داستان جالب “زن نژاد پرست”
پیرمرد و کارگر
پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پیرمرد و کارگر
پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.
شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"
مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد. کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی! اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید ، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند
همره
دو تن به از یک تناند. زیرا پاداش نیکویی
برای رنجشان خواهند یافت.
چون هرگاه یکی از پای افتد دیگری وی را
بر پای بدارد؛
اما وای بر آنکه تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد
داشت که در برخاستن وی را یاری دهد.
توراة : آیات 9 و 10 از باب چهارم کتاب جامعه
دو گرگ، گرسنه و سرمازده، در گرگ و میش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند. برف سنگین ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار کولاک هوا را در هم میکوبید. پستی و بلندی زیر برف در غلتیده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ پوزه در برف فرو میبردند و زبان در برف میراندند و با آروارههای لرزان برف را میخائیدند.
جا پای گود و تاریک گله آهوان از پیش رفته، همچون سیاهدانه بر برف پاشیده بود و استخوانهای سر و پا و دنده کوچندگان فرومانده پیشین از زیر برف بیرون جسته. آن دو نمیدانستند به کجا میروند؛ از توان شده بودند.
تازیانه کولاک و سرما و گرسنگی آنها را پیش میراند. بوران نمیبرید. گرسنگی درونشان را خشکانده بود و سیلی کولاک آروارههایشان را به لرزه انداخته بود. بههم تنه میزدند و از هم باز میشدند و در چاله میافتادند و در موج برف و کولاک سرگردان بودند و بیابان به پایان نمیرسید.
رفتند و رفتند تا رسیدند پای بیدِ ریشه از زمین جسته کنده سوختهای در فغان خویش پنجه استخوانی به آسمان برافراشته. پای یکی در برف فرو شد و تن بر پاهای ناتوان لرزید و تاب خورد و سنگین و زنجیر شده بر جای وا ماند. همره او، شتابان و آزمند پیشش ایستاد و جا پای استواری بر سنگی به زیر برف برای خود جست و یافت و چشم از همره فرومانده بر نگرفت.
همره وامانده ترسید و لرزید و چشمانش خفت و بیدار شد و تمام نیرویش در چشمان بیفروغش گرد آمد و دیده از همره پرشره بر نگرفت و یارای آنکه گامی فراتر نهد نداشت. ناگهان نگاهش لرزید و از دید گریخت و زیر جوش نگاه همره خویش درماند. پاهایش بر هم چین شد و افتاد.
وانکه بر پای بود، کوشید تا کمر راست کند. موی بر تنش زیر آرد برف موج خورد و لرزید و در برف فروتر شد. دهانش باز ماند و نگاه در دیدگانش بمرد.
وانکه بر پای بود، دهان خشک بگشود و لثه نیلی بنمود و دندانهای زنگ شره خورده به گلوی همره درمانده فرو برد و خون فسرده از درون رگهایش مکید و برف ِ سفید ِ پوک ِ خشک، برف ِخونین ِ پُر ِ شاداب گشت.
چه کسی از ویس و رامین می ترسد و چرا؟
از اینجا به بعد پس از یك سلسله حوادث پیاپی بین شاه موبد و رامین درنهایت شاه موبد می میرد و رامین جانشین وی می شود و سالیان دراز با ویس زندگی می كند. چون ویس مرد، رامین پادشاهی را به پسرش داده و در آتشكده معتكف میشود.
