اواخر آن شب زمستانى، مسافران در ايستگاه اتوبوس به انتظار ماشين ايستاده بودند. مردى تنومند با چهره‏اى غير عادى، به همراه طفل شش ساله‏اش در كنار ديگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بود. حالت سرگيجه و تهوع، آن طفل بى‏چاره را راحت نمى‏گذاشت. تااين‏كه حال آن طفل معصوم بدتر شد و در كنار خيابان استفراغ كرد. همه فكر مى‏كردند غذايى آلوده كودك را مسموم كرده است.

كنجكاوى، يكى از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسد فرزندش چه مرضى دارد.

آن مرد پس از كمى سكوت با صداى درشتى گفت: فرزندم مريض نيست. امشب او را به مجلس عيش و نوش يكى از دوستانم بردم و على‏رغم ميل كودك، به او شراب خوراندم!(15)

P . گفتار فلسفى (كودك)، ج 2، ص 52 . P(16)

بيان: فكر مى‏كنيد پرورش اين كودك در چنين خانواده‏اى، چه‏نتيجه‏اى به دنبال خواهد داشت. آيا خيانتى بالاتر از اين تصور مى‏شود؟