مشاعره آنلاین
تو را پندی دهم ای طالب دین یکی پندی دلاویزی خوش آیین
مشین غافل به پهلوی حریصان که جان گرگین شود از جان گرگین
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است
تو قياس از چرخ دولابى بگير
گردشش از ;يست از عقل مشير
رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
.
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
.
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
اندر آمد چون قلاووزى به پيش
تا برد او را به سوى دام خويش
شامم سیهتر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
آن قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل
که دست از جان خود شستن به دریا میبرد ما را
(صائب تبریزی)
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش
شروع کردی رفتار غیر عادی را
به دشمنان بخشیدی نوید شادی را
خدای من! نکند آخر الزمان شده است
که شیعه باز ببیند غمِ زیادی را؟
به سجده افتادی در مقابل شیطان
و سهم خود کردی جهل انفرادی را
اگر کنجی به دست آرم دگربار
منم زین نوبت و تنها نشستن
نگوید کس که مردی در کفن رفت،
بدین مردانگی کن شیرزن رفت
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه