هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
دشتی از تماشا،
آفتاب تابان،
باد وحشی،
رقص آلاله ها،
بازی خیال و گندمزار.
پروانه های سرگردان، روی موسیقی مواج فضا.
می سپارم تن، به آرامش دشت.
لحظه ها،
لحظه های ساکت فراموشی،
لحظه های تنهایی،
لحظه های ناب "او" بودن.
حیران تنهایی و دلتنگی،
میان ماندن و رفتن
تردید دوست داشتن و دوست نداشتن
میان برزخ آری و نه
زیر همهمه این همه باران،
بگذار تا دلم خود انتخاب کند:
میان
تو
و
من.
تو را در تشویش همیشه کودک برای مشقهای جامانده مدرسه
در همنشینی ریگ و آب در ساحل دریا
در همنشینی رنگ و حس در تابلوی غروب خورشید
در خش خش برگ های پائیزی زیر پای رهگذر
در تنهایی تک درخت بی برگ سرما زده بید در زمستان
در اضطراب صبحگاهی مادر برای خوراک کودک دبستانی
در تلاش یک مورچه برای کشیدن آذوقه بر روی دیوار گلی
در شوق غریب بره نوزاد برای سرپا ایستادن
در شکوه لبخند مادر وقتی که کودکش زبان به ماما باز می کند
در حس آرامش، نوازش پوست زیر قطره های باران
تو را در لابلای خط خط دفتر خاطرات زندگی
یافتم!
آنجا که همه چیز کهنه می شود: واژه ها، شعرها، دوست داشتن،ستاره های آسمان شب
کاش تو،
تنها نگاهت را از من نگیری،
ای واژگان بی تکرار.
تا تولدی دوباره راهی نیست:
گاه تنها به فاصله یک آه بین دو سکوت.
گاه به اندازه گره خوردن دو نگاه، به هم.
یا که به تقدیر دراز کشیدن دو واژه، در کنار هم.
یا شاید تنها به اندازه یک خیال کودکانه،
لا به لای دفتر نقاشی.
شاید این لبخند که امروز دریغش کردیم،
آخرین فرصت "خدایی شدن" بود. شاید...
"آغاز"
کلام با تو آغاز میشود
با وسوسه "سرودن"
با آغاز یک پایان.
"پایان"
سلام
ماهی گلی تنگ بلوری،
حیران تنهایی و دلتنگی!
این نوروز هم بمان، زندانی تن؛
که تا آزادی، فاصله ات
به اندازه یک دل به دریا زدن است.
خیالت راحت در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت را هم با همه دنیا معامله نمیکند....
چه برسد با تو بودن را....
یکی باید باشد
یکی که آدم را صدا کند
به نام کوچکاش صدا کند
یکجوری که حال آدم را خوب کند
یک جوری که هیچکس دیگر بلد نباشد
یکی باید آدم را بلد باشد ..
مرا به حرف بیاور
به عشق برگردان
من از مکالمه با خاطرات می ترسم ....
شک ندارم
ماه را
دلتنگی من کامل کرده ........
دلم نه عشق میخواهد نه دروغ های بزرگ،
نه ادعاهای بزرگ،نه بزرگ های پر مدعا!
دلم یک فنجان قهوه داغ میخواهد و یک "دوست" که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد.......
آسمان فرصت پرواز بلندی است بیا،
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
هر رو ز صبح آهویی از خواب بیدار می شود که میداند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نشود و شیری که میداند باید از آهو تندتر بدود تا گرسنه نماند .
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم آنست که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنید