راسخون

داستان کوتاه

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

 



 


 


 


 


 


 


 


 



abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

 

 

داستانک زیبای گنجشک و آتش

 

 

 

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟


پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست...

 
abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

داستان جالب شرط بندی یک پیرزن باهوش

 

 

 

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !


مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

 

 

babak110 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 4259
|
تاریخ عضویت : مهر 1391 
چقدر دیر فهمیدی که دوستت دارم ! (داستان کوتاه)

ده سال است برای تو داستان می نویسم ، برای تو مریم ، برای همسر نزدیک ترین دوستم . کاش از سواری ات پیاده می شدی تا بعدِ ده سال دوباره چشمهایت را ببینم ، آن چشمهای درشت و به رنگ شب را که من عاشقشان بودم .

کاش می دانستی چشم هایم دارد کور می شود از نور بالای چراغ سواری ات . شرط کرده ای جلو نیایم و همین جا بایستم . همیشه همین طور بودی ، همیشه برایم شرط می گذاشتی و من هم مجبور به اجرای آن بودم . شرط می گذاشتی که جزوه هایم را جز تو به کس دیگری ندهم ، شرط می گذاشتی در کلاس چُرت نزنم ، که هیچ وقت لباس اتو نشده نپوشم ، که در بوفه بعد از چای سیگار نکشم ! نمی دانستم این همه شرط را برای چه می گذاری ! ولی حالا خوب می دانم این شرط آخر را چرا گذاشته ای؛ که به طرف تو نیایم و همین جا روبروی سواری ات بایستم و نور بالای چراغِ سواری را تحمل کنم . می دانم قرار است هر کدام طرف خودمان بمانیم ، می دانم نمی توانی در چشم هایم نگاه کنی ! من هم نمی توانم ، سخت است بعد از ده سال !

ده سال پیش وقتی اولین داستانم را نوشتم آنقدر از آن تعریف کردی که باورم شد می توانم نویسنده شوم . همگی نوشتیم ، هر پنج نفرمان؛ من و تو و فرزاد و مهسا و احمد . و تو فقط از داستان من تعریف کردی . بقیه حسودی کردند ولی تو فقط از من تعریف کردی ! یادت است کدام داستان را می گویم ؟ داستان عشق ماه و پلنگ ، همان عشق بیابانی که تو عاشقش بودی ! ولی همیشه می گفتی این داستان ناقص است و باید کاملش کنی ! آنقدر داستـانم را دوست داشتی که خیـال می کردم خودِ من را دوست داری ! کاش می دانستی منظورم از ماه و پلنگ چیست ؟ ماهی که دیر فهمید پلنگ دوستش دارد ، وقتی فهمید که پلنگ از کوه سقوط کرده و مُرده بود !

کاش نور بالایِ چراغِ سواری ات را خاموش می کردی ! دوست دارم ببینم بعدِ ده سال چه شکلی شده ای ؟ نمی دانم چشمانت هنوز درشت و به رنگ شب است یا نه ؟ شنیده ام خوشگل تر از زمـان دانشکده شده ای ! دانشکده ای که پُر بود از هیاهو و شیطنت ما ، ما بچه های ورودی هشتادِ ادبیات . گروه مان یادت است ؟ من و تو و فرزاد و مهسا و احمد . عجب گروهی بودیم ! یادت است به ما می گفتند جنی ها ؟ چون به قول استاد نیک نیاز مثل جن بو داده همه جا بودیم ! در هر همایش و گردهمایی و تحصن حاضر بودیم ! ما پنج نفر کنار هم داد می زدیم و هورا می کشیدیم و زنده باد می فرستادیم ، بیانیه پخش می کردیم و دانشکده را به هم می ریختیم ! همه فکر می کردند ما پنج نفر یک طرفیم و بقیه طرف دیگر . فکر می کردند من و تو عاشق همیم و فرزاد و مهسا عاشق هم . خودم هم همین فکر را می کردم ! استاد نیک نیاز به من می گفت؛ "پسرِ سر به هوا ... بجای عشق بازی طرفت را مشخص کن ، دست بجنبان !" نمی فهمیدم منظورش چیست و کدام طرف را می گوید ؟ فکر می کردم طرفمان مشخص است ، ما این طرفیم و آنها آن طرف ! ما به دنبال تغییریم و آنها مُصر بر مواضع قدیمی خودشان ! چه می دانستم استاد نیک نیاز با زبان خودش می گوید حواست به اطرافیانت باشد !

استاد نیک نیاز را دوست داشتیم چرا که با آن سبیل تاب داده و هیکل درشتش روح لطیفی داشت . یادت است اولین کتابی که به ما معرفی کرد چه بود ؟ تضادهای درونی نوشته نادر ابراهیمی . خودش هم همیشه از تناقضهای درونی آدمها شاکی بود ، آدمهایی که تکلیفشان با خودشان روشن نبود ! همیشه می گفت "آدمهایی که طرفشان را مشخص نمی کنند پایان خوشی ندارند" . شاید منظورش ما بودیم ، ما پنج نفر و شاید فقط من و تو .

روزی را که بـا پای در میانی استـاد نیک نیاز از حکم کمیته انظبـاطی خلاص شدم یـادت می آید ؟ نه یادت نمی آید چون نبودی تا یادت بیاید ! همان روز که فقط برای دیدن تو تمام دانشگاه را صد بار گشتم ولی تو نبودی ! هیچ جا نبودی ! تو یک دفعه غیبت زد و مثل همان جن بو داده دود شدی ! نمی دانم کجا رفتی مریم و از چه ترسیدی ؟ ولی کاش حداقل دلیل رفتنت را می گفتی !

کاش نور بالای چراغ را خاموش می کردی دختر ! من را این وقت شب در این سرمای استخوان خشک کن کشیده ای اینجا که چه ؟ که چشمانم را کور کنی ؟ یک بار که این کار را کردی ! همان روز که در دانشکده صد بار به دنبالت گشتم و شنیدم انصراف داده ای ، همان روز چشمان داشت کور می شد ! تو چه می دانی بدون اشک گریه کردن چقدر سخت و درد آور است ! انگار سیخ داغ در چشمم فرو می کردند ! این نور بالای لعنتی هم کمتر از آن سیخ داغ نیست ! کاش می دانستم در سواری ات تنهایی یا با شوهرت آمده ای ! البته دلیلی ندارد با او بیایی ، تلفنی گفتی که تنها میایی . گفتی که آن وقتها نمی دانستی من دوستت داشتم و وقتی از بچه ها شنیدی یک هفته تمام گریه کردی ! ولی من که می دانم دروغ می گویی ! چطور نمی دانستی ؟ همه می دانستند ، حتا فرزاد ! فرزاد که نزدیک ترین دوستم بود و خبر داشت تو را چقدر دوست دارم ! و فقط فرزاد خبر داشت همه داستانهایم را برای تو می نویسم . فرزادی که جسمش طرف ما بود و حواسش طرف آنها ! و من حالا منظور استاد نیک نیاز را می فهمم ، خیلی دیر !

و تو حالا بعد ده سال آمده ای بگویی دیر فهمیدی که من دوستت دارم و اگر همان موقع می فهمیدی به فرزاد جواب نمی دادی ! من که باور نمی کنم ، نه دلیل رفتنت را و نه برگشتنت را . حیف که همیشه به همه شرط هایی که بسته ام وفادار مانده ام وگرنـه جلو می آمدم و درِ سواری را بـاز می کردم تا دوباره آن چشمان درشت و سیاه را ببینم ! نمی دانی چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده است !

ولی من همین جا می ایستم و جلو نمی آیم و می دانم که خودت داخل ماشین نشسته ای ، تنهای تنها ، بدون فرزاد و بدون دخترت . حالا دیگر طرفمان معلوم است ، تو آن طرفی و من این طرف ، پس پایانش خوش خواهد بود . تو کاری کردی باورم شود می توانم نویسنده شوم و من ده سال است همه داستانهایم را برای تو می نویسم ، برای تو مریم ، برای همسر نزدیک ترین دوستم ! نور بالا را خاموش کنی یا نکنی من اینجا ایستاده ام ، ایستاده ام تا داستانی را که تو دوست داشتی تمام کنم ، داستانِ ماهی که دیر فهمید پلنگ دوستش دارم !

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 






















 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 


















abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 




 
abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

آوازه نام رودکی

گفته می شود رودکی در نوجوانی رقیبی در پای درس استاد ابوالعنک بختیاری داشت او همچون رودکی خوب می نواخت و صدای گرمی داشت. و شعر هم می سرود. سالها بعد رقیب رودکی مطرب دوره گرد ناشناسی بود و رودکی در دربار نصربن احمد سامانی.
یکی از دوستان قدیمی آن دو از رودکی علت این امر را جویا شد رودکی گفت آن دوست دل در هوای عشوه زنان و پستوی خانه داشت من در هوای ایران و تاریخ آن. و اینچنین است که متفکری همچون ارد بزرگ می گوید: «هنرمندی که آرمانی بزرگ در سر ندارد جز پلشتی چیزی نمی آفریند».
احترامی که رودکی به تاریخ و فرهنگ کشور خویش می گذاشت نام او را ماندگار نمود.

 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 


اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟


روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.

شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.

 
abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 


فرصتی برای خودشناسی


پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.
پس آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است.
اما نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز که ترسیده بود گفت:
سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم.
شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم ...
چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟
آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟
آیا هیچگاه جرات ریسک را به خود داده اید؟

 
abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

ماجرای چوپان و مشاور‎


چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. رانندۀ آن اتومبیل كه یك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهای Gucci ، عینك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه ی NASA روی اینترنت، جایی كه میتوانست سیستم جستجوی ماهواره ای( GPS ) را فعال كند، شد. منطقۀ چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحۀ كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیدۀ عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد.

بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان میداد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همینطور كه قبلا توافق كردیم، میتوانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. مضافا، اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ گله را برداشتی.

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 


abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388