راسخون

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

کاش از انگشتهای دستمان یاد میگرفتیم
یکی کوچک,یکی بزرگ
یکی بلند و یکی کوتاه
یکی قوی تر و یکی ضعیف تر
اما هیچکدام دیگری را مسخره نمیکند
هیچکدام دیگری را له نمیکند
و هیچکدام برای دیگری تعظیم نمیکند
آنها کنار هم یک دست میشوند و کار میکنند
چرا ما انسانها اگر از کسی بالاتر بودیم
لهش میکنیم و اگر از کسی پایینتر بودیم او را میپرستیم
شاید بخاطر همینکه یادمان باشد,
نه کسی بنده ماست,
نه کسی خدای ما,
آری,باید باهم باشیم و کنار هم
آنگاه لذت یک دست بودن را میفهمیم

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

‏«ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟ »

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏»

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

‏نماﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ!

ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ

ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺅﯾﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟‏»

ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ‏ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﻣﺮﺩ، ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﻓﺖ

ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﮤ ﭘﺪﺭﺵ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭼﻪ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ،

ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ:

‏«ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﯾﮏ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ.

ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ. ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟‏»

ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ...

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻋﺎﯼ ﯾﮏ ﺩﻝ ﺻﺎﻑ، ﺍﺯ ﺻﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﯾﮏ ﺩﻝ ﭘﺮﺁﺷﻮﺏ ﺑﻬﺘﺮ است.

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

 سلطان به وزیر گفت۳سوال میکنم فردا اگرجواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

سوال اول:خداچه میخورد؟
سوال دوم:خداچه می پوشد؟
سوال سوم:خداچه کارمیکند؟
وزیر ازاینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی فهمیده داشت وزیرک...
وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.
اینکه :خداچه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کارمیکند؟
غلام گفت هرسه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم وسومی رافردا...
اما خداچه میخورد؟خداغم بندهایش رامیخورد...
اینکه چه میپوشد؟خداعیبهای بندهای خودرامی پوشد...
اماپاسخ سوم را اجازه بدهیدفردابگویم.
فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.وزیربه دوسوال جواب داد.
سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا ازکسی پرسیدی؟
وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابهارا او داد.
گفت پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده،غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.
بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟
غلام گفت:آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند!
خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

زیبا ترین متن دنیا

دكتر ناصر كاتوزيان:

سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان‌
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت" برای" شرافت" برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن " " دیدن " " شنیدن " " فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام : برای" قرب " برای" رجعت " برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب " به" تغییر " به" شوریدن " به" محبت "
وای بر من اگر قدر ندانم….........................

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

دوستی گفت من رژیم دارم
گفتم : شما وزن متعادلی دارید نیاز به رژیم نیست !؟
او گفت : رژیم تغذیه نیست رژیم تفکر و رفتار است
در این رژیم اجتناب می کنم از :
۱- افکار منفی
۲-آدمهای منفی
۳-کسانی که لبخند را از من می گیرند.
۴-آنهایی که باعث میشوند سایه غم و حسرت بر نگاهم چیره شود .
۵-آنها که باعث می شوند اعتماد به نفسم را از دست بدهم .
۶- آنهایی که چوب لای چرخ زندگیم می گذارند .
او گفت : اگر یک ماه این رژیم را رعایت کنم سه کیلو از بیماریهای تفکر و رفتارم کم میشود
و سه کیلو کیفیت زندگیم بالا میرود ....
امتحان کنید بنظر من هم رژیم خوبی است...

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

از خدا پرسیدم:چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟

گفت.....

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر...

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای اینده اماده شو.....

ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای بنداز.....

شک هایت را باور نکن وهیچ گاه به باورهایت شک نکن......

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانی چطور زندگی کنی.........!!!!!

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

یوسف می دانست تمام درها بسته است
اما چون خدا را باور داشت حتی به سوی درهای بسته دوید
و تمام درهای بسته به رویش باز شدُ
خدای من ِتو و یوسف یکی است
پس به سمت تمام درها برویم
حتی اگر بسته اند...

catcat کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6699
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

 

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

اگر ذره بین نگاه قوی باشد

 

در تمام صفحه های ورق خورده ی زندگی اثر انگشت او دیده می شود ...

 

چه بچه گانه است که فکر می کنیم

 

همه اش را به تنهایی  رنگ کرده ایم ...

 

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

میگفت :

 اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی " منهای" همه چیز زندگی کنی ...

برای یکبار هم که شده در زندگیت امتحان کن ...

ضرری متصور نیست ...

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

خدای من، معبودم:

 

دلم برایت تنگ می شود ،
 
با آنكه می دانم همه جا هستی،
 
اما به آسمان نگاه می كنم،چرا كه
 
آسمان سه نشـانه از تو دارد:
 
بی انتهـاست
 
و بی دریـغ
 
و چون یك دست مهربان،همیشه بـالای سر ماست
 
خدای آسمانی دوستت دارم.

 

catcat کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6699
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 

catcat کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6699
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

به نسل های بعد بگویید ...

که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...

نسل ما خود پیاز بود ...

که هر که ما رو دید گریه کرد

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

مادر، دوست دارم چون کبوتری بر پنجره قلبت بنشینم و بال فروتنی بر زمین بیفکنم. دوست دارم که زلال کلامم را از مروارید ادب و مهر پر سازم و بر دل خسته ات ببارم. دوست دارم که دست به دعا بردارم و خدا را به آیات خودش بخوانم که «پروردگار من، پدر و مادرم را مورد لطف خود قرار ده، چنان که آنان در کودکی مرا پروراندند.»

 

bayati0011 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1530
|
تاریخ عضویت : تیر 1394 

 وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد.