مشاعره آنلاین
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
دوران همی نویسد بر عارضش خط خوشی
یا رب نوشته بد از یار ما بگردان
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
در این بازار گر سودیست با درویش خرسنداست
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
دیوانه را توان به محبت نمود رام
ما را به محبت است که دیوانه می کند...
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که هم چون مه تابان بدر آیی
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
یارب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان****وان سهی سرو خرامانبه چمن بازرسان
نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس
ملامت علما هم ز علم بی عمل است
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من