مشاعره آنلاین
مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته
مرا به صورت شاهد نظر حلال بود که هرچه مینگرم شاهدست در نظرم
من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا
پدر بگوی که من بیحساب فرزندم
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه
که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدر
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویش دارم
ما یار نداریم و غم یار نداریم
ما یار بجز حضرت دادار نداریم
ما یار نداریم و غم یار نداریم
ما یار بجز حضرت دادار نداریم
ما یار نداریم و غم یار نداریم
ما یار بجز حضرت دادار نداریم