جام جم آنلاين: ساعت چهار بعدازظهر؛ حوالي خيابان مطهري، كارگاه آزاد فيلمسازي و قرار گفت‌وگو با پولاد كيميايي، تابلوي بزرگي بر سر در نصب شده كه نشان از كارگاه مي‌دهد، اما نشاني از كيميايي‌ها بر آن نيست.

وارد مي‌شوم و بعد از پرس و جوهاي معمول نگهبانانه ـ كه جنسش را مي‌شناسيد ـ 10 تايي پله را بالا مي‌رويم تا به اتاق پولاد كه منشي‌اش مي‌گويد دندانپزشكي است و 20 دقيقه ديگر مي‌رسد، راهنمايي شوم.

تا سر و كله ميزبان پيدا شود، اتاق را ورانداز مي‌كنيم. نور كم محيط، چشم را مي‌آزارد. شايد مي‌خواستند فضا سينماگونه باشد! چشم‌ كه عادت مي‌كند روي جالباسي كنج اتاق و كلاه شاپوهاي پدرانه‌اي كه بر آن آويزانند زوم مي‌شود. برايمان جالب است كه پدر و پسر از يك جا امور هنري‌شان را رتق و فتق مي‌كنند.

هنوز 10 دقيقه نگذشته كه پولاد از دندانپزشكي مي‌رسد، البته بي آن كه دستش روي صورتش باشد! كيميايي جوان در بيان، صادق اما جدي است، هرچند خودش مي‌گويد: «به خاطر دندانم نمي‌توانم بخندم وگرنه معمولا خوش‌خنده‌ام.»

سوال‌ها را خوب و بادقت مي‌شنود و گاه گارد مي‌گيرد، اما به هر حال پاسخگوي خوبي براي مصاحبه 120 دقيقه‌اي ماست؛ پاسخگويي كه جواب‌هايش را با جرعه‌هاي قهوه و خودكاري كه دائم در دستش جابه‌جا مي‌شود، بدرقه مي‌كند.

پولاد كيميايي 31 سال قبل (23 تير 1359)‌ در خانواده‌اي چشم گشوده كه سينما و موسيقي، اساس و ريشه‌اش بوده بنابراين با بوي نگاتيو و نور آبي آپارات خانگي پدر و مهرباني ملودي‌ها و نرمي نت‌هاي موسيقايي مادر، بزرگ شده است.

مشق سينما و بازيگري را در مكتب پدرش، مسعود كيميايي آموخته و خنياگري را از سر انگشتان هنرمند مادرش، مرحوم گيتي پاشايي.

پولاد دوران تحصيل را دور از وطن و پدر در يك مدرسه آلماني گذرانده و چند صباحي بعد به خواست مادر كه دوست داشته پسر نيز نشاني از هنرش داشته باشد و موزيسين شود، براي آموزش آكادميك موسيقي به كانادا و آمريكا رفته، اما دست تقدير، تحصيل در رشته كامپيوتر يكي از دانشگاه‌هاي تورنتو را برايش رقم زده است.

كيميايي پسر كه از هشت سالگي جا پاي پدر گذاشته تا به حال در سه سريال و 17 فيلم سينمايي، خودي نشان داده و دو بار متوالي سايه سيمرغ جشنواره فجر را روي سرش ديده است!

سريال ششمين نفر (شبكه 3)‌ و فيلم سينمايي گشت ارشاد ـ كه در اكران نوروزي ديده مي‌شود ـ آخرين كارهايي است كه او را در قاب تماشايمان نشانده‌است.

پولاد بازيگري را باور كرد يا بازيگري پولاد را؟

پولاد باورش كرد. بازيگري خيلي بزرگ است و به دور از شعار، واقعا از يكجا به بعد تازه مي‌فهمي بي‌آن كه چيزي به دست آوري رسيدي سر خط. بازيگري عمدتا يك درك است و سينما يعني بازسازي حقيقت به شكلي شيوا، شيرين و گاه تخيلي براي ثبت بر روي نگاتيو. سينما، زيباترين دروغي است كه ما باورش مي‌كنيم. دوست داريم وجود داشته باشد و بپذيريمش. بنابراين اول بايد بازيگري را باور كني و در آن محو شوي تا بتواني رنگ خودت را بيابي.

چه سوال خوبي! شانس براي بازيگر خيلي مهم است. متاسفانه من در اين سال‌ها بازيگر بدشانسي بودم و به دليل شرايط زندگي و خانوادگي‌ام هيچ وقت نتوانستم مثلا در دفتر آقاي حاتمي‌كيا يا كارگردان‌هاي ديگر را بزنم و بگويم خيلي دوست دارم با شما كار كنم.

هيچ‌كدام. اول از همه بايد به جايي مي‌رسيدم كه بتوانم تقاضا كنم سينما ظرفيتم را بيش‌تر كند. درست است كه من از سنين مختلف كودكي و مياني روي پرده بوده‌‌ام، اما الان بازيگر مردي كه بخواهد محوريت قصه‌اي را شكل دهد حداقل بايد 30، 35 سال را رد كرده و چهره پخته‌اي داشته باشد، در غير اين صورت نمي‌تواند در قالب‌هاي مختلف بگنجد و قصه را حمل كند. بدشانسي ديگرم نيز اين بود كه تعدادي از كارهايم بنا به دلايلي ديده نشد، مثل سريال خون‌بها كه تا سه ، چهار سال روي آنتن نرفت و وقتي هم به پخش رسيد، تكه پاره شد. «خون‌بها» را من بلافاصله بعد از سريال مرگ تدريجي يك رويا ـ كه آن هم 1.5، دو سال بعد پخش شد ـ بازي كردم و اگر در زمان خودش ديده شده بود خيلي بر سرنوشتم تاثير مي‌گذاشت. يكي ديگر از فيلم‌هاي خوب و ارزشمندم نيز بعد از سه، چهار سال اختلاف بين سرمايه‌گذار، تهيه‌كننده و كارگردان، اخيرا به شكل خيلي بدي اكران شد. خلاصه تداوم اين وضعيت عجيب خيلي به ضررم تمام شد و نتوانستم خودم را بالا بكشم و جلو بروم. براي همين مي‌گويم بازيگر بدشانسي بودم.

بله. اين يك واقعيت خوب و بابركت است. خوشبختانه پدر و مادرم در عرصه هنر فعاليت‌هاي خيلي خوبي انجام داده‌اند و اين مسووليت مرا بيشتر كرده و باعث شده تا از سنين پايين، نگاه جدي و كارشناسانه‌اي به اين حوزه داشته باشم و همه سعي خود را را بكنم كه از اين موقعيت بهترين بهره را ببرم. البته خيلي از آدم‌ها پدر و مادرهاي بزرگي دارند، اما مسير آنها را دنبال نمي‌كنند و اتفاقي برايشان نمي‌افتد، بنابراين دليل نمي‌شود چون پدرم كارگردان سينماست، من هم حتما سينماگر يا بازيگر خوبي بشوم. بازيگري، يك هنر ذاتي و ارتباطي است. ابزار به كمك بازيگر مي‌آيد تا ارتباطش با تفكر و جهان مخاطب برقرار شود.اگر اين دو مولفه وجود نداشته باشد هر قدر هم بازيگر خوبي باشي مورد اقبال مردم قرار نمي‌گيري و برگزيده نمي‌شوي.

نمي‌خواهم بگويم برگزيده شده يا نه، اما همين كه خانواده هست و مي‌تواند كمك و پشتيباني‌ات كند خيلي لذتبخش است. اين را اواسط اسفند پارسال كه پدر، بيمار و بستري شد بخوبي درك كردم. ارزش بودن را هميشه از انديشه يك لحظه نبودن مي‌توان فهميد. شرايط خيلي سختي بود و همه تعطيلات نوروز را در خانه مانديم و دست به دعا برديم تا بهبود پيدا كند. من در سينماي پدرم بزرگ شدم، زير سايه‌اش هستم و هرچه دارم از اوست.

اين تعبير زير سايه بودن كار دوستان ژورناليست است كه مثلا مي‌خواهند تيترهاي جنجالي و متفاوت داشته باشند. در واقع پيش خودشان دو دو تا چهار تا مي‌كنند و مي‌بينند پولاد فرزند مسعود كيميايي است و اتفاقا در فيلم‌هايش هم بازي كرده پس مي‌نويسند زير سايه است، در حالي كه اصلا سايه و غيرسايه ندارد. من تمام اين سينما را دور زده‌ام و در مقابل بزرگاني چون عزت‌الله انتظامي، زنده ياد خسرو شكيبايي و خيلي‌هاي ديگر بازي كرده‌ام. من از جهان بزرگ مسعود كيميايي حركت كردم و وارد دنياها و تفكرات مختلف سينمايي شدم. اگر بخواهم نام خود را بازيگر بگذارم بايد بتوانم با كارگردان‌هاي ديگر كار كنم. گاهي قهرمان باشم و گاه ضد قهرمان و خودم را در نقش‌‌هاي كميك، موقعيت، جدي و... بيازمايم. خوشبختانه امسال سه كار روي پرده دارم كه يكي از آنها در ژانر كمدي است و برايش نامزد سيمرغ شدم. شايد ذهنيت آنهايي كه كارها را ديده‌اند اين باشد كه الان از زير سايه فيلم‌ها و اسم و رسم پدر درآمده‌ام، در حالي كه من در فيلم جرم و در دنياي خود كيميايي مستقل شدم. وقتي براي اولين بار در جرم يا حتي حكم به من اعتماد شد تا از نظرم مفهومي و تكنيكي اجراي جديدي از خودم ارائه دهم و قهرمان اسطوره‌اي و كلاسيك كيميايي را با موفقيت حمل كنم. اين اتفاق افتاد و از زير سايه پدر بيرون آمدم.

بله. البته آنقدري كه از تلويزيون خير ديدم از سينما نديدم. تلويزيون لطف زيادي به من داشته است. متاسفانه در سينما هميشه كار و استعداد من با چيزهاي ديگر سنجيده شده و تحت‌الشعاع قرار گرفته است. اگر قرار بوده جايزه‌اي بگيرم يا در فيلمي بازي كنم به دليل دشمني با نام كيميايي و... از آن محروم مانده‌ام! به هر حال براي رسيدن به جايگاه فعلي‌ام راه سختي را پيموده‌ام و تلويزيون در اين راه خيلي كمك كرده است. اولين كار من در اين رسانه سريال« مرگ تدريجي يك رويا» بود كه با آقاي فريدون جيراني در تركيه كار كرديم. اين سريال به موضوع مهاجرت و چرايي آن پرداخت و بسيار زيبا از كار درآمد. سريال بعدي‌ام خون‌بها بود كه بلافاصله بعد از مرگ تدريجي بازي كردم و زيربناي مذهبي بسيار قشنگي داشت و به عنوان يك كار مناسبتي در دهه اول محرم 89 پخش شد. سومين كار تلويزيوني‌ام هم ششمين نفر بود كه در ايام دهه فجر امسال روي آنتن شبكه 3 قرار گرفت؛ سريال بزرگ و سختي كه در آن ايفاگر نقش يك سرگرد شهرباني بودم. نقشي كه خيلي‌ها دوست داشتند جور ديگري بازيش كنم، اما با توجه به تحليل ذهني كه نسبت به اين شخصيت داشتم به آن نوع بازي رسيدم و خدا را شكر بازخوردهاي خوبي هم دريافت كردم. در مجموع به نظرم زمان طولاني كار در تلويزيون، 10، 12 ساعت فيلمبرداري روزانه در سرما و گرما براي بموقع رساندن كار به آنتن، روابط و تجربه‌هاي خوب پشت صحنه و... بازيگر را قوي و آبديده مي‌كند.

به هر جهت سينماي پدر مرا به ساختاري باارزش در بازيگري رساند. خيلي از بازيگرها سينما را دور مي‌زنند تا به جايي برسند كه بگويند آمادگي كار كردن با كيميايي را داريم، اما در مورد من عكس اين اتفاق افتاد يعني با كيميايي شروع كردم و حالا آمادگي دارم كه با بقيه كار كنم.

البته بايد قادر به شكستن آنچه در درونم شكل گرفته هم باشم، زيرا اگر بخواهي فرم و اجراي موفقي كه در بازيگري به آن رسيده‌اي را در ژانر و گونه ديگري ارائه دهي بايد تقاضاي ظرف ديگري بكني و شكل و شمايل و نوع نگاهت را تغيير بدهي. اينها براي من سخت بود، اما حركتي را از سينماي پدر با فيلم اعتراض آغاز كردم و آرام آرام جلو آمدم تا به محاكمه در خيابان رسيدم كه سهمش از دنياي كيميايي براي من خيلي كوچك و اشانتيوني بود. در واقع هنوز نوبتم نرسيده بود، اما دائم از خودم مي‌پرسيدم كي مي‌توانم سهمم را به طور كامل از اين سينما بگيرم و داشته‌هايم را وارد اجراها و كاراكترهاي ديگر كنم و در سينماهاي ديگر حل شوم؟ در حكم و رئيس هم اين اتفاق نيفتاد. شايد در هر دوي اينها چيزهاي جذابي مي‌ديدي، اما قهرمان‌هاي هيچ‌‌كدام‌شان برگزيده كيميايي نبودند كه مثل قيصر يا گوزن‌ها خيلي دوست‌شان داشته باشد. متاسفانه ظهور و پيدايش من در سينماي پدر از جايي بود كه شكل و شمايل كارش تغيير كرد. اگر سربازهاي جمعه را ديده باشيد متوجه تفاوت پردازش مي‌شويد. خلاصه همچنان منتظر بودم تا اين كه خوشبختانه با فيلم جرم به آن آدمي كه كيميايي دوست دارد و سرش قسم مي‌خورد رسيدم و اين آبديدگي تكميل شد و مستقل شدم.

سوال خيلي خوبي است. معمولا ارتباط خيلي قشنگي بين مردم و تلويزيون وجود دارد و من هميشه اين را دوست داشته‌‌ام. البته فعاليت در تلويزيون به دليل اين كه قصه در چند قسمت و با جزئيات كامل تعريف مي‌شود و فرصت كافي براي پرداخت شخصيت‌ها وجود دارد با سينما متفاوت است.

من با توجه به تجربه‌هايي كه از بچگي در سينماي پدر به دست آورده‌ام، اصولا در سينما خيلي اسطوره‌اي بازي مي‌كنم و همواره دوست دارم يك قدرت، تشخص و عصياني در شخصيت‌هايي كه براي اين پرده بزرگ انتخاب مي‌كنم ديده شود، اما بعد از اين كه به تلويزيون آمدم اين روند تغيير كرد چون قاب، كوچك و دست‌يافتني‌تر شد. تلويزيون را در سوپرماركت، بيمارستان، گوشي تلفن‌همراه و هر جاي ديگري مي‌توان تماشا كرد، بنابراين ديگر نياز نبود نوع نگاهم سينمايي و لحن و راه رفتنم آرماني و اسطوره‌اي باشد. حرف‌ها و مديوم سينما و تلويزيون متفاوت است، اما بازيگر مي‌‌تواند بين اين دو در سفر باشد و با ارتباطي كه برقرار مي‌كند حرف مردم را بيان نمايد، بنابراين برايم فرقي نمي‌كند و از هر دو ابزار استفاده مي‌كنم.

همه را حق خود مي‌دانم چون آن چيزي كه به خاطر بابا باشد هيچ وقت اتفاق نيفتاده است. اين را كساني درك مي‌كنند كه وضعيت مشابه مرا در سينما دارند. به نظرم وقتي نقشي سراغت مي‌آيد به نوعي در سرنوشت و تقديرت نوشته شده و مال توست. مثلا اصلا قرار نبود من در فيلم حكم كه اتفاقا نقطه عطف كارهايم شد و رنگ و لعاب بازي، مرا در چهره‌اي ديگر نمايان كرد، بازي كنم. اين نقش براي سن و سال و فيزيك من نوشته نشده بود. زماني كه فيلمنامه را خواندم پدر پرسيد مي‌خواهي كدام نقش را بازي كني؟ گفتم محسن چشمه‌‌سري گفت اين نقش منفي است و اگر بازي كني منفي‌كار مي‌شوي و من نمي‌گذارم. گفتم اين نقش را عاشقانه دوست دارم و فكر مي‌كنم قهرمان امروزت كه مي‌تواني با آن فيلم حكم را روايت كني اين شخصيت است. خلاصه قبول نكرد. بازيگران ديگر مي‌آمدند و مي‌رفتند و من گوشه‌اي نشسته بودم نگاه مي‌كردم و در دل از خدا مي‌‌خواستم اين نقش نصيبم شود. خيلي‌ها تست دارند، اما نشد.

