طاووس مغرور
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
جز خداي مهربون هيچكي نبود
توي يك جنگل سبز
توي تابستون گرم
موقع رسيدن
توتاي شيرين و نرم
جنگل پر از صفا بود
با آبشاراي زيبا
گنجيشاي خوش آواز
كانگروهاي شيطون
زرافه هاي دراز
اما يه مشكل بد
يه جاي كار ناجور بود
يكي بود اونجا دلش
از مهربوني دور بود
يه طاووس قشنگ بود
با بال هاي رنگارنگ
خوشگلي اين طاووس
قلبش رو كرده بود سنگ
از خودش تعريف مي كرد
با هيشكي حرف نمي زد
مي گفت: «فقط من خوبم
بقيه زشتند و بد»
به خرگوشه مي خنديد
به ببر مي گفت: راه راهي
كلاغه رو كه مي ديد
مي گفت: چقدر سياهي!
يه شب تو خواب طاووسه
يه خواب ترسناكي ديد
هي به خودش مي پيچيد
يه دفعه از جا پريد
خواب ديد كه بال و پرش
يك دفعه بر زمين ريخت
طاووس بدون پرهاش
شدش يه چيز بي ريخت
طاووسه اين رو فهميد
كه كارش اشتباهه
خجل شد و قبول كرد
كه خودبيني گناهه
تند و چابك مثل باد
رفت طرف حيوونا
با بغض و شرمندگي
معذرت خواست از اونا
صنم نعمتي
سوم راهنمايي