مشاعره آنلاین
تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
دل به امید صدائی که مگر در تو رسد / ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
دلم تنهاست ماتم دارم امشب دلي سرشار از غم دارم امشب
بزرگی سراسر به گفتار نیست
دوصد گفته چوننیم کردار نیست
تا چند عمر در هوس و آرزو رود ای کاش این نفس که بر آمد فرو رود
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم ودر شرع نباشد گنهش
شب مردان خدا روز جهان افروز است روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
تا بوده چشم عاشق در راه يار بوده بي آنكه وعده باشد در انتظار بوده
هزار سختی اگر بر من آید آسان است
که دوستی و ارادت هزار چندان است
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که خار دشت محبت گل است و ریحان است
سعدی
تو عهد كرده اي كه كشاني به خون مرا من جهد كرده ام كه به عهدت وفا كني
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
درمان دل نخواهم ، تا درد مهر هستم
صبح خرد نجويم ، تا شام عشق باشد
دارد به جانم لرز مي افتد رفيق؛ انگار پاييزم
دارم شبيه برگ هاي زرد و خشك از شاخه مي ريزم
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
تا بدینجا بهر دینار آمدم
چون رسیدم مست دیدار آمدم