راسخون

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!

a_sadri کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 2189
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 









کشته مرده ی دکورتم ،راستی داش صادق منم میخوام واسه خودم دکور بذارم ولی نمیدونم چرا ارور میده انگار سایزه عکس مشکل داره، موندم چرا قَبِلتُ نمیگه


با عرض سلام و دو تا صد بدرود و سه چهار تا صد عرض ادب...

امروز هم با یکی دیگر از آموزش همه چی مهمون خونه های گرمتون هستیم :))))) 

این روشی که میگم امتحان کنید حتما قبلت میشه.مطمئنم :

مواد لازم : یه دونه کیبورد و موس و یه برنامه ی فوتوشاپ.

شرح تدریس: برنامه ی فتوشاپ رو باز میکنید و عکس مورد نظر رو داخلش باز میکنید.کلید Alt+ctrl+I رو بزنید.در این قسمت میتونید هر عکسی رو تغییر رزولیشن بدید.که برای سایت راسخون باید از رزولوشن 85*85 استفاده بشه،یعنی شما باید از سربرگ Pixel Dimensions ، روی pixel کیلید و به 85 تغیرش بدید.به همین راحتی به همین خوشمزگی... .بعدم که همه رو اوکی و سیو و اوکی و اینا میکنید.

درست شد؟گفت قبلت؟


نقی ناهار نخردمیییییییییییییییییی

فتو شاپ نایمییییییییییییییییییییی


خب پس بشین تا بگه قبلت :))))))


داداش  منوچهر اگه خواستی ،عکسی رو که میخوای تو پروفایلت بذاری برام ایمیل کن ، سریع برات درستش می کنم .

اینم ایمیل : aftabgardan721@gmail.com


 

salamat595 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 19536
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 




خوب حالا عزیزانی که تشکر زدن باید یه خاطره تعریف کنن 

 

کی اول شروع کنه؟؟؟؟؟؟

 


من اينجا تو تالار گفتگوي آزاد يك تاپيك ايجاد كردم براي تعريف خاطره از دوران تحصيل. اگه دوست داشتين خاطره هاتون رو اونجا بنويسين كه خاطرات با حرفهاي خودموني اين تاپيك قاطي نشه. البته پيشنهاد ايجاد تاپيك رو هم دادم ولي چون كسي ايجادش نكرد خودم اقدام كردم

http://rasekhoon.net/forum/thread/737767/page1/


با سلام و عرض ادب 

ممنون از اینکه تایپیک رو ایجاد کردید، دوستان دیگه نظرشون چیه؟؟؟


nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

وقتی یاد حرمت میوفتم ناخود آگاه اشکانم جاری می شود و دلم پر می کشد

گاهی اوقات حسرت کبوترای حرمت را می خورم که خیلی راحت دورت می گردند.

کاش می شد احساس کرد حتی لحظه ای کبوتر حرمت هستم...

آقای مهربونم دلتنگم، دلتنگه حرمت.آقا می شه بطلبی؟

آقا جون به داد کسایی که با یه دل شکسته صدات می کنن برس

کاش می شد هر وقت که اراده کنیم به حرمت بیایم ولی دعوت نامه می خوایم آقا جون

یا امام رضـــــــــــا مدد

 

 

یا غریب الغربــــا...

 

 

 

 

 

qolameali کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 1301
|
تاریخ عضویت : شهریور 1390 



با سلام دوستان عزیز.

یه سوال داشتم.یوتیوب برای شما هم رفع فیلتر شده یا فقط واسه ی من این طوریه؟؟؟

من برای اولین بار توش رفتم.خیلی سایت کثیفیه.


سلام علی آقای عزیز

آره واسه همه فیلتر شده متاسفانه .

البته باید به طرز استفادش توجه کنیم . این سایت واقعا ارزش لقبی رو که بهش میدن داره .

یه نگاهی به فیلم های علمیش بنداز، محشره .

..................................................................

سلام

چرا متاسفانه؟!

این همه سایت علمی حالا چه دلیلی داره که حتما از این سایت فیلم علمی دانلود بشه...!

یاحق

a_sadri کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 2189
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 





با سلام دوستان عزیز.

یه سوال داشتم.یوتیوب برای شما هم رفع فیلتر شده یا فقط واسه ی من این طوریه؟؟؟

من برای اولین بار توش رفتم.خیلی سایت کثیفیه.


سلام علی آقای عزیز

آره واسه همه فیلتر شده متاسفانه .

البته باید به طرز استفادش توجه کنیم . این سایت واقعا ارزش لقبی رو که بهش میدن داره .

یه نگاهی به فیلم های علمیش بنداز، محشره .

..................................................................

سلام

چرا متاسفانه؟!

این همه سایت علمی حالا چه دلیلی داره که حتما از این سایت فیلم علمی دانلود بشه...!

یاحق


دوستای عزیزم

آخه چرا "چرا متاسفانه"؟

من به طور مثال گفتم علمی ؛خیلی چیزای دیگه !!!  من نمیدونم این سایت چه مشکلی داره . همه چی بستگی به خود آدم داره ؛ گاهی اوقات بهترین سایت میتونه بدترین باشه و بر عکس .

 

yasbagheri کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6297
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

خواستم تشکر کنم از اجی salma57

بابت ایجاد پست خاطرات دوران تحصیل به نظر من با مشارکت کاربران پست خوب و جالبی میشه که کلی خاطره از کاربران برای همیشه در اینجا ثبت میشه

 

 

 

salamat595 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 19536
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

سلام خانم معلم کجایین؟؟ صادق هم که نیست ؟میگم غروب جمعه یا جمعه شب، که دلگیره همه بیایم دور هم جمع بشیم تو 

 

پاتوق ، کنار هم باشیم تا رنگ دلتنگی هامون بی رنگ بشه حتی برای ساعتی، بچه ها اگه موافقن کامنت بذارن و بگن غروب جمعه ساعت چند

میان راسخون؟؟؟؟؟؟؟؟؟من خودم ساعت9 تا 10 شب میام

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 


سلام خانم معلم کجایین؟؟ صادق هم که نیست ؟میگم غروب جمعه یا جمعه شب، که دلگیره همه بیایم دور هم جمع بشیم تو 

 

پاتوق ، کنار هم باشیم تا رنگ دلتنگی هامون بی رنگ بشه حتی برای ساعتی، بچه ها اگه موافقن کامنت بذارن و بگن غروب جمعه ساعت چند

میان راسخون؟؟؟؟؟؟؟؟؟من خودم ساعت9 تا 10 شب میام


خانوم معلم صبحها  ميرن مدرسه.  معمولا بعد از ظهرها هستن. من هم صبحها هستم. ولي فقط نظاره مي كنم. تعداد پستهاي  شما رو مي شمرم. D: و حضور و غياب مي كنم.
 

salamat595 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 19536
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 




سلام خانم معلم کجایین؟؟ صادق هم که نیست ؟میگم غروب جمعه یا جمعه شب، که دلگیره همه بیایم دور هم جمع بشیم تو 

 

پاتوق ، کنار هم باشیم تا رنگ دلتنگی هامون بی رنگ بشه حتی برای ساعتی، بچه ها اگه موافقن کامنت بذارن و بگن غروب جمعه ساعت چند

میان راسخون؟؟؟؟؟؟؟؟؟من خودم ساعت9 تا 10 شب میام


خانوم معلم صبحها  ميرن مدرسه.  معمولا بعد از ظهرها هستن. من هم صبحها هستم. ولي فقط نظاره مي كنم. تعداد پستهاي  شما رو مي شمرم. D: و حضور و غياب مي كنم.


سلام مرسی حضور و غیاب کردن ماله مبصره کلاسه ، خوب اگه دوست داری شما مبصر شو و حضور و غیاب کنید  D:، راستش خودم اصلا به تعداد پستها کاری ندارم هر وقت یه کاربر میاد و یه اشاره ایی به پستها میکنه منم ماشین حساب میگیرم و یه میانگین میگیرم و ببینم D:در هر روز چن تا پست گذاشتم  اونوقته که متوجه میشم مثل شاطر نونوایی  تند تند پست زدم  ،

ولی در کل برام مهم نیست که تعداد پستها بالا و پایین بشه،
 

 

parseman_110 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10829
|
تاریخ عضویت : فروردین 1392 

 

درد و دل امتحانی!

سلامتی اون استادی که وقتی دید برگه ام سفیده اومد پیشم و اندازه 10 نمره بهم گفت.
بعد امتحانم که رفتم واسه تشکر اصن به روی خودش نیاورد و نگذاشت شرمنده اش بشم!

