مشاعره آنلاین
من را که بی قرار حرم می کنی بس است
اصلا مرا غبار حرم می کنی بس است
تا نیست نگردی ره هستت ندهند
این مرتبه با همت پستت ندهند
چون شمع قرار سوختن گر ندهی
سر رشته روشنی به دستت ندهند
(مشاعره آنلاین,بزرگترین ومستمر ترین تاپیک مشاعره ای کشور)
تاسیس:1390
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
رهی معیری
ماهی که قدش به سرو میماند راست
آیینه به دست و روی خود می آراست
دستارچه ای پیشکشش کردم گفت
وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست
حافظ
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
حافظ
در دایره ای که آمد ورفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجا
(مشاعره آنلاین,بزرگترین و مستمر ترین تاپیک مشاعره ای کشور)
تاسیس:1390
ای کاش که جز رنگ صفا رنگ نبود
مسکین ز غنی این همه دلتنگ نبود
در بین بشر صلح و صفا داشت دوام
سرمایه اگر مسبب جنگ نبود
فرخی یزدی
در هر دشتی که لاله زاری بوده است
از سرخی خون شهریاری بوده است
هر شاخ بنفشه کز زمین می روید
خالی است که از رخ نگاری بوده است.
(مشاعره آنلاین,بزرگترین ومستمرترین تاپیک مشاعره ای کشور)
تاسیس:1390
تجلی گه خود کرد خدا دیده ی ما را
در این دیده در آیید و ببینید خدا را
صفای اصفهانی
ابر آمد وباز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
(مشاعره آنلاین,بزرگترین ومستمرترین تاپیک مشاعره ای کشور)
تاسیس:1390
تا چند از این غرور بسیار تو را
تا کی ز خیال هر نمودار تو را
سبحان الله که از تو کاری عجب است
تو هیچ نه و این همه پندار تو را
مولانا
آمد برِ من چو در کفم زر پنداشت
چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
از حلقه ی گوش او چنین پندارم
کانجا که زر است گوش می باید داشت
مولانا
تشنه گرداندی مرا تا از لبت آبم دهی
خوش به جان آمد نوای دلنواز تشنگی
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند.