مشاعره آنلاین
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود
شهریار
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم
شهریار
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم
ما جرعه کش رطل گرانیم که بودیم
در سادگی و عیب و هنر گفتن در رو
چون آینه مشهور جهانیم که بودیم
از باد حوادث متزلزل همه چون کاه
ماییم که چون کوه همانیم که بودیم
فرخی یزدی
من از چَشمــــانِ خود آموختــــم رسم محبّـــت را
که هر عضوی به درد آید، به جایش دیده می گرید
دیدی به خلاف عزم و تصمیم شدی
از حمله ارتجاع در بیم شدی
با این همه اظهار شهامت آخر
در پیش قوای خصم تسلیم شدی؟
یار من خوشبو شدی بوی زلیخا میدهی
یک اشاره سوی من با چشم شهلا میدهی
گفته بودی من بمیرم هر چه میخواهی بگو
من میمیرم پیش پآت یک بوسه حالا میدهی
یک دل حواس جمع مرا تار و مار کرد
زلف شکسته تو به صد دل چه می کند؟
صائب تبریزی
دولت همه ساله بیجلال تو مباد
همت همه ساله بیجمال تو مباد
هر بنده که هست بیکمال تو مباد
خورشید جهان تویی، زوال تو مباد
منوچهری
در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
از سرخی خون شهریاری بوده ست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید
خالی است که بر رخ نگاری بوده ست
خیام
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
دل مرا گفت علم لدنی هوس است
تعلیم ام کن اگر تو را دسترس است
گفتم الف گفت دگر هیچ مگو
در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
حافظ
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره یاری گیرند
رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند
حافظ
دفتر صوفی سواد حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست
مولوی