هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
هــر چـــه بـــے وفــایــے کــرد...
بـــه دلــخــوشــــے بــودنــش بــا خــود گــفــتــم...
ایــن نــیــز بــگــذرد...!
لــعــنــتــ بــه من.... کــه حَــتــے یـکــ بار با خــود نــگــفــتــم...
او نــیــز بــگــذرد
ما که ندیدیم ...
ولی میگن خیلی حال میده
یکی واقعا دوستت داشته باشه
بـــــــــــــﮯِ منطــق ترین عضو بـבنـــــــم،
چشمهـــــــــایم اند...
مــــﮯِ بیننـــــב ڪـه בوستـــــم نـבار ﮯِ ،
امــــا هنـــوز تشنــه ﮯِ בیـב نــــــــت هستنــــב!!
گاهی دلم هوس شیطنت میکند ...
از همان شیطنت هایی که این حرف تو پشت آن باشد ...
مگه دستم بهت نرسه
دو خط موازی
مداد سفيد…
مداد سفيد…
همه مدادرنگیها مشغول بودند…
روزیـ می رسد بی تفاوتیـ هایتـ را...
با جایـ خالی امـ حس میکنیـ...
و شاید در دلتـ با بغض بگوییـ:
(کاشـ اینجا بود!)...
آن وقت است کهـ میفهمیـ چقدر زود دیر میشود!!
به جز مداد سفید!
هیچ کسی به او کاری نمیداد…
همه میگفتند: “تو به هیچ دردی نمیخوری!!!”
یک شب که مدادرنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد…
ماه کشید،
مهتاب کشید،
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد…
صبح توی جعبهی مدادرنگی دیگر مداد سفیدی نبود!
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد…
هیاهوها گاهی گیج میکند آدم را…
آنقدر که فکر میکنی شاید واقعا خبری در این شلوغیها هست!
گاهی هم شاید خودت را انداخته باشی وسط شلوغیها و دیده باشی واقعا خوب نیست.
گاهی هم شاید به جایگاه کسی در همان هیاهوها و رنگها حسرت خورده باشی.
در آن وقتها تو همان مداد سفیدی…
در این دنیا به جای آنکه جای دیگران را بگیری، بگرد و جای خودت را پیدا کن!
وقتی دیگران در هیاهوی کارهایشان مشغولند، تو بگرد و کار خودت را پیدا کن!
ماه بکش!
مهتاب بکش!
ستاره بکش!
زیبا بکش
امشب شبیه ...
همه مدادرنگیها مشغول بودند…
به جز مداد سفید!
هیچ کسی به او کاری نمیداد…
همه میگفتند: “تو به هیچ دردی نمیخوری!!!”
یک شب که مدادرنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد…
ماه کشید،
مهتاب کشید،
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد…
صبح توی جعبهی مدادرنگی دیگر مداد سفیدی نبود!
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد…
هیاهوها گاهی گیج میکند آدم را…
آنقدر که فکر میکنی شاید واقعا خبری در این شلوغیها هست!
گاهی هم شاید خودت را انداخته باشی وسط شلوغیها و دیده باشی واقعا خوب نیست.
گاهی هم شاید به جایگاه کسی در همان هیاهوها و رنگها حسرت خورده باشی.
در آن وقتها تو همان مداد سفیدی…
در این دنیا به جای آنکه جای دیگران را بگیری، بگرد و جای خودت را پیدا کن!
وقتی دیگران در هیاهوی کارهایشان مشغولند، تو بگرد و کار خودت را پیدا کن!
ماه بکش!
مهتاب بکش!
ستاره بکش!
زیبا بکش
امشب شبیه ...
زیبا بکش
امشب شبیه ...
زیبا بکش
امشب شبیه ...
همه مدادرنگیها مشغول بودند…
به جز مداد سفید!
هیچ کسی به او کاری نمیداد…
همه میگفتند: “تو به هیچ دردی نمیخوری!!!”
یک شب که مدادرنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد…
ماه کشید،
مهتاب کشید،
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد…
صبح توی جعبهی مدادرنگی دیگر مداد سفیدی نبود!
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد…
هیاهوها گاهی گیج میکند آدم را…
آنقدر که فکر میکنی شاید واقعا خبری در این شلوغیها هست!
گاهی هم شاید خودت را انداخته باشی وسط شلوغیها و دیده باشی واقعا خوب نیست.
