه فرمولهاي رياضي، فيزيك و شيمي و امثال آنها در ظواهر قرآن وجود ندارد و از طرف ديگر بسياري از مفسران اين عموميت و شمولِ ظواهر آيات قرآن را انكار كردهاند و گفتهاند كه قرآن بيانكنندة هر چيزي است كه مربوط به هدايت بشر باشد. يعني اين آيه مخصوص امور ديني است.[8] برخي ديگر از مفسران گفتهاند كه ممكن است مقصود از لفظ «كتاب» در آيه شريفة قرآن «علم الهي» يا «لوح محفوظ» و يا «امام مبين» باشد.[9]
2. ظهور آياتي كه براي اثبات علوم رياضي، هندسه و... در قرآن استدلال كردهاند بسيار ضعيف است و گاهي اصلاً دلالتي بر اين مطلب ندارد. (البته اشارهها و مثالهاي علمي در قرآن وجود دارد كه در ديدگاه سوم توضيح داده ميشود).
3. در مورد بطون قرآن بايد گفت كه اين مورد از بحث خارج است، زيرا آنچه براي انسانهاي معمولي (غير از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه ـ عليهم السّلام ـ) قابل دسترسي است، همين ظواهر قرآن است كه مربوط به هدايت بشر است نه علوم و فنون.
ديدگاه دوم: قرآن فقط كتاب آخرت است.
برخي از صاحبنظران بر اين نظر هستند: «قرآن براي بيان احكام آخرت و مسايل جنبي آن آمده است».[10] اينان، شأن قرآن را بالاتر از آن ميدانند كه دربارة مسايل اين دنياي خاكي سخن گويد. اگر قرآن گاهي از مسايل اين جهان (اعم از اشارههاي علمي و تكويني مثل هفت آسمان ـ حركت خورشيد و... و يا مطالب حقوقي و اجتماعي مثل حدود، ارث، ربا و... و يا هنگامي كه از جن، روح و... ياد ميكند) براي همراهي با فرهنگ زمانه بوده است، نه اين كه در مقام بيان حقايقي باشد. اينها ميگويند:
«معقول نيست كه از كتب مقدس ديني، چه قرآن و چه غير آن انتظار داشته باشيم كه در صدد تشريح و حتّي اشاره به چگونگي آسمان و جهان باشند». بر طبق اين ديدگاه قرآن وامدار مسايل رايج زمان خويش است و «قرآن زباني ديگر دارد. قرآن در مقام بيان مسايل معنوي و اخلاقي و تربيتي است». كتاب خدا در نهايت انسانها را دعوت ميكند كه قشر و پوستة قرآن را فروگذارند و با عقل خود به حل و فصل همه امور بپردازند.[11]
از ظاهر سخنان اين افراد بر ميآيد كه قرآن جامع مسايل مربوط به آخرت است و از مسايل دنيوي بيگانه است. هر چند ممكن است كه اين ديدگاه به طور كامل مورد قبول همه طرفداران اين ديدگاه نباشد.
از طرفداران اين ديدگاه ميتوان به ابواسحاق شاطبي (790 ق) اشاره كرد كه به اين نظريه تصريح ميكند.[12] هم چنين از لازمة سخن برخي از نويسندگان معاصر كه ميگويند اشارات علمي و احكام حقوقي، جزائي و اجتماعي اسلام بازتاب فرهنگ زمانه است[13] همين نظريه استفاده ميشود. از سخن اين دسته اخير چنين برميآيد كه قرآن در دنياي فعلي قابل اجرا نيست. زيرا احكام آن مربوط به عصر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بوده است و در دنياي كنوني انسان بايد بر طبق عقل عمل كند.
دلايل صاحبان اين ديدگاه به طور عمده عبارتاست از:
1. تأثير فرهنگ زمانه عصر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در قرآن كريم؛ براي مثال قرآن از روح و جن و حدود جزايي سخن گفته است كه در ميان عرب رايج بوده است.
2. قرآن به زبان قوم سخن گفته است.[14] بنابراين مطالبي كه در ميان مردم رايج بوده و جزيي از فرهنگ آنان بوده است در قرآن راه پيدا كرده است.[15]
نقد ديدگاه دوم
همانگونه كه ديدگاه اول (وجود همه علوم بشري در قرآن) راه افراط را در پيش گرفته بود. اين ديدگاه نيز راه تفريط را پيموده است. در حالي كه قرآن كتابي معتدل است كه، هميشه راه ميانه و اعتدال را حفظ كرده است. يعني هم به دنيا و هم به آخرت توجه نموده است. قرآن نه مانند تورات است كه در سراسر آن سخني از معاد نميگويد و نه مانند انجيل، كه همه توجه آن به آخرت معطوف باشد.[16] همانطور كه در قرآن بيش از 1200 آيه (يك پنجم قرآن) مربوط به معاد است بيش از 750 آيه نيز مربوط به طبيعت و جهان اطراف ماست.[17]
بسياري از آيات قرآن مسايل اجتماعي و حقوقي مثل ولايت، اطاعت از پيامير ـ صلي الله عليه و آله ـ و جانشينان ايشان، مسايل جنگ و جهاد و دفاع، حرمت ربا، حلال بودن معاملات، حقوق زن و شوهر، مبارزه با مفاسد اجتماعي مانند زنا و موارد ديگر را بيان ميكند (در ديدگاه سوم به اين مطلب بيشتر ميپردازيم). با اين حال آيا ميتوان گفت كه قرآن فقط مربوط به مسايل معنوي و آخرتي است؟ اگر اين گونه از آيات قرآن را كنار بگذاريم ما شايد مجبور شويم قرآن را نصف كنيم.
از طرف ديگر اين ديدگاه مستلزم ناقص بودن قرآن است. يعني قرآن به بُعد معنوي انسان توجه كرده ولي به بُعد مادي انسان و دنيايي كه مزرعة آخرت است توجه نكرده است و اما در پاسخ به دلايل و استدلالهاي اين گروه بايد گفت: «لسان قوم» در لغت و اصطلاح مفسرين به معناي «لغت قوم»[18] است. يعني پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ كه عرب بوده است به زبان عربي سخن گفته است تا مردم سخن ايشان را زودتر و بيواسطه بفهمند. پيامبران ديگر نيز هر كدام به لغت قوم خود سخن گفتهاند. بنابراين سخن گفتن به «لغت قوم و مردم» مستلزم پذيرش تمام فرهنگ آنان نيست. بلي، قرآن همچون هر كتاب ديگر كه به زبان يك ملت نوشته ميشود از لغتها، تشبيههاي و كنايههاي آنها استفاده كرده است. ولي اين به معناي پذيرش خرافات و مطالب خلاف علمي آن قوم نيست.
اما در مورد «فرهنگ زمانه» بايد گفت كه قرآن كريم در مورد فرهنگ زمانة عرب معاصر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به صورت گزينشي عمل كرده است. يعني عناصر منفي آن فرهنگ را رد كرده و نپذيرفته است. براي نمونه ميتوان به نفي زنده به گور كردن دختران (تكوير/ 8) و ردّ قانون ظهار كه در عرب مرسوم بوده است (احزاب/4) و نفي بتپرستي و شرك كه عقيده رايج عرب بوده است اشاره كرد. از طرف ديگر قرآن عناصر مثبت فرهنگي عرب را تأييد كرده است. زيرا بسياري از اين عناصر مثبت، ريشه در اديان الهي مانند دين حنيف حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ داشته است. مثل پذيرش مراسم حج.
بر اين اساس قرآن تابع محض فرهنگ زمانة خويش نبوده است و نميتوان گفت احكام قرآني مثل حدود، حج، حرمت ربا و... را بايد گنار گذاشت به دليل آن كه از فرهنگ زمانه عرب ناشي شده است. زيرا همه اينها احكام الهي است كه در قرآن آمده و از آنجا كه اسلام و احكام آن جاوداني است اجراي اين احكام نيز براي هر مسلماني در هر زمان و مكان (مگر در شرايط ضرورت و اضطرار) لازم است.
ديدگاه سوم: قرآن كتاب هدايتگر انسان درامور مادي و معنوي است
بسياري از انديشوران و دانشمندان بر اين عقيده هستند كه قرآن كريم كتاب هدايت انسان به سوي خدا و برنامة كلي براي زندگي دنيوي انسان كه سازندة معنويتي پربار و آخرتي آباد است ـ ميباشد. به عبارت ديگر قرآن جامع اموري است كه مربوط به هدايت انسان (اعم از امور مادي و معنوي) است.
[1] . از جمله ابوحامد غزالي (م 505 ق) در كتاب «احياء العلوم» (ج1، ص 289، چاپ دارالمعرفة، بيروت) و در كتاب جواهر القرآن، فصل چهارم، ص 18.
ـ ابوالفضل المرسي (570 ـ655 ق) در كتاب تفسير خود.
ـ بدرالدين زركشي (م764 ق) در «البرهان» ج2، ص 181.
ـ جلالالدين سيوطي (م 991 ق) در «الاتقان في علوم القرآن» ج2، ص 271 و ص 282، و در كتاب «الاكليل في استنباط التنزيل» ص2 و آخرين تمايل به اين ديدگاه از آقاي «رضا نيازمند» است. در نشرية بينات، سال سوم، تابستان 1375، ش10، ص 21.
[2] . ر.ك: دكتر ذهبي در التفسير و المفسرون، ج 2، صص 482-478، وي اين كلام را از ابوالفضل المرسي نقل ميكند.
[3] . سوره النحل، (16)، آيه 89.
[4] . سوره انعام، (6)، آيه 59.
[5] . ر.ك: عباسعلي سرفرازي، رابطه علم و دين، ص 47 ـ 9، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
[6] . عن النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ ما انزل الله عزوجل آيةً الّا و لهاظهر و بطن... (ر.ك: ميزان الحكمة، ج 8، ص 94 و بحارالانوار، ج 92، ص 95.
[7] . براي اطلاعات بيشتر از اين ديدگاه، ر.ك: كتاب درآمدي بر تفسير علمي قرآن، انتشارات اُسوه (1375 ش) و مقاله وجود همه علوم بشري در قرآن گاهنامه ذكري (مركز فرهنگي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه شماره 1، 1376) از نگارنده.
[8] . ر.ك: رشيد رضا، المنار، ج 7، ص 395 و طنطاوي، تفسير الجواهر، ج 8، ص 130 و ذهبي، التفسير و المفسرون، ج 2، ص 489 و الميزان، ج 14، ص 325.
[9] . ر.ك مجمع البيان، ج 4، ص298 و الكشاف، ج 2، ص،ص 31 ـ 21، و الجواهر، ج 4، ص 37، (چاپ السلاميه) و البرهان، ج 1، ص 524.
[10] . ابواسحاق شاطبي (م 790 ق)، الموافقات، ج 2، صص 76 ـ 69 به نقل از التفسير و المفسرون، ج 2، ص 485.
[11] . براي اطلاعات بيشتر از اين ديدگاه رجوع كنيد به دانشگاه انقلاب، ش 110 ص 127، به بعد مقاله مقصود فراست خواه و مجله بينات، ش 5، ص 90 مقاله بهاء الدين خرمشاهي.
[12] . ابواسحاق شاطبي (م 790 ق)، الموافقات، ج 2، ص 76-69، به نقل از التفسير و المفسرون،ج 2، ص 485.
[13] . براي اطلاعات بيشتر از ديدگاه رجوع كنيد به دانشگاه انقلاب، ش 110، ص 127، به بعد مقاله مقصود فراستخواه و مجله بينات، ش 5، ص 90 مقاله بهاء الدين خرمشاهي.
[14] . «و ما ارسلنا من رسولٍ الابلسان قومه» سورة ابراهيم، آيه 4.
[15] . براي اطلاعات بيشتر از ديدگاه رجوع كنيد به دانشگاه انقلاب، ش 110، ص 127، به بعد مقاله مقصود فراستخواه و مجله بينات، ش 5، ص 90، مقالة بهاء الدين خرمشاهي.
[16] . منظور تورات و انجيل، تحريف شدة فعلي است.
[17] . ر.ك:مهدي گلشني، قرآن و علوم طبيعت، ص 104.
[18] . ر.ك: مصطفوي: التحقيق في كلمات قرآن. و نيز تفسير الميزان، مجمعالبيان و نمونه كه در تفسير آيه 4 از سوره ابراهيم ـ عليه السّلام ـ اين مطلب را تذكر دادهاند.
محمدعلي رضايي اصفهاني
جامعیت قرآن (2)
جامعیت قرآن در اين ديدگاه چند نكته اساسي وجود دارد:
1. قرآن كتاب «هدايت» انسان به سوي خدا است و اين هدف اصلي قرآن است.
2. انسان موجودي تك بُعدي نيست؛ بلكه داراي دو بُعد مادي و معنوي است.
3. قرآن به اين ابعاد انسان توجه كرده است و يك برنامه كلي، كه شامل سعادت دنيوي و اخروي انسان است، ارايه ميكند.
4. در قرآن همانگونه كه به مسايل معنوي و روحي انسان توجه شده است، به مسايل ديگري از قبيل مسايل حكومتي، اقتصادي، حقوقي، تربيتي، علمي و... نيز توجه شده است. در اين راستا و در جهت هدايت انسان، حتيّ اشارههايي علمي مطابقِ واقع، به صورت مثالهايي مانند حركت زمين، خورشيد، زوجيت گياهان و[1]...) آمده است، همچنان كه داستانهاي واقعي و قصههايي از امتهاي پيشين نيز بيان شده است.
5. قرآن كتاب شيمي. فيزيك و علوم ديگر نيست واين اشارههاي علمي، حقوقي و... هدف فرعي قرآن است، نه هدف اصلي آن. يعني از آنجا كه در فرهنگ اسلامي، دنيا مقدمه و زمينهساز آخرت است، ماديات و زندگي اجتماعي انسان پيوند ناگسستني با معنويات و نيازهاي روحي انسان دارد. بر اين اساس توجه به امور دنيايي در راستاي رشد علمي و ايجاد عدالت اجتماعي لازم است. به عبارت ديگر، وقتي انسان هدايت بيشتري مييابد وبه كمال خود ميرسد، كه از شناخت و معرفت بيشتري برخوردار باشد. و در زندگي سالم، پاك و متعادلي داشته باشد.
بنابراين هر چه جامعه عالِمتر و پاكتر گردد و با عدالت همراه شود، به اهداف اسلام نزديكتر ميشود. از اين رو قرآن به تمام اين ابعاد توجه ميكند و انسان را دعوت به علم، قسط و عدل و دوري از فحشا و منكرات ميكند و قوانيني را براي حصول اين اهداف ترسيم مينمايد.
6. بيان مسايل اقتصادي، سياسي، علمي، حقوقي و... در بسياري از موارد به صورت قواعد كلي است كه انسان را به هدايت الهي نزديكتر ميكند و غالباً قرآن خود را درگير بيان مسايل جزيي نكرده است، مگر در مواردي خاص، كه لازم بوده است. قرآن مواردي را كه علم وعقل بشر توانايي درك آن را دارد، به عهده او گذاشته است بنابر اين نبايد از قرآن انتظار داشته باشيم تا تمام جزئيات نظامهاي سياسي و اقتصادي متناسب با هر زمان را ترسيم كند. چون هدف قرآن اين نيست.
اين وظيفه متخصصان ديني است كه در هر زمان، كليات متناسب با زمان و مكان را از قرآن استخراج كنند؛ تا متخصصان علوم اقتصاد، حقوقي و... در چارچوب آن قواعد كلي، برنامهريزيهاي مناسب را به عمل آورند.
دلايل ديدگاه سوم
نظريه و ديدگاه سوم از روح تعاليم اسلام و قرآن برداشت ميشود و دقت در آيات قرآن آن را به اثبات ميرساند، در اين جا عقيده برخي از صاحبنظران را مطرح ميكنيم.
علامه طباطبايي(ره) در مورد هدف اصلي قرآن در تفسير آيه (و نزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء[2]) ميفرمايد:«ظاهراً مراد از «كل شيء» هر چيزي است كه به هدايت مربوط باشد، هر چه كه مردم در مورد مبدأ و معاد، اخلاق فاضله، شرايع الهيه، قصص و موعظهها احتياج دارند.»[3]
روشن است كه منظور ايشان اين است كه هدف اصلي قرآن، هدايت مردم به سوي خدا است و برخي از اين امور مثل شرايع الهيه، اعم از امور دنيوي و اخروي است يعني در شريعت بيان مطالب عبادي، معاملات، احكام جزايي و... ميشود. همچنين استاد مصباح يزدي مينويسد: «قرآن كتاب انسانسازي است و نازل شده است تا آنچه را كه بشر در راه تكامل حقيقي (تقرب به خداي متعال) نياز دارد به او بياموزد».[4] ايشان با تذكر اين نكته كه قرآن كتاب فيزيك، گياهشناسي، زمينشناسي و كيهانشناسي نيست ميفرمايد: «قرآن در صدد و جايگاه حل مسايل علمي نيست. البته آن چه فرموده باشد حق است و اگر اشارهاي به نكتهاي علمي داشته باشد و به راستي لفظ قرآن بر آن دلالت كند حق است. و جاي هيچ حرفي نيست.»[5]
قرآن و روابط انسان
در يك تقسيم، انسان در چهار محور اساسي، رابطه دارد و قرآن به همه آنها توجه كرده است.
الف) رابطه انسان با خدا
بسياري از آيات قرآن كريم مربوط به تنظيم رابطه انسان با مبدأ هستي است و سعي شده تا راهها و برنامههاي عبوديت و نزديكي به خدا را به او نشان دهد. بيان انواع عبادات مانند نماز، روزه، حج و گشايش باب دعا از اين قبيل است. بر اين اساس قرآن انسان مسلمان را هدفمند ميكند و از پوچي و سرگرداني نجات ميدهد. زيرا توجه وي را به آغاز جهان و انتهاي آن (معاد) معطوف ميدارد.
ب)رابطه انسان با خود
برخي از آيات قرآن انسان را دعوت به خودشناسي و عدم فراموشي از خود ميكند[6] و انسان را از ظلم به خويش بر حذر ميدارد. قرآن گناهاني مثل شرك را ظلم به خود ميداند.[7] اين دعوت به شناخت و دوري از آلودگي، زمينه را براي رشد و تعالي انسان فراهم ميكند.
ج) رابطه انسان با طبيعت
همانطور كه گذشت بيش از 750 آيه قرآن مربوط به توجه به طبيعت و خداشناسي از راه جهان است. قرآن كريم انسان را به انديشه در آسمان، زمين، موجودات زنده و حتي غذاي خويش دعوت ميكند. قرآن اشارهها و مثالهايي از مسايل علمي ميزند كه قرنها بعد حقيقت آنها ثابت ميشود (مثل زوجيت گياهان). كتاب خدا انسان را به بهرهبرداري معقول از طبيعت فرا ميخواند و از او ميخواهد كه از چيزهاي پاكيزة آن بخورد.[8]
قرآن جهان طبيعت را آيات الهي معرفي ميكند و بدين ترتيب جهان را براي انسان معنادار ميكند (ما سميعيم و بصيريم و هُشيم ـ از شما نامحرمان ما خامشيم).
ه) رابطه انسان با خلق
مهمترين محوري كه انسان در زندگي روزمره با آن درگير است، رابطه وي با خلق است. قرآن آيات زيادي در اين مورد ارايه كرده است كه به پارهاي از آنها اشاره ميكنيم:
حقوق زن و شوهر، حقوق فرزندان و والدين، حق مالكيت، حلال بودن معامله و حرام بودن ربا، ارث افراد از هم ديگر، حقوق كيفري و جزايي مانند قصاص و حدود، ولايت و اطاعت از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و جانشينان به حق او در امور سياسي و غيره، اخلاق فردي و اجتماعي، دعوت به قسط و عدل، دستور به جنگ و دفاع (جهاد)، امر به معروف و نهي از منكر.
جمعبندي و نتيجهگيري
قرآن كريم به تمام ابعاد مادي و معنوي زندگي انسان توجه كرده و جامع مسايلي است كه در راستاي هدايت انسان به سوي خدا است. البته اين به معناي ديدگاه اول (وجود همه علوم در قرآن) نيست. زيرا آنان راه افراط را پيمودهاند، همچنان كه ديدگاه دوم (قرآن فقط كتاب آخرت) راه تفريط را پيموده است. بلكه قرآن همانگونه كه به معنويت و آخرت مينگرد، به دنيا و مسايل آن (كه مقدمه آخرت و معنويت است) توجه دارد.
[1] . ر.ك: سورة يس، آيه 36 ـ سورة نمل، آيه 89، سوره دخان، آيه 10 ـ و براي اطلاعات بيشتر به كتاب درآمدي بر تفسير علمي قرآن (انتشارات اسوه) از نگارنده مراجعه شود.
[2] .سوره نحل، (16) آيه 89.
[3] . الميزان، ج 14، ص 325، (چاپ بيروت).
[4] . استاد مصباح يزدي، معارف قرآن، صص 225 ـ8.
[5] . همان، ص 229.
[6] . ر.ك: سوره مائده (5) آيه 105، سوره حشر (59) آيه 19.
[7] . ر.ك: سوره لقمان (31) آية 13.
[8] . ر.ك: سورة بقره (2)، آيه 172، سوره اعراف(7)، آيه 32.
|
قرآن كتاب نور و ذكر محفوظ
|
| خداي سبحان قرآن را به عنوان نور، معرّفي كرده است: « قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ»[1] و در جاي ديگر ميفرمايد: كفّار و منافقين در تلاشند كه نور خدا را با فوت دهانشان خاموش كنند ولي خدا نميگذارد: « يُرِيدُونَ أَنْ ليُطْفئِوُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ الله مُتّمُ نُورِهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»[2] از بين بردن قرآن كريم و خاموش كردن اين نور الهي به يكي از دو صورت محقق ميشود: يا قرآن را از اساس نابود كنند و يا آن را به صورت كتابي تحريف شده در بين مردم باقي گذارند كه نتواند هدف و رسالت اصلي خود را برساند، بلكه مرد را به ضلالت و گمراهي بكشاند. برخي به رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيشنهاد دادند قرآن را عوض كند: « ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ»[3] يعني يا اين كتاب را عوض كن و يا خطوط اساسي اين قرآن را تغيير بده كه آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: « ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ»[4] عوض كردن يا تغيير دادن قرآن به دست من نيست و من هر چه دربارهي دين ميگويم يا هرچه ميكنم بر اساس وحي الهي است. گروه مزبور كه پيشنهاد تغيير يا تبديل را دادند، قصد داشتند نور خدا را به وسيلهي خود پيامبر خاموش كنند و افرادي هم سعي داشتند تا با تبليغات مسموم يا مبارزه با آن در حدّ ادعاي مثل آوري براي قرآن و يا تحريف و دست بردن در قرآن و كم و زياد كردن آن، در نور الهي ضعفي ايجاد كنند و خداي متعال به عنوان قانوني كلّي و هميشگي ميفرمايد: « وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»[5] خداوند بر خلاف ميل كافران نور خود را تتميم و تأييد ميكند. در سورهي توبه نيز آيهأي به همين مضمون آمده: « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»[6] تفاوت اين آيه با آيهي سورهي «صف» آن است كه در اينجا ميفرمايد ما نميگذاريم آنها خاموش كنند ولي در سورهي صف ميفرمايد اينها دارند مقدّمات خاموش كردن نور الهي را فراهم ميكنند و ما اجازهي آماده كردن مقدّمات را هم به آنها نميدهيم و نور خود را براي هميشه حفظ ميكنيم. متعلّق اراده در « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ» خود خاموش كردن است يعني ارادهي خاموش كردن نمودند ولي در « يُرِيدُونَ ليُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ» متعلق اراده، سبب و مقدّمهي خاموش كردن است يعني ارادهي كاري را كردهاند كه به خاموش كردن منتهي ميگردد. «وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ» يعني «يحفظ أصله و يتمّمهُ حدوثاً و بقاءً» خداوند هم اصل قرآن را در مرحلهي حدوث و هم در مرحلهي باقي ماندن از گزند حوادث حفظ ميكند و از هر نقص و آسيبي نگه ميدارد؛ زيرا اوست كه بر بندگانش قاهر است: « وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ»[7] كافران خيال كردهاند كه «نور خدا» مانند نور شمع يا كبريت است كه بتوانند آن را با دميدن خاموش كنند. نور قرآن كريم از باب تشبيه معقول به محسوس مانند نورخورشيد است كه هيچ گاه با دميدن خاموش نميشود. البتّه زماني نور خورشيد از بين ميرود، ولي نور قرآن براي ابد باقي است. آن روزي كه خورشيد نور خود را از دست ميدهد « إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ»[8] تازه روز نور افشاني قرآن كريم است. آن روز روشن ميشود كه قرآن، سراسر جهان را نوراني كرده و اين نور براي هميشه باقي خواهد ماند. كافران درگذشته ميخواستند با كشتن پيامبران نور شريعت و دين الهي را خاموش كنند: « وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»[9] ولي شهادت آنها نور خدا را پر فروغتر كرد. دربارهي ائمه ـ عليهم السّلام ـ نيز همين كار را كردند ولي نتيجه برعكس شد. خواستند وجود مبارك سيّد الشهداء ـ سلام الله عليه ـ را بكشند كه نور الهي خاموش شود ولي همان شهادت، نور خدا و دين خدا را براي هميشه تثبيت و تضمين كرد و لذا زينب كبري ـ سلام الله عليه ـ در شام به يزيد فرمود: «كِد كيْدك و ناصب جهدك واسع سعيك فوالله لا تمحو وحينا ولا تميت ذكرنا»[10] هر چه در توان داري به كار گير و هر فكر و حيلهاي كه ميتواني بكار بند، تو هرگز نميتواني وحي ما را خاموش كني و ذكر ما را بميراني و از ياد تاريخ و جوامع بشري ببري. قرآن، ذكر محفوظ است از آياتي كه دلالت بر حفظ قرآن از بطلان و تحريف دارد، آيهي كريمهي «رصد» است كه ميفرمايد: « فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً* لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً»[11] رصد يعني مراقباني كه در كمينند « إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»[12]. خداي سبحان طبق اين آيه، وجود مبارك رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را در محافظت فرشتگان قرار داده كه برخي پيش ازآن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند تا وحي را از مبدأ نزول، تا قلب مطهّر آن حضرت - صلّي الله عليه و آله ـ همراهي كنند و برخي پس از آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ تا رسول اكرم وحي الهي را صحيح و سالم، نگهداري كرده و به مردم برساند پس اين گونه نيست كه فرشتگان وحي را به آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ برسانند و كار را رها كنند بلكه در مرحلهي بعدي نيز حافظ آن هستند « فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ».[13] خداي سبحان پس از دو آيهي تتميم نور در دو سورهي «توبه» و «صف» اين آيه را آورده است: « هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»[14] يعني او خدايي است كه رسولش را با كتاب هدايت و دين حقّ فرستاده تا بر همهي دينها غالب و ظاهر گردد گرچه اين پيروزي براي مشركان ناخوشايند باشد. اگر رسالت رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ طبق آيهي «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّهي لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً»[15] جهاني است و قرآن كريم هم « ذِكْرى لِلْبَشَرِ»[16] و « لِلْعالَمِينَ نَذِيراً»[17] است، پس اين قرآن بايد تا قيام قيامت، محفوظ باشد و به همهي افراد بشر برسد. قرآن كريم كه معجزهي ختميه است، وقتي حجت بر مردم خواهد بود كه خود از گزند هرگونه تغييري در امان باشد و فرشتگان، كه مراقبان الهياند، اين وظيفهي مهم را بر عهده دارند. خداي متعالي در سورهي مباركهي «حجر» ميفرمايد: « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»[18] يعني به درستي كه ما ذكر را فرستاديم و ما خود حافظ آن خواهيم بود. در اين آيه سه بار فرموده است «ما چنين كرده و ميكنيم» كه نشان دهندهي اهميّت مسئله است، و افزون بر اين، چند تأكيد نيز در آيه آمده كه كلمهي «إنَّ»، ضمير منفصل «نحن» و «لام تأكيد» ميباشند. مقصود از ذكر در اين آيه، قرآن كريم است نه خود پيامبر زيرا كلمات «انزال» و «تنزيل» براي وحي و كتاب الهي بكار ميرود و براي پيامبران معمولاً از كلمهي «ارسال» استفاده ميشود. علاوه بر اين، در آيات پيش از اين آيه نيز فرمود: « وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لََمجْنُونٌ»[19] كافران گفتند أي كسي كه ادعا ميكني كه اين ذكر برتو نازل شده معاذ الله ـ تو مجنوني ـ كافران به آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ نسبت جنون دادند و قرآن را افسانهي پيشينيان دانستند نه ذكر الهي « إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ»[20]. خداي سبحان از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و كتاب خود دفاع ميكند. دربارهي رسولش ميفرمايد « وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ»[21] و يا: « ن* وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ * ما أَنْتَ بِنِعْمَهي رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ* وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ * وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ* فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ * بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»[22] يعني قسم به قلم، و آنچه را نويسندگان سطرها با قلم مينويسند، كه تو به لطف و نعمت ويژه پروردگارت ديوانه نيستي، و بيگمان براي تو پاداشي بدون انقطاع بي منّت خواهد بود، و به راستي كه تو داراي خُلْق عظيم هستي، پس به زودي خواهي ديد و كافران نيز خواهند ديد كه كدام يك از شما دچار جنون گشتهايد. در دفاع از تهمت افسانه بودن نيز، قرآن كريم را نيكوترين سخن ميداند كه هيچگاه كهنه نميگردد و بطلان در آن راه ندارد و آن را ذكر محفوظ و نور خاموش نشدني اعلام ميدارد. مقصود از «حفظ الهي» مقصود از «حفظ» در اين آيه اين نيست كه قرآن از گزند شبهات علمي حفظ ميشود؛ زيرا اين معنا بايد با توصيف قرآن به وصف «حكيم» فهميده شود چنانكه در آيات فراواني «حكيم» بودن قرآن و نزول آن از مبدأ حكمت بيان شد. قرآن، كتاب حكيم و استواري است كه از درون نميپوسد و فرو نميريزد و در برابر شبهات علمي نيز استوار است. نيز مراد از «حفظ» اين نيست كه قرآن را در لوح محفوظ نزد فرشتگان يا در مرتبهي علمي امامت، پيش ولي عصر (ارواحنا فداه) حفظ ميكنيم؛ زيرا قرآن كريم پيش از آنكه به اين عالم بيايد در لوح محفوظ بود «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ * فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ»[23] چه اينكه صرف حفظ آن نزد وليّ غايب (عج) از جوامع بشري مشكل هدايت بشر را برطرف نميكند، بلكه مقصود آن است كه ما قرآن را به صورت ذكر محفوظ نازل كرديم و در آينده نيز آن را از تصرف و زياده و نقصان حفظ ميكنيم. كارهايي كه خداي سبحان به خود نسبت ميدهد، ريشهي صفت مشبهّي دارد، گرچه به صورت اسم فاعل بيان ميشود و كلمهي «حافظون» نيز معناي حفظ مستمر را كه مناسب با ذات اقدس اله است، ميرساند. بنابر آنچه گفته شد، قرآن كريم، آخرين كتاب و معجزهي ختميّهاي است كه براي هدايت همهي بشريت آمده و حجّت بر آنان است و بر اساس همين ضرورت، ذات اقدس اله آن را كتابي عزيز و حكيم نازل فرموده تا هيچ بطلاني از درون و بيرون بر آن چيره نشود و نور هدايتي باشد كه براي هميشه پرفروع است و هرگز به خاموشي نميگرايد و ذكر محفوظي براي فطرت الهي انسانها باشد و هميشه آنان را به سوي مبدأ و آفريدگار خود سوق دهد « فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ».[24] [1] ـ سورهي مائده، آيهي 15؛ (آري،) از طرف خدا، نور و كتاب آشكاري به سوي شما آمد. [2] ـ سورهي صف، آيهي 8. [3] ـ سورهي يونس، آيهي 15. [4] ـ سورهي يونس، آيهي 15. [5] ـ سورهي صف، آيهي 8. [6] ـ سورهي توبه، آيهي 32. [7] ـ سورهي انعام، آيهي 18؛ اوست كه بر بندگان خود، قاهر و مسلّط است. [8] ـ سورهي تكوير، آيهي 1. [9] ـ سورهي آل عمران، آيهي 112؛ و پيامبران را به ناحق ميكشتند. [10] ـ كلام حضرت زينب ـ سلام الله ـ در شام به يزيد (بحار، ج 45، ص 135). [11] ـ سورهي جن، آيات 27 و 28؛ و مراقبين از پيش رو و پشتسر براي آنها قرار ميدهد، تا بداند پيامبرانش رسالتهاي پروردگارشان را ابلاغ كردهاند؛ و او به آنچه نزد آنهاست احاطه داردو همه چيز را احصا كرده است. [12] ـ سورهي فجر، آيهي 14؛ به يقين پروردگار تو در كمينگاه (ستمگران) است. [13] ـ سورهي جن، آيهي 27؛ و مراقبيني از پيشرو و پشترو براي آنها قرار ميدهد. [14] ـ سورهي توبه، آيهي 33. [15] ـ سورهي سبأ، آيهي 28؛ و ما تو را جز براي همة مردم نفرستاديم تا (آنها را به پاداشهاي الهي) بشارت دهي و (از عذاب الهي) بترساني. [16] ـ سورهي مدثر، آيهي 31؛ هشدار و تذكري براي انسانها نيست. [17] ـ سورهي فرقان، آيهي 1؛ تا بيم دهندة جهانيان باشد. [18] ـ سورهي حجر، آيهي 9. [19] ـ سورهي حجر، آيهي 6؛ و گفتند: اي كسي كه «ذكر» (قرآن) بر تو نازل شده، مسلماً تو ديوانهاي! [20] ـ سورهي مؤمنون، آيهي 83؛ اين فقط افسانههاي پيشينيان است. [21] ـ سورهي تكوير، آيهي 22؛ و مصاحب شما (پيامبر) ديوانه نيست. [22] ـ سورهي قلم، آيات 1ـ6. [23] ـ سورهي بروج، آيات 21 و 22؛ (اين آيات، سحر و دروغ نيست) بلكه قرآنِ با عظمت است، كه در لوح محفوظ جاي دارد. [24] ـ سورهي ذاريات، آيهي 50؛ پس به سوي خدا بگريزيد، كه من از سوي او براي شما بيم دهندهاي آشكارم. |
| قرآن در قرآن- آيت الله جوادي آملي |
تعبد و قبول معارف قرآن
معارف والا و ارزشمند قرآن مجيد، انواري است الهي كه فطرت همگان را به سوي خود فرا ميخواند و در دل مؤمنين تأثير گذار است. همة مسلمين قرآن را به عنوان كلام الهي قبول دارند گرچه درجات ايمان و تعبد به قرآن متفاوت است ولي ايماني ارزشمند است كه انسان مومن پس از شناخت حقانيت و عظمت قرآن، از روي تعبد محض به معارف نوراني آن ايمان داشته باشد.
