مشاعره آنلاین
ورت شیخ گوید مرو سوی دیر
جوابش چه گویی بگو شب بخیر
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز
رهی معیری
زکوی میکده دوشش به دوش می بردند امام شهر که سجاده می کشید به دوش
شب مردان خدا روز جهان افروز است
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
حافظ
تا دست ارادت به تو دادهست دلم
دامان طرب ز کف نهادهست دلم
ره یافته در زلف دل آویز کجت
القصه به راه کج فتادهست دلم
ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
سلمان هراتی
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
حافظ
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو جان امد وقت است که بازایی
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی
سعدی
یا رب تو مرا به روی لیلی،هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست برجای، بستان و به عمر لیلی افزای
یا بزن سیلی به رویم یا نوازش کن سرم
در دو حالت چون رسم بردست تو می بوسمش
تو اگر کوچ کنی بغض دلم میشکند،
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو،
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن
در حضورش نیز می گوییم نه غیبت می کنیم