مشاعره آنلاین
تو باشی بهار وباشد و چکاوک ها
مگر من از خوشبختی چه میخواهم؟
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
حافظ
تا چند عمر در هوس و آرزو رود
ای کاش این نفس که برآمد فرو رود
همایی
دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
حافظ
ثریا میکرد با من تیغ بازی
عطارد تا سحر افسانه سازی
پروین اعتصامی
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
شراب شوق مینوشم به گرد یار میگردم
سخن مستانه میگویم ولی هوشیار میگردم
مولوی
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
مولوی
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت
حافظ
تا توانی دفع غم از خاطری غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
نرخ بالا کن متاع غمزه غماز را
شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را
پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست
مردم بی امتیاز و عاشق ممتار را
وحشی بافقی
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب ،زمینی که بلند است
تو طاعت حق کنی به امید بهشت
نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو
وصف تو کار واژه های لال من نیست
این شعرهای عاشقانه مال من نیست
سهیل محمودی