راسخون

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

بنویس که هر چه نامه دادم نرسید

بنویس که یک نفر به دادم نرسید
بنویس قرار من و او هفته بعد

این جمعه که هر چه ایستادم نرسید


*اللهم عجل لولیک الفرج*

shayesteh2000 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6168
|
تاریخ عضویت : شهریور 1393 

کاش می آمدم ای شاه پناهم میدادی

السلام علیک یا امام الرئوف

mohammad98 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6815
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

بدم و خیلی بدم

خیلی بدم خیلی بدم

می کنم دعا ولی خودم می دونم که بدم

کاشکی که یه بار دیگه

بازم بهم بگی بیا

nargesi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3783
|
تاریخ عضویت : شهریور 1392 

از جمله ارزشمندترین مکان هایی ک میتوان در دنیا حضور داشت :
در دعای کسی...

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

ﻫﻤﻪ ﺗﺮﺳﻬﺎ ، ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎ ، ﺩﻟﺘﻨگی ﻫﺎ ، ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩﺍ ﺭﻭ ﺧﻂ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻭﺍﮊﻩ !
 

ﺧـــــــــــــــــــﺪﺍ

onehamed کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6061
|
تاریخ عضویت : تیر 1391 

onehamed کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6061
|
تاریخ عضویت : تیر 1391 

عشق یعنی

شما شصت درصد ببخشید و چهل درصد بگیرید

و بگویید این دو با هم برابرند ...

nargesi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3783
|
تاریخ عضویت : شهریور 1392 

خدایا آن گونه زنده ام بدار ک نشکند دلی از زنده بودنم / و آن گونه بمیران ک کسی به وجد نیاید از نبودنم...

amirhossein1392 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 16034
|
تاریخ عضویت : دی 1392 

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا
...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز
معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت
تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز
بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در
مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو
به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر
ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون
نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای
داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم
صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه
خالی شد . . .

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

ﺗﻮ ﻫﺪﻓﯽ ، ﻣﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮﺍﻡ
ﺗﻮ ﻣﻌﺒﻮﺩﯼ ، ﻣﻦ ﻋﺒﺪ ﺗﻮﺍﻡ
ﺗﻮﻋﺸﻘﯽ ، ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮﺍﻡ
ﺗﻮ ﻧﻮﺭﯼ ، ﻣﻦ ﺷﺐ ﭘﺮﻩ ﺗﻮﺍﻡ
ﺗﻮ ﺑﺎﻝ ﺑﺎﺵ ، ﻣﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﻡ
ﺗﻮ ﻧﺎﺯ ﺑﺎﺷﯽ ، ﻣﻦ ﻧﯿﺎﺯﻡ
ﺗﻮ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺎﺷﯽ ، ﻣﻦ ﯾﻪ ﺳﺎﺯﻡ
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺵ ، ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﻡ

nargesi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3783
|
تاریخ عضویت : شهریور 1392 

هیچ وقت..

وقتی ناراحتی تصمیم نگیر..
وقتی دیر میشه عجله نکن..
وقتی یکیو دوستش داری زود بهش نگو، بذار خودش بفهمه...
وقتی خیلی خوشحالی به کسی قول نده...
وقتی یکی دلتو شکست سر یکی تلافی نکن...
وقتی بغضت گرفته پیش هرکی گریه نکن.شاید همون دشمنت باشه از ته دل خوشحال بشه...
وقتی بایکی قهر کردی پشت سرش حرف نزن..شاید دوباره بخوای باهاش دوست بشی...
و آخرش اینکه اگه خودت دلت پاکه، فکر نکن همه مثل خودتن...

nargesi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3783
|
تاریخ عضویت : شهریور 1392 

پیامبر (ص) فرمودند:
کسی چشمش را از نامحرم به زمین بیندازد
به اندازه مخلوقات روی زمین ثواب می نویسند؛
اگر چشمش را به آسمان بیندازد
به اندازه آنچه که در هفت آسمان آفریده شده ثواب می نویسند؛
اگر چشمش را ببندد
آنچه که در زمین و آسمان است جمع میکنند و می نویسند...

fatemexry کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5428
|
تاریخ عضویت : تیر 1393 


 

پرچم دست توست جمع است خاطرم...
با تو مهم نیست حرفها و حدیثها

fatemexry کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5428
|
تاریخ عضویت : تیر 1393 

اشک می ریخت و با گریه می پرسید:

عمه جون! تقصیر ما بود؟ نباید می گفتیم تشنمونه عمه؟

fatemexry کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5428
|
تاریخ عضویت : تیر 1393 

چند وقتی ست که با شنیدن نام "مذاکره" حالت تهوع میگیرم.
نزد طبیبی حاذق رفتم 
گفت ریشه تهوعه ات عصبی ست
گفت بعضی وقت ها آدم با شنیدن نامی چون ناخواسته یاد ماجرایی بد می افتد، برایش تداعی منفی میشود و بعد به معده اش میزند...
به فکر فرو رفتم 
یادم آمد
چندی پیش در کلاس تاریخ وقتی برای اولین بار معلممان ماجرای حکمیت در جنگ صفین را کامل توضیح داد، آنقدر قرمز شده بودم که نزدیک بود از هوش بروم.
آخر معلم تاریخمان میگفت که امیرالمومنین ع جنگ را برده بود
در دقیقه 90 برخی شعار تعامل سر دادند و اصلا یادشان رفت معاویه همان فرزند هند جگرخوار است
علی ع را به پای میز "مذاکره" کشاندند و جنگ برده اش را ناتمام گذاشتند
هر چه علی ع گفت "مذاکره" خدعه دشمن است، اینها میخواهند جنگ باخته را دوباره ببرند کسی گوش نکرد که نکرد
تازه حاضر نشدند مالک را که نماینده علی ع بود به مذاکره بفرستند
گفتند مالک جنگ طلب، خشن و غیر منعطف است
سرآخر پایشان را در یک کفش کردند که الا و بلا باید ابوموسی اشعری برای مذاکره برود
علی ع گفت من به ابوموسی مطمئن نیستم. آنها گفتند شما بدبین هستی. ابوموسی خوب و انقلابی ست 
علی ع گفت من به نتیجه این مذاکرات خوشبین نیستم. شما به هدفی که ازین مذاکرات دارید نمیرسید. 
گفتند در مذاکرات خوشبینی و بدبینی معنا ندارد
علی گفت باشد مذاکره کنید، این هم تجربه ای میشود برای مردم که بفهمند به ترسوها و آنها که پای مقاومت ندارند نباید اعتماد کرد
مذاکره ابوموسی و عمر و عاص شروع شد
تا مدتها متن مذاکرات محرمانه بود
علی ع مالک را فرستاد تا به ابوموسی بگوید ما پشتیبان توایم، مبادا به عمرو عاص اعتماد کنی، او شیطان بزرگ است...
ابوموسی ابرو در هم کشید و به مالک گفت: شما توهم توطئه دارید، عمروعاص مودب و باهوش است. اگر او به من قولی دهد به او اعتماد میکنم.
روز اعلام نتیجه مذاکرات حکمیت شد
در مذاکرات محرمانه با هم non paper البته به طور شفاهی امضا کرده بودند که هر دو علی ع و معاویه را عزل کنند و امر را به رای عمومی بگذارند.
در مسجد عمروعاص اول به ابوموسی تعارف زد. گفت تو بزرگ مایی. ابوموسی خندید و بالای منبر رفت و گفت: چنانکه این انگشتر را از دست در می آورم علی ع را از خلافت عزل میکنم. بعد پایین آمد و با لبخند به عمروعاص بفرما زد
عمروعاص بالا رفت و گفت چنانچه این انگشتر را از دست در میآورم علی ع را خلع و چنانچه دوباره این انگشتر را به دست میکنم معاویه را نصب مینمایم!
ابوموسی خشکش زده بود
اما علی ع از همان ابتدا خوشبین نبود 
.
.
.
اینچنین معاویه جنگ باخته را با مذاکره برد
.
.
.
تازه فهمیده بودم چرا این روزها با شنیدن نام "مذاکره" حالت تهوع میگرفتم
.
.
.
ذکر این روزهایم این است:
مالک کجایی که علی ع تنهاست!