مشاعره آنلاین
در بند غمت بنده صفت حلقه به گوشيم
وز دام تو چون آهوى وحشى نرميديم
تشريف غمت بر دل و با درد فراقت
جفتيم، ولى جامه طاقت ندريديم
چون تـــویی از ما به ما نزدیکتــــر
راز دلت را مکـــن فاش بـه نـامحـرمان
در بر مامحرمان راز گشودن خطاست
او هم جمال یوسف زهرا ندید و رفت
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
که دست تشنه م یگیرد به آبی خداوندان فضل آخر ثوابی
سعدی
یارا یارا ترا چه یارا
تا دل بربایی اذکیا را
این دلبری از تو نیست بالله
این فتنه زدیگری است یارا
آنکس که نگاشته است نقشت
بر صفحه ی نیکویی نگارا
در پرده ی حسن تست پنهان
دل می برد از بر آشکارا
از خال و خطت کتاب مسطور
داده است بدست دیده مارا
تا درنگریم و باز خوانیم
در روی تو سوره ی ثنا را
هر جزو تو آیتی زقرآن
هر شیوه ستایشی خدا را
هر جلوه ی تو کند ثنایی
در پرده جناب کبریا را
آیینه ی حسن تو نماید
بی صورت و بی جهت خدا را
از فیض کسی دگر برد دل
تو بیخبری ز دل نگارا
فیض کاشانی
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
یک نفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا
ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا
سربسر گشتم جهان را خشک وتر دیدم بسی
جز جمال او بچشم تر نمی آید مرا
فیض کاشانی
الهی سوز عشقت بیشتر کن
دل ریشـم ز دردت ریشتـر کن
ازین غم گر دمی فارغ نشینم
ب جانم صد هزاران نیشتر کن
نه زلفست آن که دل ها را کمندست
هزاران دل بهر موئیش بند است
نه اندامست و قد سرویست آزاد
نه گفتار است و لب قندست قندست
نه چشمست آنکه بیماریست یا مست
نه ابرو آن کمانی یا کمند است
نه حالست آنکه بینی بر عذارش
برای چشم بر آتش سپند است
نه مجنونست آنکو دل باو داد
که هر کو شد اسیرش هوشمند است
نه بیماری بود بیماری عشق
شفای سینه ی هر دردمندست
ز زلفش تار موئی فیض را بس
از آن شب عمر جاویدان بلند است
فیض کاشانی
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را