مشاعره آنلاین
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
* شهریار *
تو شرط ياري و رســم وفاداري نمي داني
فقط دل مي تواني برد دلداري نمي داني
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قـوم دویدند و به مقصـد نرسیدند
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد
* شهریار *
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
سعدی
عماد خراسانی
در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر
دگر چه داری از این بیش انتظار از من
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
سعدی
ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
* شهریار *
دارد تمام عشق من از دست مي رود
انگيـزه هاي زيستن از دست مي رود
دو چشم مست می گونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
سعدی
نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
* شهریار *