«راسخان در علم» و تعبد فوقِ علمي به قرآن:
بايد در برابر قرآن، همچون «راسخان در علم» بود كه بيچون و چرا و با آرامش كامل به تمامي قرآن أعمّ از «محكم و متشابه» ايمان آوردهاند چه حقيقت آن را دريابند و چه در حجاب قرار گيرند، چرا كه اينان ريشه در سرزمين علم دوانده، از آن تغذيه نموده، همچون درختاني تنومند به غلظت و استحكام رسيدهاند و در نتيجه بيش از هر كس ديگر به حجم عظيمِ مجهولات و ناچيزي علمِ بشري پي بردهاند.
اينان براساس علم و معرفتِ عميق و ريشه دارشان خدا را شناخته، عاشقانه به او رو آوردهاند و با كلامش مأنوس گشتهاند و در اين انس و رفاقت بارها و بارها به معراج رفته حضور حق را به چشم دل شهود كرده، از لذّت ديدار جمالش سرمست گشتهاند، چرا كه قرآن تجلّي خدايِ رحمان و درياي بيكران علم خداست.
درك حجم عظيم مجهولات و ناچيزي علم بشر، در كنار چشيدن قطرهاي از حقيقت قرآن، كافيست كه كوههاي سر به فلك كشيده علم بشري را در برابر حقايق قرآن به زانو درآورده، تسليم نمايد و در برابر حوزههاي ناشناختة متشابهات قرآن به اعتراف به جهل و عجز كشاند تا كه با اضطرار و ابراز بندگي، كشف حقيقتش را طلب نمايند و به عنايت حق به درك و شهود آن نايل آيند:
«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».[1]
(و كسي تأويل متشابه را جز خدا نميداند و ريشهداران در علم ميگويند به قرآن ايمان آوردهايم چرا كه هر يك از آنها (محكم و متشابه) از نزد پروردگارمان ميباشد، و جز صاحبانِ عقل عاري از شهوت به آن متذكر نميشوند، پروردگارا دلهايمان را منحرف ننما بعد از آنكه رهنمايمان كردي، و از پيشگاه خود، به ما رحمتي ـ بيحد و حصر و غيرقابل وصف ـ بخش، چرا كه فقط تو يگانه بخشندهاي).
در اين حوزه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز مأمور به تأني و عدم شتاب ميباشد تا كه وحي الهي پايان پذيرد و دريچهاي از حقايق را بر او مكشوف گرداند:
«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً».[2]
(به قرآن ـ يا به قرائت ـ شتاب ننما قبل از آنكه وحيِ آن بسويت پايان پذيرد و بگو پروردگارا مرا از علم بيفزا).
و اين تعبدي است فوقِ علم كه فقط «اولوا الألباب» به آن متذكر ميشوند والا آنكه علمي ناقص و قلبي مبتلا به مرض دارد به خود مغرور شده به توضيح و تشريح آلودة متشابهات ميپردازد و تعيين مصداق نموده فتنهاي بپا ميكند و خلقي را به گمراهي ميكشاند:
«... فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ...».[3]
(پس كساني كه در دلهايشان مرضي مستقر گشته است پس به انگيزة طلب فتنهگري و آشوب و طلب تأويل متشابه، پيروي ميكنند آنچه را كه از قرآن مشتبه مينمايد).
نمونة كوچك از اين دسته، فردي است كه نزد اميرمؤمنان ميآيد و از او درخواست ميكند خدا را با صفات محسوس چنان توصيف نمايد تا كه عشق و معرفت به او فزوني يابد، حضرت ـ عليه السّلام ـ با غضب طي سخناني بسيار عميق از توحيد، خطاب به آن مرد ميفرمايد:
«فَانْظُر أيُّهَا السّائِلُ فَما دَلَّكَ الْقُرآنُ عَلَيْه مِنْ صِفَتِهِ فَائتَمَّ بِهِ، وَ اسْتَضِيء بِنُورِ هِدايِتَهِ وَ ما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمّا لَيْسَ فِي الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ، وَ لا في سُنَّة النَّبي ـ صلّي الله عليه و آله ـ وَ أئِمَةِ الْهُدي أثَرَهُ فَكِلُ عِلْمَهُ إلَي اللهِ سُبْحانَهُ، فَإنَّ ذلِكَ مُنْتَهي حَقِّ اللهِ عَلَيْكَ، وَ اعلَمْ أنَّ الْراسِخينَ في الْعِلْمِ هُمُ الْذّينَ أغْناهُمْ عَنِ اقْتِحامِ الْسُّدَدِ المَضْرُوبَةِ دُونَ الغُيُوبِ الإقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جُهِلُوا تَفسيرَهُ مِنَ الغَيْبِ المَحْجُوبِ، فمَدَحَ اللهِ إعْتِرافَهُم بِالعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَم يُحيطُوا بِهِ عِلْماً وَ سمّي تَرْكَهُمُ التَّعمُّقَ فيما لَمْ يُكَلِّفَهُم البَحْثَ عَن كُنْهِهِ رُسُوخاً».[4]
(پس اي پرسشگر با دقت بنگر پس آنچه را كه قرآن تو را بر آن چيز از صفتِ خدا دلالت نمود پس به آن اقتدا نما و به نور هدايت آن ـ قرآن ـ روشني بدست آور و آنچه را كه شيطان تو را بردانستن آن وادار نمود، از آنچه در كتاب بر عهده تو وجوبش نيست و نه در سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمة هدايت اثرش موجود نميباشد. پس عملش را به خداي سبحان واگذار، چرا كه آن (عمل) نهايت حق خدا بر تو ميباشد.
و بدان كه «راسخان در علم» همان كساني هستند كه اقرار به همة آنچه كه تفسيرش را نميدانند ـ كه غيب محجوب است ـ آنها را از سرعت و شتاب و هجوم بر سدهاي زده شده در برابر غيبها، بينياز نموده (كفايت نموده) است، پس خدا اعترافِ آنان را بر ناتواني از دسترسي به آنچه به آن احاطة علمي ندارند، ستوده است و ترك تعمق آنها را در آنچه كه خداوند تحقيق از حقيقتش را برايشان تكليف نكرده است، «رسوخ» ناميده است).[5]
در پايان خطاب، حضرت ميفرمايند:
«پس بر آن حد و مرز اكتفا كن و عظمت خداي سبحان را با اندازة عقلت اندازه مگير كه از هلات شدگان خواهي گرديد».
تعبد دون علم تودة مردم به قرآن:
اكثريت تودههاي مردمي مسلمان به تقليد و پيروي از آباء و اجداد و محيط تربيتي خويش به تمامي قرآن ايمان دارند و كوچكترين شبههاي بخود راه نميدهند، ليكن اين ايمان تا با نور معرفتي همراه نشود در فكر و روحِ آنان كارساز نبوده از بركات قرآن در محروميّت بسر خواهند برد، از اين رو با استفاده از عشق آنان به قرآن بايد كوشيد مردم را به حقايق قرآن آشنا كرد و حد و مرزهاي ارتباط با قرآن را به آنان آموخت تا از بركات قرآن بهرهمند گرديم و شرمسارِ شكايتِ رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قيامت نباشيم:
«وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».[6]
(و رسول خدا فرمود: پروردگارا به يقين قومِ من اين قرآن را مطرود از زندگي تلقي نمودند).
در غير اين صورت چنين ايماني در برابر هجوم سخت فرهنگ بيگانه از دست خواهد رفت و ديگر نه مشمولِ شكايت پيامبر كه محكومِ غضب خدا و رسولش خواهيم بود.
به هشدار قرآن گوش فرا دهيم كه ميفرمايد:
«فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ...».[7]
(پس اگر به همانند آنچه شما به آن ايمان آوردهايد، ايمان آورند، پس هدايت شدهاند و اگر اعراض كردند پس جز اين نيست كه ايشان در تفرقهجويي و سركشي بسر ميبرند...).
[1] . آل عمران/ 78.
[2] . ص/ 114.
[3] . آل عمران/ 7.
[4] . نهج البلاغه، خطبة اشباح 91.
[5] . با توجه به اين خطبه و آيه 7 آل عمران و روايات ذيل آيه معلوم ميشود راسخان در علم در برابر متشابهات در دو مقام بسر ميبرند: اول: مقام عجز و اعتراف به جهل در برابر متشابهات،ؤ دوم: مقام علم به تأويلِ متشابهات به عنايت و لطف الهي؛ اين وجه جمع با آية «قل رب زدني علماً» تأكيد ميشود.
اين توضيح به مناقشة عظيم ميان مفسرين در معني آيه پايان ميدهد و ديگر ناچار نخواهيم بود كه خطبة قطعي نهج البلاغه را طرد و يا توجيه نماييم چرا كه بلاغت كلام و نظارت صريح بيان حضرت به آيه شريفه و عدم احتمالِ تقيّه، راه را بر هر طرد و توجيه ديگري ميبندد.
[6] . فرقان/ 30.
[7] . بقره/ 137.
ولي الله نقي پورفر ـ تدبر در قرآن
رسالت قرآن در معاشرت
خطابهاي قرآني در قالب جمع، اداء شده است كه مردم را به اجتماع فرا ميخواند و جامعه را مسئول ميشمارد، در برخوردهاي اجتماعي آداب و سنني را تعليم ميدهد كه با كرامت انسان هماهنگ بوده و با احسن تقويم بودن بشر مناسب باشد، لذا تمام اوصاف رنج آور و جدائي زا را نكوهش كرده و تمام فضائل مهربار و وصل آور را ستوده است، و تأثير اختلافهاي نژادي و بومي و زماني و اقليمي و نظائر آن را فقط در محدودهي ابزار شناسائي يكديگر امضاء ميكند نه فخر بر همديگر و تنها مباهات را در نفي فخرفروشي، و ترك مباهات و دوركردن بزهكاري جاهطلبي، و زدودن غبار كبر و دود سياه ديوان سالاري و سائر معاصي ميداند.
ادب برخورد با ديگران را نه تنها در قلمرو برادران اسلامي لازم ميشمارد و با دستور: «اَنّما الْمؤمنُونَ اخوه»[1] آئين برادري و برابري را در بين مسلمين زنده ميكند، بلكه برابر با دعوت جهان شمول بودنش، اساس صفاء و صميمت انساني را در بين تمام جوامع بشري سودمند ميشمارد، و مادامي كه شخص يا گروهي خيال خام خانمان سوز فتنه را در سر نميپروراند، و هوس سرد ستمگري را در دل سان نميدهد، بايد با همهي آنها با معيار قسط و عدل عمل شود و احترام متقابل را با گراميداشت عدل و داد همه جانبه حفظ نمود، «لا يِنْهاكُمُ الله عَنِّ الَّذين لَمْ يُقاتلُوكُمْ فِي الدّينِ وَ لَمْ يُخرجوكُم مِنْ ديارَكُمْ اَنْ تبرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَيْهِمْ اِنَّ الله يُحبُّ المُقْسِطينَ». «اِنَّما يَنْهاكُمُ الله عَنِ الَّذينَ قاتَلُوكُمْ في الدّينِ وَ اَخْرَجُوكُم مِنْ ديارِكُمْ وَ ظاهَروا عَلي اِخراجِكُمْ اَنْ تَولُّوهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُم فَاُولئِكَ هُمُ الظّالمُونَ»[2].
و از آنجا كه انسان با «احسن تقويم»[3] خلق شد و شايستهي پرورش موجودي اين چنين همانا برخوردي احسن است. لذا فرمود: « قُلْ لعبادِي يَقُولُوا الّتي هيَ اَحسنُ اِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزِِغُ بينَهُمْ»[4] ـ «قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً»[5]، و منظور از گفتن يا گفتار، خصوص برخورد لفظي نيست بلكه مطلق رفتار و معاشرت ميباشد.
گر چه دفع هرگونه حمله به مرز اسلامي و دور كردن هر قسم دشمني و سركوب هر نوع تهاجم دشمن بيگانه لازم است، ليكن اگر در داخلهي حوزهي اسلام اختلاف و دشمني راه يافت نبايد برادر مسلمان را كه بظاهر دشمن شمرده شد از پا در آورد و او را از بين برد، بلكه لازم است دشمني با وي را دفع كرد نه، دشمن را، دفع دشمن دشوار نيست، از بين بردن دشمني و روي كار آوردن مجدّد دوستي، هنر فرزانگان صالح است، «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنهي وَ لا السَّيِّئهي اِدفَعْ بِالَّتي هيَ احسَنُ فاِذا الَّذي بينَكَ وَ بَينهُ عَداوهي كَاَنّهُ وليٌّ حميمٌ»[6].
بنابراين منطقهي اسلامي همانند محدودهي خانواده است كه در مدار مهر و محور محبت ميگردد كه همواره صلاي، «و عاشرُوهنّ بِالْمَعروفِ» طنين افكن بوده، و جدائي و وصل آنها در گرو احسان و لطف خواهد بود، «فاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تسريحٌ باِحسانٍ»، و گراميداشت بزرگسالان به دستور «وَ امّا يّبْلُغَنّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما فَلا تَقُل لَهُما اُفٍ و لا تَنْهَرَهُما و قُل لَهُما قولاً كَريماً» هماره اجراء ميشود، چه اينكه نوار مهر بزرگسالان همواره بر دور زندگي خردسالان ميگردد و آنها را مشمول عاطفه عاقلانه قرار ميدهد.
ادب معاشرت حقوقي درجامعهي انساني از نظر قرآن كريم بر اساس قسط متساوي و عدل متقابل است، لذا در عين امر به داد، از تحمّل بي داد نهي مينمايد، و در متن نهي از ظلم نهي از پذيرش ظلم مطرح است و اهميّت به اين مطلب از متون آيات قرآن كريم استنباط ميشود، زيرا برخي از آيات، پيام همهي پيامبران را قيام به قسط و عدل ميداند: «لَقَدْ اَرسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ و اَنْزَلنا معَهُمُ الْكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بالْقِسطِ»[7] و بعضي از آيات بر اين تأكيد دارد كه بدون تجهيز كامل و آمادگي نهائي، اجراء عدل ميسّر نخواهد بود، لذا قائم بودن كافي نيست بلكه قوّام بودن لازم است: «يا اَيُّهَا الدّين آمنوُوا كُونُوا قوّامين لله شُهَداءَ بالقِسْطِ»[8]، «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمنُوا كُونُوا قوّامينَ بِالقِسْطِ شُهَداء لله»[9] و طائفهي ديگر از آيات كه در جناح سلب سخن ميگويد و در قبال امر به عدل از ظلم نهي ميكند، فرق بين سلطهگري و سلطهپذيري را روا نميدارد و ستمپذيري را همانند ستمگري مذموم ميشمارد و از هر دو نهي مينمايد. «لا تُظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ»[10].
قرآن كريم تفاوت استعدادها را زمينهي آزمون و وسيله توزيع عادلانه كارهاي اجتماعي و تسخير متقابل افراد جامعه ميداند، و هر گونه تحقير و هتك حيثيت يا بهروري رايگان و انتفاع يك جانبه را مطرود ميشمارد: «هُوَ الّذي جَعَلَكُمْ خَلائفَ الاَرضِ و رفَعَ بَعضَكُم فَوقَ بَْعضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ في ما آتاكُمْ اِنَّ ربُّكَ سَريعُ العِقاب وِ اِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحيمٌ»[11]، «اَهُمْ يَقسِمُونَ رَحْمَهَ رَبَّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَينَهُم مَعيشَتَهُم فِي الحيوه الدُّنيا وَ رَفَعْنا بَعْضٌَُم فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرياً وَ رحْمَتُ رَبُِكَ خَيْرٌ ممّا يَجمَعُونَ»[12]. با آيات ياد شده روشن ميشود كه هر گونه بخششهاي الهي آزمون بندگان خداست نه گرامي داشتن كساني كه آنها را دارند و تحقير كساني كه آنها را ندارند، و هدف آن تقسيم عادلانه وظائف اجتماعي است و آيهي: «يا اِيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قومٌ مِنْ قومٍ عَسي اَنْ يَكُونُوا خيراًً مِنهُمْ و لا نَساءٌ مِن نساءٍ عَسي اَنْ يكُنَّ خيراً مِنْهُنَّ»[13] جلو هر گونه تحقير و فخر فروشي را گرفته، و حفظ احترام متقابل را بر همگان لازم ميداند تا معاشرت جامعه را در پرتو تأمين كرامت، زمينهي پيدايش مدينهي فاضله را فراهم نمايد.
حسن معاشرت هر شهروند در مدينهي فاضله برابر مسئوليت اوست، لذا وظيفهي مسئولان مهم جامعه در اين باره بيش از ديگران ميباشد، چه اينكه به موسي كليم و هارون عليهما السلام دستور رسيد كه با گفتار نرم تبليغ دين را آغاز كنيد: «قُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعلَّهُ يَتَذكّرُ اَوْ يَخْشي»[14] گر چه سرانجام فرعون با سوء اختيار خود به كام دريا فرو رفت و پيروان متعصّب او نيز به همراهش غرق شدند:«فَغَشِيَهُمْ مِنَ اليمِّ ما غَشِيَهُمْ»[15] و همچنين به پيامبر اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ فرمان مهرباني و تواضع در برخورد و نرمش در رفتار داده شد: «فيما رَحْمَهِ مِنَ الله لِنْتَ لَهُم و لَوْ كُنتَ فَظّاً غَليظَ القَلْبِ لَا نْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»[16] و جريان مشورت كه ضمن گرامي داشتن آراء ديگران وسيلهي خوبي براي وحدت جامعه و جذب نيروي كارآمد و ايجاد هماهنگي بين صاحب نظران و پختگي تصميم نهائي است، در همين راستا ميباشد كه نبي اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ به آن مأمور شد، چه اينكه سيرهي آن حضرت بنابر توصيهي خداي سبحان بال گشودن و فروتني نسبت به مؤمنان بوده است: « وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤمنينَ»[17] گر چه موضعگيري قاطعانهي آن حضرت در برابر طاغيان و اعلام انزجار آن رهبر الهي از تبهكاران سنّت فراموش نشدني اسلام است: «فَاِنْ عَصَوْكَ فقُلْ اِنّي يَري ممّا تُعْمَلُونَ»[18].
بال گشودن در قرآن كريم گاهي همراه با اظهار كوچكي و فرمانبرداري است، مانند آنچه فرزند در ساحت پدر يا مادر بزرگوارش انجام ميدهد: « وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ»[19] و گاهي نشان رأفت و ترحم و كوچك نوازي است، مانند آنچه كه رهبر الهي به آن مأمور شده است.
از رسالتهاي اساسي قرآن در بهبود ادب معاشرت همانا بنيانگذاري جامعهي برين و متمدن راستين بوده و دستور حسن ظن به چنين اجتماعي صادر كردن است، گر چه در جامعهي تباه وظيفهي اوّلي خوش گماني نيست، ليكن در جامعهي صالح دستور نخست گمان خوب نسبت به ديگران داشتن است: «اِجْتَنبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنَّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنَّ اثمٌ»[20].
[1] . سورهي حجرات، آيهي 10؛ همانا مؤمنان برادران همند.
[2] . سورهي ممتحنه، آيات 9ـ8؛ خدا شما را از نيكي كردن و رعايت عدالت نسبت به كساني كه در امر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهي نميكند، چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد، شما را تنها از دوستي و رابطه با كساني نهي ميكند كه در امر دين با شما پيكار كردند و شما را از خانههايتان بيرون راندند يا به بيرون راندن شما كمك كردند و هر كس با آنان رابطهي دوستي داشته باشد ظالم و ستمگر است.
[3] . سورهي تين، آيهي 4؛ بهترين صورت و نظام.
[4] . سورهي اسراء، آيهي 53؛ به بندگانم بگو سخني بگويند كه بهترين باشد چرا كه شيطان ميان آنها فتنه و فساد ميكند.
[5] . سورهي بقره، آيهي 83؛ به مردم نيك بگوييد.
[6] . سورهي فصلت، آيهي 34؛ هرگز نيكي و بدي يكسان نيست بدي را با نيكي دفع كن، ناگاه همان كس كه ميان تو و او دشمني است، گوئي دوستي گرم و صميمي است.
[7] . سورهي حديد، آيهي 25؛ ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان (شناسان حق از باطل) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند.
[8] . سورهي مائده، آيهي 8؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد همواره براي خدا قيام كنيد و از روي عدالت گواهي دهيد.
[9] . سورهي نساء، آيهي 135؛ اي اهل ايمان كاملاً قيام به عدالت كنيد براي خدا شهادت دهيد.
[10] . سورهي بقره، آيهي 279؛ نه ستم ميكنيد و نه بر شما ستم وارد ميشود.
[11] . سورهي انعام، آيه 165؛ و او كسي است كه شما را جانشينان در زمين ساخت، و درجات بعض از شما را بالاتر از بعضي ديگر قرار داده، تا شما را به وسيله آن چه در اختيارتان قرار داده بيازمايد، به يقين پروردگار تو سريع العقاب و آمرزندهي مهربان است.
[12] . سورهي زخرف، آيهي 32؛ آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم ميكنند؟ ما معيشت آنها را در زندگي دنيا بينشان تقسيم كرديم و بعضي را بر بعضي ديگر برتري داديم تا يكديگر را مسخّر كرده (و با هم تعاون نمايند).
[13] . سورهي حجرات، آيهي 11.
[14] . سورهي طه، آيهي 44.
[15] . سورهي طه، آيهي 78.
[16] . سورهي آل عمران، آيهي 159.
[17] . سورهي شعراء، آيه 216.
[18] . سورهي شعراء، آيه 215؛ اگر نافرمانيت كردند بگو من از آنچه شما انجام ميدهيد بيزارم.
[19] . سورهي اسراء، آيهي 25؛ بالهاي تواضع خويش را از محبت و لطف در برابر آنان فرود آر.
[20] . سورهي حجرات، آيهي 12؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد از بسياري از گمانها اجتناب كنيد كه بعضي از گمانها گناه است.
رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
رسالت قرآن در معرفت
قرآن كه خود، علم ممثَّل است، بيش از هر چيز جوامع بشري را به دانش فرا ميخواند چون با سرمايهي بينش علمي، فروغ هدايت آن روشنتر ميشود، زيرا گر چه رهنمود قرآن در بشارت دادن و بيمدادن عالم است... «لِيَكُونَ لِلعالَمينَ نَذيراً»[1]، ليكن سودمندان از آن، كسانياند كه از زبانه دوزخ هراسناكاند: «انّما اَنتَ مُنذرٌ مَن يخْشاها»[2] و هراسناكان از شعله جهنم، زياد نيستند و مهمترين آنان عارفان به خداي سبحان و عالمان به احكام و حكم اويند: «اِنَّما يَخْشَي الله مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»[3] و در پرتو خدا باوري و خدا پروائي، شايستهي همنشيني فرشتهها شده و در صحنهي برجستهترين معارف الهي يعني توحيد به شهادت نشسته و اداي شهادت آنان مسموع گوش دل صاحبدلان شده، و مُهر تأييد و امضاء خداي واحد را به همراه خود دارد: «شَهِدَ الله اَنَّهُ لا اِلهَ اِلّا هُوَ وَ المَلائِكهُ وَ اُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسطِ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الله العَزيزُ الحَكيمُ»[4].
رسالت قرآن در دعوت به معرفت، شامل همه اركان آنست؛ يعني هم مبدء را كه خداي سبحان و نامهاي نيكو او ومظاهر گوناگون آنهاست به عنوان مبدء شناسي عنوان ميكند و هم معاد را كه همان مبدءاست با نامهاي نيكو ديگر ارائه ميدهد و هم رابط بين آغاز و انجام را كه مظاهر نامهاي نيكو ديگر خداي سبحاناند هدايت ميكند، ضمنا جهانشناسي و انسانشناسي را كه هر كدام بنوبهي خود مظهر نامي از نامهاي مبارك الهياند تعليم مينمايد، و نحوه پيدايش و پرورش بسياري از موجودهاي روحدار يا بدون روح را به منظور تشريح آيات آفاقي وانفسي گزارش ميدهد.
در تحليل مسائل شناختشناسي، گذشته از آنكه مباحث را به صورت اشكال منطقي دقيق طرح ميكند و شرائط منطق صوري را رعايت ميكند به قسمت مهم منطق كه صاحبنظران روش شناسي آن را جزء فريضهي مباحث منطق ميشمارند و بخشهاي ديگر را جزء نافلهي مسائل منطق محسوب ميدارند كاملا عنايت مينمايد و از اين رهگذر نه تنها حِسْبان و زَعْم و پندار واهي را كافي نميداند بلكه گمان را كه بسياري از دانشمندان به آن مبتلا هستند ناقص ميشمارد، و مظنّه را در تحقيق مسائل جهانبيني سودمند نميداند، و آيات فراواني در اين زمينه نازل شده است كه ظنّ را چون خَرْص و تخمين دانسته و پيروي از آنها را ضلالت ميداند و گمان پرستي را همراه با هواپرستي محكوم ميشمارد، آيات ذيل نمونهاي از ذمّ ظّن و سلب حجّيت آن در مسائل اعتقادي و نفي اعتماد بر آن در مباحث جهانبيني است: «اِنْ يتَّبِعُونَ اِلّا الظّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلّا يَخْرِصُونَ»[5] «وَ ما يَتَّبِعُ اَكثَرُهُمْ اِلّا ظَنّا اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني مِنَ الحَقّ شَيئاً»[6] «اِنْ يِتَّبِعُونَ اِلّا الظّنّ و ما تهوي الاَنْفَسَ»[7].
چون از صورتهاي فاقد شرائط انتاج هرگز قطع حاصل نميشود و از مادّههاي ظنّي هرگز تعيين پديد نميآيد هدايت قرآن كريم و رسالت آن در تبيين معرفت شناسي اينست كه اساس را بر صورتهاي واجد شرائط نتيجه گرفتن قطعي و مادّههاي صالح جهت افاده، يقين قرار ميدهد و بهرهمندان از خود را متّقياني ميداند كه بر محور حسّ نگشته و در ديوارهاي تنگ طبيعت محبوس نشدند و به ماوراء آن كه قلمرو غيب و عقل است ايمان دارند: «يُؤمِنُونَ بِالغَيْبِ»[8]، و دربارهي قيامت به گمان اكتفاء نكرده بلكه به مرز يقين رسيدهاند، «و بِالآخرَهَ هُمْ يوُقِنُونَ»[9] اينان در پرتو معرفت شناسي بين گمان نزديك به علم كه نفوذ شبهه در آن بعيد است نه محال، و بين يقين كه رخنه ترديد در آن مستحيل است نه بعيد، فرق گذاشتهاند وهرگز گمانهاي پراكنده را يقين نميپندارند و بعيد را ممتنع نميشمارند.
قرآن كريم همانطوري كه فكر ناب را زمينهي حصول يقين صاحبنظران ميداند، ذكر خالص و شكر بيشائبه را وسيله حصول يقين صاحبان بصيرت ميشمارد، زيرا بعد از جريان حضرت خليل ـ عليه السّلام ـ كه نمونهي كامل صاحبان بصيرت است و اينكه آن حضرت شاهد ملكوت آسمانها و زمين بوده و از بين رهگذر به مقام يقين شهودي و قطع با بصيرت رسيده است: «وَ كَذلِكَ نُري اِبراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرضِ وَ ليَكُونَ مِنَ المُوقنين»[10] همهي صاحب نظران را به نگاه در ملكوت آسمانها فرا ميخواند تا از اين سكوي پرش به مقام يقين مفهومي و قطع نظري برسند، گر چه رسيدن به مقام قطع با بصيرت به نوبهي خود ممكن خواهد بود: «اَوَ لَمْ يَنظُروُا في ملَكوتِ السََّمواتِ وَ الاَرضِ»[11].
و نيز همهي سالكان كوي حق را به ذكر و پرستش خالص دعوت مينمايد تا از راه ذكر و شكر چون طريق فكر و شعور به مقام والاي يقين برسند: «وَ اعبُدْ رَبَّكَ حتّي يَأتِيكَ اليَقينَ»[12].
و به صاحبان علم اليقين كه از رهگذر كوي فكر و شعور يا سحر خيزي ذكر و شكر به مقام يقين رسيدهاند اعلام ميدارد كه هنوز در بين راهاند و مقصدهاي والا همچنان به انتظار آنها است كه از علم اليقين به عين اليقين بار يابند. از علم به عين آمد و از گوش به آغوش: «كَلّا لَو تَعلمُونَ عِلمَ اليَقينِ لَتَروُنَّ الجَحيمَ ثُمَّ لَتَروُنّها عَيْنَ اليَقينِ.»[13].
يقين عامل مؤثّر است تا عبد صالح سالك از مقام محبّ بودن به درجهي بالاي محبوب حق شدن نائل آيد، كه نه تنها لذّت محبت را ميچشد، بلكه از ناحيهي محبوب شدن ميبالد و فخر ميكند، و اگر تاكنون از لذت مناجات با حق بهرهمند بود اكنون از شوق مناجات خداي سبحان با وي غرق نشاط ميشود: «قُل اِن كُنْتُمْ تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُوني بُحْبِبْكُمُ الله»[14] ـ «ما بَرحَ لِلّه عزّت آلائه في البرهة بعد البرهة و في ازمان الفترات عبادٌ ناجاهم في فكرهم و كلّمهم في ذات عقولهم»[15]...
اينان هر لحظه با عبادت بهرهي تازهي از يقين ميبرند و با يقين برتر عبادت بهتر انجام ميدهند چنانكه صاحبنظران با فكر بهرهي جديدي از يقين نظري ميبرند و با آن يقين كليد حلّ دشواريهاي نظري را بدست ميآورند.
و چون نظام آفرينش بر اساس علت و معلول است و همهي سلسله علّتها را خداي سبحان كه مسبب همه اسباب است اداره مينمايند و آنها فقط مجاري فيضاند، درخواست هرگونه فيضي با حفظ مبادي و مجاري آن خواهد بود، و هرگز توسّلها مخالف حكمت حق نبوده و آن را تغيير نميدهند، بلكه هماهنگ با آن اثر ميكنند: يا مَن لا تُغَيَّرُ حِكمَته الوسائلُ[16]، و از آنجهت كه علم گاهي از فكر و دانش و زماني از ذكر و نيايش حاصل ميشود تقاضاي افزايش آن همراه با درخواست توفيق فكر و حدس و سعادت عبادت و پرستش خواهد بود، بنابراين معناي «ربِّ زِدْني عِلماً» همراه با تقاضاي توفيق كوشش و تفكر عقلي يا كشش و تهجد قلبي ميباشد كه جمع هر دو، نه تنها ممكن، بلكه مطلوب خواهد بود.
و از آنجهت كه بناي اين مقالت بر اختصار است و از طرفي برخي از مباحث عبادي در اين فصل آمده است لذا فصل مستقلي براي تبيين رسالت قرآن در عبادت منعقد نخواهد شد، همانطوري كه براي رسالت قرآن در تربيت منعقد نشد.
[1] . سورهي فرقان، آيهي 1؛ تا براي جهانيان بيمدهنده باشد.
[2] . سورهي نازعات، آيهي 45.
[3] . سورهي فاطر، آيهي 28.
[4] . سورهي آل عمران، آيهي 18گ خداوند گواهي ميدهد كه مبعودي جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش گواهي ميدهند (خداوند در تمام عالم) قيام به عدالت دارد و معبودي جز او نيست كه هم توانا و هم حكيم است.
[5] . سورهي انعام، آيهي 116؛ آنها تنها از گمان پيروي ميكنند و تخمين و حدس ميزنند.
[6] .سورهي يونس، آيهي 36؛ اكثر آنها جز از گمان پيروي نميكنند و گمان انسان را از حق بينياز نميكند.
[7] . سورهي والنجم، آيهي 23؛ آنها فقط از گمانهاي بياساس و هواي نفس پيروي ميكنند.
[8] . سورهي بقره، آيات 4ـ2؛ به غيبت ايمان ميآورند.
[9] . سورهي بقره، آيات 4ـ2؛ به آخرت يقين دارند.
[10] . سورهي انعام، آيهي 75.
[11] . سورهي اعراف، آيهي 185؛ آيا در ملكوت آسمانها و زمين نگاه نميكنند؟
[12] . سورهي حجر، آيهي 99.
[13] . سورهي تكاثر، آيهي 5؛ چنان نيست (كه شما خيال ميكنيد) اگر شما علم اليقين (به آخرت) داشته باشيد، قطعا شما جهنم را خواهيد ديد، سپس (با ورود در آن) آن را به عين اليقين خواهيد ديد.
[14] . سورهي آل عمران، آيهي 31؛ بگو اگر خدا را دوست داريد پيروي كنيد مرا تا خدا شما را دوست دارد.
[15] . نهج البلاغه، خطبهي 222؛ همواره براي خدا ـ كه نعمتها و بخششهايش ارجمند است ـ در پارهي از زمان پارهي ديگر و در روزگارهايي كه آثار شرائع در آنها گم گشته، بندگاني است كه در انديشههاشان با آنها راز ميگويد و در حقيقت عقلهاشان با آنها سخن ميفرمايد.
[16] . صحيفه سجاديه.
رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
معرفت و ایمان به شأن و مقام قرآن
ضرورت شناخت شأن و مقام قرآن:
جهل به موقعيت قرآن موجب ميشود كه نتوانيم ارتباط صحيحي با قرآن برقرار سازيم و با آن مأنوس شويم از اين رو ادامة ارتباط غلط، زدِگي و تنفّر را در پي خواهد داشت.
رسيدن انسان به بن بست شناخت خود و مرتبة خود و مقصد و غايتِ خويش و درك عدم گره گشايي غريزه، عقل، قلب و تجربه و علوم بشري از معضلات اساسي انسان، آدمي را با تواضع و فروتني و دردمندي به سوي وحي الهي ميكشاند:
«وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدِي إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ».[1]
(آنان كه علم و آگاهي به آنها داده شده است ميبينند كه حقيقتاً آنچه بسويت از جانب پروردگارت فرو فرستاده شده است، همان حق (مقصود) ميباشد و بسوي شاهراه پر جاذبة خداي شكست ناپذير بسيار ستوده رهنمايي ميكند).
تعبير «عزيز و حميد» اشاره به ذلت و پستياي دارد كه به سبب دور شدن از فرهنگِ وحي، بشريت را فراگرفته است.
ـ عواقب انكار شأن قرآن:
انكار شأن قرآن هلاكتي توأم با خفت و خواري و رسوايي را باعث ميشود:
«أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ؟!
فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا؟ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ...».[2]
(پس آيا به بعضي از كتاب خدا ايمان ميآوريد و به بعضي ديگر كفر ميورزيد؟ پس چيست مجازات كسي از شما كه چنين عمل ميكند جز رسوايي بزرگ در زندگي پَست دنيا در حالي كه در روز قيامت بسوي سختترين شكنجه بازگردانده خواهند شد).
اين شدت عمل و خشونت مجازات از آنجاست كه في الواقع، چنين افرادي دين را سپر بلا و پلي براي رسيدن به اميال پست حيوانيشان قرار داده و آيات خداوند را به بازي گرفتهاند كه هر چند وقت يكبار، حكمي از احكام خدا را مردود اعلام كرده، دورهاش را گذشته تلقّي نموده، خلق عظيمي را به گمراهي ميكشانند.
ـ شيوة يهود و منافقين در انكار شأن قرآن:
روش يهود همواره چنين بود كه در برخورد با احكام خدا تا آنجايي زير بار احكام خدا ميرفتند كه با اهداف دنياشان مطابقت كند در اين مسير تا بدانجا پيش رفتند كه هر پيامبري برخلاف دلخواهشان سخن ميگفت تكذيبش ميكردند و يا اينكه به شهادت ميرساندند:
«أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ».[3]
تاريخ يهود مملوّ است از اين جنايتها و كشتارهاي بيرحمانه؛ هر كه به اين وضع اعتراض ميكرد بيدرنگ بيرحمانه اعدام ميشد:
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ».[4]
توجه به عملكرد سران نفاق و سرنوشت شومشان همچون قوم يهود،از آيات بزرگ خداوندي در اين باره ميباشد كه به چه رسوايي و ذلّتي هولناك دچار گشتهاند كه براي كسب عزّت چاپلوسي جنايتكاراني چون صدام را بايد مرتكب شوند تا صباحي چند به زندگيِ نكبت بار خود ادامه دهند:
«بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً».[5]
(به منافقين مژده بده كه نصيبشان شكنجهاي است دردناك، آنان كه كفّار را با كمال ميل، در برابر مؤمنين، دوست و سرپرست گرفتهاند، آيا اينان نزد كفار عزت و سربلندي را ميجويند؟!
پس ـ بدانيد ـ عزت و سربلندي به تمامي از آنِ خداست).
همة آنان كه عبادات قرآن را ميپذيرند، لكن، روانشناسي يا جامعه شناسي، اقتصاد و يا مديريت اسلام را زير سؤال برده، به غرب روي ميآورند و يا اينكه ديد اسلام نسبت به زن و حجاب و مسائل ديگر را رد ميكنند،
همة اينها در مسيرِ اين راهِ شوم و ذلت بار حركت ميكنند.
ـ افراط علم زدهها در شأن قرآن:
در مقابل اين عدّه، كساني ديگر به افراط دچار گشته مدعي شدهاند كه هر چه در علوم تجربي مطرح است قرآن آن را بيان كرده است و دليلشان آيه «تبياناً لكل شيء» ميباشد.
اينان نيز از صراط مستقيم به انحراف گراييده و اهداف قرآن را گم كردهاند.
اهداف قرآن: هدايت بسوي رشد،[6] شكوفاندن بذر ايمان، تقوي و احسان و غيره،[7] حركت در شاهراه عبوديت الهي[8] و رسيدن به قلّة معرفت و بندگي او ميباشد، قلّهاي كه جلوهگاه علم بيكران و قدرتِ عظيم الهي است؛[9] اين اهداف بطور مستقيم به قوانين تجربي نيازي نداشته بدون آن ميتواند بخوبي حاصل شود.
بنابراين اگر در مواردي، قرآن به حقيقتي علمي ـ تجربي اشاره دارد از اين روست كه با يك حقيقت هدايتي و ارشادي پيوند نزديكي داشته، با آن گره خورده است، مانند پيش گويي نهايت عالم هستي (انهدام و فروريختن كلّ نظام هستي) كه با امر قيامت و سرنوشت بشر مرتبط ميباشد؛ در غير اين موارد قرآن كريم متعرض قوانين تجربي نشده به راهِ خود ادامه ميدهد.
[1] . سبأ/ 6.
[2] . بقره/ 85.
[3] . بقره/ 87.
[4] . آل عمران/ 21.
[5] . نساء/ 139ـ138.
[6] . «... يَهْدي الَي الرُشْدِ...» (جن/ 3)، «... قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ...». (بقره/ 256)
[7] . « قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها » (شمس/ 9)، «... وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ...» (فتح/ 29): در آية سوره شمس، انسان تشبيه به بذر در زمين و در سورة فتح، امت اسلامي به دانه و گياه سربرآورده از خاك مانند گشته است كه در حركتش به قوّت و سِتبري و استحكام ميرسد.
[8] . «أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» (يس/ 61) به همين مضمون (مريم/ 36؛ آل عمران/51؛ زخرف/ 64)
[9] . در سورة ذاريات هدف، بندگي، و در سورة طلاق هدف آگاهي بر قدرت و علم نامحدود الهي عنوان شده است كه اشاره به اتصاف انسان به علم و قدرت الهي دارد: «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ... لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً». (طلاق/ 12)
ولي الله نقي پورفر- تدبر در قرآن
|
عظمت قرآن (1)
|
|
انسان و سايرمخلوقات در برابر عظمت قرآن- شيوه هاي هدايت قرآن
|
| آيت الله جوادي آملي- مجله پاسدار اسلام, ش 211و212 |
|
عظمت قرآن(2)
|
| همه ايـن بحث ها در مسئله آخـرى از سـوره مباركه حشـر ان شاءالله روشـن خـواهد شـد كه اينها هيچ ارتباطـى به مقام ذات اقدس الله ندارد چـون بارها به عرض رسيد كه انبيا در ايـن جا راه ندارنـد تا چه رسد به ديگران, صفات ذاتـى هـم كه عيـن ذات حق است آن جا هـم احـدى راه ندارد. تمام ايـن تجليات و ظهورات و امثال آن در محـور فعل است و تعينات فعلى, آن جا كه كار خداست همه بحث ها در ايـن محـور است آن جا كه ذات خـداست اوليـن مـوحـد و مـولاى همه مـوحـدان كه حضـرت امير ـ سلام الله عليه ـ است به همه اعلان خطر كرد كه آن جا منطقه ممنـوعه است «لايـدركه بعدالهمـم و لا يناله غوص الفتـن» احـدى آن جا راه ندارد انبيا آن جا راه ندارند تا چه رسـد به شـاگـردان آن ها. تمام ايـن بحث ها در محـور تعينات و ظهورات فعلـى ذات اقـدس الهى است ايـن فعل اگر چنان چه بر كـوه بتابد كـوه متلاشـى مى شـود. پـس قرآن تجلى حق است و اگر حق براى كوه تجلى كند كوه تـوان آن را ندارد حالا شما نمونه هايـش را در روايات پيدا مى كنيد: در كتاب «تـوحيد» صدوق بابـى است به نام «بـاب الـرويه», در آن جـا زراره ظاهـرا از امام صـادق ـ سلام الله عليه ـ سـوال مـى كند كه: «ما تلك الغشيه التـى كانت تصيب رسـول الله صلـى الله عليه و آله» آن غشيه, آن مـدهـــــوش نه بيهوشـى, آن حالى كه به حضرت دست مى داد در هنگام وحـى چه بـود؟ حضرت مى فرمـود:«ذاك اذا تجلى الله سبحانه له مـن غير ان يكـون بينه و بيـن الله احد» مى فرمـود آن وقتى كه خدا بلا واسطه براى رسولـش ـ صلى الله عليه و آله وسلـم ـ تجلى مى كرد بدون ايـن كه بين خداى سبحان و بيـن رسول خدا فرشته اى فاصله و واسطه باشد آن گاه آن حال به پيغمبر دست مى داد كه نمى تـوانست تحمل كند, مدهوش مـى شد, خـوب يك درجه بالايـش طـورى است كه اگر پيامبر (ص) ببيند مدهوش مى شود نه بى هوش. درجات ديگـرى دارد كه مع الـواسطه است تـا بـرسـد به آن مـراحل نازله. در ذيل آيه 41 سـوره نساء: «و جئنا مـن كل امه بشهيـد و جئنا بك على هـولاء شهيدا». آن جا ظاهرا ايـن حديث هست كه ابـن مسعود مى گويد مـن روزى وارد مسجدشدم رسـول خدا ـ صلى الله عليه و آله و سلـم ـ تنها بـود به مـن فـرمـود قرآن بخـوان, قرآن را بازكردم و خـوانـدم تا به ايـن آيه رسيدم كه ما در قيامت از هر كسى يك شهيدى و شاهدى حاضر مى كنيـم و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلـم را شهيد شهدا قرار مـى دهيـم, هـم شهيـد بـر انبيا و اولياينـد هـم شهيد بر امت ها. اين جا به ايـن آيه كه رسيدم اشك در چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: «بس است, مـن تعجب مى كنم كسى قرآن بخواند و پير نشود قرآن آدم را پير مى كند». آيا همين علوم حصوليه و مفاهيـم و هميـن الفاظ بما لها مـن المعانـى المـوضـوعه است كه انسان را پير مـى كنـد؟ باايـن ها كه ما مرتب سـر و كار داريـم و حال آن كه اثـرى در ما نـدارد, يا ايـن كه چيز ديگـرى در قـرآن هست. آيه شـريفه «لـو انزلنا هذاالقرآن... » سخنـى بالاتر از مسئله تحــــدى است. در قرآن شناسـى از نظر خـود قرآن كريم چند مسئله است: يكى ايـن كه قرآن همه نيازهاى بشر را الى يوم القيامه به عنـوان خطـوط كلى ترسيـم كرده است: «تبيان كل شىء». مسئله ديگر اين است كه احدى نمى تـواند مثل ايـن قرآن را بياورد, اين اعجاز قرآن است. اعجاز هـم چنديـن فصل دارد: در بخـش فصاحت و بلاغت, تبيين مسائل حقـوقى, تبييـن معارف, بازگويى اخبار غيب, تبييـن مسائل سياسى و امثال آن, قرآن معجزه است. كه خود معجزه يك كتابى است داراى فصولى يك بخش در ايـن است كه اگر همه جـن و انـس جمع بشـوند هـم فكرى كنند مثل ايـن نمـى تـوانند بياورند امايك بخـش در اين است كه ما ايـن قرآن را اگر بر كـوه نازل مى كرديم كوه تحمل نمى كرد ولى انسان تحمل مى كند, ايـن كدام انسان است؟ و كدام قسمت قرآن است كه اگر بر كوه نازل مى شد ايـن كـوه ريز ريز مى شد؟ معلـوم مى شـود كه براى قرآن يك مرتبه اى هست كه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشـود كـوه را ريز ريز مـى كند اما انسانها تحمل آن را دارنـد ايـن كـدام انسان است كه تحمل آن را دارد؟ در نهج البلاغه چنـد جا سخـن از آن است كه خـداى سبحان بر عقـول و انديشه هاى مردم تجلى كرده است, يكى در خطبه 185 است كه فـرمـود: «و تشهد له المرائى لا بمحاضـره لـم تحط به الاوهام بل تجلـى لها بها» خداوند براى ايـن اوهام و عقـول به وسيله خـود عقـول تجلى كرده است ; يعنى اگر ايـن درجه نفـس, خـود را ببيند خدا را مى بيند نه اين كه از خـود پـى به خـدا مـى برد ايـن همان برهان «اثر الاقـدام يدل علـى المسير» است ايـن كه معرفت نفـس نيست. انسان خود را بشناسد بگويد مـن چون حادث هستم پس محدث مى خواهم, يا مـن چون متحركـم محرك مى خواهم, چون ممكنم واجب مى خواهم, چون فقيـرم غنـى مـى خـواهـم, ايـن ها كه راه هاى مـدرسه است و راه هاى «اشهدهـم علـى انفسهم» نيست, ايـن ها خـودشان را مـى شناسنـد و مى گويند ما كه ممكنيم واجب مى خواهيـم. اما ايـن بيان حضرت امير (ع) آن است كه ذات اقـدس اله در آينه اوهام وعقـول تـابيـد. در بحث هاى «اشهدهـم على انفسهم» گذشت كه اگر كسى بتواند سر آينه را خـم بكند آينه را نشان خـود آينه بدهد آن گاه از آينه سـوال بكند كه چه مى بينى نمى گـويد خـودم را مـى بينـم كه از آينه صاحب صورت سوال بكند كه را مى بينى مى گويد تورا مى بينـم, چون در آينه جز صاحب صـورت چيز ديگـرى كه نيست. و منظور از آينه آن نيست كه در بازار آينه فـروشان است, بلكه منظور از مرآت همان است كه در كتاب هاى عقلى مى گويند مرآت, آن شيشه و جيوه و قاب را نمى گـويند مرآت آن مرآت بالقوه است به وسيله او صورت ديده مى شـود كه ايـن مرآت نيست و وسيله صورت صاحب صورت ديده مى شـود چـون آن صورت ما به الرويت است به وسيله او صاحب صورت ديده مـى شـود آن صـورت را مى گـويند مرآت, نه آن شيشه جيوه, آن صـورت هـم كه هيچ چيز نيست اگـر از ايـن صـورت سـوال بكننـد چيست و كيست؟ مـى گـويد صاحب صـورت, هميـن يك حرف دارد. آيه «و اشهدهـم علـى انفسهم» نيز هميـن را بيان كـرد در آن آيه آمـده است كه خـداى سبحان از انسان ها سـوال مى كند كه را مـى بينيـد, نمـى گـوينـد ما عبديـم, تو ربى بلكه فقط مى گويند تو, نه ايـن كه به عبوديت خود و ربـوبيت حق اعتراف كنند تا بشـود دو چيز. «و اذ اخذ ربك مـن بنى آدم مـن ظهورهم ذريتهم و اشهدهـم على انفسهم الست بربكـم» نه «الستـم عبيدى» و «الستـوا بربكـم» نفرمود كه: «مگر نه آن است كه شما بنده ايد و مـن خدايـم» سوال دو چيز نيست و جواب هم دو چيز نيست, هم سوال يك چيز است و هـم جواب: «الست بربكـم قالوا بلى».اگر آن صورت هر آينه مى تـوانست حرف بزند صاحب صورت از او سـوال مى كرد كه را نشان مى دهى؟ چه خبر است؟ مـى گفت: تـو, نمى گفت مـن و تـو. در مسئله تجلى هـم اين چنيـن است نفرمـود كه خداوند به وسيله آيات ديگر براى ايـن عقـول و اوهام تجلـى كرده است كه «تجلـى لها بها» يعنـى بـراى هميـن اوهام و نيـروهـاى ادراكى به وسيله خود نيروى ادراكى تجلى كرده است, هميـن ; يعنى خـود عقل مجلاى حق و مـرآت حق است. در خطبه 186 كه خطبه تـوحيـد است و مرحوم سيدرضى مى فرمايد: وتجمع هذه الخطبه مـن اصول العلم ما لا تجمعه خطبه در آن جا مـى فرمايد:«و تشيرالالات الـى نظائرها منعتها منذ القـدمه و حمتها قـد الازليه و جنبتها لــولا التكمله بها تجلـى صـانعها للعقـول و بها امتنع عن نظر العيـون لا يجـرى عليه السكـون و الحـركه» خـدا كه بـراى عقل تجلـى كرده است از ديده ها مستـور است خوب, پـس تجلى خدا براى خـود عقول هست منتها مثل آن است يك صاحب صـورتى مثل ايـن كه «ليـس كمثله شىء» اما از باب تشبيه معقـول به محسـوس, مثل ايـن كه آفتابـى در برابـر آينه تابيـد, اما ايـن آينه را غبار گرفته است هيچ چيز را نشان نمى دهد ايـن غبار گرفتـن هـم تعبير خـود قرآن كريـم است فرمود: «كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» سر ايـن كه نمى فهمند بـراى آن است كه ايـن غذاهـاى مشتبه, ايـن حـرفهاى مشتبه, ايـن رفتارهاى مشتبه «رين» است, غبار و چرك است, ايـن چـرك و ريـن صفحه دل را مى پـوشاند, آينه دل كه ريـن گرفته است چيزى را نشان نمى دهد: «كلا بل ران على قلـوبهم ما كانـوا يكسبـون» ريـن هـم همين غبار چرك است. پـس تجلى از ايـن طرف هست لذا نه كوه متلاشى مـى شـود نه انسان ها براى آن كه چيزى بـر انسان نتابيـد چهار تا الفاظ است و چهار تـا مفهوم است و يادگـرفته نه مفهوم آن وجـود سنگين دارد نه ايـن الفاظ, وجود ذهنى كه اثر ندارد علـم است كه اثر دارد نه وجود ذهنى, تا علـم بشود طول مى كشد, واز وجود ذهنى كارى هـم ساخته نيست. مفهوم مى شـود كه قرآن حقيقتـى دارد كه به اين آسانى تحمل پذير نيست. تحمل ولايت اهل بيت ولايت اهل بيت ثقل اصغر است يعنـى عترت پيامبـر ـ عليهم السلام ـ نيز هميـن گـونه است ; يعنـى عترت با حقيقت قرآن يكـى است. اگر چنان چه حقيقت ولايت هم در قلب كسـى باشد او هـم تحمل پذير نيست. وقتـى به حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ گزارش رسيد كه «سهل بـن حنيف» رحلت كرد فرمود: «لو احبنى جبل لتهافت» كوه اگر بخـواهد محبت مرا در دل بگيرد ريز ريز مـى شـود. |
| آيت الله جوادي آملي- مجله پاسدار اسلام, ش 211و212 |
عظمت قرآن (3)
ايـن معنا را كه معادل و هم سنگ و هـم ترازوى هميـن آيه سـوره حشـر است كه: «لـو انزلنا هذاالقرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله». قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگرى جـدا نخـواهد شد. آن بيان «لو احبنى جبل لثهافت» هميـن بيان است, منتها مرحوم سيد رضى ـ رضـوان الله عليه ـ اين چنيـن معنا مى كند كه اگر كسى محب مـن باشد آن قدر مسائل و مشكلات بر او وارد مـى شـود كه از پا در مىآيد. خـوب آن معنا هـم فى نفسه حق است اما نه آن معناى لطيفى كه از اين جمله متوقع است. واقع هم هميـن طور است يعنى اگر كسى بخـواهـد آن حقيقت را تحمل كنـد از پاى در مـىآيـد چرا يك خبـر سنگين باعث سكته بعضـى مى شـود؟ چـون آن خبر سنگيـن است. حالا ما روزى در پيـش داريـم «يوما يجعل الولدان شيبا» و آن حقيقت را قـرآن هم بيان كـرده است. و الان هـم هست. از بيان امام هشتـم ـ سلام الله عليه ـ به خـوبى برمىآيد فرمـود: «از ما نيست كسى كه بگـويـد بهشت و جهنـم الان خلق نشــده است». اين ها را قرآن براى انسان بازگـو كرده است, چطـور ايـن خبـرهاى سنگيـن هيچ اثرى در انسان ايجاد نمى كند. همان بيان رسول الله ـ صلى الله عليه و آله وسلـم ـ كه فرمـود: «مـن تعجب مى كنـم كسى قرآن بخواند و پير نشود». خبر سنگيـن بعضى را از پا در مىآورد و براى بـرخـى هيچ تاثيرى نـدارد, سرش هـم ايـن است كه «وجـود ذهنى» اثر نمى گذارد بلكه علـم و علاقه اثر گذار است. منزلى آتش گرفته دو نفر ايـن خبر را مـى شنـوند: يكـى مامـور آتـش نشانى و ديگرى صاحب خانه, واكنـش اين دو نفر در برابر ايـن خبر, يك سان نيست, مامور آتـش نشانى با خونسردى به وظايف خـود عمل مى كند تا هر چه زودتر آتـش را مهار كند و از ضرر و زيان بيـش تر جلـوگيرى نمايـد. اما صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگـران است كه گاهـى به سكته و مرگ كشيده مى شـود. چرا؟ علت آن علـم و آگاهى نيست, چـون هر دو مـى دانند, بلكه علاقه و دل بستگـى است. مامـور آتـش نشانى دلبسته نيست لذا كار خـودش را انجام مى دهد. آن چه در انسان اثر مـى گذارد دلبستگـى و علاقه شـديـد است, اگـر آن علاقه بـود انسان مى نالد و اگر نبـود باكـش نيست, ايـن كه فرمود:«لـو احبنى جبل لتهافت» اگر كـوه بخـواهد محبت مرا تحمل بكند ريز ريز مـى شـود همين است. انسان محبـوبـى به ايـن زيبايـى داشته باشـد و او را نبينـد او واقع ما را آدم كرده است يعنـى ايـن اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ما را آدم كرده اند, اين كه ما قبر ايـن بزرگواران و در حرم اينها را مى بوسيم و مى بوئيـم براى ايـن كه اگر آنان نبودند ما بايـد همه الگـوهاى خـود را از كافـران مـى گـرفتيـم, اكنـون مـى بينيد كه همه تمدن هاى جـديد از يك طرف و همه امكانات روز از طرف ديگر وقتـى به مسائل اخلاقـى مى رسند واقعا «كالانعام بل هـم اضل» هستنـد. ايـران كه متاسفانه در مقايسه با غربـى ها از نظر صنعت پيشرفتـى نداشته, يعنى نگذاشته اند كه داشته باشد, با ايـن كه استعداد دارد. نياكان ما هـم كه قبل از اسلام در اين سرزميـن آتـش پرست بودند, پـس نه سابقه مذهبـى درخشانى داشتيـم نه اكنـون پيشرفت صنعتى و علمـى چشـم گيرى داريـم, بنابر اين اگر على و اولاد علـى در ايـن سرزميـن نبـودند ما چه مـى شديم؟ ما هرچه داريـم از بركت قرآن و اهل بيت عليهم السلام است, آنان به ما حيات دادنـد. بـراى انسان مسافرتـى به كشـورهاى غربـى و كفرآلـود, لازم است تا وضع صنعت و پيشـرفت هاى علمـى آنـان را ببينـد بعد وضع اخلاقـى آن هـا را هـم ببيند. انسان گاهى بعضى بولتـن هايى را كه به قرآن كريـم اهانت شـده مى خـواند كاملا احساس مـى كند كه ايـن اهانت كننـدگان از هر سنگى سخت تراند: «و ان منها كالحجاره او اشد قسوه» يا «كالانعام بل هـم اضل» هيچ چيزى براى آن ها مطرح نيست الا درندگـى. ايـن كه مـى بينيد به لطف الهى مردم ايران از نظر اخلاق در مسير سعادت انـد فقط و فقط به بركت على و اولاد علـى است. خـوب انسان ايـن مسائل را ببينـد بعد خـواهد فهميد اهل بيت نسبت به ما حق حيات دارنـد چـون ما و پـدران و اجـداد ما را زنـده كـردنـد. مـا كه به آن ها دست رسـى نداشته باشيم اينها را نبينيم نه در خواب ببينيـم نه در بيدارى ببينيـم ايـن است كه انسان در فراق اينها مى سـوزد: «لـو احبنى جبل لتهافت» پـس قرآن اگر بر كوه نازل بشود آن را متلاشى مى كند چنانچه محبت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ هـم در قلب كسـى باشـد او را متلاشـى مـى كند. ايـن محبت, اختصاص به حضرت امير ندارد, بلكه منظور از «لـو احبنى» «ولـى خـدا» است ; يعنـى معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ اميـدواريـم نصيب همه بشــود.(1) انسان و تحمل امانت الهى «لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثال نضـربها للناس لعلهم يتفكـرون.» «اگـر ايـن قرآن را بر كوهى فرو مـى فرستاديـم, يقينا آن(كـوه) را از بيم خدا فروتـن(و) از هم پاشيده مى ديدى. و ايـن مثل ها را براى مردم مـى زنيـم باشـد كه آنان بينديشند.»ايـن كريمه كه در باره قـرآن شناسـى است در حقيقت ناظر به عظمت و اهميت قـرآن است. سـر ايـن عظمت هـم آن است كه هر كلامى به اندازه متكلمش عظيم و بزرگ است, لذا دليل حكمـى كه در اين آيه آمده است هـم اجمالا در ايـن آيه يـاد شـده است هـم به تفصيل در سه آيه بعد.
