هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
و چـــه زیــبا گفـــت ســهراب
هر کجا هستم باشم
اسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
وعشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
وعشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
در هر حرفه اي که هستيد نه اجازه دهيد که به بد بيني هاي بي حاصل آلوده شويد
نه بگذاريد که بعضي لحظات تاسف بار که براي هر ملتي پيش مي آيد شما را به
ياس و نا اميدي بکشاند .
در آرامش حاکم بر آزمايشگاه ها و کتاب خانه هايتان زندگي کنيد.
نخست از خود بپرسيد:براي يادگيري و خود آموزي چه کرده ام؟
سپس هم چنان که پيش مي رويد بپرسيد "من براي کشورم چه کرده ام؟"
و اين پرسش را آن قدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز
برسيد که شايد سهم کوچکي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته ايد.
اما هر پاداشي که زندگي به تلاشمان بدهد يا ندهد
هنگامي که به پايان تلاش هايمان نزديک مي شويم
هر کداممان بايد حق آن را داشته باشيم که با صداي بلند بگوييم:
"من آن چه در توان داشته ام انجام داده ام."
امروز بــــــاران قشنگی بارید خیلی قشنــــــگ
زیر باران بی ادعای خدا این شعر رو با خودم زمزمه میکردم:
وای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
«حمید مصدق»
از آن بـالـا مـن را بـا ایـن کـوچـکـی مـی بـیـنـی
زیـر پـر و بـال خـسـتـه ام را می گـیـری
و مـن
از ایـن پـایـیـن فـقـط مـشـکـل بـه مـشـکـل یـاد خـدایـی مـی افـتـم کـه دارم
این جمعه هم باران آمد
اما...
کسی صدایش را نشنید.
زیر این سقف های بتنی
پشت این شیشه های دو جداره
کنار این باند های پر قدرت سینمای خانگی!
صدا نمی رسد...
به خدا نمی رسد!
فاصله
هم راه بودیم ...
فاصله از نقطه ای شروع شد که
من به یقین هایم شک کردم
تو به شک هایت یقین!
همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما بچهها واجبترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما سیاهها بدبختترند و سفیدها برترند...
البته تبعیضی در کارنیست .
در کل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضیها برابرترند...
این نیست که زندگی ام بی نقص است،
بلکه قدردان داشته هایم هستم
و از خــــ♥ـــدا بخاطر نعمتهایش
سپاسگذارم
می خواهم با تو سخن بگویم....
می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...
می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...
شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...
و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...
کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...
اما..غصه ای نخواهم خورد...
اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...
حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم
و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...
پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن
و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...
خدای من
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
هم خود را و هم تو را آزار میدهم
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی
آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ”
خدایا هیچ وقت رهـــایم نکن . .
مبادا گرفته باشین که شهری را
به نماز آیت وا میدارم
هنوز هم وقتی باران میبارد،
تنم را به قطرات باران می سپارم!
می گویند باران رساناست،
شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند ...
را هَم بیاورنــد بــه کــارم نمیــایــد
مــــن پـُــر از هـــــــــ ـوای تـــو ام........
زمین ایمان آورد و جهان سبز شد...
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.