يك روايت جنوبي
تاريخ درس زندگي، جاودانگي و رمز بقاي فرهنگ و تمدن هر ملت است. گوستاو لوبون مورخ شهير معاصر مي گويد:« نسل هايي كه خود در يك عصر زندگي مي كنند نمي توانند درباره همان عصر اظهار نظر و قضاوت كنند»اين روزها راهيان نور براي باز خواني تاريخ پايداري ملت ايران در برابر هجوم به خاك و ناموس و ارزش هاي اصيل و والا و قضاوت پيرامون رشادت هاي فرزندانش به جنوب و خاك زر خيز خوزستان رهسپار مي شوند و پس از قريب به 30سال همچنان حلاوت نوروز را با ياددآوري دلاوري هاي بزرگ غيورمردان ارتشي و بسيجي دو چندان مي كنند. راستي؛ايراني! عيدت مبارك!
¤ قرارگاه جنوب، ميزبان اصحاب رسانه
چندي است كه روابط عمومي نيروي زميني ارتش(نزاجا) ميزبان اصحاب رسانه هاي گروهي در قرارگاه جنوب غرب شده است. لشگر 92 زرهي در اهواز و امير ارشد منطقه، سرتيپ سيد علي مهرابي، به عنوان ميزبان منطقه اي، چنان گرم و صميمي از خبرنگاران استقبال كردند كه بعد از اين ديدار، قلب هاي لطيفشان را به راحتي از پشت اين چهره هاي سخت و آفتاب سوخته حس خواهيم كرد.اين دعوت كه به منظور آشنايي با عمليات هاي سرنوشت ساز دفاع مقدس و نقشي كه فرزندان ارتشي در دفاع از وطن مقدس ايفا كرده اند، انجام گرفته؛ بركات و ثمرات چشم گيري به همراه داشته است.
شايد مهم ترين دستاوردي كه اين سفرها براي ارتش به ارمغان آورده است؛ پرشدن خلأ حضور در افكار عمومي و بازخواني پرونده ها و عمليات هايي است كه گاهي به خاطر مسائل حفاظتي- كه ارتش همچنان پس از 30سال بر عدم نشر آن پابرجاست- به طور مبهم و متناقض ذهن مخاطب را نسبت به عملكرد دفاعي واحد هاي نظامي، مشوش كرده و پس از كنار هم چيده شدن پازل آن واقعه و روايتي كه فرماندهان آن از محور عملياتي ارائه مي كنند؛ نه تنها قصور را متوجه آنها نمي داند؛ بلكه بر مظلوميت آنها اشك خواهند ريخت.
روايت هايي كه فرماندهان حاضر در ميدان، با پوست و گوشت و سلول سلول بدن خود آن را لمس كرده و به طور منظم و رده بندي شده گزارش هاي آن را به مقامات بالا ارائه كرده و گاه خود نيز چنان حافظه قوي و حيرت انگيزي دارند كه زمان روايت خود با وجود گذشت 30سال از آن روزگار، گويي همين چند لحظه پيش را ترسيم مي كنند و به اندازه اي به جزئيات مسلط هستند كه تو را حيرت زده مي كنند.
شايد بحق بتوان مصداق اين روايت گري را سرتيپ بازنشسته، سعيد پوردارب دانست. راوي زبده اي كه از استادان هيأت معارف جنگ نيز محسوب مي شود و هرسال با دانشجويان دانشكده هاي افسري ارتش، كلاس هاي عملي در جغرافياي مناطق عملياتي برگزار مي كند.
او كه در زمان جنگ فرمانده تيپ سوم نصر لشگر 21 حمزه (س) بوده است و نويسندگي بيش از 30 جلد كتاب پيرامون وقايع دفاع مقدس را در كارنامه دارد، چنان پا به پاي جوانان نسل سومي مي آمد كه گويي يكي از آنهاست .او در جلسه اختتاميه اين اردوي معنوي به صراحت گفت: حقاً احساس كردم همان پورداراب اول جنگ هستم. من جوان نيستم ولي قرار گرفتن در اين حال و هوا، مرا پا به پاي شما آورد و احساس همان روزها را در من زنده كرد.
توماس كارلايل مي گويد: تاريخ سير خود را بر زندگي مردان بزرگ دنيا بنا نموده است. مرداني كه شايد مانند امير پورداراب ناشناخته باشند اما استقامت و پاي مردي شان، روح مليت را برانگيخته و وطن را به سمت مجد و تعالي سوق مي دهد.
اميري ناشناخته كه سپهبد شهيد صياد شيرازي در كتاب يادداشت هاي ويژه خود، پيرامونش مي نويسد: «چنان روحيه توكل و معنويت و دفاع از وطن در نگاهها موج مي زد كه هر كس در آن مقطع سعي داشت با خلاقيت منحصر به فردي ، كار را پيش ببرد.» يكي از اين خلاقيت ها از آن تيپ نصر لشگر 21 حضرت حمزه بود كه براي عبور از ميدان ميني با عمق گسترده و آتش باري گسترده در آن، يك مقني از يزد آوردند و با كندن نقب از زير آن عبور كردند.
امير پورداراب خود در اين باره مي گويد: با مشورتي كه انجام گرفت، قرار بر آن شد تا حاج عبدالحسين يزدي و تعداد ديگري از مقني هاي خبره كه او انتخاب مي كند، از يزد بيايند و اين كانال زير زميني حفر شود. به خاطر عدم وجود امكانات، تشخيص مسير صحيح حفر، به ازاي هر 10 متر، به سمت بالا كانال حفر مي شد و تنها به اندازه يك سوراخ كوچك خاك سطحي كنده مي شد و با دوربين قورباغه اي، مسير يابي شده و سپس اين قسمت با گچ و خاك دوباره پوشيده مي شد. عبور از زير اين ميدان مين و حفر كانال زيرزميني بيش از چهارماه طول كشيد. مختصات اين كانال هم منحصر به فرد بود. يعني ارتفاع آن به اندازه اي بود كه يك نفر به راحتي مي توانست در آن راه برود و عرض آن نيز براي عبور تجهيزات بسيار راحت و كارآمد بود. فكر كنيد كانالي به طول 60 متر در عمق حدود دو متري از سطح خاك و زير يك ميدان مين گسترده. يك كلنگ اشتباه باعث كشته شدن افراد و لو رفتن طرح مي شد. عراق با وجودي كه تسلط بالايي روي اين ميدان مين داشت، ولي اصلا متوجه اين حركت ما نشد. براي فهم عظمت اين حركت، بجاست از شهيد خوش رفتار ياد كنيم. او از درجه داران يگان مهندسي بود و براي عبور از اين ميدان تلاش زيادي كرد ولي سرانجام بر اثر آتش گسترده اي كه عراق روي اين نقطه استراتژيك داشت، به شهادت رسيد. اين نقطه به اندازه اي خطرناك بود كه حتي برگرداندن جنازه اين شهيد براي ما تبديل به رويا شده بود و دو روز با چشماني اشكبار به پيكر مطهرش كه در ميانه كارزار افتاده بود، نگاه مي كرديم و كاري از دستمان بر نمي آمد. سرانجام شب هنگام يكي از همرزمان او كه از دوستان قديمي او نيز محسوب مي شد، اجازه گرفت به طور نامحسوس وارد ميدان شود و طنابي به پاي شهيد ببندد و به اين شكل او را به عقب منتقل كنيم. به او گفتيم اگر خودت دچار مشكل شدي چطور تو را نجات دهيم؟ با اين فكر يك طناب نيز به پاي او بستيم كه اگر خداي نكرده اتفاقي افتاد، او را بتوانيم به عقب منتقل كنيم. نفس در سينه همه حبس شده بود و بالاخره با عنايت حضرت زهرا، توانستيم پيكر شهيد خوش رفتار را بدون اتفاق خاصي از ميدان مين خارج كنيم.
سرانجام پس از اتمام كار، وقتي از اين نقطه به عراق حمله كرديم، به اندازه اي نيروهاي عراقي در بهت فرو رفته و دچار تناقض شده بود ند كه چطور ما زودتر از تصور توانستيم با كمترين تلفات و بيشترين هجوم و ضربه، به هدف رسيده آن منطقه را از لوث وجود اين اجانب آزاد كنيم.