مشاعره آنلاین
یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست اگر گرم زبانی است تو را
ساعد باقری
آمدی قصه ببافی که موجه بروی
در نزن رفته ام از خویش کسی منزل نیست
تا ز بند زلف او قصد رهایی میکنم
میدهد بر زلف مشکین پیچ و تاب دیگری
یارب به خدایی خداییت وانگه به کمال پادشاهیت
کز عشق به غایتی رسانم کاو ماند اگرچه من نمانم
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند
حافظ
دیوانه تر از خویش کسی می جستم
دستم بگرفتند و به دستم دادند
دوش آن صنم چه خوش گفت د رمجلس مغانم
با کافران چه کارت گربت نمی پرستی
یزدان هزار عذر بخواهد ز روی تو
فردا که هیچ عذر نباشد گناه را
اوحدی
آسمان بوی اجابت می دهد
بس که قندیل دعا آویخته است
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
صائب
شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد