مشاعره آنلاین
وعـده ی دیــدار مـا را فرصــت تأخیـر نیست
چاره ای کن چون مرا جز سوختن تدبیر نیست
تا بهار است دری از قفس من نگشاید وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار
شهریار
در دیـاری كه در او نیست كسی یار كسی
كـاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسـی
هــــــر كس آزار منِ زار پســـندیـــد ولـــی
نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ كســــی
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
سعدی
موی سپید را فلکم آسان نداد/
این رشته را
به نقد جوانی داده ام
مي رود عمــر عزيـز ما دريغـا چــاره چيست
دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست
تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
شهریار
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبـــرد صرفه ز شیطان رجیـــم
مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
ناگه ز دست چرخ بپایش رسید سنگ
خونین به لانه آمد و سر زیر پر کشید
غلتید چون کبوتر با باز کرده جنگ
بگریست مرغ خرد که برخیز و سرخ کن
مانند بال خویش، مرا نیز بال و چنگ
نالید و گفت خون دلست این نه رنگ و زیب
صیاد روزگار، بمن عرصه کرد تنگ
آخر تو هم ز لانه، پی دانه بر پری
از خون پر تو نیز بدینسان کنند رنگ
پروین اعتصامی
گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد ور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
سعدی
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جـز غم که هـزار آفرین بر غــم باد