مشاعره آنلاین
تا توانی در جهان صد رنگ باش موکت از یک رنگ بودن زیر فرش افتاده است
تو هرکه را که چپ و راست تاخت فرزین گوی
پیاده گر به خط مستقیم شاه من است
* شهریار *
تو طاعت حق کنی به امید بهشت
نه نه، تو نه عاشقی که مزدوری تو
وه که در عشق چنان می سوزم که به یک شعله جهان می سوزم
سعدی
مردی ز کننده ی در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه ی قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سر چشمه ی آن ز ساقی کوثر پرس
حافط
سرمست بتی لطیف ساده در دست گرفته جام باده
سعدی
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
حافظ
دلـا دلالـــت خیــرت کنــــم به راه نجـــــات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
شب فراق که داند که تا سحر چندست مگر کسی که به زندان عشق در بندست
سعدی