راسخون

چهار سخنی که زاهد را تکان داد!

hemmatmehdi کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 824
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

 

svh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 18447
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ما را هم تکان داد

alidolati کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 133
|
تاریخ عضویت : شهریور 1389 

این مطلب تکراریه