مشاعره آنلاین
نذر تو کن حکم تو کن حاکمی
بر شب و بر روز و سحر ای خدا
«مولوی»
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد
حافظ
دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی
«مولوی»
یک نفس بی یار نتوانم نشست
بی رخ دلدار نتوانم نشست
مولوی
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی
«مولوی»
یار دارد سر صید دل حافظ،یاران
شاهبازی به شکار مگسی می آید
دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
«مولوی»
یک نفس بی یار نتوانم نشست
من که از اطوار بیرون جسته ام
با چنین اطوار نتوانم نشست
من که دایم بلبل جان بوده ام
مولوی
مرا در دل همیآید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
«مولوی»
نيم نانى گر خورد مرد خداى
بذل درويشان كند نيمى دگر
سعدى
راز دل ها را ز لوح سینه می یابیم ما
آب و رنگ گوهر از گنجینه می یابیم ما
«صائب تبریزی»
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ
ای آنک ما را میکشی، بس بیمحابا میکشی
تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا میکشی
«مولوی»
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
مولوی
دل ترسنده که از عشق گریزان شدهای
ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری
«مولوی»