مشاعره آنلاین
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
سعدی
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
سعدی
آدميزاد اگر بي ادب است آدم نيست
تو سیـاهی را سفیدی فـرض کـن
خودبه خود زاغان کبوتر می شوند
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننھم گر دلت از ما بگرفت
سعدی
تا به فـراق خو كنم صبـر من و قـرار كو
وعده ي وصل اگر دهد طاقت اتتظار كو
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی
که گردونها و گیتیهاست ملک آن جهانی را
پروین اعتصامی
این که تو داری قیامتست نه قامت وین نه تبسم که معجزست و کرامت
سعدی
يـاران به خـدا كه بي وفـايي نكنيد
با اين من خسته دل جدايي نكنيد
دیر جوشی تو در بوته ی هجرانم سوخت ساختم اینهمه تا وارهم از نامیها
شهریار
ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
پروین اعتصامی