مشاعره آنلاین
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
رهی معیری
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
فردوسی
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
حافظ
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقندو بخارا را
حافظ
ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن
رحمی به من سو خته ی بی سر و پا کن
حافظ
تو طاعت حق کنی به امید بهشت نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو
شیخ بهایی
وقتی به یاد نام شما آب میخوریم
انگار جای آب می ناب میخوریم
مردم به نرخ روز میخورند نان
ما نان به نرخ حضرت ارباب میخوریم
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو بگویم هرچه باداباد ؟
مگر هر قصه ی شیرین شبی پایان نمیگیرد ؟
و تو آن قصه ای هستی که بی آغاز میمیرد …
در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی
شهریار