گاهی هم شاید به جایگاه کسی در همان هیاهوها و رنگها حسرت خورده باشی.
در آن وقتها تو همان مداد سفیدی…
در این دنیا به جای آنکه جای دیگران را بگیری، بگرد و جای خودت را پیدا کن!
وقتی دیگران در هیاهوی کارهایشان مشغولند، تو بگرد و کار خودت را پیدا کن!
ماه بکش!
مهتاب بکش!
ستاره بکش!
زیبا بکش
امشب شبیه ...
همه مدادرنگیها مشغول بودند…
به جز مداد سفید!
هیچ کسی به او کاری نمیداد…
همه میگفتند: “تو به هیچ دردی نمیخوری!!!”
یک شب که مدادرنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد…
ماه کشید،
مهتاب کشید،
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد…
صبح توی جعبهی مدادرنگی دیگر مداد سفیدی نبود!
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد…
هیاهوها گاهی گیج میکند آدم را…
آنقدر که فکر میکنی شاید واقعا خبری در این شلوغیها هست!
گاهی هم شاید خودت را انداخته باشی وسط شلوغیها و دیده باشی واقعا خوب نیست.
گاهی هم شاید به جایگاه کسی در همان هیاهوها و رنگها حسرت خورده باشی.
در آن وقتها تو همان مداد سفیدی…
در این دنیا به جای آنکه جای دیگران را بگیری، بگرد و جای خودت را پیدا کن!
وقتی دیگران در هیاهوی کارهایشان مشغولند، تو بگرد و کار خودت را پیدا کن!
ماه بکش!
مهتاب بکش!
ستاره بکش!
زیبا بکش
امشب شبیه ...
مداد سفيد…
همه مدادرنگیها مشغول بودند…
به جز مداد سفید!
هیچ کسی به او کاری نمیداد…
همه میگفتند: “تو به هیچ دردی نمیخوری!!!”
یک شب که مدادرنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد…
ماه کشید،
مهتاب کشید،
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد…
صبح توی جعبهی مدادرنگی دیگر مداد سفیدی نبود!
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد…
هیاهوها گاهی گیج میکند آدم را…
آنقدر که فکر میکنی شاید واقعا خبری در این شلوغیها هست!
گاهی هم شاید خودت را انداخته باشی وسط شلوغیها و دیده باشی واقعا خوب نیست.
گاهی هم شاید به جایگاه کسی در همان هیاهوها و رنگها حسرت خورده باشی.
در آن وقتها تو همان مداد سفیدی…
در این دنیا به جای آنکه جای دیگران را بگیری، بگرد و جای خودت را پیدا کن!
وقتی دیگران در هیاهوی کارهایشان مشغولند، تو بگرد و کار خودت را پیدا کن!
ماه بکش!
مهتاب بکش!
ستاره بکش!
زیبا بکش
امشب شبیه ...
دلم عجیب گرفته است..
کاش میتوانستم برایت بگویم از حجم دردی که درون سینه ام نهفته است
من در اوج غرورم از تو.
چه کنارم باشی؛ چه نداشته باشمت در کنارم..
. و مفتخرم به این نشان عاشقی که بر گردن من است.
و زیر سایه ی آفتاب دوست داشتنت که پهن شده روی
تمام دنیایم نشسته ام آرام. و همای سعادت
سایه به سایه دنبالم می دود تا جا نماند از نیک بختی ام...!
دلم گرفته ای خدا
وقتی ما آمدیم
ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
همیشه دعا کنید:
چشمانی داشته باشیم
که بهترین ها را در آدم ها ببیند...
قلبی، که خطاکار ترین ها را ببخشد...
ذهنی، که بدی ها را فراموش کند...
و روحی که هیچگاه، ایمانش به خدا را از دست ندهد...
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﯿﺸﻮﯾﻢ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ
ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ؟
ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﺻﺤﺒﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ !
ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ “ﺑﻠﻪ ﺧﺪﺍ ! ﺧﻮﺩ ﻣﻦ …”
بگذار تمام دنیا مسخره ات کنند
خودت را
چادرت را
سیاه بودنش را
جهره بدون آرایشت را
می ارزد به یک لبخند رضایت مهدی فاطمه!
گذشت آن زمان که نفت را طلای سیاه می گفتند...
این روزها طلا تویی ... سیاه هم چادرت ...طعنه ها دلسردت نکند ..بانو ... باافتخار قدم بزن....