این قسمتی از خلاصه داستان ویس و رامین نوشته فخرالدین گرگانی بود که دکتر دیویس در هفته گذشته دربرنامه سالانه میرهادی برای شرکتکنندگان خواند. فخرالدین اسعد گرگانی از داستان سرایان بزرگ زبان فارسی كه به سبب تبحرش در زبان و خط پهلوی، این افسانه كهن را از عهد باستان به نظم در آورده . این افسانه از زمان اشكانیان را كه تا قرن پنجم هجری قمری نزد مردم به جای مانده بود در افسانه ویس و رامین به شعر نوشت. مثنوی ویس و رامین در ۸۹۰۰ بیت و در بحر مسدس مقصور (یا محذوف) سروده شده است. سبك آن نظم بی تصنع فارسی دری و هم ماخذ فارسی میانه محسوب می شود. داستان ویس و رامین بیشتر وقایعش در شمال ایران از مرو تا همدان و نخجیرگاه گرگان اتفاق میافتد. همچنین از فتوحات طغرل در خوارزم، خراسان، طبرستان، ری، اصفهان و كرمان هم یاد شده است.
دکتر دیویس ، هفتمین مهمان برنامه سالانه میرهادی بود که به کوشش دانشگاه سایمون فریزر برگزار میشود. این گردهمایی هر ساله به موضوعی در مورد ایران میپردازد. ازشرکتکنندگان گذشته این گردهمایی میتوان به دکتر حمید دباشی، دکتر افسانه نجم آبادی ودکتر فرهاد دفتری نیز اشاره کرد. فریدون و کاترین میرهادی هردو از ایرانیان فعال ونکوور بودهاند که از سال 2001 این سخنرانیها را در مورد ایران پی ریزی کردهاند. دکتر فریدون میرهادی در سال 2005 در ونکوور در گذشتند اما این برنامهها پس از ایشان هم هر ساله با همکاری دانشکده تاریخ برگزار میشود و فرصتی برای یاد کردن از این دو بزرگوار به دست میدهد.
دیویس به مدت هشت سال (78-1970) در ایران زندگی کردهاست. او استاد زبان فارسی در دانشگاه ایالتی اوهایو است و جوایز متعددی را در زمینه ادبیات از آن خود کرده است. ترجمه کتاب ویس و رامین از گرگانی تنها کتاب این استاد زبان فارسی در راستای معرفی ادبیات فارسی به مخاطبین انگلیسی زبان نیست. دکتر دیویس در کارنامه خود ترجمه داستان سیاووش از شاهنامه فردوسی، کتاب منطق الطیر از عطار و همچنین کتاب دایی جان ناپلئون از ایرج پزشکزاد به همراه کتابهای ارزشمند دیگری را به یادگار گذاشته است.
در قسمتی از این سخنرانی که موضوع آن "چه کسی از ویس و رامین میترسد و چرا؟" بود. دکتر دیویس در مورد نوشتههای بعد از "ویس و رامین" و تاثیر این منظومه بر متون پس از خود صحبت کرد. اولین شاعری که دکتر دیویس به بررسی آن پرداخت نظامی بود. نظامی که حدود صد سال بعد از گرگانی زندگی میکرده شاید بی اغراق پرآوازه ترین نویسنده داستانهای عاشقانهای همچون خسرو و شیرین در زبان فارسی میباشد. دکتر دیویس در مورد تاثیرات فراوانی که نظامی از نوشته گرگانی گرفته است صحبت کرد ودلیل معروفیت وپذیرش بیشتر کار نظامی را به خاطرنگاه آسمانی عرفانی نظامی به این رابطه برشمرد . ولی در نوشتههای گرگانی بیشتر بر رابطهای زمینی توجه شده است. در این مورد که چرا کار گرگانی به شهرت منظومه خسرو و شیرین گنجوی نرسیده، دكتر اسدالله معطوفی پژوهشگر تاریخ گرگان نیز می گوید: "داستان ویس و رامین برگرفته از افسانهای مربوط به ایران باستان است كه به سبب منسوخ بودن برخی سنن زمان باستان، نزد ایرانیان بعد از اسلام مورد اقبال قرار نگرفت و جایگاهی همچون سرودههای شاعران دیگر نیافت." دکتر دیویس نیز جهت درک بیشتر این موضوع در ابتدای صحبتهای خود توضیحاتی در مورد سنن ازدواج بین شاهان ایران باستان ارایه کرد.
دیویس با اشاره به افسانهای بسیار مشابه به داستان ویس و رامین که در فرانسه پدید آمده، صحبتهای خود را پایان داد. «تریستان و ایزوت» را بسیاری همچون دکتر دیویس مشابه با منظومه عاشقانه «ویس و رامین» كه آن هم در قرن ششم هجری به نظم درآمده است، دانستهاند. در منظومه «تریستان و ایزوت» شاهی سالخورده، با دلبری جوان بهنام «ایزوت» پیوند زناشویی میبندد. اما عروس دل به عشق جوانی دلیر و پهلوان بهنام «تریستان» كه خواهر زاده شاه است، میسپارد. داستان، بیان وصلهای پنهانی، فراقهای پیاپی و غیرت شاه و متاعی است كه این دو دلداده بر سر عشق تاب میآورند و سرانجام منظومه با مرگ این دو عاشق پایان میپذیرد. این داستان عاشقانه جز در پایان داستان كه با مرگ «تریستان» و «ایزوت» همراه است، در بسیاری از موارد، مشابهتهایی با «ویس و رامین» دارد و بسیاری از خاورشناسان و ادیبان نیز بر این نكته صحه گذاشتهاند. چنانچه «هانری ماسه» خاورشناس مشهور فرانسوی، عنوان خطابه خود پیرامون «ویس و رامین» را كه در پاریس ایراد كرد، «تریستان و ایزوت در ایران» نام نهاد.
چو بر رامین بیدل كار شد سخت
به عشق اندر، مرو را خوار شد بخت
همیشه جای بی انبوه جُستی
كه بنشستی به تنهایی، گرستی
به شب پهلو سوی بستر نبردی
همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی
چون گور و آهو از مردم رمیدی
زبس كاو قِدّ دلبر یاد كردی
كجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گلِ صد برگ جُستی
به یادِ روی او بر گُل گرستی
بنفشه بر چِدی هر بامدادی
به یادِ زلف او بر دل نهادی
زبیم ناشكیبی می نخوردی
كه یكباره قرارش می ببردی
همیشه مونسش طنبور بودی
ندیمش عاشقِ مهجور بودی
به هر راهی سرودی زار گفتی
سراسر بر فراق یار گفتی
چو باد حسرت از دل بركشیدی
به نیسان باد دی ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بكندی
كه بلبل را زشاخ اندر فگندی
به گونه اشكِ خون چندان براندی
كه از خون پای او در گِل بماندی
به چشمش روز روشن تار بودی
به زیرش خزّ و دیبا خاری بودی
بدین زاری و بیماری همی زیست
نگفتی كس كه بیماریت از چیست؟
چو شمعی بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهرِ دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانی
دلش پدرود كرده شادمانی
زگریه جامه خون آلود گشته
زناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیده
امید از جان و از جانان بریده
خیالِ دوست در دیده بمانده
زچشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
زبس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارش
كه با او چون بوَد فرجام كارش؟
گهی در باغ شاهنشاه رفتی
زهر سروی گوا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر من
ببینیدم چنین بر كامِ دشمن
چو ویس ایدر بوَد با وی بگویید
دلش را از ستمگاری بشویید
گهی با بلبلان پیگار كردی
بدیشان سرزنش بسیار كردی
همی گفتی چرا خوانید فریاد
شما را از جهان باری چه افتاد؟
شما با جفت خود بر شاخسارید
نه چون من مستمند و سوكوارید
شما را از هزاران گونه باغ است
مرا بر دل هزاران گونه داغ است
شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پیش یار باشد
چرا باید كه ناله زار باشد؟
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
كه یارم نیست از دردِ من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغ
دو دیده پر زخون و دل پر از داغ
انسان در همان لحظه که تصمیم می گیرد آزاد باشد، آزاد است .
..........
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.
......................
امضا:منصوره