هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
گاهی آدمها تا جایی به هم نزدیک می شوند که دیگر یکدیگر را نمی بینند! شاید دوری بتواند دوباره موجب شناخت درست آنها از یکدیگر شود.((ارد بزرگ))
هرگز از رودی که خشک شده است به خاطر گذشته اش سپاسگذاری نمیکنند . . .
عاشق تر از همه ما موش کوری است که زیبایی جفتش را چشم بسته باور دارد . . .
دلمان که میگیرد ، تاوان لحظاتی است که دل بسته بودیم . . .
نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه
قلبهایی است که جذب میکنیم . . .
فقیر اونی نیست که کم داره
فقیر اونی هست که بیشتر بخواد . . .
کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک . . .
حکمت ، درختی است که ریشۀ آن در قلب است و میوۀ آن در زبان . . .
خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه
آنان که آفتاب را به زندگى دیگران ارزانى میکنند نمیتوانند خود از آن بى بهره باشند
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش ، امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست ، زنده باش
تاسف برای گذشته به این میماند که انسان به دنبال باد بدود.
تنها اشتراک انسان ها متفاوت بودن آن هاست