راسخون

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حرف اگر با دل زده بشه
با دل و جون هم دریافت میشه
اما اگه فقط با لحن زبان گفته بشه
تنها گوش دریافت میکنه و بس!!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

«اینکه می‌گویید اگر خدا را سمیع و بصیر و شاهد و مرید ندانم...، پس خدایی که به آن معتقدم چگونه است، مرا به خودتان بدگمان می‌سازید زیرا من فکر می‌کنم که شما کمالاتی بالاتر از صفات فوق نمی‌توانید تصور کنید. از این فکر شما تعجبی نمی‌کنم؛ زیرا اگر «مثلث» را زبان می‌بود خدا را کامل ترین مثلث‌ها می گفت و «دایره» ذات خدا را اکمل دایره‌ها می‌خواند؛ همین طور هر موجودی صفات خاص خود را به خدا نسبت می‌دهد.»

اسپینوزا

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خدیاازاین به بعدبه مخلوقاتت یک مترجم ضمیمه کن..اینجاهیچ کس.هیچ کس رانمیفهمد

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زاهدی در سماع رندان بود/ زان گفت شاهدی بلخی/ گر ملولی ز ما ترش منشین/ که تو هم در میان ما تلخی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوست عزیزی که حدیث ائمه رو به اسم زرتشت انتشار دادی، اون سخن از امام صادق (ع) هس؛ درستش اینه:
از امام صادق علیه السلام پرسیدند برنامه زندگی خود را بر چه بنا کرديد؟ فرمودند بر چهار اصل:
1. دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی‌دهد، پس تلاش کردم؛
2. و دانستم که خدا مرا می‌بیند، پس حیا کردم؛
3. و دانستم رزق مرا دیگری نمی‌خورد، پس آرام شدم؛
4. و دانستم که پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.

قِيلَ لِلصَّادِقِ ع عَلَى مَا ذَا بَنَيْتَ أَمْرَكَ فَقَالَ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ
1-عَلِمْتُ أَنَّ عَمَلِي لَا يَعْمَلُهُ غَيْرِي فَاجْتَهَدْتُ
2-وَ عَلِمْتُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُطَّلِعٌ عَلَيَّ فَاسْتَحْيَيْتُ
3-وَ عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِي لَا يَأْكُلُهُ غَيْرِي فَاطْمَأْنَنْتُ
4-وَ عَلِمْتُ أَنَّ آخِرَ أَمْرِي الْمَوْتُ فَاسْتَعْدَدْتُ.

بحار الانوار، ج 75، ص 228؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص 172.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خودت باش

نه تندیسی که دیگران می خواهند

وقتی روحت را قالب فکر دیگران می کنی

زیبا می شوی به چشمشان اما قبول کن

تمام مجسمه ها شکستنی هستند ، در کمال زیبایی . . .

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک پرنده کوچک که زیر برگها آواز میخواند برای اثبات خدا کافی است

ویکتور هوگو

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از زردشت پرسیدند زندگی خودرابرچه بنا کردی؟
گفت برچهاراصل
1:دانستم که رزق مرادیگری نمیخورد پس آرام شدم
2:دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم
3:دانستم که کارمرادیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم
4:دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صدای گریه ی همسایه می آید.......!
.
.
.
.
.
.
نمی دانم دیوارها نازک شده

یا دردها بزرگ .....!!!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میخواهم داد بزنم از مرگ نمیترسم

ولی ترس آن دارم که نامردان بعد از من چه میگویند

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باور دارم که قدرت تصور بشر، از قدرت دانشش بیشتر است؛؛
باور دارم که آینده جامعه را داستان هایی که از آینده میگوییم میسازند نه اتفاقهایی که از گذشته مرور میکنیم؛؛
باور دارم که رویاها از رویدادها اثرگذارتر هستند؛؛
باور دارم که شادی و لبخند، دیر یا زود بر اندوه جاری چیره خواهد شد؛؛
و باور دارم که دوست داشتن و عشق، حتی از مرگ هم قدرتمندتر هستند؛؛

*روبرت فولگام در کتاب همه آنچه واقعا لازم است را درمهدکودک آموخته بودم

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگــر تــقــدیـــر ، لـــیـــمـو تـــــرشـــی بــه دســـت تـــو داد ... از آن شـــربــت درســـت کــن !

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دو نکته را همیشه به خاطر داشته باشید: 1 هر چقدر احساس گناه داشته باشید گذشته تغییر نمی کند 2 هر چقدر استرس داشته باشید اینده عوض نمی شود.....

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

يک روز زندگي روشن است و روز ديگر تاريک...
از روزهاي روشن آنقدر نور بگيريم که در روزهاي تاريک روشن باشيم...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرد زندانی می خندید شاید به زندانی بودن خویش شاید هم به آزاد بودن ما...
راستی زندان کدام سوی میله هاست؟
(ارنستو چگوارا)