مشاعره آنلاین
نــفــس نــفــس اگــر از بــاد نـشـنـوم بـویـش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
کی توان شعله ی عشق تو را در دل نهفت
شمع روشن در میان شیشه پیدا می شود
در عــاشــقــی گــزیــر نــبــاشــد ز سـاز و سـوز
اســتــادهام چــو شــمــع مــتــرســان ز آتــشــم
مکن کاری ، که بر پا سنگت آید
جهان با این فراخی ، تنگت آید
دلا در روزه مهمان خدایی / طعام آسمانی را سرایی
درین مه چون در دوزخ ببندی / هزاران در ز جنّت برگشایی
یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
توانا بود هر که دانا بود زدانش دل پیر برنا بود
لــب از تــرشــح مــی پـاک کـن بـرای خـدا
کـه خـاطـرم بـه هـزاران گـنه موسوس شد
آب حـیـوان تـیـره گـون شد خضر فرخ پی کجاست
خـون چـکـیـد از شـاخ گـل بـاد بهاران را چه شد
درین بازار نامردی به دنبال چه میگردی
نمیابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی