هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
میخواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمانها که پدرتنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطهى زمین، شــانههای پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـیام بودند
تنـها چیزی که میشکست، اسباببـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!
چند وقتی است آسمان هم بخیل شده است
انگار گرد مرگ را در زمین خدا پاشیده اند
اما نه
این زمین خدا نیست
زمین خدا پاک بود
آلوده اش کرده ایم.
آسمان را در جستجوی ابری کاویده ام
قدیسه ی من!
خورشید را پنهان کن و آب بیاور
برای ارواح برزخ نذری کن
شاید قبول شود و باران ببارد
زمین سوخته دلم ترک برداشته است
تو باران شو و بر من ببار
تو می توانی اشک آسمان را دربیاوری؟
شب که بخوابیم آیا دوباره صدای ترنم باران را روی سقف خانه مان خواهیم شنید؟
بالاخره خواهد بارید
می دانم دلش خواهد سوخت به حال ماها
اما نه بهتر است بگویم باران زده است
با آمدنت باران هم راه خود را به زمین باز کرد است
شمعی روشن کن
شاید دل ارواح برزخ بسوزد و رگه ای باران بفرستند
من تنها آرزو می کنم
شاید
خنکای صبح فردا را با نم تازه باران تجربه کنم
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... حسین پناهی
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟...
چقد زیبااست. . . . .از شيخ بهايي پرسيدند: "سخت ميگذرد"
چه بايد کرد؟
گفت: خودت که ميگويي
سخت "ميگذرد"
سخت که "نميماند"!
پس خدارو شکر که "مي گذرد" و "نميماند"
ديروزت خوب يا بد "گذشت"
و امروز روز ديگري است…
قدري شادي با خود به خانه ببر…
راه خانه ات را که ياد
گرفت
فردا با پاي خودش مي آيد…
اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشید،
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .
**زندگی تاس خوب آوردن نیست ، تاس بد را خوب بازی کردن است.
آمده ام که با زندگی کردن قیمت پیدا کنم… نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنم .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩ...
ﺍﮔﺮ ﻗﻀﺎﻭتی ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺑﮑﻨﻢ...
دنیا ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼﺷﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ...
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ...
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﯾﻢ...
«پنـاه»؛ میبرم «به خـدا»،
از عـیبی که؛ «امروز» در خود می بینم،
و؛ «دیروز»؛ «دیگران را» به خاطر، «هـمان عیـب»؛ ملامت کرده ام.
محتاط باشیم؛ در «سرزنش»؛ و «قضاوت کردن دیگران».
وقتی؛ نه از «دیروز او» خبر داریم؛ نه از «فردای خودمان»...
* با مردم طوری رفتار کنید که اگر مردید بر شما اشک بریزند و اگر زنده ماندید با اشتیاق سوی شما آیند. *نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای برشرافت خود گذارد. *همانا این دلها همانند بدنها افسرده میشوند، پس برای شادابی دلها، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید
یوسف می دانست تمام درها بسته است
اما چون خدا را باور داشت حتی به سوی درهای بسته دوید
و تمام درهای بسته به رویش باز شدُ
خدای من ِتو و یوسف یکی است
پس به سمت تمام درها برویم
حتی اگر بسته اند...
از يه متخصص ارتوپد سوال شد چطوري خدا رو شناختي؟
گفت:کنار دريا،مرغابي را ديدم که پايش شکسته بود
اومد پايش را داخل گل هاي رس ماليد بعد به پشت خوابيد...
پايش را سمت نور خورشيد گرفت تا خشک شد
اينطوري پاي خود را گچ گرفت
فهميدم خدايي هست که به او آموزش داده...
به خودت نگاه کني خداشناس مي شوي
مغرور نشوید...
وقتی پرنده ای زنده است مورچه را میخورد، وقتی میمیرد مورچه او را میخورد.
شرایط به مرور زمان تغییر میکند.
هیچوقت کسی را تحقیر نکنید.
شاید امروز قدرتمند باشید اما زمان ازشما قدرمندتر است.
یک درخت، هزاران چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت میتواند هزاران درخت را بسوزاند!
پس خوب باشید و خوبی كنيد
ای چادر من ...
میدانم که این روز ها چقدر درد میکشی ....من هم درد میکشم نه کم تر ازتو!
هوا هر هوایی که میخواهد باشد...ابری، آفتابی، بارانی تنها تو را دودستی بغــل
میگیرم تا به بـــــاد نـــــروی ...
حــــرفی نیست... وقتی از مــادر ارثی رسیده باشد به ریحانه ها. تابستان و
زمستان... تهران و لــندن... فــــرقـــی نــدارد...
هر زمان و هر مکانی که باشند تاج بندگی بر سر دارند...
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد.
مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد.
آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد.
ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد.
منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟
زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد.
هوا چقدر خوب و دو نفره ست ...
من هستم و خدا ...
و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی است که معطر شده از امید ...
به خودم میگم : هیچ چیز ارزش اینو نداره که دستم رو از دستای مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ...
راستی اونکه دستای مهربون خدا رو به غیر اون فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