شيرين در اتاقش مشغول بازي بود و عروسك‌هايش را يك گوشه روي زمين كنار هم چيده بود وتصميم داشت برايشان قصه بگويد. براي همين به آنها گفت: خب حالاساكت و آروم باشين، مي‌خوام يه قصه براتون بگم، اسمش هست «گل سرخ».

يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربان هيچ‌كس نبود. دختر كوچولويي بود به اسم يكتا كه باباش قول داده بود او را به پارك ببرد. دخترك بابا را صدا زد وگفت:

باباجون يادته كه قرار بود منوببري پارك، مي‌بري؟

ـ بله عزيزم چرا نمي‌برم، برو حاضرشو بريم.

هردو آماده شدند وبه پارك رفتند. وقتي رسيدند بابا روي يك صندلي نشست ويكتا سرگرم بازي شد. خيلي خوشحال بود، حالا مي‌توانست حسابي بازي كند، سرسره بازي، تاب سواري و...

موقع بازي چشمش افتاد به گل‌هاي وسط چمن، بين همه آنها گل سرخي بسيار زيبا بود كه يكتا ازآن خوشش آمد براي همين رفت داخل چمن‌ها وكنار گل نشست وگفت: چقدر تو قشنگي، كاشكي مال من بودي.

يكتا نگاهي به باباش انداخت و ديد كه او حواسش جاي ديگري است. دستش را دراز كرد تا گل را بچيند! اما يك دفعه گل سرخ گفت: نه دختر جون اين كارو نكن.

يكتا كه خيلي تعجب كرده بود، كمي عقب آمد و گفت: واي توحرف مي‌زني؟

ـ بله من مي‌تونم حرف بزنم، حالا بگو ببينم چرا مي‌خواي منو بچيني؟

ـ آخه خيلي قشنگي، مي‌خوام ببرمت خونمون.

گل سرخ با ناراحتي گفت: هيچ مي‌دوني اگه منو از شاخه جدا كني، خشك مي‌شم وديگه قشنگ نيستم. بعدشم، ببين توي پارك چند تا بچه هست اگه هر كدوم از اونا بخواد يه گل بچينه، مي‌دوني چي مي‌شه؟

ـ نه، چي مي‌شه؟

ـ ديگه چيزي از پارك باقي نمي‌مونه كه بقيه هم استفاده كنن.

ـ خب، حالا بگو من چه كار كنم؟

ـ منو نچين، بذار همين جا بمونم، اينم بدون كه گل‌ها وقتي خوشحال وسرحال مي‌مونن كه روي شاخه و توي باغچه باشن.

يكتا كمي فكركرد و متوجه اشتباهش شد، گل سرخ را نوازش كرد وگفت: ببخش كه ناراحتت كردم، تو درست مي‌گي، ديگه باهات كاري ندارم، اذيتت نمي‌كنم گل قشنگ.

گل سرخ با خوشحالي گفت: آفرين دختر خوب، حالا برو بازي كن تا منم تورو از اينجا تماشا كنم و لذت ببرم. وقتي قصه تمام شد شيرين به عروسك‌هايش گفت: پس يادتون باشه كه هيچ وقت از توي باغچه گلي نچينيد، باشه؟

رضا بداقي