وداع پدر با پيكر بي سر پسر ararar کاربر تازه وارد | تعداد پست ها : 1369 | تاریخ عضویت : مرداد 1389 وداع پدر با پيكر بي سر پسر نويد شاهد: آقا سيد را به محل پسرش آوردم. به اين طرف و آن طرف نگاهي كرد و رفت بالاي سر جنازه پسرش نشست. گردن بريده پسرش را به سينه چسباند. حضور تيپ محمد رسول الله (ص) به عنوان خط شكن و عمل كننده در دل دشمن صحنه هاي زيبايي از خود به جاي گذاشته. به خصوص آنكه فرماندهي اين تيپ برعهده سردار جاويدان الاثر مهندس "حاج احمد متوسليان" بوده است. آنچه پيش روي شماست برش هايي از خاطرات سردار "جعفر جهروتي زاده" فرمانده گردان تخريب تيپ محمد رسول الله(ص) در عمليات الي بيت المقدس است. ...در گردان ما پدر و پسري از ذريه حضرت زهرا(س) و سيد بودند به پدر كه سنش هم بالا بود گفتيم: آقا، پشت جبهه بمان. اينجا به شما بيشتر احتياج هست؛ او قبول نكرد، البته نه مي گفت كه نمي مانم و نه مي گفت مي مانم. فقط گريه مي كرد و با گريه اش نشان مي داد كه نمي خواهد بماند. سيد بسيار عزيزي بود؛ خيلي خوش برخورد و مهربان. حريف او نشديم. در همان درگيري كه گفتم عراقي ها از پشت با تانك مي زدند، پسر او را ديدم كه تير مستقيم تانك خورد كنار جاده و تركش سرش را از بدن جدا كرد. همان جا به بچه ها گفتم كه جنازه اش را پنهان كنيد تا پدرش نفهمند كه او شهيد شده است. در ادامه حمله، رسيديم پشت جاده شلمچه و پدرش آمد و به من گفت: عباس كو؟ گفتم: ماند پشت خاكريز قبلي. گفت: براي چي ماند آنجا؟ چرا جلو نيامد؟ گفتم: حالا بعدا مي آيد. شروع كرد به اصرار كه عباس كجاست و چه بلايي سرش آمده. گفتم: خُب، اگر دوست داري بيا برويم. اين حرف را در حالي به او زدم كه آتش عراقي ها بسيار سنگين بود. ما خودمان را به جاده شلمچه چسبانده بوديم. حاج احمد هم پشت سر ما كنار همين جاده بود. آقا سيد را به محل پسرش آوردم. شهداي زيادي روي زمين افتاده بودند. نگاهي به دور و اطراف كرد و گفت: پس عباس كو؟ گفتم: جزو همين هاست، بگرد خودت پيدايش كن. به اين طرف و آن طرف نگاهي كرد و رفت بالاي سر جنازه پسرش نشست. گردن بريده پسرش را به سينه چسباند و گريه كرد و خطاب به امام حسين(ع) گفت: آقا شما در كربلا صورتت را به صورت علي اكبر گذاشتي دلت آرام نگرفت اما من صورتم را به رگ هاي بريده گلوي پسرم مي گذارم. چند كلمه اي درد و دل كرد و بعد هم اشك هايش را پاك كرد و راه افتاد، گفتم: حاجي، شما برگرد عقب. آن جا به وجود شما بيشتر نياز هست. گفت: نه، پسرم رفت به جاي خودش، من هم بايد بيايم به جاي خودم. هر كس بايد بارش را خودش به مقصد برساند. من ديگر اصرار نكردم و برگشتيم پشت جاده شلمچه و عمليات هم ادامه پيدا كرد و رفتيم جلوتر از جاده و تقريبا پانصد متري رود خين - كه در كنار اروند رود در نزديكي خرمشهر و شلمچه قرار داشت - خاكريزي برپا كرديم و پشت آن مستقر شديم و در واقع جاده شلمچه به تصرف نيروهاي ما در آمد. از اين پس ديگر عراق تمام توانش را گذاشت و هر چه تانك، توپ و ادوات داشت آورد و روبه روي اين خاكريز مستقر كرد و شروع به ريختن آتش كرد. تانك هاي عراقي عين مور و ملخ دور خودشان مي چرخيدند. دشمن پاتك شديدي را شروع كرد و آتش سنگيني بر سرمان ريخت. در سنگري كه فقط با چهار گوني درست شده بود، با حاج احمد نشسته بوديم و وضعيت منطقه را بررسي مي كرديم. ناگهان چند تا گلوله كاتيوشا كنار سنگر اصابت كرد و گوني ها برسرمان فرو ريخت. بلافاصله پريديم پشت خاكريز. پنج متر آن طرف تر داخل يك جيپ بيسيم دو نفر نشسته بودند و يكي از آنها مشغول صحبت كردن با بيسيم بود. خمپاره اي هم داخل جيب خورد و آن دو نفر شهيد شدند. در همين حين كه خاكريز زير آتش بود، متوجه شدم پدر سيدعباس بر زمين افتاده و تركش پهلو و سينه او را دريده است. بلافاصله به همراه حاج احمد خودمان را بالاي سرش رسانديم. حاج احمد صدا زد: آمبولانس كجاست تا او را عقب ببرد. سيد در حال جادادن مطالبي گفت كه من نمي دانم آنها را چه طور نقل كنم! بگذريم... او در همان جا به شهادت رسيد. وضعيت، خيلي مشكل و سخت شده بود. نيروهايي كه پشت خاكريز مي جنگيدند همان نيروهايي بودند كه در مرحله هاي قبلي عمليات هم شركت داشتند و واقعا خسته و بي رمق شده بودند. اما با اين حال محكم و استوار مي جنگيدند. حضور حاج احمد هم در خط خيلي موثر بود. وقتي بچه هاي بسيجي مي ديدند كه خود او پشت خاكريز آرپي جي يا تيربار مي زند، اين طرف و آن طرف مي دود، آنها نيز بدون اين كه اعتراضي كنند يا مشكلي به وجود بياورند به جنگ ادامه مي دادند. جنگ ادامه پيدا كرد و يكي دو روزي عراق فشار شديدي روي خاكريز آورد اما موفق نشد آن جا را بگيرد. بنابراين شروع به بمباران هوايي كرد. هواپيماهاي عراقي واقعا به سيم آخر زده بودند. روي جاده، آن قدر پايين مي آمدند كه ما گمان مي كرديم ممكن است زير هواپيما به ماشين ها گير كنند. چند روز گذشت تا اين كه يك شب سينه خاكريز افتاده بودم و گوشي بيسيم هم روي گوشم بود. شب تازه از نيمه گذشته بود. بيسيم صدايم زد. حاج احمد بود. گفت: امشب بايد حمله كنيم. گفتم: خب، ما الان بايد چه كار كنيم؟ گفت: سريع بلند شو و بيا دو گروهان بردار و برو جلو و كار را شروع كن، بچه هاي خودتان را هم آماده كن. راه افتادم و رفتم و نيروها را تحويل گرفتم. تعدادي از بچه ها را فرستاديم براي منفجر كردن پلي كه روي اروندرود بود. اگر اين پل منفجر مي شد براي عراقي ها هيچ راهي وجود نداشت كه به اين طرف بيايند و محاصره خرمشهر كامل مي شد. نيروهاي عراقي در خرمشهر هم به اميد اين كه از اين پل پشتيباني مي شوند مقاومت يم كردند. عراق اين سمت آب يك كانال ايجاد كرده بود كه دو متر عمق داشت و جنگيدن با نيروهايي كه در آن بودند واقعا دشوار بود. قبل از اين كه نيروها حركت كنند و به اين كانال برسند دو نفر رفتند داخل روستايي كه مقابل ما بود و منطقه را شناسايي كردند و راه افتاديم به طرف نهر خين. سر راه مان برخورديم به يك ميدان مين و منتظر شديم كه از طرفين مان هم ديگر يگان هاي عمل كننده برسند و هم زمان با هم درگير شويم. در همين فاصله اي كه منتظر بوديم، شروع به خنثي كردن ميدان مين كردم. با يكي از بچه ها از ميدان گذشتيم و در آن طرف خودمان را مخفي كرديم. ناگهان متوجه شديم در نزديكي مان يك توالت قرار دارد. در همين گير و دار، يك عراقي آمد كه برود توالت. گذاشتيم برود كارش را انجام بدهد و همين كه بيرون آمد دهانش را گرفتيم و اسيرش كرديم و داديم دست چند نفري از بچه ها كه از ميدان مين رد شده و خودشان را به ما رسانده بودند. سرتان را درد نياورم در مدت زماني كه منتظر يگان هاي ديگر بوديم، هفده نفر عراقي ديگر را به همين منوال اسير كرديم. وسط هاي كار يكي از بچه هاي تخريب را كه اسمش را فراموش كرده ام و هيكل گنده اي داشت، صدا زدم تا در گرفتن اسير كمك مان كند. كمي كه منتظر شديم با حاج احمد تماس گرفتم. گفتم: حاجي پس چي شد؟ بچه هاي آن طرف نرسيدند؟ گفت: يك مقدار تامل كنيد، الان مي رسند. گفتم: بابا، ما الان كلي اسير گرفتيم. گفت: آقاجان، الان چه وقت شوخي كردن است؟ چرا شوخي مي كنيد پشت بيسيم؟ گفتم: نه حاجي ما كلي اسير گرفتيم. مدتي گذشت و نيروها رسيدند و درگير شدند. ما هم درگير شديم. جنگ در سمت راست ما زود خاتمه يافت. تعدادي ديگر اسير گرفتيم و منطقه را پاكسازي كرديم و بعد راه افتادم به طرف خاكريز كه حاج احمد آن جا بود تا اگر لازم باشد به قسمت ديگري بروم كه در راه متوجه يك بسيجي 16-17 ساله و سه چهار تا عراقي شدم. عراقي ها آن طرف تر پشت يك سنگر تانك بودند و من اين طرف. ديدم اين سه چهار تا عراقي مسلح اند و به سمت اين بچه هاي بسيجي مي روند. او هم اسلحه را گرفته سمت آنها اما ترسيده بود و دستش مي لرزد كه شليك كند. چند لحظه اي خودم را مشغول كردم كه ببينم اين ها چه كار مي كنند. با اين كه حالا يك دستم به گردن آويزان بود و اسلحه اي كه همراه داشتم، كمري بود. عراقي ها هم همه مسلح بودند. فاصله عراقي ها با آن بسيجي كه كمتر شد، ديدم سر لوله تفنگش پايين مي آيد و ترسش بيشتر شده. يك دفعه عمان جور كه نشسته بودم گفتم: بزن دريا دل! تا من گفتم بزن، بدون اين كه برگردد و نگاهم كند. دستش روي ماهش رفت و هر سه عراقي را به رگبار بست. پس از اين ماجرا اسلحه آنها را برداشتيم و به عقب برگشتيم. به خاكريز رسيديم و حاج احمد را پيدا كردم. با بچه هاي تخريب تماس گرفتم. گفتند كه احتمالا امكان اين كه بتوانيم برويم روي پل و مواد منفجره جاسازي كنيم وجود نداشته باشد. پشت بيسيم گفتم به هر شكلي كه شده بايد اين كار انجام شود. دو نفر از بچه ها به نام هاي »حسين زارع» و «رضا اردستاني» مواد منفجره را برمي دارند و زير آن آتش سنگين خودشان را به وسط پل شناور مي رسانند. موادگذاري روي پل زمان زيادي مي برد. ظاهرا وقتي آنها مي خواستند برگردند، يك گلوله آرپي جي با اين مواد مي خورد كه هم پل منفجر مي شود و هم اين دو نفر پودر مي شوند و چيزي از آنها باقي نمي ماند. پل كه تخريب شد با حاج احمد و نيروها رفتيم سمت شلمچه. عراقي ها در خرمشهر نفس هاي آخر را مي كشيدند. حاج احمد با تعدادي از بچه ها تا پل نو خرمشهر رفتند و داخل شهر شدند. البته چند روزي عراقي ها با هلي كوپتر نيروهاي شان را در خرمشهر پشتيباني مي كردند و مواد غذايي براي شان مي ريختند اما بعد كه فهميدند مقاومت ديگر فايده اي ندارد كم كم تسليم شدند و سيل اسرا از خرمشهر و پل نو، از طريق جاده شلمچه به طرف ما سرازير شد. در داخل خرمشهر ما درگيري آنچناني نداشتيم. وقتي خرمشهر كاملا در محاصره قرار گرفت، فقط در اطراف شهر درگيري بود. عده اي از عراقي ها خودشان را در اروندرود انداختند و خفه شدند. بقيه شان هم ترجيح دادند كه تسليم شوند و به خود كه آمديم، ديديم سيل عراقي است كه با زير پيراهن سفيد دارند مي آيند. بچه ها پيراهن هاي آنها را درآورده بودند كه با نيروهاي خودمان قاطي نشوند. خرمشهر آزاد شد و شعار «خرمشهر آزاد شد، قلب امام شاد شد» بر سر زبان ها افتاد. منبع: خبرگزاري فارس انتهاي پيام/