هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
اگر روزی دشمن پیدا كردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!
اگر روزی تهدیدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
درد من تنهایی نیست؛
بلكه مرگ ملتی است كه گدایی را قناعت؛
بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب
... این حماقت را حكمت خداوند می نامند .
بچه که بودیم همش شبا فکر میکردیم که فردا چه بازی کنیم ؟؟؟
ولی الان فکر میکنیم فردا زندگی قراره چه بازی باهامون بکنه.....!!!!
دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی ...
تموم دلخوشی هامو توبارفتن گرفتی ...
مثه قصه یه عشق تازه بودی...
مثه افسانه بی اندازه بودی .....
هیچکی برای من شبیه تو نبوده ...
دنیا که بیرحمی آخه تنهایی زوده .....
(پاشایی)
16 روز تا اربعین ...
خوش به حال زائرین بین الحرمین ...
یا رقیه خاتون (س)
آمدی و شب سیاه من
عاقبت مثل روز روشن شد
همه دیدند من پدر دارم
روسیاهی نصیب دشمن شد
هم بازیانم نیستند، امشب کنار بسترم
قاسم، عمو عبّاس، عبدالله، داداش اکبرم
یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن
شبها که می خندید در گهواره ی خود اصغرم ؟
سلام ای دختر خورشیدتو خرابه نشین نیستی یارُقَیـّـِه
سلام بر تو عاشورای بزرگی که در چشمهای کوچک تو خلاصه شده است.
سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین ع رها بودی و پا به پای آبله، زخمهایش را
به جستجو. سلام بر کوچکی گامهایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها ماندهات.
سلام بر تو که آتش، کوتاهتر از دامنت نیافت تو را خوبتر از شام غریبان،
زینب میشناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را. شام غریبان، تو را
خوب میشناسد؛ تورا که آنقدر پدر پدر کردی و یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی!
أیْنَ أَبِی گفتی تا در روشنای حضور حسین ع غوطهور شدی. سلام بر تو؛
به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ،
حسین ع را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی. از اندوه و داغ و دلتنگی،
بوی تو به مشامم میرسد و هرگاه نام تو را مینویسم، هیچ واژهای را
توان توصیف اندوهت نیست. از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا
به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا.
سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرنها آیا آبله پاهایت
خوب شدهاست عصر روز سه شنبه در خرابه در کنار
حضرت زینب سلام الله علیها نشسته بود.
بچه ها فقط بخونید خیلی قشنگه
خواب دیدم خواب اینكه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاك بود
وای قبر من چه وحشتناك بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر كن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می كردم ولیكن بی جواب
تشنه بودم تشنه یك جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
خسته بودم هیچ كس یارم نشد
زان میان یك تن خریدارم نشد
هركه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه كسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
رقیه پیام آوری است...
برای تمام آنهایی که تاریخ راامروز در سوریه تکرار میکنند...
و رقیه ها را بی آنکه بدانند به مسلخ عشق میبرند
و چه خیال خامی....
که رقیه ها همیشه بر تارک تاریخ بهترین راویان
حماسه و خون اند.......
دلم گرفت اومدم اینجا ببینم کسی هست باهم صحبت کنیم یا نه کسی نیست؟
همه چی کهنه اش به درد نمیخوره جز رفیق
رفیق هم رفیقای قدیمی راسخون
کربلا کربلا کربلا کربلا
این دل تنگم عقده ها دارد گوییا میل کربلا دارد
ای خدا مارا کربلایی کن بعد ازآن مارا هرچه خواهی کن
کربلا کربلا کربلا کربلا
کرب وبلا ای کاش من مسافرت بودم محرمی کاش میشد که زائرت بودم
من موج فراتم که همش در تب وتابم دست به روی قلب من نذار خیلی خرابم
مجنون حسین و مدیون ابالفضل
بنام خدا
یکی از فصل های زیبای خداوند قادر متعال پائیز است که در این فصل خداوند برای عبرت ما انسانهای مغرور درس های زیادی دارد و با تغییر رنگ برگ درختان که در بهار و تابستان به لباس سبز رنگ داشتند به رنگ خوشرنگ نارنجی و قرمز و عنابی و... و آماده سازی آنها برای رفتن به خواب زمستانی ،ما را به یاد پای گذاشتن در این دنیای فانی و آماده شدن برای رفتن به حواب ابدی و رفتن به دنیای جاوید خواهد انداخت تا بدانیم و متوجه باشیم که دنیا چند روزی بیش نیست و مزرعه ایست برای آخرت.
برگ های پاییزی
سرشار از شعور ِ درخت اند
و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند
آرام قدم بگذار ….
بر چهره ی تکیده ی آن ها
این برگها حُرمت دارند..
درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است.
کاش چون پاییز بودم (فروغ فرخ زاد)
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم
در خیمه ی عزای محرّم، علم یکیست
آن کس که دم زدیم از او دم به دم یکیست
در گریه ی جدایی و در خنده ی سلام
عطر نسیم سر زده ی صبحدم یکیست
در شان عشق نیست هیاهوی اختلاف
رنگ سیاه پیرهن و رنگ غم یکیست