بوي عطر دوست ... mehdi0014 کاربر طلایی1 | تعداد پست ها : 287351 | تاریخ عضویت : مرداد 1389 1391/02/28 بانك سوژه ايثار و شهادت (205) بوي عطر دوست ... هم بندي ام بود اصغر نام و 21 ساله، با چهره اي آرام و نجيب. شش ماه از دور و نزديك همديگر را مي شناختيم و بي شك و شبهه اي با هم صحبت مي كرديم. مي گفت: «يكي از برادرانم سپاهي و محافظ بيت حضرت امام است.» هم بندي ام بود اصغر نام و 21 ساله، با چهره اي آرام و نجيب. شش ماه از دور و نزديك همديگر را مي شناختيم و بي شك و شبهه اي با هم صحبت مي كرديم. مي گفت: «يكي از برادرانم سپاهي و محافظ بيت حضرت امام است.» روزي آمد دو متري ام نشست، بي آنكه رو به من كند، سلام و احوال پرسي كرد و گفت: «دوست داري دستخط حضرت امام را ببيني؟ - ان شاءالله وقتي برگشتيم، خدا زيارت امام و دستخط ايشان را نصيب مي كند. - ايران نه، دستخط امام همين جا پيش من است. ترديد نكردم. قرار شد نامه را در جيب بلوزم كه در آسايشگاه آويخته بود، بگذارد. ساعتي بعد چنين كرد؛ دور از هر چشمي. نامه را برداشتم. نامه هاي ديگر خودم را هم دور و برم ريختم تا شكي برانگيخته نشود. آن گاه نامه را گشودم. ناخودآگاه رايجه اي خوش، مشامم را نوازش داد. بالاي نامه به خط اصغر و براي برادرش بود. در پايان نوشته بود: «پدربزرگ را سلام برسانيد و بگوييد براي ما دعا كنند. نامه را برادر اصغر براي حضرت امام برده و حاشيه چپ نامه مزين به دستخط آن عزيز بود. نامه را بوييدم و بوسيدم. نوشته با جوهر بنفش بود. بسمه تعالي فرزندم خداوند شما را حفظ كند. خداوند همه ما را هدايت كند. خداوند همه ما را ببخشد و بيامرزد. ما را دعا كنيد. پدرت. چندي بعد، اصغر را در اردوگاهي ديگر ديدم و پرسيدم: «اردوگاه رماديه و جريان نامه يادت هست؟» - بله، به ياد دارم. - هنوز آن نامه را داري؟ - آن نامه، قوت زانو و نور چشم من است. انتهاي پيام/