مشاعره آنلاین
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
بردرگه دوست هرکه صادق برود
تا حشر ز خاطرش علایق برود
صد ساله نماز عابد صومعه دار
قربان سر نیاز عاشق برود
در این بازار گر سودیست با درویش خرسندست
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
حافظ
یافتم روشندلی از گریه های نیمه شب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمه شب
شاهد معنی که دل سرگشته از سودای اوست
جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمه شب
بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان
دو لب خشک و دو دیده تر ،شبت خوش باد من رفتم
عراقی
مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمع اند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خود پرست با منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند
دوش آن صنم چه خوش گفت د رمجلس مغانم
با کافران چه کارت گربت نمی پرستی
یا دوست دشمن اند،یا دشمن دوست
از دست رها مکن چو من دامن دوست
پرهیز نما ز دوستانی که ز جهل
گر خوار شوی چو خار در گلشن دوست
فرخی یزدی
شادم که دل خراب ترمیم نشد
در پیش امید و بیم تسلیم نشد
یک صبح رهین نور امید نگشت
یک شام غمین ظلمت و بیم نشد
فرخی یزدی
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟
در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی
خیام
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت در قفس بودم، رهایم کرد و رفت
تویی آن نو سفر سالک که هر شب شاهد توفیق
چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا
شهریار
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
اين چراغي است کزين خانه به آن خانه برند
حافظ
در هر قدمی دیده حسرت به قفا داشت
همچشمی چشمان سیاه تو نمی کرد
در چشم اگر نرگس بی شرم حیا داشت
هر روز یکی خواجه فرمانده ما گشت
فرخی یزدی