يكي از بازيگران گفت مطمئنم نقش را مي‌گيري. آخرش هم همين شد و به جايي رسيديم كه مي‌خواستيم كليد بزنيم،‌ اما هيچ‌كس انتخاب نشده بود. بابا گفت اين را هم تست كنيد. خوشبختانه تست گريم جواب داد و بازي كردم. در واقع با اين فيلم اتفاق تازه‌‌اي برايم افتاد و كم‌كم منتقد‌ها نگاه ويژه‌اي به من كردند و گفتند نوع بازي‌اش متعلق به خودش است و مي‌تواند چيزهاي متفاوتي داشته باشد.

طلبكار هم مي‌شود. خيلي وقت‌ها عقايد‌مان درباره خيلي چيزها مثل خريد ماشين گرفته با چيدمان دكوراسيون اتاق باهم جور درنمي‌آيد و اينجاست كه گاهي از همديگر طلبكار مي‌شويم.

هر چه سنم بالاتر مي‌رود اين فاصله بيشتر مي‌شود. مثلا پدر و پسر مي‌خواهيم فيلم ببينيم، اما سليقه‌مان مشترك نيست. پدر معتقد است سينما در يك تاريخي متولد شد و در يك جايي متوقف ماند و ادامه پيدا نكرد. سينما برايش مفهوم ديگري دارد، اما من جوان به دليل ريتم تند و سريع زندگي امروز، سرعت نگاهم بيشتر است و اين باعث مي‌شود تحملم نسبت به خيلي چيزها كمتر باشد. ديگر نمي‌توانم يك فيلم سياه و سفيد يا صامت و صحنه‌هاي كشدارش را تحمل كنم، اما ممكن است يك فيلم از مارتين اسكورسيزي را ببينم، بفهمم و خوشم بيايد در حالي كه همان را پدر نمي‌پسندد و مي‌گويد نه، چقدر نرم در آن به كار رفته است و... اين تفاوت‌ها فاصله را بيشتر مي‌كند.

بله. ان‌شاءالله.

سهم‌خواه هستم البته نه به آن معنا كه دنبال پول باشم. هيچ‌وقت پول نخواستم و پولم را هم درست و حسابي نگرفتم؛ ندارند كه بگيرم. خدا را شكر بازيگري منبع درآمدم نيست. حالا كه اين را گفتم مي‌ترسم تهيه‌كننده‌ها ديگر اصولا پولم را ندهند. [باخنده]

پولدار نيستم، ولي دغدغه‌ مالي سينما را هم ندارم كه اگر غير از اين بود حتما الان مرا هم در يكي از اين فيلم‌هاي كمدي و لودگي مي‌ديديد. خدا را شكر در اين مدت سعي كرده‌ام شرايط كاري‌ام را حفظ كنم تا بتوانم در شكل‌دهي تاريخ سينما براي آيندگان سهم داشته باشم و خاطره‌اي خوش و به​يادماندني از خود به جا بگذارم.

نه بابا، هنوز خيلي مانده است.

جوابم را گرفته‌ام.

اين كه مي‌توانم بازيگري را ادامه بدهم و به جايي برسم يا نه؟

در گشت ارشاد، پايم را جايي گذاشتم كه تا به حال تجربه نكرده بودم. فكر نمي‌كردم بتوانم در ژانر كمدي، آن هم از نوع تلخش كه نوشتني نيست و در موقعيت و لحظه پيدا مي‌شود، موفق شوم. در واقع ريسك بزرگ را آقاي سعيد سهيلي‌زاده كردند كه پيشنهاد ايفاي چنين نقشي را آن هم بعد از فيلم «جرم» كه آخرين كار سينمايي ديده شده‌ام بود به من دادند. در آن فضا هيچ‌كس جرات نمي‌كرد بگويد اين نقش را به پولاد كيميايي بدهيد زيرا نتيجه كار قابل پيش‌بيني نبود و نمي‌شد حدس زد چه اتفاقي مي‌افتد.

