مشاعره آنلاین
تاج فکرت بس متین حل معما یت درست
فکر زیبا گل بود رینت همین فکرازنخست
لحظه ای را فکر بکری باز گردد بسته درد
اهل اندیشه بــداند دانه کی از خاک رُوست
فی البداهه: منصور مقدم 25/9/1397
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم
«حافظ»
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است
اقبال لاهوری
تن تو چون زمین سر آسمان است
حواست انجم و خورشید جان است
«شیخ محمود شبستری»
تا جهان است از جهان اهل وفایی برنخاست
نیک عهدی برنیامد،آشنایی برنخاست
گویی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جایی برنخاست
خاقانی
تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک
باران صبحگاه ندارد صفای اشک
«رهی معیری»
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را
که تیر غمزه تمامست صید آهو را
سعدی
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
«سعدی»
به نیمشب اگرت آفتاب می باید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
حافظ
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست
به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست
«سعدی»
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
حافظ
دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
صائب
شادی به روزگار گدایان کوی دوست
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
«سعدی»
تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
سعدی
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب
«سعدی»