مشاعره آنلاین
تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی تا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی
سعدی
یار را روی دل بسوی من است
منبع لطف رو بروی من است
نظر لطف هر کجا فکند
گوشه ی چشم او بسوی من است
فیض کاشانی
تا دل ز غم تو گشت بی تاب حسین
این چشم تهی نگشت از آب حسین
عمری است نیازمند این درگاهم
یک لحظه گدای خویش دریاب! حسین
نمی دانم که رازم با که واجم
غم و سوز و گدازم با که واجم
چه واجم هر که ذونه میکره فاش
دگر راز و نیازم با که واجم
مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای او است
جان به استقبالش آمد آنکه جان مأوای او است
مژدگانی ده قدومش را که اینک می رسد
آنکه جان مست شراب عشق روح افزای اوست
فیض کاشانی
تو آن دلیــل خدایی که حاضری امّا
بـرای آمـدنت نـدبه خوانده ام ؛ آقا
خدا کــند که بتـابی به باور مـردم
و گل کنی به بلنــدی عشق در دلها
آنکه پنهانست از چشم کسان پیداست کیست
در دل هر ذره خورشید نهان پیداست کیست
آنکه دارد آسمان را تا نیفتد بر زمین
هم زمین را تا بجنبد هر زمان پیداست کیست
فیض کاشانی
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
شهریار
سودی نمی رسد بتو از طاعت کسی
گر بگذری ز جرم برایا غریب نیست
از بنده دور نیست که جرم و خطا کند
بخشیدن از خدای تعالی غریب نیست
فیض کاشانی
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
كو عشوهای ز ابروی همچون هلال تو
وهابی و جوادی معطی ذوالمنن
بنوازی ار بلطف گدا را غریب نیست
افتاده ام بخاک درت از ره نیاز
راهم دهی بعالم بالا غریب نیست
فیض کاشانی
دل بعشق حق ببند از غیر حق بیزار شو
غیرعشق حق و حق کاری و باری هست نیست
مست حق شو تا که باشی هوشیار وقت خود
غیر مستش در دو عالم هوشیاری هست نیست
فیض کاشانی
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو مرغان باغ را به لب افسانه ی تو بود
شهریار
ی توپ دارم قل قلیه سرخ و سفیدوابیه
شعر جالبی بود
آدم رو یاد دوران کودکی می اندازه و بچه گیها و بازی های اون دوره