با اين حال خدا را شكر، قدم به قدم به آنچه كارگردانم مي‌خواست رسيدم و همه چيز خوب تمام شد. تمام دوستان منتقدي كه فيلم را ديده بودند تماس گرفتند و تبريك گفتند. داوران نيز راضي بودند و براي اين نقش نامزد سيمرغ شدم. به نظرم اگر همه كارگردان‌ها ريسك‌پذير باشند، قالب‌ها را بشكنند و شخصيت‌هاي متفاوتي را به بازيگر پيشنهاد دهند، اتفاقات خيلي خوبي در سينمايمان رخ خواهد داد.

دست روي دلم نگذاريد. دوره‌هاي قبل يك روز مانده به اختتاميه، برنده‌هاي سيمرغ را اعلام مي‌كردند و 24 ساعت ناراحت بودي، توي سر خودت مي‌زدي و فكر مي‌كردي كه چه بايد بگويي اما امسال گفتند همه نامزدها در سالن‌ حاضر باشند تا همان جا برنده مشخص شود. آمديم نشستيم تا رسيديم به اعلام برگزيده‌ها. مجري برنامه هم كه ماشاءالله آدم را نصف عمر مي‌كرد تا اسامي را بگويد!‌ خلاصه وقتي نام اكبر عبدي برده شد خيلي خوشحال شدم و الان هم دوباره به ايشان تبريك مي‌گويم. سيمرغ حق ايشان و زحماتشان بود، البته دلتنگ هم هستم ولي وقتي با برنده‌ها صحبت مي‌كردم حرف مشترك همه‌شان اين بود كه خدا را شكر كن كه هنوز سيمرغ را نگرفتي.

نه. سيمرغ گرفتن خيلي لذت دارد ولي بعد، بخشي از جنگندگي، تلاش و روياپردازي‌هايي كه براي به دست آوردنش داشتي را از تو مي‌گيرد.

چوب چيزي را نخوردم. هميشه لطف خداوند و دوستان، همراهم بوده است و مزد زحماتم را گرفته‌ام. شايد آن لحظه‌اي كه اسم بازيگر برگزيده را مي‌خوانند در دلت بگويي اي بابا! باز هم سيمرغ نگرفتم و يك سال ديگر بايد صبر كنم ولي واقعيتش اين است كه رسيدن تا همين‌جا و قرار گرفتن بين 4 بازيگري كه ديده شده‌اند هم لذت دارد.

بله، خيلي خوب است.

سال 90 بيشتر رفيق بود. ابتدا به چشم يك سال خنثي نگاهش مي‌كردم زيرا شروعش سخت بود و با بستري شدن پدر آغاز شد، اما يكدفعه خيلي خوب شد. يكي از كارهايم به اكران رسيد، گشت ارشاد در جشنواره ديده شد، سريال ششمين نفر ـ با وجود اين كه فكر نمي‌كرديم بموقع به پخش برسد ـ روي آنتن آمد و... همه اينها به همراه اتفاقاتي كه در زندگي شخصي‌ام رخ داد، سال 90 را برايم شيرين و به​يادماندني مي‌كند.

ساز بهار را هميشه در زمستان كوك مي‌كنم. من واقعا آدم زمستانم. تمام نقش‌هاي سختي كه ايفا كرده‌ام در زمستان بوده و همواره در اين فصل، مهم‌ترين تصميم‌هاي زندگي‌ام را گرفته‌ام. من در زمستان مي‌توانم رشد كنم ولي عاشق بهار و لحظه‌اي هستم كه سال را تحويل مي‌دهيم و تكه‌اي از خودمان را در گذشته جا مي‌گذاريم.

يك فنجان چاي داغ!

نه. من هستم، اما بابا كمتر. خيلي تمرين اين كارها را نداشته است. متاسفانه خانواده ما به خاطر يك اتفاق بد از هم پاشيده شد و كم‌ و كسري‌هايي به زندگي‌مان تحميل گرديد. آنچه مانده يك پدر ـ پسري خيلي خوب است. البته همه تلاش‌مان را مي‌كنيم اما معمولا خانم‌ها بهار را به خانه دعوت مي‌كنند و اين كار خيلي از عهده آقايان بر نمي‌آيد.

واقعا تكاندم. خانه‌تكاني من تمام شده و فقط مانده كه اول بهار خودم را به سال جديد تحويل بدهم. براي همين هم خيلي دوست دارم كه زودتر اول فروردين برسد.

نه، بويش را نفس نمي‌كشم چون مي‌دانم نمي‌گيرم. متاسفانه الان 2، 3 سال است كه نه بابا عيدي مي‌دهد و نه عمه!

حتما پيش خودشان مي‌گويند ديگر بزرگ شده است؛ شايد هم پول ندارند. [با خنده]

نه بابا! كجا وضعم خوب شده است؟!

خدا را شكر جداي از اين كه يك خودنويس ديگر به كلكسيونش يا يك كفش و كلاه شاپوي جديد به كفش و كلاه‌هايش اضافه شود به آنچه واقعا مي‌توانست خوشحالش كند رسيد و بعد از 70 سال كار در سينما يك خانه خريد و آن چهارديواري اختياري كه سندش به نامش ثبت شود و كليدش متعلق به خودش باشد را به دست آورد. من و عده‌اي از دوستان هم تا جايي كه مي‌توانستيم كمك كرديم. فكر مي‌كنم بزرگ‌ترين عيدي براي ايشان همين بود.

صاحب‌خانه‌اي كه سندش به نام خودشان باشد نه، هرچند خانه من و خانه مادري‌اش، خانه خودش بوده و هست.

بله، ارث مادري است.

عيدي‌ام از خدا پيامي بود كه اين زمستان به من داد تا اول فروردين از پوسته‌ام بيرون بيايم و شكل جديدي از زندگي را آغاز كنم. خوشبختانه اين اتفاق رخ داد و عيدي‌ام را قبل از نشستن پاي هفت‌سين گرفتم.

من هفت پ مي‌چينم چون پ حرف اول نام كوچكم است. وقتي كسي صدايتان مي‌كند ابتدا اسم‌تان را مي‌گويد يعني شما در نامت خلاصه مي‌شوي. هفت‌سين چيده شده نيز به 7 پيام و بركت برمي‌گردد كه در زندگي حملشان مي‌كنيم و همه اينها از طريق اسم به وجودمان وصل مي‌شود، البته مهم‌تر از اجزاي سفره اين است كه تغيير و تحول را باور كنيم. هرسال تغييري در آدم‌ها به وجود مي‌آيد كه بايد بفهمي و دركش كني تا بتواني سال جديد را تحويل بگيري.

ماهي قرمز بايد تا مدت‌ها جلوي چشم باشد. بنابراين برايشان آكواريوم درست كرده‌ام و بعد از سال‌تحويل مي‌اندازمشان آنجا. تنها حرفي هم كه مي‌توانم با آنها داشته باشم اين است كه تحمل كنيد!

[مكث] شايد مفهومش از كوچكي به بزرگي رسيدن و ظرفيت پيدا كردن و از خشكي به آب و پاك‌زيستي باشد. بعضي وقت‌ها دل آدم‌ها بايد به اندازه يك نهنگ باشد تا به آشتي و گذشت، بيشتر اهميت بدهند. نهنگ آنقدر بزرگ است كه در اقيانوس به آن عظمت هم بزرگ ديده مي‌شود. خدا كند ما نيز در سال 91 چنين ظرفيتي پيدا كنيم. به فرهنگ بيشتر اهميت بدهيم، قضاوت‌هاي بد نداشته باشيم و كينه‌ها را به سال نو نبريم.

همچنين اميدوارم در سال جديد مردم بيش از پيش پشتيبان سينما باشند و ما نيز بتوانيم توقعات‌شان را برآورده كنيم. به هر حال با آخرين جايزه‌اي كه سينماي ايران دريافت كرد انتظارها بيشتر شده است و قطعا سال سختي را در پيش خواهيم داشت.