سلامتی اون دختری که نه همکلاسیم بود و نه تا حالا تو دانشکده دیده بودمش ولی با این حال بهم تقلب رسوند
نه مث اون دختری که همکلاسیمه ولی عمدا دستشو میذاره رو برگه اش که من نبینم!

سلامتی اون مراقبی که همه اینارو دید ولی خودشو به ندیدن زد!
سلامتی همه اونایی که نمیذارن همکلاسی هاشون بیوفتن حتی اگه رقیب هم باشن بازم رفیق همن....

سلامتی اونی فردا پیش من میشینه و قرار هوامو داشته باشه!

parseman_110 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10829
|
تاریخ عضویت : فروردین 1392 

 

یکی بود یکی نبود

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
 
صدای مامانم چقدر قشنگه .....
   دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.
       گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا.
     این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!
        داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد.
       سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.
       گفتم نفهمیدی کی بود؟
      گفت من اصلا جلو نرفتم.
      دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم.
      دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی .....؟

         تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه ..... یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره

 

به سلامتی همه مادرها که انشاالله سایه شون سالیان سال بالا سر ما بچه ها باشه

 

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 


سلام مرسی حضور و غیاب کردن ماله مبصره کلاسه ، خوب اگه دوست داری شما مبصر شو و حضور و غیاب کنید  D:، راستش خودم اصلا به تعداد پستها کاری ندارم هر وقت یه کاربر میاد و یه اشاره ایی به پستها میکنه منم ماشین حساب میگیرم و یه میانگین میگیرم و ببینم D:در هر روز چن تا پست گذاشتم  اونوقته که متوجه میشم مثل شاطر نونوایی  تند تند پست زدم  ،

ولی در کل برام مهم نیست که تعداد پستها بالا و پایین بشه،
 

 

مبصر كلاس كيه؟؟ چرا وقتي اينجا اينقدر شلوغ ميشه هيچي نميگه. نه اخطاري مي ده و نه ميفرسته پيش مدير و ناظم تا پرونده شو بذارن زير بغلش. من كه تازه واردم مبصر كلاس رو نمي شناسم. نكنه شماييد. من فقط نظاره مي كنم. كاري ندارم ولي مبصر بايد تذكر بده.

ارسال پست هاي متعدد در يك روز منعي نداره ولي اينكه در يك ساعت 30 يا 40 پست بزنن و بعد دو روز پيداشون نشه اين به نظر من ايراد داره و دليلي جز كسب امتياز نداره. بعضي ها اينقدر پست مي زنن كه نمي تونن بازخورد مطلبشون رو ببينن و به نظرات ديگران هم توجه نمي كنند و اين خيلي بده!!

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

سلام  

پنج شنبه هم بخیر و خوشی  

راستش امروز تولد عزیز ترین  ادم زندگیم بود  یه تولده ساده داشتیم جای همه شما خالی

  البته گهگداری  راسخون هم میاد یه حاضری میزنه میره دیگه نمیاد   

کاربر نورا  

بعد از تولد یه ایده به ذهنم رسید    نظرتون چیه یه تاپیک ایجاد کنیم به عنوان جشن تولد ؟  تولد راسخونی ها ، بچه هاشون   ،همسرانشان، آدم های عزیز زندگیشونو  تبریک بگن ؟

از اینجا هم تولد کاربر نورا رو تبریک میگم   ار خدا براش بهترین ها رو میخوام

 

 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 


سلام خانم معلم کجایین؟؟ صادق هم که نیست ؟میگم غروب جمعه یا جمعه شب، که دلگیره همه بیایم دور هم جمع بشیم تو 

 

پاتوق ، کنار هم باشیم تا رنگ دلتنگی هامون بی رنگ بشه حتی برای ساعتی، بچه ها اگه موافقن کامنت بذارن و بگن غروب جمعه ساعت چند

میان راسخون؟؟؟؟؟؟؟؟؟من خودم ساعت9 تا 10 شب میام

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سلام   ببخشید کمی دیر اومدم  فکر میکنم کسی نیست  

من موافقم   فکر میکنم   ساعت  7   8   به بعد تقریبا   همه از گردش  اومده باشن   و بتونیم دور هم جمع بشیم باز هم تابع جمع هستم