مشاعره آنلاین
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم هر چند در این عهد خریدار ندارد
صائب تبریزی
دانه ای را كه دل موری از آن شاد شود
خوشی اش روز جزا تاج سلیمان باشد
صائب تبریزی
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه ان است که باشد غم خدمتکارش
حافظ
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
حافظِ جان
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم،سوختم این راز نهفتن تا کی؟
وحشی بافقی
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
مولوی
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دریای زندگی گوهری اینچنین نداشت برساحل کرمت دریا خوش امدی
یکی را دهد تاج و تخت بلند
یکی را کند بنده و مستمند
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله اموز صد مدرس شد
دارد به جانم لرز مي افتد رفيق؛ انگار پاييزم
دارم شبيه برگ هاي زرد و خشك از شاخه مي ريزم
من حاصل عمر خود ندلرم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم
مرا چشمی است خون افشان, ز دست ان کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید, از ان چشم و از ان ابرو