راسخون

رباعیات ابوسعید ابوالخیر

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

در رفع حجب کوش نه در جمع کتب

کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب

در طی کتب بود کجا نشهٔ حب

طی کن همه را بگو الی الله اتب

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

بر تافت عنان صبوری از جان خراب

شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب

دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر

گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

کارم همه ناله و خروشست امشب

نی‌صبر پدیدست و نه هو شست امشب

دوشم خوش بود ساعتی پنداری

کفارهٔ خوشدلی دوشست امشب

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

از چرخ فلک گردش یکسان مطلب

وز دور زمانه عدل سلطان مطلب

روزی پنج در جهان خواهی بود

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب

بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب

گر منزلت هر دو جهان میخواهی

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب

یک نام ز اسماء تو علام غیوب

رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد

نه نوح بود نام مرا نه ایوب

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

ای آینه حسن تو در صورت زیب

گرداب هزار کشتی صبر و شکیب

هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود

خواند خردش سراب صحرای فریب

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت

افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت

حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت

مسکین دل رنجور من از درد گداخت

گویا که ز روز گار دردی دارد

این درد که در پای تو خود را انداخت

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت

دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت

هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید

آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

آنروز که آتش محبت افروخت

عاشق روش سوز ز معشوق آموخت

از جانب دوست سرزد این سوز و گداز

تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت

اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت

میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو

بر من دل کافر و مسلمان میسوخت

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

شیرین دهنی که از لبش جان میریخت

کفرش ز سر زلف پریشان میریخت

گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد

خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت

omid_a98 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3168
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

شیرین دهنی که از لبش جان میریخت

کفرش ز سر زلف پریشان میریخت

گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد

خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت