مشاعره آنلاین
دلم در عاشقی آواره شد آوره تر بادا****تنم از بی دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد
ای خوش آن شمعی که روشن میکند ویرانه ای را
این قصه عجیب بشنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد****دوستی که آخر آمد دوستداران را چه شد
دوش ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه مراد رسید ای محب خموش
شـــب فـــراق نـــخـــواهـــم دواج دیـــبــا را کــه شــب دراز بــود خــوابــگــاه تــنــهــا را
ز دســت رفــتــن دیــوانــه عـاقـلـان دانـنـد کــه احــتــمــال نــمــانــدسـت نـاشـکـیـبـا را
امروز تو را دسترس فردا نيست
و انديشه فردات به جز سودا نيست
ضايع مکن اين دم ار دلت بيدارست
کاين باقي عمر را بقا پيدا نيست
تا همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه محب رسید ای محب خموش
شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟
کز پس آن نوبت روز سیاهم می رسد
در دایره قسمت ما نقطه تسلمیم
لطف آنچه تو فرمایی حکم آنچه تو اندیشی