مفهوم متلاشى شدن كوه ها :
مضمـون آيه اين است كه اگر ايـن قرآن بـر كوه نازل شـود كـوه را متلاشى مـى بينيد. كلمه «متلاشى» از شىءاى مشتق نشده يعنى لاشـىء مـى شـود وگرنه باب تفاعلـى نيست كه يك ثلاثـى مجرد داشته باشـد. «تلاشى,يتلاشى» اين چنين نيست اين اصلش «لايشىء» است. از ايـن كلمه «لاشى ء» باب تفاعل ساخته شده متلاشـى مـى شـود يعنى لاشيىء مى شود. «لرايته خاشعا متصدعا» يعنى متلاشى مـى شـود چرا متلاشـى مـى شـود؟ نفرمود:«من خشيتنا» فـرمـود: «مـن خشيه الله» ايـن التفات از غيبت به خطاب براى تامين دليل ايـن حكـم است پـس اصل حكـم ايـن است كه «لو انزلنا هذاالقرآن على جبال لرايته خاشعا متصـدعا» چـرا «مـن خشيتنـا» نفـرمـود, بلكه فـرمـود: «مـن خشيه الله», چون «الله» متكلـم است هيچ موجودى نمى تواند تجلى الهى و كلام الهى را تحمل كند و هميـن معنا را در سه آيه بعد كه در ميـان اسمـاى حسنـاى حق است بـازگـو مـى كند: «هوالله الذى لا اله الا هو» «هـوالله الذى لا اله الا هـوالملك القدوس» «هوالله الخالق البارىء» كه ايـن سه آيه پشت سر هـم در بيان تـوصيف و شـرح اسماى حسناى آن متكلم است و اگـر متكلـم عظيم بود قهرا كلام او هـم عظيم است و كلام او آن چنان عظيـم است كه كوه توان تحمل آن را ندارد. در اين جا سخـن از «خشيت» است نه خوف, بيـن خشيت و خـوف, تفاوت وجـود دارد; خشيت آن ترسى است كه با تاثـر قلبـى همـراه باشـد ولـى خـوف اين چنيـن نيست, لذا مـوحـدان عالـم فقط از خدا مـى ترسند از غيرخـدا خشيتـى ندارند, مـوحـدان هـم مانند ديگران از هر چيز گزنده و آسيب رسانـى خائف اند: از مار, عقرب گزندگان و درندگان و يا بى احتياطى ماشيـن ها مـى ترسند اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خـوف آن ترتيب اثر عملـى است, ولـى خشيت آن چيزى است كه انسان آن را مبدا اثر بـدانـد و از او بهراسـد. در ايـن جا هـم سخـن از خشيت الهى است, خشيت با شعور همراه است و نشانه آن است كه كـوه ها هـم شعور دارند. براى اثبات شعور كوه ها و مانند آن چند دليل مى تـوان اقامه كرد: دليل اول همان شعور عمومى است كه خدا براى هر موجـودى ثابت مى كند كه «له اسلـم مـن فى السمـوات», «لله يسجـد ما فـى السمـوات», «يسبح لله ما فـى السمـوات», «فقال لها و للارض ائتياطـوعا و كرها» كه ايـن چند دسته از آيات قرآن كريم به خوبى دلالت مى كند بر سرايت شعور عمومى. درباره كـوه ها همان آياتـى كه در سـوره مباركه«ص» و مانند آن آمده است كه خدا به كـوه ها دستـور مـى دهند كه با داود هـم نـوا بـاشنـد نشـانه آن است كه آنها هـم دركـى و تسبيحـى دارنــــد. آيه شانزده به بعد سوره «ص» ايـن است كه: «انا سخرنا الجبال معه يسبحـن بـالعشـى و الاشـراق» و هـم چنيـن در بحث هـاى ديگـر مـى فرمايد: «يا جبال اوبـى معه» ايـن كه فرمـود ما كـوه ها را مسخر داود كرده ايـم كه صبح و شام همراه او تسبيح مى كنند مثل يك نماز جماعتـى كه مامـوميـن به امامشان اقتدا مى كنند سلسله جبال به داود ـ سلام الله عليه ـ اقتـدا مـى كردنـد. و هـم چنيـن «يا جبال اوبى معه» ايـن اوب يعنى رجوع تاويب يعنى آن شدت رجـوع و كثرت رجوع است, اگر كسـى چنديـن بار به خـداى سبحان رجـوع كنـد مى شود «اواب»; يعنى كسى كه پر رجـوع باشد. «آب» يعنى «رجع,مآب» يعنى مرجع آن كسى كه اهل رجـوع مكرر است به او مى گـويند اواب: «يا جبال اوبـى معه» پـس نشانه اين است كه كـوه ها ايـن شعور را دارند. انسـان بـا عظمت تـر است يـا مـوجـودات ديگــر ؟ قـرآن يك تعبيـرى در باره عظمت انسان ها نسبت به مـوجـودات ديگـر نظير آسمان ها و زميـن و سلسله جبال دارد و نيز تعبير ديگـرى كه مقابل ايـن تعبير است, گاهـى به عده اى خطاب مـى كند كه شما بزرگ تريـد يا آسمان؟ خـوب آسمان از شما بزرگ تـر است: «اانتـم اشـد خلقا ام السماء بناها» ايـن دو دسته آيات در قرآن كريـم مقابل هـم هستند.
عظمت قرآن(4)
به عبارت ديگر, يك سلسله آياتـى است كه مـى گـويد از انسان كارى برمى آيد كه از آسمان ها ساخته نيست چه رسد به زميـن و سلسله جبال: عظمت قرآن «انا عرضنـا الامـانه علـى السمـوات والارض والجبـال فـابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسان انه كان ظلـوما جهولا» و آياتى مشابه اين. پس اين دسته از آيات دلالت مى كند برايـن كه از انسان كـارى سـاخته است كه از آسمـان هـا و زميـن و سلسله جبـال ساخته نيست و هـم انسـان بزرگ تـر از آسمان ها و زميـن است. دسته ديگر آياتـى است كه مـى فرمايد آسمان ها و زميـن و كـوه ها از شما بزرگ تـرنـد. ايـن دو دسته آيات جمع شـان چگـونه است. در نصايح لقمان به فرزنـدش آمـده است كه: «انك لن تحرق الارض و لـن تبلغ الجبال طـولا» هر چه گردن فرازى بكنـى بالاخـره قـدرت نـدارى كه زميـن را بشكافى و به رفعت كـوه ها برسى. در سـوره مباركه مومـن (غافر) اين چنين آمده است كه: «لخلق السمـوات والارض اكبـر مـن خلق الناس و لكـن اكثـرالنـاس لايعلمون» آفرينش آسمان ها و زميـن از آفرينـش مردم بزرگ تر است, ولـى اكثر مردم نمـى دانند. خـوب اگر آسمان ها و زميـن بزرگ تر از مـردم اند و انسان ها كـوچك تـر از آسمان ها و زميـن انـد, چـرا از آسمان ها حمل بار امانت بر نيامده است؟ هم چنيـن در سوره مباركه نازعات آيه 27 مى فرمايد: «اانتـم اشد خلقا ام السماء بنيهارفع سمكها فسويها و اغطش ليلهاو اخرج ضحيها» پس ايـن دسته از آيات مى فرمايد: آسمان ها و زميـن از انسان ها بزرگ ترند. دسته ديگر از آيات مى فرمايد: از انسان كارى ساخته است كه از آسمان ها و زميـن ساخته نيست. راه جمعش اين است انسان اگر منهاى آن روح و ديـن و عقل حساب بشـود; يعنى هميـن بدن مادى باشد; هـم چنان كه كافر و منافق خـود را هميـن بدن مادى مى پندارد, و مى گـويد: «ان هى الا حيـاتنـا الـدنيـانمـوت و نحيـى» و مـى گـويـد: «و ما يهلكنا الا الدهر» با هميـن بينـش محـدود مادى در برابر وحـى مـى ايستد. پـس ايـن انسان منهاى عقل است, انسان منهاى عقل مى شـود جرم مادى, قهرا زميـن و كـوه و آسمان از او بزرگ تر است, لذا لقمان در نصيحت خـويـش مى فرمايد: «انك لن تخرق الارض و لـن تبلغ الجبال طولا» ايـن طور كه متبخترانه و مختالانه حركت مى كنى نمى تـوانى زميـن را بشكافى و به گردن فرازى كـوه ها نمى رسى, خدا هـم مى فرمايد: «لخلق السمـوات والارض اكبر مـن خلق الناس» خدا مى فرمايد: «اانتم اشد خلقا ام السماء بنيها»و ايـن انسان است كه بار امانت حمل نمى كند, اين همان است كه «مثل الذيـن حملـوا القـرآن ثـم لـم يحملوها» «مثل الذيـن حملـوا الانجيل ثـم لـم يحملـوها» همـان است كه «مثل الذيـن حملـوا التـوراه ثـم لـم يحملـوها» اگـر كسـى زير بار وحـى نـرود «مثل او كمثل الحمار يحمل اسفـارا» حمـار و خلقت او هـرگز از سلسله جبـال و زميــن بـالاتـر نيست, ايـن كه وحـى بـر او نـازل شــد و «فنبذوه وراء ظهورهـم» ايـن انسان منهاى عقل, هرگز از آسمان ها بالاتـر نيست. اما آن انسانـى كه وحـى را مى پذيرد و مى فهمد و عمل مـى كند ايـن يقينا از آسمان ها بالاتر است, چـون ايـن آسمان ها جرم است و روزى بساط آن ها برچيده مى شـود: «والارض قبضته يوم القيامه والسمـوات مطـويات بيمينه» و بدن انسان مى پـوسد و دوباره خدا زنده مى كند اما روح كه هرگز نمى ميرد, روح كه هرگز از بيـن نمى رود, آسمان ها بساطشان بـرچيـده مـى شـود و سلسله جبـال بسـاطشان جمع مـى شـود. عظمت قرآن در طرح موضوعات
ايـن كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمى تواند تحمل كند, واقعش هميـن است, انسان وقتى نزديك بعضـى از آيات مى رود از ترس برمـى گردد كه ايـن آيه يعنى چه؟ هر چه هـم تلاش و كوشـش بكند به خـودش اجازه ورود نمى دهد, يك نمونه آن را در ايـن جا مىآوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه: اى پيامبر, از تـو سـوال مـى كنند كه وضع كـوه ها چه خـواهد شـد: «يسئلـونك عن الجبـال فقل ينسفها ربـى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لاترى فيها عوجا و لا امتا» ايـن آيه را مـى تـوان فهميـد. يعنـى سـوال مى كنند در هنگام قيامت كـوه ها وضعش چگونه خـواهد شد؟ شما درجـواب بگـو: «خداوند اين كوه ها را درهـم مى كـوبد و همه ايـن دره هاى ناصاف با ريزش كـوه ها صاف مـى شـود و هيچ اعوجاج و امت و كجـى در صحنه قيامت نيست.» در دنيا يك انسان ممكـن است در اثر خلاف كارى خـود را به گـونه اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگر يا از مجمعى به مجمعى ديگر بـرود, اما در صحنه قيامت هيچ جايـى بـراى استتار نيست نه تپه اى نه كـوهـى نه دامنه اى نه تلـى و نه ديوارى است: «لاتـرى فيها عوجـا و لا امتـا». قاع و صفصف ايـن آيه را انسان مـى تـواند بفهمـد. يا ايـن آيه كه: «يـوم تكـون الجبال كالعهن المنفـوش» اين كـوه ها كه سنگيـن است ما سنگينـى ايـن ها را كـم مـى كنيـم مثل پنبه هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافـى شده سبك مى شوند. يا ايـن آيه كه: روزى فرا مى رسد كه جبال «كانت الجبال كثيبا مهيلا» ايـن كـوه ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى از شـن مـى شـود كه شما يك گـوشه اش را اگر با انگشت بـرداريـد بقيه مى ريزد, اين را مـى گـويند «كثيب مهيل» ايـن قبيل آيات را هـم مى توان فهميد اما مى رسيـم به ايـن قسمت: «و سيرت الجبال فكانت سرابا» كوه ها مى روند و مى روند و سراب مى شوند. اگر كسى نخـواهد تـوجيه كنـد, كـوه هـا سـراب مـى شـود يعنـى چه؟ سراب يعنى هيچ, انسان از دور خيال مـى كرد كـوه است وقتـى نزديك رفت مى بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا ايـن آيه را بفهمـد. بعد ازاين كه چندين وجه تـوجيه كرد بهترين وجه ايـن است كه اعتراف كند كه مـن نمى فهمـم. گاهى انسان در برابر بعضـى از آيات قرار مى گيرد و از ترس برمـى گردد كه ايـن يعنى چه, چقدر ما توجيه كنيـم سراب يعنى هيچ. نه ايـن كه خرد يا ريز و يا سبك مى شـود بلكه «و سيرت الجبال فكانت سرابا» حالا ما «كانت» را به «صارت» تـوجيه كـرديـم و حال ايـن كه «كانت» معناى كانت است نه معناى «صارت» حالا گيرم تـوجيه كـرديـم كه آن جا سـراب مـى شـود, سـراب يعنـى هيچ, كـوه چطـور هيچ مـى شـود؟ ايـــن فقط «درمورد» كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنيـن است. ايـن از آن آيـاتـى است كه انسـان واقعا حـريـم مـى گيـرد. ظاهر و باطن قرآن
قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنـى, در بيانات حضرت اميرـ سلام الله عليه ـ آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنـش عميق است. در خطبه هيجدهـم نهج البلاغه آمده است كه: «و لـوكان مـن عنـد غيرالله لـوجـدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره انيق و بـاطنه عميق لاتفنـى عجـائبه و لاتنقضــى غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به» خـوب به ايـن كتابـى كه ظاهرش زيباست و باطنـش خيلـى عميق است و ما را هم دستـور داده اند كه هم در ظاهر و هـم در باطـن قرآن تـدبر كنيـم و هرچه هـم انسان استخراج كنـد تمام نمى شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران, قهرا ايـن عميقى كه وصف باطـن قرآن است و ما را هـم به تعمق در ايـن قرآن وادار كـرده انـد غير از آن تعمقـى است كه از دعائم و ريشه هاى كفـر به شمار آمـده است. در نهج البلاغه در كلمـات قصـار كلمه 31 آن جـا كه: «و سئل عليه السلام عن الايمان» حضـرت فـرمـود: ايمان چهار ركـن و پـايه دارد, آن گـاه دربـاره كفـر هـم فـرمود: «والكفـر علـى اربع دعائم علـى التعمق والتنـــــــازع و الزيغ والشقاق» معلـوم مى شـود آن تعمق در جهل و افراط و خـودپسندى و امثال ذالك است كه تعمق مذمـوم است و ايـن تعمق در باطـن قـرآن است كه «بـاطنه عميق» و تعمق ممـدوح. روش هاى هدايت در قرآن
قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنـش عميق است, چگونه و با چه روش هايى مردم را هدايت مـى كنـد؟ قرآن مـدعى است كه نه تنها براى هـدايت مـردم آمـده است كه «شهر رمضـان الذى انزل فيه القـرآن هـــدى للنـاس» بلكه بهتـريـن روش هـدايت را قـرآن به عهده دارد, هيچ كتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سـوره اسراء آمده است كه: «ان هذاالقرآن يهدى للتـى هـى اقـوم» پـس هيچ كتـابـى همـاننـد قـرآن هـادى مـردم نيست. ايـن روش هدايتـى را خـود قرآن با روش هاى گوناگـونى معرفى كرده است: 1ـ راه استـدلال: قـرآن بـارها به ما فـرمـوده تعقل و تفكـر كنيد, ايـن كار, تشويق به استدلال است, حتى خود قرآن هـم از راه استـدلال با ما سخـن گفته است ; مثلا مـى فرمايد: «لـو كان فيهما آلهه الاالله لفسـدتـا» «ام خلقـوا مـن غيـر شـىء ام هــــــم الخالقون». احتجاجات انبيا ـ عليهم السلام ـ را بازگـو كـرد كه فلان پيامبـر براى اثبات تـوحيـد حق با فلان طاغى اين چنيـن برهان اقامه كرد. نقل بـراهيـن عقلـى از انبياء سلف ـ عليهم السلام ـ در قرآن كـم نيست. ايـن ها خطوط كلى سه گانه است كه هر كدام ده ها نمونه دارد يكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه ايـن ها ده ها آيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخـن گفت فرمود اگـر خـدايـى نيست بگـو ببينـم شمـا را كه آفـريـد؟ يا بايد بگوييد موجـود خود به خـود خلق مى شـود, يا بايد بگوييد خودمان, خـودمان را آفريديـم «اءم خلقـوا مـن غير شىء اءم هـم الخالقـون» شما هر تلاش و كوششى بكنيد ايـن دو آيه مباركه بدون مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بـود, اگر بگويى «خلقوا مـن غير شىء» يعنى فعل فاعل نمى خـواهد مى شـود تصادف, اگر بگويى كه نه, فعل, فاعل مى خواهد ولى فاعل فعل خـود ماييـم كه مى شود دور, اگر عين شما باشد, اگر مثل شما باشد كه مى شود تسلسل, ايـن همان بـرهان عميق فلسفـى «دور و تسلسل» است, منتها همـان طـورى كه اين «ما كنا معذبيـن حتى نبعث رسولا» را وقتى به دست يك اصولى ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مى كند, ايـن جمله مباركه «ام خلقوا مـن غير شيىء ام هـم الخالقـون» را وقتى به حكيم داديد بحثهاى عميق عقلى را از آن استنباط مى كند ايـن نحوه استدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه براى تـوحيد كه قرآن با ما به عنـوان احتجاج سخـن گفت فراوان است.
عظمت قرآن قرآن(5)
در بخـش ديگرى از روش استـدلال نحـوه استـدلال انبيـاى سلف ـ عليهم السلام ـ را بـا طاغوتيان عصرش نقل مـى كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنيـن استدلال كرده است. همه اين ها براهيـن عقلى است و يكـى از روش هاى هـدايت است بـراى كسـانـى كه قـدرت تفكـر دارند. 2ـ تقليدايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلـى از افراد به محضر معصـوم ـ سلام الله عليه ـ مـىآمـدند; مثلا از رسـول الله ـ صلـى الله عليه وآله وسلـم ـ بعد از اثبـات رســـالت و معجزه و مانند آن سـوالى در باره حق تعالـى, قيامت, فرشته ها مـى كردنـد, پيامبر هرچه مى فرمود آنان يقيـن پيدا مى كردند. راه دوم مثل راه اول يقينا كافى است يعنى راه دينى مثل برهان عقلـى يقينا كافـى است و همه حكما هـم فرمـوده انـد كه قـول معصـوم ـ عليه السلام ـ مى تواند حد وسط برهان قرار بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهـن مـى تـوانـد بگـويـد مثلا «عالـم متغير است», «هر متغيرى حادث است» يك متدين هـم مى تـواند بگويد: «ايـن قول معصـوم است» و «هر چه معصوم فرمـود حق است», قـول معصـوم مـى تـواند حـد وسط برهان قرار بگيرد, اما اگر كسى يا مستقيما از خـود معصوم بشنود كه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخـن اوست و براى بيان حكـم واقعى هـم فرمود يعنى اصل صدور قطعى, جهت صدور قطعى, دلالت هـم قطعى, قول معصـوم مى تـواند حد وسط قرار گيرد. اما كسى در عصر معصـوم نيست و خبر متـواترى كه سند را قطعى كند ندارد و دلالت هـم نص باشد ندارد يا بى معارض در دست ندارد, ايـن شخص اگر بخواهد به استناد خبرى, مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقـم و حساب باشد مـى بيند صدها اصل عقلايـى را بايد روى هـم بچيند و تلـى از اصـول درست كند تا بتـواند يك مطلبـى را بفهمد. اگر روايتى پنج جمله داشت وايـن روايت از امام ششم ـ سلام الله عليه ـ تا ما به ده يا بيست واسطه رسيـد, ما در باره تك تك ايـن وسايط و جمله ها بـايـد اصل عدم غفلت, اصل عدم سهو, اصل عدم نسيــــان, اصل عدم زياده, اصل عدم نقيصه, اصل عدم قرينه, را روى هـم بچينيم تا يك مظنه اى به دستمان بيايـد, آن وقت در برابـر انبارى از اصـول يك ظن سطحى نصيب ما مى شـود. اگر مسئله ما مربـوط به موضـوعات عملى بود كه هميـن حجت است و بايد عمل كرد, اما اگر مربـوط به مسائل اعتقادى بـود ايـن ظنـون سـودى ندارد و آن چه هـم در حديث شريف ثقلين است ايـن است كه عتـرت همتاى قرآن است نه روايت, نفرمـود روايت هـم تاى قـرآن است بلكه فـرمـود عتـرت همتـاى قـرآن است. روايات مجعول و غير مجعول داريـم اما عترت تماما نور هستند «و كلامهم نـور». چـون روايت, جعلى دارد و قرآن مصـون از جعل است, روايت همتاى قرآن نيست, پـس فقط عتـرت همتاى قـرآن است. پـس تا ايـن جـا دو راه از روش هاى هـدايت را گفتيـم: راه بـرهان و راه تعبد ايمانى. 3ـ تهذيب نفـس: اگر كسـى نمـى خواهـد درس بخـوانـد يا فـرصت درس خـوانـدن نـدارد آيـا راهـى به شنـاخت حقايق دارد؟ قرآن مـى فرمايد راه هدايت براى چنيـن افرادى از طريق راه تهذيب نفـس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفـس را خـود شارع مشخص كـرده است. اين كه فـرمـود: «واعبـد ربك حتـى ياتيك اليقيـن» معلوم مى شود همان طورى كه با برهان يقيـن حاصل مى شـود با عبادت هـم يقين به دست مىآيد. يك وقت كسـى عبادت مـى كند براى ايـن كه مكلف به عبادت است و در جهنـم نسوزد ايـن يك همت است, گاهى هـم عبادت مى كند به شـوق بهشت, لذا كتاب هاى دعا را ورق مى زند ببيند كه براى كـدام عبادت ثـواب بيشترى از نظر بهشت ياد شـده است كه آن را بخواند. گاهى نه براى جهنـم است و نه بهشت بلكه عبادت مى كند كه هر گونه حجاب را برطـرف كند و معبـود خـود را ببينـد و حق بـر او روشـن بشـود, مثل «حـارثه بـن مـالك». آيه «واعبـد ربك حتـى ياتيك اليقيـن» هم راه تهذيب نفـس است كه در آن, هـم راه مشخص شده و هـم نتيجه. ايـن «حتى», در آيه شريفه, حتاى «منفعت» است نه حتاى تحديد نه يعنى عبادت بكـن تا به يقين برسى كه اگر به يقين رسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى, چـون اگر عبادت را ترك كردى همان جا سقـوط مى كنى مثل ايـن كه به ما گفتند اگر خـواستى دستت به كليد برق برسد ايـن پله هاى نردبان را طـى كـن تا بالا بروى و كليد برق را بزنـى, اگر كسـى از پله هاى نردبان بالا رفت بعد گفت نردبان چيست گفتـن همان و سقـوط همان, اگر به ما گفتنـد پله هاى نردبان را بالا برو تا دستت به سقف برسد نه يعنـى وقتـى دستت به سقف رسيـد حـالا نـردبـان را انكـار كـن و گـرنه سقـوط مـى كنـى. پـس ايـن «حتـى» حتاى حد نيست, حتاى منفعت است ; يعنى يكى از فـوايد مترتبه بر عبادت پيدايـش يقين است, «فاذا اتاك اليقيـن فاقـم العباده و حسنها و اتمها و اكملها» اگر يقيـن پيدا كردى بهتـر و زيباتـر عبادت بكـن. ايـن عبادت است كه راه «حارثه بـن مالك» است, نبايد كسى بگـويد اين راه مخصوص معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ است, چـون «حارثه» يك آدم عادى بـود و در محضر حضـرت اين راه را ياد گرفت. ايـن كه فـرموده انـد: «قلب المـومـن عرش الرحمـن» به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد, ايـن قلب سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر اميرالمومنيـن ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ آبروى دنيا و افـراد دل باخته به دنيا را مى بـرد, هيچ كسـى در امت اسلامـى به انـدازه حضرت امير دنيا را بـى آبـرو نكرد. او آن قـدر دنيا را رسوا و مفتضح كرد و به طور غيرمستقيـم دنيا خـواه را رسـوا كرد كه آبـرويـى بـراى دنيـا نگذاشت. شمـا يك دور به طـور عميق نهج البلاغه را مطالعه بفـرماييـد و در تشبيهات حضـرت در بـاره دنيا دقت كنيد, گاهى دنيا را به صـورت استخوان خـوك در دست فرد جذام گرفته معرفـى مـى كند, گاهى به صـورت «عفطه عنز» و در جايى به صـورت عطسه انف, گـاهـى به صـورت «ورقه در دهـان جـراده». آن بزرگـوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامـى احـدى اين چنين دنيا را بى حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را ايـن طـور بـى آبـرو كرد دنيازده را نيز هـم چنين. حال ايـن تعبير حضرت(ع) را در بـاره عده اى ببينيـد, ايشـان در كلمات قصـار شماره 367 ايـن چنيـن مـى فرمايـد: «يا ايهاالناس متاع الـدنيا حطام مـوبـىء» پاييز كه مى شود ساقه ها زرد شـده و مى ريزند و خشك مـى شـوند و با يك تكان همه از بين مى روند, ايـن را «حطام» مى گـويند, فرمـود ايـن حطـامـى است وبا دار (مـوبـى) يعنـى بيمـارى وبـا مـىآورد «فتجنبـوا مـرعاه» ايـن جا جايـى است وبا خيز, اولا: حطام است دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه هايش هـم حطام است, دست بزنى مى ريزد و ايـن ساقه هـم وبا مـىآورد نچريد. «فتجنبـوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكـى مـن ثروتها حكم على مكثر منها بالفاقه و اعين مـن غنى عنها بالراحه من راقه زبـرجها اعقبت ناظريه كمها و مـن استشعر الشغف بها ملات ضميره اشجانا» آن گاه فرمود: «لهن رقص على سويداء قلبه» «سـويدا» حبه شـىء و هسته مركزى را مـى گـويند, سـويداى دل يعنـى آن حبه, آن هسته مركزى دل, آن دل دل. خلاصه, فـرمـود در دل دل ايـن اوباش دارنـد رقص مـى كننـد: «لهن رقص على سويداء قلبه هـم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يوخذ بكظمه» خوب اگر چنان چه اين چنين شد, آن دل توان ايـن راندارد كه اهل عبادت باشد واز عبادت طرفى ببندد. اگر همه ايـن ها را به دور انداخت مى گويد «حارثه بـن مالك» كه بود كه من نيستم. اين تعبير, تعبيـر خـوب و پسنديـده اى است ايـن كه به ما مـى گـوينـد مسابقه بـدهيد يعنـى اين كه چرا او رفت و من نروم ايـن «مـن» مذمـوم نيست, «فاستبقـوا» هميـن است ; يعنـى مسابقه بدهيد نه تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد «سارعوا» جلـو بزنيد, اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چـون درايـن معارف و معانـى تزاحمى نيست همه مى گـويند بيا تـو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه همه مى گويند مـن مى خواهم بگيرم ايـن تزاحم است اما در معارف هر يك مـى گـويـد اين دنيارا تو بگير, اين حطام را تـو بگيـر, ايـن چراگاه وبا خيز مال تو او مى گويد مال تو مـن رفتم ايـن سبقت در نجات از رذيلت و فراهـم كردن فضيلت تزاحمـى ندارد, لذا فرمـود: تا تـوانستـى سابقـوا و استبقـوا تـا تـوانستـى سارعوا نه تنها سابقـوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشـويد, سرعت بگيريد, وقتى سـرعت گـرفتيد امام متقيـن مـى شـويـد, لذا بگـوييـد: «واجعلنا للمتقين اماما». برخى چون حل ايـن گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته اند كه: «واجعلنا للمتقيـن امـامـا» يعنـى «واجعل لنـا مـن المتقيـن اماما» مى فرمايد چرا همت ما پست باشد كه يك كسى كه با تقـواست امام ما باشد ما چرا امام المتقيـن نباشيم, چرا كارى نكنيـم كه همه مردم باتقـوا به ما اقتدا كنند. ايـن راه براى همه باز است اين راه, راه تواضع است, اگر كسى متـواضع تر و خاكسارتر شد ايـن گـونه حرف مى زند, اگر «هوالله هـو» شد اين چنيـن حرف مى زند و مى گويد: «واجعلنا للمتقيـن اماما» خدايا توفيقمان بده كه مـن طورى باشـم كه همه مردم باتقوا به مـن اقتدا بكنند يعنى علـم و عمل و سيره علمى مـن براى مردم باتقـوا الگو باشد.
|
عظمت قرآن(6)
|
| حالا بياييـم در قرآن معاذالله تحميل كنيم بگـوييـم, نه, قرائت آن اين چنيـن نيست, بلكه اين گونه است كه: «واجعل لنا مـن المتقين اماما». جمع ميان سه راه هدايتى جمع هر سه راه عقل, تهذيب نفـس و تعبد ايمانى ممكـن و شدنى است ; يعنى هم انسان با برهانى كه خـود قرآن اقامه كرده است هـم با ظواهر دينى و هـم با تهذيب نفـس مـى تـواند حركت كند. يقينـى كه خـداى سبحان به ابراهيـم ـ سلام الله عليه ـ داد با درس خـواندن به دست نيـامـد, چـون وضع حضـرت ابـراهيـم مشخص بود: دوران كـودكى را در غار گذراند كم كـم آمد بيرون و فرمـود: «و كذالك نـرى ابـراهيـم ملكـوت السمـوات والارض و ليكـون مــــــن الموقنين.» ما ملكوت را نشانـش داديـم تا او اهل يقيـن بشـود. خـوب ايـن راه را هـم كه به ما نشان دادنـد فرمـود: چرا شما در ملكوت سفر نمى كنيد؟ «او لـم ينظروا فى ملكـوت السموات والارض» ما را نه تنها تشـويق كردند, تـوبيخ كردند كه چرا نگاه نمى كنيد چرا نمـى رويد. پـس يك راهـى است رفتنـى, به ما گفته انـد كه اگر قدرى جلـوتر رفتى هـم اكنون كه ايـن جا نشستى جهنـم و اهلـش را مى بينى: «كلا لو تعلمون علم اليقيـن لترون الجحيم» حالا ببينيد بر سر اين آيه چه ها آوردند گفتنـد بين ايـن دو جمله چيزى محذوف است كلا لـو تعلمـون علـم اليقيـن مثلا عمل صالح مـى كنيد بعد اگر مرديد لترون الجحيـم خـوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه كافر چه غيركافر, ديگر نيازى نـدارد كه بفرمايـد اگر اهل يقيـن باشيد جهنـم را مى بينيد. چرا ما بگوييـم آن در آيه شريفه فـوق, وسطهـا محذوف است, لذا بـرخـى چيزى به عنـوان پسـونـد بــــراى «لـوتعلمون علـم اليقيـن» در تقدير گرفتند كه با آن هـم آهنگ نيست و يك چيزى به عنـوان پيـش وند براى «لترون الجحيـم» ذكر كـرده انـد كه با اين هـم سان نيست. چـرا ما اين چنيـن با قـرآن برخورد كنيم, فرمود: «كلا لوتعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقيـن ثـم لتسئلـن يومئذ عن النعيم» فرمود شما اگر اهل علـم اليقيـن باشيد جهنـم را مى بينيد نشانش ايـن است كه عده اى هـم ديدند, در نتيجه اين راه رفتنـى است. پـس ايـن كه فرمـود: «ان هذاالقرآن يهدى للتـى هـى اقـوم», سه راه را به ما نشـان داد جمع اش هـم ميسر است هيچ كـس در هيچ شرايطى نمى تـواند بهانه بياورد, بعضـى كه اهل تهذيب نفـس نيستنـد براى آنها سخت است, چـون هر شب بايد غذا بخورند و هميشه بايـد بخـوابنـد, بالاخره يك نماز صبحـى هـم مى خوانند ديگر حالا هرچه شد, شد اهل ايـن كه شب كـم غذا بخـورد, يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشـد اهل اين نيست. ايـن گـونه افـراد بالاخـره اهل فهم كه هستنـد, اگـر اهل فهم و تفكـر عقلـى باشند با استـدلال. بعضـى هستند كه نه اهل استـدلال انـد و نه اهل تهذيب, بلكه اهل ظواهر دينى انـد, قرآن ايـن راه ظواهر دينـى را به آنان معرفـى كرده است ; يعنى هـم با ظواهر دينى در آن جا كه ظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هـم با براهيـن عقلـى و استدلال ها آن جا هـم در صـورتـى طبق براهيـن به حد نصاب استـدلال رسيده باشد و هـم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب به شرايط به نصاب لازم رسيده باشد وعده خـداى سبحان هـم كه هست: «الذيـن جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» هم ما را تشـويق كرد و هـم فرمود كه اگر يك قدرى ايـن راه را طى كردى مـن نشانت مى دهـم و هدايتت مى كنم.(2) |
| آيت الله جوادي آملي- مجله پاسدار اسلام, ش 211و212 |